دلزخم
جمعه 11 اسفند 1391 05:09 ب.ظ
بازهم یکی از آن زخم های کاری، وسط قلبم نشست. حسنِ تنهای من تنها تر شد. شخصیت های داستانم جایی برای بروز پیدا نکردند. زدند شل و پلشان کردند. ماهرخ. سرگرد. نرگس ...
شش هفت ماه گذشت و من همچنان منتظر ممیزی داستانم بودم. امّا عین آب خوردن مسئولین نشری که کار چاپ رمانم را به عهده داشتند، اعلام کردند ممیّزین دقیق و نکته بین ارشاد داستانت را غیر مجاز اعلام کرده اند. یعنی هر چه رشته بودم پنبه شد. یعنی عینِ فلاکت. یعنی آخر خودخوری و غصّه.
داستانم راجب اعتیاد بود. این بلای خانمانسوز. بلایی که فرزندان این آب و خاک را یک به یک زمین می زند. شرح حال یک انتقام بود. تلاش نفری که آسیب دیده ی اعتیاد بود. او یک تنه به جنگ معتاد و قاچاقچی رفت. به جنگ اعتیاد رفت امّا بازنده ی بزرگی شد.
امیر تقی نژاد غصّه دار، به خاطر زمینگیر شدن کتابت، بهت تسلیت می گویم. امیدوارم آن دو داستان دیگرت، به جایی برسند. بعد از هشت نه ماه انگ غیر مجاز نخورند.
دوستان بازدیدکننده قدر یک دل گرمی کوچولو، برایم بنویسید.
آخرین ویرایش: شنبه 11 خرداد 1392 09:28 ق.ظ
بَفرینه
جمعه 20 بهمن 1391 08:47 ب.ظ
مامو مقدور چوپان، چند گام دور تر از گلّه، با بیلکانش، ریشه ای خوردنی را از دل خاک بیرون می کشید و آواز غریبانه ای می خواند:
با گاوآهنِ غم، زمینِ غم را شخم زدم.
و در آن دانه ی غم پاشیدم.
حاصلم غم بود آن را با داسِ غم درو کردم.
دانه های غم را به آسیاب غم بردم.
آرد غم را با آب غم خمیر کردم.
و در تنور غم پختم.
نان غم را بر سفره ی غم گذاشتم.
همسفره ام غم بود.
در کنارش نشستم و با غم خوردم.
اصل شعر بالا به زبان کردی است. علی اشرف درویشیان، نویسنده ی ایرانی آن را در داستان کوتاه بَفرینه از مجموعه داستان " درشتی " آورده است.
علی اشرف درویشیان زاده ی شهریور 20 در شهرستان کرمانشاه است. جای رمان " سال های ابری " ایشان در هر کتابخانه ای خالی است.
او مجموعه داستان های " از این ولایت " ، " از ندار تا دارا " ، " آبشوران " ، همراه آهنگ های بابام " ، " فصل نان " ، " داستان های تازه داغ " را هم به جامعه ی ادبی ایرانی تقدیم کرده است. او درد، غم و تنهایی را به خوبی در آثارش نشان داده است. او از گذر دردناک جامعه ی روستایی به جامعه ی شهری، تصویر صادقانه ای ارائه کرده است.
بروید سراغش. کتاب هایش را بخوانید. ضرر نخواهید کرد.
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1391 09:08 ب.ظ
قرنطینه
جمعه 8 دی 1391 01:38 ب.ظ
سه تقّه ی متوالی به درآهنی سلّول قرنطینه به زندانی فهماند وقت رفتن فرا رسیده واین قضیه توی ذهنش فرو رفت که باید جلّ و پلاسش را جمع کند و برای ساعتی بالا بودن و تاب خوردن، از اتاق دو در سه متر محقّرخشک و خالی اش، دل بکند و بعد از این که توی اتاقی دیگربا ابعاد و آدم های متفاوت تر، لحظه هایی نشست و با قیافه های بق زده و خالی از هرگونه احساس حاضرین روبرو شد وخیلی به زحمت و مملوّ از غلط املایی، چند سطری به عنوان وصیت نوشت، آخرین چند قدم زندگی اش را بردارد و در سوز سرمایی که تا مغز استخوانش را خشک می کند، پای چوبه ی دارحاضر شود و خیلی به سختی و با کمک سربازی که صحنه های دارزدن، حالا دیگر برایش عادّی شده و تاب خوردن یک زندانی اعدامی، دو سه متری بالای سطح زمین، چیزی را توی دل بی تفاوتش، تکان نمی دهد، بالای چهارپایه برود و طناب کلفت درعین حال بدفرم زمخت، دور گردن به قول خودش از موباریک ترش، را بگیرد و بعد از این که نگاه های مظلومانه ی رقّت باری به خانواده ی سراسر خشم و اندوه مقتول، انداخت و آن ها به آخرین التماس ها و ناله های برآمده از دل نگرانش، وقعی ننهادند و دیدارهای بعدی را به قیامت، حواله کردند، چشم هایش دودو بزند و انگشتان باریکش را مشت کند و از آن بالا همه را به رنگ غبار ببیند و ضربان قلبش به دویست برسد و چشمه ی جوشان اشک هایش، پرآب شود و بناگاه درحالی که ثانیه ها را برای ترک دنیا، می شمارد، زیر پایش خالی شود و گره طناب، دور گردنش، سفت شود و نفس های برآمده از اعماق ریه هایش، راه برگشت را در پیش بگیرند و آخرین صداهای زندگی اش را درآن صبح سرد که قارقارکلاغ غریبی ست به اضافه ی شکستن استخوان گردنش، بشنود و بی اراده چشم روی هم بگذارد و خود را برای سفری که دیگر هیچ رنج و دردی بر آن متصوّر نیست، حاضر کند...
سرهیچ و پوچ زد یکی را کشت. اهل شاخ و شانه کشیدن برای این و آن بود. از آن جایی که خدا درخلق محسن، محسن پلنگ، هیچ رقمه کوتاهی نکرده، اورا صاحب برو بازو و گردن کلفت وهیکل عضلانی کرده، درآفرینش صورتش، نهایت دقّت به خرج داده، چشم هایی درشت با رنگی دلنشین و ابروهایی پیوندی و موهایی انبوه و دماغ و دهانی مناسب و به قاعده، بخشیده بود، تمام و کمال، مغرور شده، باعث شده بود بیفتد به جان و دوروبری ها و غریبه ها را بچزاند وموقعیتش جور بود، شیشه ی مغازه ای پایین بیاورد و لاستیک ماشینی، بترکاند و خیلی رو فرم بود و شرایط می طلبید، داد و هواری راه بیندازد ونفس کش بخواهد وبا بی رحمی، خطّ و خوطی روی صورت غریبه و آشنا بیاید و بی خیال حبس و بند شود و غرور به قول خودش بی مثالش را با ترس از زندان و پشت میله ها رفتن، نشکند و جریحه دار نکند.
برای همین، قلدربازی درآورد و پسرک زار و ضعیف غریبه ای را که دختر بازی به سرش زده بود و دنبال دختره تا محلّه شان، آمده بود، گرفت و ابتدای امر، چپ و راست کرد و آنگاه که با موج فحش های آب نکشیده ی پسرک، روبرو شد، دیگ خشمش به جوش آمد و از آن جایی که لات بود و به قول خودش حرف و بحث هر جغل پسری، توی کتش نمی رفت و این بارفحش هایی، دقیقا" خواهر و مادر از دار دنیا دست شسته اش را نشانه رفته بود، رنج و دردی ابدی، سراغش آمد و غرور تا خود الان سالم و دست نخورده اش، جریحه دار شد و همه ی اینا باعث شد، تیزی کارد دو لبه ی کارزنجانش را تا دسته توی سینه ی یارو فرو کند و بعد از این که خون از سینه ی جوانک بخت برگشته فوّاره زد و آخ بلند بالایش همه ی محلّه را درنوردید، مبهوت صحنه ی خونین پیش رویش شود و هیکل تنومند و عضلانی اش، بشکند و تمام قد روی زانوهایش فرود بیاید و مضطرب و آشفته، آخرین دست و پا زدن های حریف ضعیفش را به تماشا بنشیند وسراسر غم و دلشوره، منتظر شود تا سردی دستبند فولادی را روی پوست دستش، احساس کند.
محسن پلنگ، قتل کرده بود.
صدایش در نمی آمد. قاضی برای هر سوال و جواب، یک بارهم لفظ " بلند ترآقا " را به کار می برد. این که کاربه این جا کشیده بود، توی باورش نمی گنجید. این که توی راهروهای دادگاه، برادرمقتول بهش حمله کند یا مادرجوانک، تف به صورتش بیندازد به چه گندگی، آن گاه جیغش را رها کند و خود حضرت ابوالفضل را بکشاند به صحن دادگاه و برای رفتن تا ته قضیه و بالای دار بردن سر قاتل پسر به قول خودش، مظلومش، واسطه قراردهد وهمان اوّل کار، تکلیف همه را روشن کند و بخشش بی بخشش، راه بیندازد، را هیچ جا نخوانده بود. هیچ جا نشنیده بود.
اعتراض به رای دادگاه اوّلیه وکشاندن قضیه به دادگاه تجدید نظر، نه به خواست خودش که به اصرارتنها کس و کارش، خواهرش، انجام شد که کورسوی امیدش، مختصری می درخشید و به این نقطه می رساند که ممکن است دست غیب به مدد محسن بیاید و گذر زمان، دل خانواده ی مقتول را نرم کند و زمین و زمان، دست به دست هم بدهند تا محسن، پای چوبه ی دار نرود و اگر رفت، بالای چهارپایه و گرهِ بدجورِ طناب را تجربه نکند و بخشیده شود و تکرار این جمله که بخشش از بزرگان است و جمله های سراسر التماس دیگری که بخصوص برمادرمقتول، سنگین می آمد واین باردهان و زبان مادرداغدیده، به کارمی افتاد:
" که اگه بچّه مون، زیر خاک رفته، بچّه شونو، زیر خاک می کنیم. که خون با خون شسته می شه و دلامونو سوزوندین، دلاتونو می سوزونیم."
و ختم ماجرا با این جمله که :
" دل هامون مگه این که با تاب خوردن محسن، آروم بشه! "
تا یک روزغروب که چشم محسن به برگه ی اجرای حکم خورد و سرگیجه ای که سراغش آمد و درو دیوار که دور سرش شروع کردند به رقص و آن یک لیوان آبی که پاشیده می شد به صورتش تا از خواب و گیجی دربیاید و رهسپار اتاقی شود که قرار بود دو روز آخر اقامتش در دنیای زنده ها را در آن بگذراند. اتاق قرنطینه.
