تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ...

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

اعدامی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1396-08:50 ق.ظ

اعدامی


سه تقّه ی متوالی به درآهنی سلّول قرنطینه به زندانی فهماند وقت رفتن فرا رسیده و باید جلّ و پلاسش را جمع کند و برای ساعتی بالا بودن و تاب خوردن، از اتاق دو در سه متر محقّرخشک و خالی اش، دل بکند و بعد از این که توی اتاقی دیگربا ابعاد و آدم های متفاوت تر، لحظه هایی نشست و با قیافه های بق زده و خالی از هرگونه احساس حاضرین روبرو شد وخیلی به زحمت و مملوّ از غلط املایی، چند سطری به عنوان وصیت نوشت، آخرین چند قدم زندگی اش را بردارد و در سوز سرمایی که تا مغز استخوانش را خشک می کند، پای چوبه ی دارحاضر شود و خیلی به سختی و با کمک سربازی که صحنه های دارزدن، حالا دیگر برایش عادّی شده و تاب خوردن یک زندانی اعدامی، دو سه متری بالای سطح زمین، چیزی را توی دل بی تفاوتش، تکان نمی دهد، بالای چهارپایه برود و طناب کلفت درعین حال بدفرم زمخت، دور گردن به قول خودش از موباریک ترش، را بگیرد و بعد از این که نگاه های مظلومانه ی رقّت باری به خانواده ی سراسر خشم و اندوه مقتول، انداخت و آن ها به آخرین التماس ها و ناله های برآمده از دل نگرانش، وقعی ننهادند و دیدارهای بعدی را به قیامت، حواله کردند، چشم هایش دودو بزند و انگشتان باریکش را مشت کند و از آن بالا همه را به رنگ غبار ببیند و ضربان قلبش به دویست برسد و چشمه ی جوشان اشک هایش، پرآب شود و بناگاه درحالی که ثانیه ها را برای ترک دنیا، می شمارد، زیر پایش خالی شود و گره طناب، دور گردنش، سفت شود و نفس های برآمده از اعماق ریه هایش، راه برگشت را در پیش بگیرند و آخرین صداهای زندگی اش را درآن صبح سرد که قارقارکلاغ غریبی ست به اضافه ی شکستن استخوان گردنش، بشنود و بی اراده چشم روی هم بگذارد و خود را برای سفری که دیگر هیچ رنج و دردی بر آن متصوّر نیست، حاضر کند...

سرهیچ و پوچ زد یکی را کشت. اهل شاخ و شانه کشیدن برای این و آن بود. از آن جایی که خدا درخلق محسن، محسن پلنگ، هیچ رقمه کوتاهی نکرده، اورا صاحب برو بازو و گردن کلفت وهیکل عضلانی کرده، درآفرینش صورتش، نهایت دقّت به خرج داده، چشم هایی درشت با رنگی دلنشین و ابروهایی پیوندی و موهایی انبوه و دماغ و دهانی مناسب و به قاعده، بخشیده بود، تمام و کمال، مغرور شده، باعث شده بود بیفتد به جان و دوروبری ها و غریبه ها را بچزاند وموقعیتش جور بود، شیشه ی مغازه ای پایین بیاورد و لاستیک ماشینی، بترکاند و خیلی رو فرم بود و شرایط می طلبید، داد و هواری راه بیندازد ونفس کش بخواهد وبا بی رحمی، خطّ و خوطی روی صورت غریبه و آشنا بیاید و بی خیال حبس و بند شود و غرور به قول خودش بی مثالش را با ترس از زندان و پشت میله ها رفتن، نشکند و جریحه دار نکند.

برای همین، قلدربازی درآورد و پسرک زار و ضعیف غریبه ای را که دختر بازی به سرش زده بود و دنبال دختره تا محلّه شان، آمده بود، گرفت و ابتدای امر، چپ و راست کرد و آنگاه که با موج فحش های آب نکشیده ی پسرک، روبرو شد، دیگ خشمش به جوش آمد و از آن جایی که لات بود و به قول خودش حرف و بحث هر جغل پسری، توی کتش نمی رفت و این بارفحش هایی، دقیقا" خواهر و مادر از دار دنیا دست شسته اش را نشانه رفته بود، رنج و دردی ابدی، سراغش آمد و غرور تا خود الان سالم و دست نخورده اش، جریحه دار شد و همه ی اینا باعث شد، تیزی کارد دو لبه ی کارزنجانش را تا دسته توی سینه ی یارو فرو کند و بعد از این که خون از سینه ی جوانک بخت برگشته فوّاره زد و آخ بلند بالایش همه ی محلّه را درنوردید، مبهوت صحنه ی خونین پیش رویش شد و هیکل تنومند و عضلانی اش، شکست و روی زانوهایش فرودآمد و مضطرب و آشفته، آخرین دست و پا زدن های حریف ضعیفش را به تماشا نشست وسراسر غم و دلشوره، منتظر شد تا سردی دستبند فولادی را روی پوست دستش، احساس کند. محسن پلنگ، قتل کرده بود.