دو در سه متر بود. مفروش با موکتی که رنگ خاکستری مرده اش، برای گرفتن حال محسن، کافی بود به اضافه ی یک تخت با دو پتوی نیمدارامّا تمیزو بالشی که چندان راحت نبود و گردن محسن را وقت های درازکشیدن، دردناک می کرد. گردنی که قراربود درد بدتری را بیازماید. یک لامپ بالای اتاق، جایی که دست محسن به آن نمی رسید، جا خوش کرده بود و وقت هایی که خواب نبود و قرآنی ! را که درخواست کرده و خوشبختانه دراختیارش گذاشته بودند را می خواند، به مددش می آمد. عجیب بود، ازچیزی که همه ی عمر از آن فراری بود و گوشه ی طاقچه ی خانه ی نقلی جمع و جورشان را گرفته بود، لذّت می برد. بلند بلند می خواند. از هیچ کس و هیچ چیز، ابایی نداشت. وقتی آیه ها را می خواند، بغضی که راه نفسش را گرفته بود، می ترکید و آن وقت صدای ناله هایش، اشک نگهبان ها را هم در می آورد.
صبح که در اتاقش را زدند، خواب نبود. همه ی شب را بیدار مانده و قرآن خوانده بود. اجازه خواست برای نمازخواندن. نیّت کرد و اقامه بست. تنها نماز باحال زندگی اش را با خلوص دل خواند. دعای نمازش را خیلی طول نداد. احساس می کرد دو مامورمراقب، نگاهش می کنند و معنای نگاهشان را خواند. پر از ترحّم و دلسوزی بود. آخرین نمازیک اعدامی.
صدای پابند، توی گوشش می پیچید امّا محسن به تنها چیزی که فکر نمی کرد، پابند بود. موقع نوشتن وصیت، چیزی به ذهنش نیامد. مورد قابل عرضی نداشت. از مال دنیا هم برای این که تکلیفشان را معلوم کند، بی بهره بود پس همه چیز را درسلام و خداحافظی با خواهرش، خلاصه کرد وحتّی زودترازمامورین ونفراجرای احکام، بیرون رفت. حال خوبی نداشت. بفهمی نفهمی، ترسیده بود. عجیب بود میل به زندگی، سراغش آمده این قضیه، اذیتش می کرد. دوست داشت، به التماس نیفتد وحتّی با خانواده ی مقتول، روبرو نشود امّا این غیرممکن می نمود. با اصرارآن ها، قرار بود خودشان، مامور اجرای حکم باشند.
هوا خیلی سرد بود. گوشه ی دیواری که چوبه ی دار، نزدیکش بود، برف و یخ جمع شده بود. دندان های محسن، به هم می خوردند. صدای منزجرکننده ای داشت. تن و بدنش به لرز افتاد. پیش خودش قرارگذاشته بود، نترسد امّا نشد که نشد. رو کرد به مادرمقتول و با صدای بلند، بخشش خواست. ازجواب خبری نبود. قیافه های سنگی خانواده ی مقتول، راه را بر محسن می بست. نفرت توی صورت برادرمقتول، موج می زد. به زانو افتاد و با همان حال تا پیش پای مادرمقتول رفت. دست هایش گیر دستبند بود امّا این باعث نشد صورت خیس از اشکش را روی کفش های مادرمقتول نگذارد. حالا رسما" به التماس افتاده بود. با همه ی وجود، گریه می کرد. پای ائمّه را وسط کشید وامام حسین و آقا امام زمان را واسطه قرارداد و هوارش را رها کرد. ماموراجرای حکم پیش آمد و برای آخرین باراز خانواده ی مقتول برای اعدامی، تقاضای بخشش کرد امّا جوابشان در یک کلمه ی دو حرفی، خلاصه می شد.
" نه "
وقتی محسن بالای چهارپایه رفت، از این که خواهرش، آن جا نیست، احساس راحتی کرد. امّا حالا ترس از مرگ، سراغش آمده بود. برای یک لحظه، نعش تیره و کبودش جلوی چشم هایش آمد و بلافاصله تصویر عوض شد و به غسّالخانه کشید و آن گاه مردمی که زیر تابوتش را گرفته بودند، ظاهر شدند و نهایتا" تن کفن پوشش که به پهلوی راست، خوابانده می شد، پدیدارشد. پشیمانی از کشتن پسرک بی گناه، دراوج بود. طناب داررا به گردنش انداختند و مادرمقتول، پیش رفت. نگاه ها، جابجا عوض می شدند. بیشتر به نفری بود که می رفت قاطی مرده ها شود. سفر بی بازگشتی را آغاز کند.
محسن چشم هایش را بست و آماده ی رفتن شد. برای یک لحظه، احساس کرد، یکی چهارپایه را گرفت و تکانی داد. هنوز چشم هایش را باز نکرده بود. قلبش می خواست سینه اش را بدرد و بیرون بزند. حالا داغ شده بود. عین کوره می سوخت. فهمید نفری که چهارپایه را گرفته، دودل است. چهارپایه از جایش، تکان نخورد. یک وری نشد. محسن، تاب بازی را تجربه نکرد. محسن را بخشیده بودند.
صدای صلوات حاضرین، تا خود عرش رسید. فرشته ها، خوشحالی می کردند.
آخرین ویرایش: - -
دزد هیوندا سوار
پنجشنبه 25 آبان 1391 12:09 ق.ظ
مضطرب است و نگران. نگرانی اش بابت ماشینی است که صاحب بی خیالی دارد. صاحبی که بی هوا پیاده شده و برای خریدن سیگار، ماشین را روشن گذاشته است. ماشین گران قیمتی که هیوندا نام دارد و به از ما بهتران ارتباط دارد. از ما بهترانی که تافته ی جدا بافته اند. از قماشی دیگر اند. معطّل نمی کند. می پرد پشت رل و دِ برو. می رود تا صاحب ماشینی شود که مال خودش نیست. تا صدها سال بعد از این هم نمی تواند صاحب چنین ماشینی شود.
گازش را می گیرد و طوری می رود که جن هم به ماشین حالا دزدی نرسد امّا قصّه بر وفق مراد آقا دزده پیش نمی رود. توی آیینه ی فوق مدرن ماشین، چشمان نگرانش به صاحب ماشین می خورد که سوار بر یک تاکسی، دنبالش افتاده است. امیدهایش، ناامید نمی شود، کم رنگ می شود. یک جورایی بدحال می شود. عجب سریشی ست صاحب پول دار ماشین. بدجورداد می زند و گلو پاره می کند. نوای " آی دزد، آی دزدش" توی همهمه ی ماشین های عبوری گم نمی شود. تصمیم دارداز مال و اموالش نگذرد.
حالا خود خدا هم به آقا دزده نمی رسد. انگاری پرواز می کند. می رود که رفته باشد. می رود که یکی از مابهتران باشد. البتّه اگر و اگر صاحب اصلی ماشین بگذارد. توی مدرّس به سمت جنوب، هول می کند. دست خودش نیست. پدرش هیوندا سوار بوده یا خودش؟ خیلی ارفاق کنند، هوندا 125 اصل، سوار شده آن هم محض روزی خود و خانواده از طریق کیف قاپی و یک بار هم آن پیکان مدل 72 که پژو موتور بوده و وقتی سرعتش به صدو پنجاه تا رسیده بود، آقا دزده را تا خود عرش بالا برده بود. همان پیکانی که آقا دزده را قشنگ و میزون، سه سالی روانه ی هلفدونی کرد.
از هولش زد به یک دکّه ی کوچک و جمع و جور بغل اتوبان. دکّه ای که دو فقره کارگر داخلش مشغول استراحت بودند. دیوار سیمانی دکّه روی کارگرها ریخت و اوّلی را روانه ی بهشت زهرا و دوّمی را راهی بیمارستان کرد امّا این پایان کار نبود. حواسش به فرمان فول هیدرولیک ماشین نبود. فرمانی که عین کره ست. عین خامه یا عین هر لبنیات دیگری.
فرمان می پیچد و ماشین بعد از این که گاردهای وسط اتوبان را به مشتی آهن پاره تبدیل می کند، چپ می کند و اساسی آتش می گیرد. این بار امیدها، ناامید می شود. همه چیز به سیاهی تبدیل می شود. سیاهی پر از سرخی. سرخی داغ. توی طالعش نبوده انگار. توی چند ثانیه ی قبل از جزغاله شدن، به بخت بدش فکر می کند. به ورق های تیز عین تیغ بدنه ی ماشین که توی نرمی شکمش فرو رفته و به لهیب آتشی که همه ی وجودش را در بر می گیرد.
دزد بدشانس، پشیمان شده است.
ادامه مطلب
آخرین ویرایش: - -
قیدار
یکشنبه 14 آبان 1391 09:51 ب.ظ
قیدار كیست؟ چقدر دوست داشتنی ست و چقدر قوی؟ رضا امیرخانی چگونه به قیدار رسیده است؟ اواز كجا به این همه اصطلاحات خاصّ گاراژ داری، رسیده است؟ كجا بوده است این نویسنده ی توانا؟ گاراژ داربوده است یا راننده یا مكانیك یا اصلا" معمار كه بنای لنگر قیدار را بنا نهد و ماها را همنشین لحظه های تنهایی قیدارش كند؟ امیرخانی، قیدار را چقدر قشنگ نوشته است. چقدر خوب به این شخصیت خیالی، بها داده و او را همدم و همنشین به قول خودش، آغا تختی و سیّد گلپا، نشان داده است.
می نازمت نویسنده ی توانا. خوب وارد شده ای به روح خواننده هایت. روحی كه قیدار با آن یال و كوپال مثال زدنی، خوب داخلش جا شده است. چقدر خوب توصیف كرده ای قیدار را و راننده هایش را. هاشمش را. شلتونش را. و نصرتش را. نصرتی كه به موقع بر می گردد. شهلاجان قیدار و شه ناز نصرت را چقدر خوب توضیح داده ای. ارادت قیدار را به اربابش حسین (ع ) و زورمندی اش را و به خاك افتادنش را وقتی درچلّه ی زمستان به خاطر سیاه و سفیدهایی كه به خانه اش راه داده و صد البتّه درد اعتیاد دارند و هنوز حرف قیدارشان را گوش نكرده اند، زیر درختی می رود و چهار شب و روزسرد را می گذراند تا به سیاه و سفیدها، حالی كند اگر رنج می كشد، اگر سرمازده شده و اگر تب او را تا مرز رفتن، پریدن، برده است، به خاطر آن هاست. به خاطر این كه به خود بیایند و دیگر سیاه و سفید نباشند. رنگی ِ تمام عیار باشند.
امان از دست بوفالوی قیدار. گاومیش قیدار. چه توصیفاتی از این دوازده سیلندركت و كلفت می شنویم و از مرسدسش،همان كه بدجور شاخ به شاخ می شود با تریلی یكی از خودشان. با یكی از راننده هایش. قیدار تا مرز رفتن می رود امّا نه با ماشین دیگری كه با ماشینی كه به گاراژ خودش، تعلّق دارد.
امیرخانی، قیدار را خوب نوشته است. یك نفس خواندمش. روز یا شب و نصف شب فرق نمی كرد، من یكی یكسره مشغول خواندنش بودم. و قیدار توی دل من هم جای گرفت. بعید می دانم به این زودی ها بیرون بیاید.
قیدار را و شهلاجانش را و بوفالویش را به این زودی ها فراموش نخواهم كرد.
آخرین ویرایش: - -
خنده دار ؟ شما بگین...
پنجشنبه 11 آبان 1391 09:50 ب.ظ
این که پنج شنبه ها روز خوبی ست، شکّی در آن نیست، بخصوص از این که فردایش، جمعه است و جا برای خوابیدن تا لنگ ظهر جمعه وجود دارد و شبش که خود قیامتی ست از برای تمام کارهایی که شب های قبل، نه فرصتش را داشتی و نه حال و حوصله اش را. دیدن فیلم، کتاب خواری، آن هم از نوع خفنش، و ...
روزنامه خیلی تر و تمیز هفت صبح، برای روز های پنج شنبه، ویژه نامه ای دارد که توی یکی از صفحاتش، کپی پیست هایی را که توی شبکه های اجتماعی، دست به دست چرخیده، صاحبش را گم کرده و نهایتا" گیر یکی دیگر افتاده را، آورده است.
و حالا این نوشته ها دست من افتاده. فانون کپی رایت هم که تعطیله پس این شما و این هم کوتاه سخن هایی که احتمالا" خنده به لب هایتان بیاورد.
سخت امیدوارم...
منتخبی ازنوشته های این هفته:
- یعنی یه بار نشد ما بریم تو صف عابر بانک، کندذهن ترین انسان خاورمیانه، جلومون نباشه؟
- میکروثانیه چیست؟
مدّت زمان بین سبز شدن چراغ و بوق زدن ماشین عقبی
- پسرکوچولو بعد از رفتن به رختخواب: بابااااا
پدر: بله؟
پسرکوچولو: میشه برام یه لیوان آب بیاری؟
پدر:نخیر نمیشه. قبل از این که بخوابی گفتم آب می خوری؟ گفتی نه.
سه دقیقه بعد، پسرکوچولو: بابااااا تشنمه، یه لیوان آب میاری؟
پدر: نخیر، اگه یه بار دیگه آب بخوای، میام یکی میزنم توی گوشت تا بخوابی.
پنج دقیقه بعد، پسرکوچولو: بابا....میشه وقتی میای بزنی تو گوشم، یه لیوان آبم بیاری؟!؟!
- یه دفتر خریدم یازده هزار تومن، موندم توش بنویسم یا قاب کنم بزنم به دیوار!
- یکی از بزرگ ترین چالش های زندگی ام، سالم بیرون آوردن اوّلین برگ دستمال کاغذی از جعبشه!
- عوارض جانبی بعد از یک شکست عشقی چیه؟
درآوردن گوشی از حالت سایلنت
نبردن گوشی به دستشویی و حمام
از رمز درآوردن اینباکس گوشی
پاک کردن آثار جرم
خواب راحت
زندگی راحت
تموم نشدن شارژ موبایل بعد از شش ساعت
- پسر دایی هابم داشتن با هم دعوا می کردن، دایی ام که باباشون باشه میاد می گه " بچّه ها به خاطر من کوتاه بیایین "
داداش کوچیکه برمی گرده به یزرگه می گه پدر سگ این دفعه رو به احترام بابا هیچّی بهت نمی گم وگرنه پدرت رو درمی آوردم!
- همه ی ما یه دوست لاغر و استخوانی داریم که پنج برابر ما غذا می خوره و هیچ وقت چاق نمی شه!
- تنهایی یعنی ... یه پر از تو بالشتت دربیاری ولی هیشکی نباشه بکنی توی دماغش.
- یه سوالی چند روزیه مغزم رو پریشون کرده. چرا جمعه این فدر به شنبه نزدیکه ولی شنبه این قدر از جمعه دوره؟
- دختره هشت سالشه از باباش تبلت می خواد، اون وقت ما هشت سالمون بود دستمونو گاز می گرفتیم جاش بمونه شبیه ساعت مچی بشه!
تا بعد
یعنی تا پنج شنبه ی بعد، اگر و اگر عمرمان به دنبا بود.
آخرین ویرایش: - -
دردانه
شنبه 6 آبان 1391 09:18 ب.ظ
دستش را تا زیر گلویش برد و یقه ی بسته اش را آزاد كرد. همه ی شیشه های ماشین، بالا بود. هر از چندگاهی با كف دستش بخار شیشه ی بغلش را پاك می كرد تا آیینه بغل توی دیدش باشد. این وضعیت برای شیشه ی جلو هم تكرار می شد. یكی از مواردی كه همیشه ی خدا، مورد نفرت سامان بود و صد البتّه هیچ راه گریزی هم نداشت. هوی باد از درز و دورز شیشه داخل می آمد. صدایی كه دم دمای چهار صبح یك روز سرد زمستانی، داخل پراید كم جان سامان پیچیده، حواسش را از دو دخترك نازش، سهیلا و سمیرا، می گرفت. دو دردانه ی خوشگل كه صندلی عقب ماشین را در اختیار داشتند و صد البتّه خواب هفت پادشاه را هم می دیدند.
سامان توی آیینه، قامت فروپیچیده در خواب هر دو را دید و لبخندی روی لب هایش نشست. این كه این وقت صبح، توی اتوبان تهران ساوه، درحال حركت است و قصد رساندن دوقلوهایش را به مادربزرگشان در ساوه دارد، به ماموریتی كه شب قبل به اطّلاعش رسانده بودند، ارتباط پیدا می كرد. ماموریتی كه باید می رفت و هیچ راه گریزی از آن نبود و از آن جایی كه مادر بچّه ها، سفر كربلا، تشریف داشت، پس بچّه ها باید تكلیفشان، معلوم می شد. آن ها پیش مادر بزرگشان باشند و سامان، ماموریتش را با خیالی راحت، به پایان برساند.
چشم هایش آلبالو گیلاس می چیدند. خواب عجیب فشار می آورد امّا برای این كه همچنان به راهش ادامه دهد، نمی توانست مانع سفت و سختی باشد. اوّل و آخر اتوبان را با چشم هایش كاوید امّا هیچ ماشینی ندید. سكوت، حرف اوّل را می زد. برای دور شدن خواب، رادیو را روشن كرد و قشنگ پرید وسط صحبت های مجری ای كه توی برنامه ی زنده اش، ورور به دردنخوری را شروع كرده بود. توی لاین سرعت اتوبان بود. برای یك لحظه تصوّر كرد اگردستش را از ماشین بیرون بیاورد، به گاردهای آهنی وسط اتوبان برسد امّا فرصت یك چنین بچّه بازی خطرناكی را نداشت. برای یك لحظه احساس كرد سرعت بالایی دارد. روی كیلومترشمارش، زوم كرد. یكی دو ثانیه، صرف نگاه به صفحه ی كیلومتر شمارو برآورد زیادی و كمی سرعتش شد. یكی دو ثانیه ای كه باعث شد حواسش از ماشین، از رانندگی و از این كه در فاصله ای كم تر از یك متر با گارد آهنی اتوبان قراردارد، پرت شود و در كم تر از یك ثانیه، خودش را كنار گاردها و در چند دهم ثانیه ی دیگر، ماشینش را در حال برخورد با گاردها و لحظه های بعدی را توی آسمان و در حال معلّق زدن ببیند. كلّه معلّق شدنش را می فهمید. بالا و پایین شدنش را و بدتر از همه، جسم هراسان یكی ازدخترها كه از شیشه ی شكسته ی ماشین، بیرون زد و روی هوا چرخ خورد و آن سمت اتوبان در گارد مخالف، روی آسفالت خیس و سرد اتوبان، آرام گرفت.
سهیلا بود. بزرگ تره. قُل اوّل. همان كه چند دقیقه ای زودتر به دنیا آمده بود. همان كه ساكت ترین بود. خجول ترین. پاك و صاف ترین دختر عالم. همان كه عاشق بابایی اش بود. بابا سامانش. امّا سمیرا همچنان داخل ماشین بود و متاسّفانه، كمربندش را نبسته بود. سامان، توی معلّق زدن های ماشین، سمیرا را فهمید، برخوردش را با ستون های ماشین و انبوه تكّه پاره های ماشین دید و صدای یا ابوالفضلش، زمین و زمان را پر كرد.
ماشین از خوش شانسی، روی چهار چرخش، آرام گرفت منتهی از ریخت افتاده بود. شكل ماشین را نداشت. به مجموعه ی درهم و برهمی از ورق و شیشه و تكّه های بزرگ و كوچك قطعه و لوازم، شبیه بود. سامان خیلی به سختی كمربندش را باز كرد و پایش، پای راستش را كه بین كلاج و ترمز و گاز، گیر كرده بود، آزاد كرد. استخوان درشت ساقش، بدجور شكسته بود. پوست و گوشت را دریده و بیرون زده بود. آن چه كه از دل و روده ی خالی سامان، بالا آمد، درست در آستانه ی ورود به گلویش، متوقّف شد. فقط عق زد. از ماشین بیرون آمد و با دردی كه همه ی وجودش را در بر گرفته بود، سمت در عقب رفت. سمیرا را بی حركت در حدّ فاصل صندلی های عقب و جلو می دید. طفلی، بد جایی گیر كرده بود. سامان داد زد. دخترش را صدا زد. جوابی نشنید و این بار سمت دری كه به دخترش می رسید،هجوم آورد. باز نشد. به هم پیچیده بود. عاقبت لنگان لنگان، صندوق عقب ماشین را دید زد و میله آهنی روزهای مبادا را آورد و در را باز كرد.
سرمای تن بی حركت سمیرا را گذاشت به حساب سردی هوا و تنگ در آغوشش گرفت. چند باری صدایش كرد امّا جوابی نشنید. خونی كه از بین خرمن زرّین موهای سمیرا، درآمده بود، چند شیار بدرنگ روی صورتش به وجود آورده بود. زیر یكی از چشم هایش كبود بود به اضافه ی زخمی كه بالای شانه اش را شكافته، به بدترین شكل ممكن، توی چشم هایی مملوّ از اشك پدرش، نقش بسته بود. سامان، سرش را به طرف آسمان گرفت و چند باری خدا را صدا كرد و آن گاه مایوس و درمانده، به گریه ای پر از درد، مشغول شد. ناگهان، چیزی یادش آمد. سهیلا را پاك فراموش كرده بود. ده بیست متری ماشین، جسم بی حركت دخترش را می دید. به سختی بلند شد و لنگان لنگان سمت سهیلا رفت. حالا زار می زد. بلند بلند، گریه می كرد و برای زنده بودن تنها امیدش، هرچه دعا بلد بود، می خواند.
سهیلا به رو افتاده بود. صورتش روی آسفالت خیس جادّه بود. سامان، با اكراه، دخترش را برگرداند. دلش ریش شد. صورت سهیلا، غرق جراحت های ناجور بود. غرق ناامیدی، یك سمت صورتش را روی قفسه ی سینه ی سهیلا، گذاشت و نچندان با دقّت، گوش داد. صدایی نشنید. چند بار دیگر امتحان كرد ولی خبری نبود. سهیلا، خواهرش را در سفر آخرت، تنها نگذاشته بود. خواهر كوچك ترش:
" سهیلا؟ "
" سهیلا چیه دختر؟ خواهر، آبجی، آبجی سهیلا! "
" آبجی واسه چی؟ "
" واسه این كه من چن دقیقه، زودتر به دنیا اومدم و لابد بزرگ ترم دیگه. خواهر كوچیكه به خواهر بزرگه، می گه آبجی!"
" باشه بابا. آبجی! آبجی سهیلا! خوب شد؟ راحت شدی ؟ "
سامان، افتاد. وا رفت. مچاله شد. همهمه ی وحشتناكی، توی مخش به صدا درآمده بود. انگاربا پتك سنگینی، كاسه ی سرش را در هم می كوبیدند. جفت دخترهایش را از دست داده بود. امیدهای زندگی اش را. سرمایه ی زندگی اش را. قلبش شروع كرد به زدن. به تند تند زدن. خودش را گناه كار می دانست. نمی توانست اهمالش را ببخشد و موج ای كاش های ناامیدكننده اش شروع شد:
" ای كاش، كیلومتر شمار لعنتی و نگاه نمی كردم. ای كاش، قلم پام می شكست و توی این جادّه ی كوفتی نمی آدم. ای كاش این ماموریت، به تورم نمی خورد و ... "
البتّه یكی از این ای كاش های از ته دل، درست از آب در آمده بود. قلم یكی از پاهایش، درست و درمان، شكسته بود!
سهیلا را توی بغل گرفت و راه افتاد. بدن تبدارش، راه سرما را می بست. حالا دردی هم نداشت. زُق زُق وحشتناك استخوان خرد شده اش، ناپدید شده بود. پیكر شكسته و خون آلود دخترهایش را كنار هم قرار داد و روی زمین یله شد. احساس بدی داشت. یك جور تنهایی ِ وحشتناك. این كه زنش كربلا بود و از رفتن دردناك دردانه هایش خبری نداشت، دیوانه اش می كرد. می توانست حال زنش را بعد از شنیدن خبربسنجد. بی تابی هایش را ببیند. صدای گریه و زاری اش را بشنود. ونگاهی دیگر به پاره های تنش. دختركانی كه زود پریده بودند. سامان، تصمیمش را گرفته بود.
وقتی سرنشینان اوّلین ماشین عبوری، كنار صحنه ی تصادف رسیدند، با صحنه ی دلخراشی روبرو شدند. جسد دو دختر هم سنّ و سال كنار پیكر مردی، گویا پدرشان. ردّ خونی كه از رگ شكافته ی مچ دست مرد، شروع شده بود، یكی دو متری روی آسفالت اتوبان پیش رفته بود. چشم های مرد باز بودند. مسیر نگاه بی فروغ مرد را تعقیب كردند. به صورت های رنگ پریده ی دو دختر تصادفی رسیده بود. نگاه مرد، پر از ناامیدی بود و عذاب وجدان.
مرد، پراندن سهوی طفلان بی گناهش را تاب نیاورده بود. توی دادگاهِ چند دقیقه ای، حكم چند ثانیه ای داده بود. روح دوقلوهایش را تنها نگذاشته بود.
آخرین ویرایش: شنبه 6 آبان 1391 09:23 ب.ظ
پیرمرد
سه شنبه 11 مهر 1391 09:34 ب.ظ
زار و نحیف است با بدنی كج و كوله پر از انحنا بخصوص در پاها و بالاخص در كمر. خاصیت عمومی پا به سن گذشته ها كنار لرزش محسوس در دست ها و پاها همراه با قصور و كوتاهی در دید چشم ها و اجبار به استفاده از سمعك این شی كوچولوی نافرم خجالت آور، نهایتا" ضعف در اعضاء بدن، خستگی مفرط كنار افسردگی ناشی از تصوّر گذشت اكثریت عمر و سر و كلّه زدن با اقلیت آن. اقلیتی كه نهایت بدفرجامی، پشت سرش پنهان شده است. نهایتی كه عین برق و باد از راه می رسد. به نیستی می رسد. به مرگ. به دخمه ی بدشكل همیشه تاریك. به ردیف گورها. به همسایه هایی كه بدجور منتظرند. انتظار برای ورود یكی مثل خودشان.
آن روز، حال و وضع خوبی نداشت. اوّلین ضربه را از مسئول صندوق بانك دریافت كرد. ریشخند مهوّع مسئول صندوق بدتر از واریز نكردن چندرغاز حقوقشان توی ذهنش نقش بست:
((نریختن پیری!))
و بلافاصله خنده اش را رها كرد حتّی به سكسكه افتاد. آخرش اخم های پیرمرد را دید و قهقهه ی نافرمش را خورد. زجر عظیم روزهای باقیمانده ی عمر پیرمرد در دیدن ماه به ماهِ این كارمند لوس بود. مسئول صندوقی كه زیاد سر به سرش می گذاشت. بلای جانش شده بود. حالش را اساسی می گرفت.
دوّمین بلای آن روز، موقع پیاده شدن از اتوبوس، به سراغش آمد. اوّل غرولندهای همیشگی مسافرین اتوبوس را تحمّل كرد. بالاتّفاق چپ چپ نگاه می كردند كه این به قول خودشان " پیری " چرا برای پیاده شدن، این همه لفتش می دهد. تصوّر غالب آن ها بر این بود كه پیرمرد برای پیاده شدن، عجله ای ندارد. عدم شتاب پیرمرد، حركت آهسته و حلزون وارش، آن ها را اذیت می كرد. شیشكی منزجركننده ی یكی از مسافرین را شنید و مثل همیشه ساكت ماند. حال و حوصله ی جر و بحث را نداشت. جر و بحثی كه تهش، باخت مفتضحانه ای، به انتظارش نشسته بود.
در اتوبوس با سر و صدا باز شد امّا پیرمرد به جای این كه پایش را روی پلّه ی دوّم بگذارد، قصد پلّه ی اوّل را كرد. این تغییر ناخواسته در پیاده شدن، تعادل پیرمرد را به هم زد. تر و فرز هم كه نبود. بدنش جلو كشید و ناخواسته، فرش آسفالت شد. با صورت افتاد. آهی كه از ته حنجره ی مسافرین درآمد، توی اتوبوس پیچید. بلافاصله گردن كشیدند و حال زار پیرمرد را تماشا كردند.
دماغش نشكست امّا بدجور خون آلود شد. به اضافه ی خراش های ناجوری كه روی گونه اش نشست. درد بالاتنه ی مچاله اش، تمامی نداشت. توان این كه به رو برگردد و سر پا بایستد را نداشت. و مثل همیشه ترحّم پایان ناپذیر مردم به كمكش آمد. موردی كه عجیب كلافه اش می كرد. همان مردمی كه به خاطر شیشكی یكی مثل خودشان، خنده سر داده به خاطر تعلّل پیرمرد در پیاده شدن، او را آماج شماتت كرده بودند، حالا با داد و قال، با تظاهری افراط گونه، برای جمع و جور كردن پیرمرد، عجله می كردند و همدیگر را پس می زدند.
یكی دو نفر بلندش كردند و یكی دیگر كلاهش را دستش داد. كلاهی كه اندك خاطراتش را از تنها پسرش به یادش می آورد. پسری كه خواسته ناخواسته،مسافرخارج شده، پدرش را در تنهایی غم انگیز شهر پر از دود و ترافیك و سر و صدا، جا گذاشته بود. تنهایی وحشتناكی كه بعد از مردن تك شریك صبور زندگی اش، زنش، بدجور خودنمایی می كرد. كلاه شاپوی گران قیمت را پسرش در آن یك بار مراجعتش به ایران، آورده بود. كلاهی كه حال پیرمرد را خوب می كرد. او را یاد پسرش می انداخت. پسری كه پدرش را پاك فراموش كرده بود!
با مكث راه افتاد. زخم های صورتش می سوخت. كوفتگی بازوی نحیفش، اذیتش می كرد. حوصله ی پارك رفتن را از دست داده بود. تصمیم گرفت قاطی مردمی شود كه عین مورچه بالا و پایین پیاده رو را در می نوردیدند. یكی دو باری تنه خورد و به سختی خودش را جمع و جور كرد. یك فحش خواهر مادردار توی دهانش آمد امّا ردّش نكرد مثل همیشه گذاشت به حساب نفهمی مردم و بزرگواری خودش. چند قدمی نرفته بود كه متوجّه نگاه های خیره ی مردم شد و خنده های زیرجلكی شان. اوّل ندید گرفت و بی خیالی طی كرد. تغییری مشاهده نكرد. حالا همه بلند بلند می خندیدند. انگشت اشاره ی مردم، سمت پیرمرد بود. بویی حس كرد. بوی سوختن بود. بویی در نزدیك ترین فاصله به پیرمرد. كلاهش می سوخت.
نوجوان پدر سوخته ای، سیگارروشنش را روی لبه ی برآمده ی كلاه پیرمرد گذاشته و حالا گردی بدمنظر جای سوخته ی كلاه، جلوی چشم های از حدقه درآمده ی پیرمرد بود. با عجله سیگار را برداشت و دور انداخت و بلافاصله كلاه را چند بار اساسی، تكان داد. مردم به قهقهه افتاده بودند. حواسشان به دل رنجور پیرمرد نبود. حتّی قطره اشكی كه از گوشه ی چشم كم بین پیرمرد جوشید و از جایی بین شیارهای پوست قدیمی اش، راهی گردن پر چین و چروكش شد را هم ندیدند.
بی اختیار زانو زد و كلاه را توی بغلش گرفت. و این بار گریه ی پر سر و صدایی را رها كرد. وقتی قلب پیرمرد دچار مشكل شد، نشسته بود. ابتدا درد سنگینی را درست زیر جناغ سینه اش احساس كرد، سپس چشم هایش روی هم آمد.
سفر آخرت پیرمرد، به آرامی صورت گرفت. آب از آب تكان نخورد. وقتی صورتش را می پوشاندند، كسی نمی خندید.
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 مهر 1391 09:43 ب.ظ
روز اوّل مهر
چهارشنبه 5 مهر 1391 10:56 ب.ظ
هوندا 125 درب و داغان رنگ و رو رفته اش را سوار شد و بگاز سمت خانه اش رفت. حسّ خوبی نداشت و حواسش خوب كار نمی كرد. از دو سه هفته قبل زنش توی مخش رفته بود كه بچّه دفتر و خودكار و مداد رنگی می خواهد و از همان موقع اكبر هر كاری كرده بود سی چهل هزار تومانی كنار بگذارد تا نگاه برّنده و پر از التماس و خواهش دردانه اش را جوابگو باشد، به در بسته خورده بود. تازه سر برج بود و امروز و فردا صاحبخانه عین برج زهرمار، سر می رسید. به بقّال و چقّال و بزّاز هم بدهكار بود به اضافه ی خرج كوفتی بدرنگ بدطعم كه شاهِ خرج ها بود و بلعنده ی چندرغازی كه از خروس خوان صبح تا شغال خوان شب، چنگش می آمد. اكبر، یك عملی تمام عیار بود.
خانه كه نبود، بیغوله ای با چهار دیوار دور و برش به اضافه ی در و پنجره هایی كه ضدّ زنگ قرمز رنگش، آخر بدبختی ها را نشان می داد، در كنار آن ها دو اتاق تو در تو كه یكی از آن ها كار پذیرایی و نشیمن و خواب را انجام می داد و آن یكی، كوچك تره، حكما" به آشپزخانه ی بدون كابینت آخرین مدل ایتالیایی اختصاص می یافت كه هفته ها می گذشت و بوی غذا از آن شنیده نمی شد. اكبر كه وارد شد، بلافاصله غرولندهای نسرین شروع شد. سی سی و پنج سالی داشت با تن و بدنی گنده و سر و رویی مقبول با لنبرهایی كه اكبركش بودند و چشم هایی كه برق تیزشان تا عمق وجود اكبروارد می شد. صدایی جانانه داشت كه وقت های دعوا، رخ نشان می داد. از محدوده ی خانه ی نقلی اجاره ای شان، خارج می شد و گاهی اوقات تا سر كوچه هم می رسید. كوچه ای كه به به جوی آب بدبویی ختم می شد. پر از موش و سوسك و لجن بدرنگی كه سال به سال تمیز نمی شد و بوی بدش، كفر اهالی را در می آورد:
(( لباساتو درنیار اكبرجان. تا هوا روشنه بدو بریم، دفتر قلم اكرمو بگیریم. فردا اوّل مهره و دختره هیچّی نداره.))
اكبر مف دماغشو با نوك انگشتان شصت و سبّابه اش گرفت و تو دماغی نالید:
(( امّا من كه چیزی دشت نكرده ام. جون نسرین، چیزی گیرم نیومد. صب تا غروب اوّل تا آخر خیابونورفتم و اومدم، دریغ از یه مسافر. همه شون انگاری غیب شده بودن. یكی دوتایی اومدن، قیمتا رو شنیدن، دِ برو. پشت سرشونم، نیگا نكردن نامردا. شرمنده م به خدا.))
نسرین با ادا و اطوارهای شوهرش، بهتر از خودش آشنا بود. می دانست از دو حالت خارج نیست. یا این كه گوشه دخمه های جیب های درندشتش، پولی چیزی برای مبادا كنار گذاشته یا این كه همه را هپولی كرده سر دود و دم، به باد فنا داده است. دعا دعا كرد پول دفتر و قلم اكرم را خرج عملش نكرده باشد كه در این صورت مثل همیشه دعوا بود و كتك كاری و چشم های همیشه گریان مادر و دختر. دو عضو همیشه تیره روز خانواده:
(( من یكی حالیم نیس. یا همین امشب می ریم خرید یا این كه اون رو سگم بلند می شه و اون وخت خودت بهتر از همه می دونی كه چی به سرت می آد. كتك متكم حالیم نیس. یالّا دیگه. لنگاتو تكون بده، وخت تنگه ها!))
امّا اكبر تكانی به لنگ های لاغر و زارش نداد. درعوض خودش را تا تنها پشتی قابل قبول خانه رساند و یله شد. چشم هایش باز نمی شد. همان یك نخود جنسش، كاری شده، عضلاتش را لس و لخت كرده بود. می خواست با نئشگی اش خوش باشد و سرخری مثل زنش، گیربازارهای همیشگی را شروع نكند:
((حرف حالیت نیست انگار. من می گم نره، تو می گی بدوش؟ از كجا بیارم؟ بزام؟! والّا بلّا ندارم. ندارمو می فهمی یا خریتت گل كرده؟ همین چن دیقه پیش نصرالدّینو دیدم. نمی دونی پای اجاره خونه ش چیا بارم كرد. لاكردار، تن و بدن اموات دور و نزدیكمونو، تو گوراشون لرزوند. یه امشبه رو بی خیال شو تا بعد. ایشالّا فردا می ریم خرید.))
((فردا بی فردا آغای خوش خیال. كه بری و بازم وعده پشت وعده ردیف كنی. كه بری همه رو خرج كثافتای ته جیبات بكنی. كه همه رو دود كنی و من و این بچّه رو به هیچ جات حساب نكنی. تو یكی غیرتو می فهمی یعنی چی؟ می دونی چی جوری می نویسنش؟ حالیته بچّه ت فردا مدرسه می خواد بره؟ ذلّه م كردی. روزگارمو سیاه كردی! بلن شو بریم مرد!))
اكبر بلند شد امّا نه به هوای رفتن بلكه برای بازكردن كمربند چرم گاوی یكش! كمربندی كه تنها میراث باقیمانده از ابوی مرحومش بود. كمربندی كه گودی كمرمادربدبخت اكبر را بارها نشانه رفته بود. اوّلین ضربه توی فرو رفتگی كمر پهن نسرین نشست. تا جیغش بلند شود چند فقره ضربه ی دیگر هم خورد. جاهایشان فرق می كرد. یكی از آن ها بدجور سوزاند. ردّ قرمز رنگش، یك طرف صورت نسرین نشست و بلافاصله داد و فریاد از ته حلقش را باعث شد. ته ماجرا مثل همیشه بود. یعنی اكرم توی بغل مادرش زار زار گریه می كرد و اكبر سیگار پشت سیگار دود می كرد. سكوت وحشتناكی حاكم بود.
...
...
...
اكبر آن روز خیلی شانس آورده بود. انگار از زیر زمین مسافر می جوشید. تا یك كورس می رفت و دشتی می گرفت، یكی دیگر دست بلند می كرد و مسیر را می گفت و اكبر تخت پوتین های از فرم درآمده اش را روی پدال گاز موتورش فشار می داد و دِ برو. آن وقت یكی دیگر بود و این قضیه تا خود غروب ادامه داشت. از این كه یك چنین وضعیتی پیش آمده بود، توی پوستش نمی گنجید. چند بشكن پر سرو صدا آمد و قری توی كمرش نشاند و دور خودش چرخید. یك چنین دشتی، چیزی بالای شصت هفتاد هزار تومان توی تاریخ مسافركشی اش، بی سابقه بود. تصمیم داشت یك سورپریز درست و حسابی برای زن و دختركش داشته باشد. اوّل خرید ملزومات اكرم و بعدش یك شام سه نفری باحال. چیزی كه ماندگار باشد. توی ذهن هرسه یك خال اساسی بیندازد.
تا پیچ اوّلین خیابان را رد كرد، نرسیده به یك بن بست كوچولو، اوّل جیغ وحشتناك چرخ های اتوموبیلی را شنید و بلافاصله خودش را روی هوا حس كرد. ضربه ی سپرماشین درست و سط موتور را نشانه رفته بود. بین زمین و آسمان برای یك لحظه یاد سفارشات نسرین افتاد. چیزی كه در مورد كلاه ایمنی بود و همیشه از سوی اكبر نادیده انگاشته می شد. و حالا از این كه كلاه روی سرش نبود، بدجور به پشیمانی افتاده بود. فرودش با سر و صدا بود آن هم نه با پا كه با فرق سر. جدول بتونی كنار خیابان، منتظر گیجگاه اكبر بود تا عین آب خوردن او را رهسپار آخرت بكند. تصویر جمع شدن مردم، مبهم بود. صدای همهمه ی آن ها را انگار از ته چاه می شنید. جوشیدن خون را از فرق سرش فهمید و سرازیر شدنش را روی آسفالت داغ خیابان. برای یك لحظه یاد خرید های آن روز افتاد. چهره ی خوشحال اكرم، جلو چشم های خون گرفته اش، نقش بست. خواست چیزی بگوید امّا غیر ممكن بود.
و بعد تاریكی مطلق پیش آمد. اكبر، روز اوّل مهر، پرید.
آخرین ویرایش: - -
فرش
چهارشنبه 29 شهریور 1391 11:20 ب.ظ
آن روز تصمیم گرفته بودند فرش قدیمی خانه را به دست آب پرقدرت تنها چاه عمیق آن حوالی بدهند. این كه تا آن سال نتوانسته بودند، فرش را بشورند به این ربط داشت كه بسیار حجیم بود و كت و كلفت. سنگینی اش وقتی آب توی وجودش می رفت، صد چندان می شد. حركتی كه نفس همه را می گرفت. كاری كه میل اعضاء خانواده را برای شستن فرش، به باد فنا می داد. حركتی اجباری در نهایت دلخوری.
چند نفری فرش را از پشت باربند ماشین باز كردند و توی فضای صاف جلوی چاه عمیق، پهن كردند. از آن جایی كه مردهای خانه، كار را به عهده گرفته بودند، كار شستن فرش، خیلی به سرعت انجام شد. از گیربازار زن ها خبری نبود و غرولندهای وسواس گونه شان شنیده نمی شد. مردها هم فرش را گربه شور نكردند و چنین زحمت سنگینی را با زیر آب بردن فرش و فقط و فقط یك باركف مالی اش، به بازوان قدرتمندشان، تحمیل نكردند. از این می ترسیدند مشمول اعتراضات زن های خانه قرار بگیرند و بساط دوباره شستن فرش، جور شود. آن وقت خر بیار و باقالی بار كن. یك قوز بالا قوز حسابی.
آب، یخِ یخ بود. تا پوست پاهای قدرتمند محمود، به سردی وحشتناك آب چاه، عادت كند، مدّتی طول كشید. عرق از بیخ موهای سرش می جوشید و آن وقت سمت چشمان درشت زیبایش پیش روی می كرد وبعد با ادامه روی صورت مكعبی شكلش و از طریق گردن عین تنه ی چنارش، بین شیارسینه ی پهنش، جریان می یافت. عادت داشت كاری را كه بهش سپرده اند، به خوبی انجام دهد. توی وادی تنبلی و تن آسایی، هیچ سیر و سیاحتی انجام نمی داد.
و بالاخره كار تمام شد. چند نفری فرش سنگین خیس را بار ماشین كردند و تا خانه رساندند. قرار بود بگذارند گوشه ی حیاط تا آب داخل فرش، خالی شود و آن گاه دو نفری، دو طرف فرش را بگیرند و پلّه های دو طبقه ساختمان حاج عین الله، بابای محمود را در پیش بگیرند و فرش را تا پشت بام عریض و طویل ساختمان برسانند. آن وقت نور خورشید بود و فرشی كه رنگ و رخش باز شده بود. فرشی كه حاج عین الله، كلّی خاطره ازش داشت.
امّا محمود، صبر و قرارش را از دست داده بود. این كه منتظر برادرانش بماند، توی حوصله اش نمی گنجید. تصمیم گرفت كار را به كت و كول تناورش بسپارد و فرش نود صد كیلویی را خودش یك تنه تا پشت بام برساند. برای انجام یك چنین كاری، شك و شبهه عین موریانه داخل مخش شد و شروع به كاوش كرد. خیلی بالا پایین كرد. كم و زیادش را سنجید امّا لجاجت محمود، برای هیچ كس تازگی نداشت بخصوص برای خودش. پرنده پر نمی زد. كسی از اعضاء خانه، به چشم نمی خورد. نگاهی به مسیر نیمه تاریك راه پلّه انداخت و با چشم های تیزبینش، اوضاع را سنجید. به هیكل بالابلند موزونش اعتماد داشت و می دانست ناامیدش نخواهد كرد. كمربند پت و پهن چرمی اش را روی كمرش محكم كرد و بالاتنه اش را خم كرد و خیلی به سرعت شانه ی راستش را زیر فرش برد و با یك یا علی غرّا برآمده از ته حنجره اش، فرش را بلند كرد. سنگینی فرش را فهمید و بفهمی نفهمی، لرزش محسوسی از زانو به پایین پاهای عین ستونش را فراگرفت.
درورودی خانه را با نوك انگشتان پایش باز كرد و دم پایی هایش را درآورد و اوّلین پلّه را در نوردید. برخلاف تصوّراتش مجبور شد قدم به قدم بالا برود. یعنی ابتدا پای راستش را روی یك پلّه بگذارد و بعد پای چپ و اگر توانش اجازه داد همین رویه را در پیش بگیرد تا اگر خدا خواست و توانش اجازه داد چهل پلّه ی دیگر را بالا برود و فرش را به پشت بام خانه ی پدری برساند. توی پلّه ی دهم بود كه احساس كرد نفسش سنگینی می كند. فهمید مال سیگارهایی ست كه دور از چشم پدر و برادران بزرگش، دود می كند. همان طور سرپا به خودش استراحت داد. این را هم فهمید كه نمی تواند فرش را زمین بگذارد. این كه دوباره برود زیر فرش و آن را روی شانه تا سی پلّه ی دیگر جابجا كند، توی عقلش جای نمی گرفت. تصمیم گرفت ادامه دهد.
زمختی و سفتی بیش از اندازه ی فرش، شانه اش را می خراشید و درد این تماس ناجور، ذهن و روانش را درگیر خود كرده بود امّا ادامه داد. پنج پلّه ی دیگر را رفت. دست راستش را دور فرش گرفته بود و با دست چپ مواظب بود، فرش از پشت نیفتد. فضای نیمه تاریك راه پلّه، حالش را می گرفت. هوا دم كرده می نمود و حالا نفس تنگی، امانش را بریده بود. پاگرد طبقه دوّم رسید، مختصری امیدوار شد. این كه بیست پلّه ی دیگررا باید بالا برود، از توانش بیرون می زد امّا آن چه كه توی دل محمود بود، حالا با صدای بلند داد می زد تا ادامه بدهد و كار را به آخر برساند. پنج پلّه ی دیگر را رفت و دوباره یك توقّف دیگر. حالا پاهایش عملا" می لرزیدند. عرق سر و صورتش، بدجور مزاحمش بود. حالا عین جویبارهای باریكی قشنگ داخل چشمانش می رفتند. با ورودشان به كره ی چشم محمود، اختیار كار را از دستش گرفتند. چشمانش خارش گرفته بود و دیدش كم شده بود. مجبور بود بشدّت پلك بزند تا عرق از چشمانش خارج شود.
كناره هایی كه روی پلّه ها، انداخته بودند، به خوبی مهار نشده بودند و همه ی حواس محمود به این بود كه پاهایش را با دقّت روی پلّه ها بگذارد و خدای نكرده با كم حواسی، كناره از زیر پاهایش، سر نخورد و خودش و فرش را تا اوّلین پلّه ی خانه، سرنگون نكند. حالا پنج پلّه ی دیگر تا فتح قلّه! فاصله داشت. در ورودی پشت بام، باز بود و نور خوبی آن جا را روشن می كرد. دل محمود روشن بود و از این كه كارش با موفّقیت انجام می شد، خوشحالی می كرد.
سه پلّه مانده به اتمام كار، وقتی محمود پایش را روی پلّه گذاشت و تنه ی سنگینش به اضافه ی فرش را روی آن كشاند، چیز مبهمی داخل كشكك زانوی راستش، صدا داد و برای یك لحظه عین این كه از زانو به پایین را نداشته باشد، پایش خالی كرد. وضع، مغلوبه شد. محمود یك بری شد و این عدم تعادل كه همراه با درد سنگین و وحشتناك پاره شدن مینسك پایش بود، باعث شد فرش یكی دوباری بالای تنه ی محمود، چپ و راست شود.
فرش كه از پشت سر محمود افتاد، محمود هم افتاد. جالب بود. فرشی كه دورش را با نخ پلاستیكی محكمی بسته بودند، سرازیری تند پلّه ها را در پیش گرفته بود و پیش می رفت. وقتی تعادل محمود به هم خورد، ابتدا به پشت افتاد و چون نرده های پلّه ها را نگرفته بود، همراه با فرش، مسیر آمده را بازگشت زد. بازگشتی كه با اتّفاقات ناگواری همراه بود. چند گلدان تروتمیز را در هم شكست و همراه خود برد. توی پاگرد طبقه ی اوّل یك جا كفشی چوبی را هم با سر و صدایی وحشتناك، در هم شكست. حالا بین افتادن فرش و محمود، مسابقه درگرفته بود. گاه فرش جلو می زد و گاه محمود. امّا رسیدنشان به پلّه ی اوّل چندان وقتی نگرفت. این بار آن كه زودتررسید محمود بود و بلافاصله فرش سنگین زمخت با سر و صدا روی تن محمود افتاد و نفسش را برید. وقتی صدای شكستن استخوان گردنش را شنید، دیگر چیزی نفهمید. تاریكی مطلق، همه جا را فرا گرفت. بدنش داغ شد. شكافی كه روی گیجگاهش به وجود آمده بود، خون داغ خوش رنگی را بیرون می داد. خونی كه آرام آرام قاطی تار و پود فرش می شد.
محمود، كار دست برادرانش داده بود. فرش باید دوباره شسته می شد.
...
...
...
ویلچرش را خیلی به سختی تا نزدیكی چاه عمیق آوردند. گردنش روی بدن سنگینش، سوار بود. غصّه ی بزرگی همه ی وجودش را می درید. گردن به پایین فلج بود. محمود خودش را ناكار كرده بود. این بار فرش سنگین را بدون محمود می شستند.
آخرین ویرایش: - -
مجمع الجزایر گولاك
دوشنبه 30 مرداد 1391 07:16 ب.ظ
یافتم. خیلی به موقع یافتم. دوستش داشتم امّا گیرم نمی آمد. گیر خیلی ها نمی آمد. می گفتند نایاب شده است. چیزی هم كه نایاب می شود، معلومه چه به سرش می آید. می شود درّ گرانبهای ته اقیانوس و باعث دشت و پول و پله ی صاحبش می شود.
رمان "مجمع الجزایر گولاك" نوشته ی الكساندر سولژنیستین، نویسنده ی همیشه ناراضی روسی را سال ها به دنبالش بودم. می دانستم ترجمه خوب آقای عبدالله توكّل، این كتاب را ماندگار كرده و این را هم می دانستم كه كتابی كه سال 1366 برای بار اوّل چاپ شده و بعد از آن را فقط یك بار آن هم در سال 1372، تجدید چاپ شده، چقدر ارزش دارد و چقدر جایش توی تماشایی ترین نقطه ی كتابخانه ی همیشه آنلاینم، خالی است.
سولژنیستین، مخالف همیشگی استالین و استالینیسم، طبق بند10 و 12 ماده ی 58 قانون مجازات در شوروی سابق، با عنوان " تشویش افكار عمومی" سال های سال توی اردوگاه های كار اجباری سیبری، گذراند و بعد از آن را در تبعید به سر برد و سال ها به این ترتیب گذشت و رسید به مرحله ای كه باید بابت آثار بی بدیلش، نوبل ادبیات می گرفت. جایزه ای كه بی شك، برای شاهكارش، كم ترین حساب می شود. او در این كتاب هفتصدو خرده ای صفحه، به خوبی وضعیت روسیه را در دوره ی جنگ دوّم جهانی بیان می كند و آن گاه نحوه ی گرفتاری خودش را بیان می كند و می گوید چگونه در حالی كه یك افسر ارتش درجبهه ی جنگ بوده، فقط و فقط به خاطر یك نامه نگاری ساده به دوستش و چند جمله ای راجب استالین، درجه هایش، اسلحه ی كمری اش و نشان هایش را گرفته و اورا به زندانی كه شروع كننده ی دوران همواره سختی و آوارگی اش در زندان های متعدّد بوده، رهنمون می شوند.
سولژنیستین، برای بیان ویژگی های زندان های استالینی، شرایط سخت زندانی ها، اردوگاه های كار، سرما و ... از خودش، استفاده می كند و آن چه را بر سرش رفته و زجر و دردهایش را به ریزو مفصّل می نویسد. و اطّلاعات خوبی دارد. مثال های خوبی می زند. بر فرض وقتی راجب نوع محكومیت ها و نوع حكمی كه برای زندانی نگون بخت، صادر می شود، می نویسد، از نمونه های عینی جامعه استفاده می كند و اسم و مشخّصات آن ها را دقیق و گویا، بیان می كند.
او در یكی از تلخ ترین جمله های كتاب، این گونه می گوید:
" در این جا ما همه، نمی میریم، امّا تغییر می كنیم."
او رنج ها و دردهای بشری را به خوبی در كتاب هایش، آورده است. دوره ای را كه اسیر مرض وحشتناك سرطان بود، در كتاب " بخش سرطان " آورده است. كتاب های دیگرش " به زمامداران شوروی " و " یك روز از زندگی ایوان دنیسوویچ " می باشد كه در این داستان، حال و روز شخصی زندانی دنیسوویچ، دردهایش، مصیبت هایی كه بر جسم و روحش، وارد می شود را بی هیچ گونه پرده پوشی، بیان می كند.
پس حالا كه كتاب " مجمع الجزایر گولاك " را یافته ام، دقیقا" مشابه افرادی شده ام كه گنجی پیدا كرده اند و از ذوق پیدا كردن چنین گنجی، خورد و خواب ندارند و روز و شب را نمی فهمند. بی تابی ام برای تمام كردن چنین شاهكاری، نوشتنی ست. گفتنی ست. و امّا چگونگی یافتن این گنج.
مدّت ها بود دنبالش بودم. توی اینترنت خیلی گشته بودم تا این كه توی سایتی كه كتاب های نایاب را عرضه می كرد، تصویری از جلد خوشگل و قدیمی كتاب را دیدم و قیمتی كه واقعا" منصفانه بود. تله ی قدیمی. دامی كه برای خریدار پهن می كنند تا با دیدن قیمت خوب و منصفانه ی جنسی كه می خواهد بخرد، خیلی زود وسوسه شود و بیاید سر معامله. چه معامله ای شود.
فردایش، زنگ زدم و شرایط خرید را پرسیدم. به طرفی كه آن سمت تلفن بود گفتم، قیمت پانزده هزار تومان را زده بودید امّا طرف بی حسّ و حال، گفت كه اوّلا" پانزده هزار تومان نیست و یست هزار تومان است و چقدر سریع، دبّه در می آورند و شرایط معامله را تغییر می دهند. دوّما" این قیمت بیست هزار تومانی مال تجدید چاپ سال 1372 می باشد كه صدو پنجاه صفحه از كتاب، مشمول ممیزی شده بود و نهایت امر این كه اگر شما، طالب اصل كتاب، بدون ممیزی و كم و كسری های معمول و با كیفیت مناسب باشید باید یك هفتادهزار تومانی خوشگل را توی پاكت بگذارید و به پیكی كه هزینه ی رفت و آمدش نزدیك پانزده هزار تومان است، تحویل دهید.!
ما هم یك خوره ی كتاب واقعی، وسوسه سراغمان آمد و فهمیدیم مقاومت بی مقاومت. همه ی جملات یارو را دربست قبول كردم و افسانه ای را كه سروده بود، پذیرفتم و نهایت امر، كتاب " مجمع الجزایر گولاك" چاپ 1366 را به پنجاه و پنج هزار تومان خریدم به اضافه ی هزینه پیكی كه زحمت كتاب را كشیده و این جواهر را برای من آورده بود.
از این هزینه كرد، به هیچ وجه ناراضی نیستم. درخشش كتاب را توی كتابخانه ام می بینم، قیمت بالای خریدش، فراموشم می شود. به دوستان عزیز بازدیدكننده، سفارش می كنم، این كتاب را گیر بیاورند و با لذّت مطالعه كنند. یك اثر شاخص را با همه ی وجود خواهند فهمید.
آخرین ویرایش: - -
سارا ... بچّه یتیم ...
دوشنبه 16 مرداد 1391 08:32 ب.ظ
گرمای هوا، آزارنده ست. امّا آزارنده تر از هوا و گرمای وحشتناكش، این است كه مادركه تازه سی و سه سالگی اش را جشن گرفته است، راه آخرت را در پیش بگیرد و به بهشت كه وعده گاه همه ی مادران است، برسد.
امّا سی و سه سالگی وقت مردن است؟ وقت رفتن است؟ پس سارا چی؟ احمد چی؟ چه بگویند به سارا؟ چگونه بگویند مادرجانت كه برای كنترل ضعف ناشی از شیمی درمانی، زیاد می خورده و حالا این خوردن های متوالی، وزنش را به صد كیلو رسانده، به توصیه ی پزشك قلّابی، بالن توی معده اش كارگذاشته شده و همین بالن، باعث شده فشارخونش تا شش، پایین بیاید و طوری شود كه برای پیدا كردن رگی، یك ربع ساعت، تلاش كنند و آن وقت در عین سادگی و آرامش، پر بكشد و رو به آسمان ها برود؟ ممكن است چنین چیزی؟ نفری پیدا می شود سارای چهار ده ساله را به مردن مادرش، آگاه كند؟
وای از سارا. چقدر درست گفته اند، دختركان از مادر، یتیم می شوند تا از پدر. وقتی مادر را بعد از این كه چند غسّال قدیمی بهشت سكینه، حسابی شستند وگذاشتند توی كاور بدرنگ پزشك قانونی و آن گاه توی كشوی بزرگ و جمع و جور سردخانه، جای دادند، خواستند یكی پیش برود و حال و حكایت ماجرا را بر دخترك ریز جثّه، بازگو كند.
امّا سارا چرا جمع شدن فامیل را نمی بیند؟ چرا سوال نمی كند از چشم های گریان و از هیكل در هم پیچیده و داغان مادر بزرگش؟ چرا از دم به دم بی هوش شدن مامان اختر، نمی پرسد؟ امّا سارا، از همه چیز بی اطّلاع است. نمی داند مامان اختر، به خاطر رفتن جانگداز دخترش، عزادار است و بر سر كوبیدن ها و با آن حال زار،بی هوش شدن ها،به خاطر پرواز جگر گوشه اش است.
سارا با چند تایی دختر مثل خودش بازی می كند. گفته بودند، مادرش رفته است و بازگشتی در كار نیست امّا باورچنین قضیه ای، محال است. لج بازی ست؟ نه! سارا نمی خواهد رفتن مادرش را قبول كند. امّا آخر كار، راضی اش كردند به دیدن مادر؟ مادر؟ دیدن دارد؟ بله عزیزان! مادر، دیدنی ست، بخصوص وقتی كه دراز به دراز خوابیده و موهایش كه تا كمرش می رسد، هنوز خیس از آب غسّالخانه است!
دست سارا گرفتند و تا جلوی كشوی سردخانه بردند. زیاد گفته اند، دیدن جنازه ی عزیزان، خیلی از مشكل ها را حل می كند. رفتن و جا گذاشتن سایرین، تمام و كمال، پذیرفته می شود.
امّا سارا ترسید. بدجور ترسید. مادرش مثل همیشه نبود. رنگ و رو رفته می نمود. چشم های درشتش روی هم بود. خوابِ خواب بود. تا قبل از این، مادرش را خوش و خرّم و خندان دیده بود. پر روحیه و شاداب. امّا این جا بین آن كاور سیاه رنگ، با این حال و روز، مرده و ناتوان، مقبول سارا نبود.
سارا، جلوتر رفت و این بار، به گریه افتاد. گریه ای كه تمامی نداشت. هق هقش، دل همه را سوزاند. و سوزنامه ای كه همه را آتش زد:
" مامان؟ مامان جان؟ جوابمو بده، مامانی! كجا می خوای بری؟ بی من می خوای بری؟ بی دخترت؟ "
و بلافاصله مسیر صحبت هایش عوض شد و سمت خدا رفت. گپ و گفت دختر چهارده ساله با خدا، حكایت دیگری بود. صاف و ساد بود. دخترك بی شیله پیله، دوباره، سیل اشك حاضرین را جاری كرد.
خم شد تا گونه ی مادرش را بوس كند. لب هایش تا نزدیكی صورت مادر رفت امّا نصفه كاره ماند. بوی عجیبی می آمد. بوی نا بود به اضافه ی بوی مردن، بوی غسّالخانه. سدر و كافور. از بوسیدن منصرف شد امّا مادر را لمس كرد. آغوش های مادر را دوست داشت. گرم و پر احساس بود. آغوش مادرانه. امّا این جا از آن آغوش ها خبری نبود. در عوض وقتی پوست صورت مادر را لمس كرد، از این همه سردی، تن و بدنش مورمور شد. بدن مادر، یخ ِ یخ بود. نَمی كه روی صورت مادر بود، آن چه كه از شست و شو به وسیله ی غسّال ها، بر جای مانده بود، توی هوای سرد سردخانه، عین بلورهای ریزی شده بود كه روی پوست صورت را گرفته بود.
سارا، خیره به مادرش بود. این دم آخر را غنیمت می شمرد. اگر تقدیر بر این بود كه مادرش، مادر سی و سه ساله اش، راه آخرت را در پیش بگیرد، پس لازم بود صبر كند و براین صبر، دوام داشته باشد.
فكر این كه تا ساعتی دیگر، بدن مادر، زیر آن همه خاك، آرام بگیرد، دیوانه اش می كرد. تصوّرش از مردن، از جا گذاشتن و رفتن، تصوّر بیگانه ای بود. این كه همه، یك روز می میرند، را باور داشت امّا مردن، این جا و آن هم برای مادر سی و سه ساله اش، غیر قابل باور بود. خداحافظی تلخی با مادر داشت. و بازهم حكایتی از نوع جدایی. یك جدایی جانگداز. و تنهایی، ثمره ی یك چنین جدایی بود.
سارا ... بچّه یتیم ...
آخرین ویرایش: - -
حلیم بوقلمون با روغن زرد كرمانشاهی
دوشنبه 2 مرداد 1391 04:10 ب.ظ
تعریفش را زیاد شنیده بودم. وقتی لجاجت به خرج می دادم و از سر كوچه یا حدّاكثر از دو كوچه پایین تر، حلیم می خریدم، داد و هوار زنم به آسمان می رفت كه چرا از جایی كه من آدرسش را می دهم و همسایه ها، كلّی تعریفش كرده اند، تهیّه نمی كنی. خوب، اوّلا" روزه دار بود و خیلی از روزه دارها، به خاطر سختی ساعت ها گرسنگی و تشنگی و گناه نكردن، دروغ به خلق خدا نبستن و ردیفی غیبت نكردن و برای همدیگر زیرآبی نرفتن و زیر و روی هم را در نیاوردن و كلك و نیرنگ و ریا و تزویر به كار نبردن، خلقشان تنگ می شود و از آن جایی كه روزها هم طولانی ست و از ساعت چهار پنج بعد از ظهر تا خود اذان مغرب، ثانیه هایشان به دقیقه ها و دقیقه هایشان به ساعت ها، تبدیل می شود، اعصاب معصابشان به هم می ریزد و آن وقت پاچه ی اوّلین نفری را كه بی گناه یا با گناه جلویشان سبز می شود را می گیرند و این جاست كه مگر خود خدا به داد نفرِ گرفتار، پا پیش گذارد.
می دانستم امر، امرِ علیاحضرت ملكه ست و نافرمانی، پریدن سر و گردن را دارد و از آن جایی كه دیوارم معمولا" كوتاه تر از سایرین است، چپ و راست غرغرهایش را می شنیدم و دم نمی زدم. تازه خیلی خیلی زن ذلیل بودم و ترسم از مادر بچّه هایم، هیچ وقت تمامی نداشت. عین یك بچّه مرال هراسان، مقابل یوزپلنگ تیز دندان.
هنوز یك ساعتی به اذان مانده بود. صف بلندبالایی جلوی مغازه ی حلیمی، درست شده بود. همه جورآدمی آمده بود. كوتاه بلند، چاق لاغر، زن مرد، بچّه بزرگسال. همه گردن می كشیدند تا كی نوبتشان شود و كی ظرف حلیم به دست، راه خانه را در پیش بگیرند و الف الله اكبرِ اذان را نگفته، چایی داغ مادرجان یا همسرنازنینشان را سر بكشند وآن وقت حلیمی را كه بعد از ساعتی رنج و درد ماندگار خریده اند، حلیمی كه به خاطر بازار هردمبیل این روزها، حلیم بوقلمون با روغن زرد اصل كرمانشاهی می خوانند و صد البتّه نه از بوقلمونش خبری هست و نه از روغن حیوانی اصلش، داغ داغ ببندند به شكم های گرسنه شان و دلی از عزا در بیاورند. از آن جایی كه كم كم وقت اذان می شد، همه كیفور و سرحال بودند. نطقشان باز شده بود و عموما" دو به دو با هم حرف می زدند.
چشمم به پیرزن ژنده پوشی افتاد. هی پا عوض می كرد. توی صف هم نبود. بیرون از صف و به چه دلیلی ایستاده بود، من یكی معطّل مانده بودم. ولی بین انگشت های گره كرده اش، پانصد تومانی مچاله ای دیده می شد. حدسم به این بود كه پیرزن، می خواهد حلیم بخرد امّا پول كافی ندارد. این كه یك ساعتی توی صف بایستد ووقتی نوبتش شد، صاحب مغازه ی عجول حلیمی، نگاه سفیه اندرعاقلی به سر تا پایش بیندازد و اگر اوقاتش خیلی تلخ نبود، فقط بگوید:
" مادرجان، قربونت برم! با این پونصد تومن، اومدی این جا چی بخری؟ این پولو به گدا بدی، تیربارونت می كنه. ننه باباتو جلو چشات می آره! بفرمایین تشریفتونو ببرین مادرجون! تا مشتریام غرغرشون بلند نشده بفرمایین برین! "
و من كلّ جریان را فهمیدم. رفتم توی نخ پیرزن و زوایای صورت پرچین و چروكش را زیر نظر گرفتم. چادر سیاه بوری به سر داشت كه برای مهارش، دندان های مصنوعی مرتّبش را به كار گرفته بود. آفتاب، چادر را رنگ به رنگ كرده بود. یك جفت دمپایی به پا داشت كه بزرگ تراز پاهایش بودند. توی ذوق می زدند لاكردارا. رنگ جیغ آبی داشتند كه به هیچ كدام از رنگ های خاكستری و مرده ی لباس های شندر و پندر پیرزن، می خورد. با بدن منحنی و كج و كوله اش، هی دولا راست می شد تا درد كمرش را بگیرد. عینك ذرّه بینی اش با كش، دور سرش، محكم شده بود. چشم هایش را بیش از حد بزرگ نشان می دادند. بی قرار و دلواپس نشان می داد. چند قدمی راه می رفت، آن گاه می ایستاد و به صف و آن هایی كه توی صف بودند، نگاه می كرد و بعضی وقت ها تا چند ثانیه، مات و مبهوت مغازه ی حلیمی می ماند كه از جمعیت، پر و خالی می شد.
حالا جلوی حلیمی رسیده بودم. پیرزن را هنوز می دیدم. چند قدمی جلو آمد ولی دوباره، عقب نشست. دیگر ندیدمش تا این كه حلیم را گرفتم. مقدّمات اذان مغرب، شنیده می شد. بیرون از مغازه، غلغله بود. اندك روشنی موجود، كم كم رخت بر می بست. شب، هجومش را آغاز كرده بود. بیرون كه آمدم پیرزن را ندیدم. فكر كردم منصرف شده امّا با یك نگاه دیگر، فهمیدم گوشه ای را پیدا كرده و نشسته است. راه افتادم تا به زن و بچّه هایم ملحق شوم امّا تردید برای انجام كاری كه توی ذهنم بود، مانع رفتنم می شد. این كه حلیم را به پیرزن بدهم و دوباره توی صف كوفتی بایستم، حتّی برای چند ثانیه، رهایم نمی كرد. امّا از زنم می ترسیدم و از این كه شماتتم كند چرا دیر برگشته ام، پوستم مورمور می شد. عاقبت دل به دریا زدم و با اطمینان جلوی پیرزن رفتم و ازش خواستم، حلیم را ازمن قبول كند. نگاهش به من، عجیب و خنثی بود. یك جور واماندگی بود. تصوّر این كه كسی، گدا خطابش كرده و دارد بهش، صدقه می دهد، آزارش می داد. تواضعش، تكان دهنده بود. ولی با اصرار، از دلش درآوردم و با خواهش، با ظرف حلیم، راهی اش كردم. البتّه خیلی سعی كرد آن پانصدی مچاله را توی جیبم بگذارد. تقلّایش دیدنی بود و خوشحالی اش فراتر از تصوّراتم. یك بار دیگر، توی صف ایستادم. احساس كردم صدای خنده ی فرشته ها را می شنوم. عبور تند و تیز شهاب سنگی را دیدم. صدای اذان مغرب را شنیدم، دعاهای پیرزن هنوز توی گوش هایم، جولان می دادند:
" الهی پیر شی ننه! الهی خیر از جوونیت ببینی! الهی محتاج از دنیا نری! "
آخرین ویرایش: - -
دو روز آخر دنیا را چه می کردید؟
شنبه 31 تیر 1391 11:36 ب.ظ
توی وبلاگی به نام عشق و دوستی به این سوال خوب و به جا رسیدم و کامنت هایی را که برای سوالی به این خوبی فرستاده بودند، خواندم. همه شان احساسی، عاشقانه و خالی از واقعیت. در هر حال این هم نظر منه و قابل نقد و بررسی:
خالی می بندن بنده های خدا. اوناییکه می گن اون دو روز باقی مانده از دنیارو ال می کردم و بل می کردم، همه جفت پا می رن رو صداقتشون.
اون دو روزو همه، گیج و منگن. هیشکی تو حال خودش نیس. پدر و مادرا توفکر بچّه هاشون هستن و نیستن. هستن چون غریزه شون داد می زنه و هوار می کشه. نیستن چون خودشون هم تا دو روز دیگه راهی اون ورن و یکی بایست به فکر اونا باشه.
مغزا کار نمی کنه و از دم تعطیله، اعصاب معصاب به هم می ریزه. همه توی دوار و سرگیجه ای که فقط دو روز عمر داره، گیر می کنن.
عشق و عاشقی تو این دو روز کلّهم نعطیل می شه. یعنی ترس از رفتن و جا گذاشتن دنیایی که خیلی بهش علاقمند بوده ای، فرصت درست فکر کردنو ازت می گیره، فرصت راز و نیازهای عاشقانه و سر روی قلب معشوق گذاشتن و شنیدن ضربه های بی قرارشو ازت می گیره.
یه روز آخرو فقط دور خودت می چرخی و تلاش های بیخودی برای نجات فقط خودت و نه هیشکی دیگه به خرج می دی و اون یه روز آخرو چون از روز قبلش، نتیجه ای نگرفتی و همه ی بدو بدو هایت، نقش بر آب شده، می شینی و بستگی به شرایط اسفناک روح و جسمت، گوشه ی دنجی و پیدا می کنی و در حالی که اشک روی صورتت شیارهای کج و معوجی درست کرده، ساعت هارو بعدشم دقیقه ها رو و آخرشم ثانیه هارو می شمری و فقط و فقط یه جمله توی گوشت طنین افکن می شه:
" خدایا چی می شد همه ی این اتّفاقات دروغ بود؟! "
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1391 06:46 ب.ظ
عاشقشم
یکشنبه 25 تیر 1391 10:13 ب.ظ
هی می گفت، عاشقشم. دوستش دارم. برایش می میرم. این یکی جلو می رفت، آن یکی، عقب می نشست. این یکی را خیلی خوب می شناخت. امّا این یکی، به التماس افتاد. گریه کرد. داد و هوارش همه ی دنیا را گرفت. آخرش یک ضامن دار کاردرست خرید و گفت عاشقشم، یا بدست می آورمش یا دل و روده ام را بیرون می ریزم. دنیا بدون او، یعنی یک ماتم کده ی خزان زده.
جشن نامزدی شان، توی پوستش نمی گنجید. انگار دنیا را بهش داده بودند. هر دو دستش را جلوی دهانش گرفت و فریاد کشید، دیدید، موفّق شدم.
چند ماه گذشت. چند باری دور از چشم های همیشه مراقب پدر و مادرشان، برادرها و خواهرها، به خلوت تنهایی شان، فرو رفتند! اوّلین غرولندها درست از چند روز پس از این خلوت گزینی رویایی! شروع شد.
شش ماه بعد یک دعوای اساسی، ترتیب دادند. زنگ های هشدار، به صدا درآمد. آن یکی گفت که اگر بروم، دبگر بر نمی گردم.
نه ماه بعد، یک دعوای مفصّل دیگر. اوّلین فحش ها، ردّ و بدل شد. بیشتر از این یکی بود تا آن یکی. همان که می گفت من می میرم برایش! سینه ام را می شکافم و دل بی قرارم را تقدیمش می کنم.
دوازده ماه گذشت. درست یک سال. روز عروسی شان بود. این بار دعوایشان، توی ماشین گل زده بود. مابین هیاهوی بوق بوق سایرین و برای اوّلین بار، این یکی، زد توی دهان آن یکی.
چشم های آن یکی، پر از اشک شد و دهانش، پر از خون. این یکی خیلی زود لو رفت. عاشق بودنش، همه ش، کشک بود. دوغ بود. ماست بود.
بالا رفتیم، دوغ بود، پایین آمدیم، ماست بود، قصّه ی ما، بی نهایت راست بود.
...
...
...
تنها پنج روز پس از جشن مفصّل ازدواجشان، توی نوبت دادگاه خانواده، نشسته بودند. آن یکی، تقاضای طلاق کرده بود. همه ی آن یک هزار و سیصدو شصت و پنج سکّه را هم می بخشید.
مهرم حلال، جانم آزاد
آخرین ویرایش: یکشنبه 25 تیر 1391 10:38 ب.ظ
تبلیغات 