صدایش در نمی آمد. قاضی برای هر سوال و جواب، یک بارهم لفظ " بلند ترآقا " را به کار می برد. این که کاربه این جا کشیده بود، توی باورش نمی گنجید. این که توی راهروهای دادگاه، برادرمقتول بهش حمله کند یا مادرجوانک، تف به صورتش بیندازد به چه گندگی، آن گاه جیغش را رها کند و خود حضرت ابوالفضل را بکشاند به صحن دادگاه و برای رفتن تا ته قضیه و بالای دار بردن سر قاتل پسر به قول خودش، مظلومش، واسطه قراردهد وهمان اوّل کار، تکلیف همه را روشن کند و بخشش بی بخشش، راه بیندازد، را هیچ جا نخوانده بود. هیچ جا نشنیده بود.

اعتراض به رای دادگاه اوّلیه وکشاندن قضیه به دادگاه تجدید نظر، نه به خواست خودش که به اصرارتنها کس و کارش، خواهرش، انجام شد که کورسوی امیدش، مختصری می درخشید و به این نقطه می رساند که ممکن است دست غیب به مدد محسن بیاید و گذر زمان، دل خانواده ی مقتول را نرم کند و زمین و زمان، دست به دست هم بدهند تا محسن، پای چوبه ی دار نرود و اگر رفت، بالای چهارپایه و گرهِ بدجورِ طناب را تجربه نکند و بخشیده شود و تکرار این جمله که بخشش از بزرگان است و جمله های سراسر التماس دیگری که بخصوص برمادرمقتول، سنگین می آمد واین باردهان و زبان مادرداغدیده، به کارمی افتاد:

" که اگه بچّه مون، زیر خاک رفته، بچّه شونو، زیر خاک می کنیم. که خون با خون شسته می شه و دلامونو سوزوندین، دلاتونو می سوزونیم."

و ختم ماجرا با این جمله که :

" دل هامون مگه این که با تاب خوردن محسن، آروم بشه! "

تا یک روزغروب که چشم محسن به برگه ی اجرای حکم خورد و سرگیجه ای که سراغش آمد و درو دیوار که دور سرش شروع کردند به رقص و آن یک لیوان آبی که پاشیده می شد به صورتش تا از خواب و گیجی دربیاید و رهسپار اتاقی شود که قرار بود دو روز آخر اقامتش در دنیای زنده ها را در آن بگذراند. اتاق قرنطینه.

دو در سه متر بود. مفروش با موکتی که رنگ خاکستری مرده اش، برای گرفتن حال محسن، کافی بود به اضافه ی یک تخت با دو پتوی نیمدارامّا تمیزو بالشی که چندان راحت نبود و گردن محسن را وقت های درازکشیدن، دردناک می کرد. گردنی که قراربود درد بدتری را بیازماید. یک لامپ بالای اتاق، جایی که دست محسن به آن نمی رسید، جا خوش کرده بود و وقت هایی که خواب نبود و قرآنی ! را که درخواست کرده و خوشبختانه دراختیارش گذاشته بودند را می خواند، به مددش می آمد. عجیب بود، ازچیزی که همه ی عمر از آن فراری بود و گوشه ی طاقچه ی خانه ی نقلی جمع و جورشان را گرفته بود، لذّت می برد. بلند بلند می خواند. از هیچ کس و هیچ چیز، ابایی نداشت. وقتی آیه ها را می خواند، بغضی که راه نفسش را گرفته بود، می ترکید و آن وقت صدای ناله هایش، اشک نگهبان ها را هم در می آورد.

صبح که در اتاقش را زدند، خواب نبود. همه ی شب را بیدار مانده و قرآن خوانده بود. اجازه خواست برای نمازخواندن. نیّت کرد و اقامه بست. تنها نماز باحال زندگی اش را با خلوص دل خواند. دعای نمازش را خیلی طول نداد. احساس می کرد دو مامورمراقب، نگاهش می کنند و معنای نگاهشان را خواند. پر از ترحّم و دلسوزی بود. آخرین نمازیک اعدامی.

صدای پابند، توی گوشش می پیچید امّا محسن به تنها چیزی که فکر نمی کرد، پابند بود. موقع نوشتن وصیت، چیزی به ذهنش نیامد. مورد قابل عرضی نداشت. از مال دنیا هم برای این که تکلیفشان را معلوم کند، بی بهره بود پس همه چیز را درسلام و خداحافظی با خواهرش، خلاصه کرد وحتّی زودترازمامورین ونفراجرای احکام، بیرون رفت. حال خوبی نداشت. بفهمی نفهمی، ترسیده بود. عجیب بود میل به زندگی، سراغش آمده این قضیه، اذیتش می کرد. دوست داشت، به التماس نیفتد وحتّی با خانواده ی مقتول، روبرو نشود امّا این غیرممکن می نمود. با اصرارآن ها، قرار بود خودشان، مامور اجرای حکم باشند.

هوا خیلی سرد بود. گوشه ی دیواری که چوبه ی دار، نزدیکش بود، برف و یخ جمع شده بود. دندان های محسن، به هم می خوردند. صدای منزجرکننده ای داشت. تن و بدنش به لرز افتاد. پیش خودش قرارگذاشته بود، نترسد امّا نشد که نشد. رو کرد به مادرمقتول و با صدای بلند، بخشش خواست. ازجواب خبری نبود. قیافه های سنگی خانواده ی مقتول، راه را بر محسن می بست. نفرت توی صورت برادرمقتول، موج می زد. به زانو افتاد و با همان حال تا پیش پای مادرمقتول رفت. دست هایش گیر دستبند بود امّا این باعث نشد صورت خیس از اشکش را روی کفش های مادرمقتول نگذارد. حالا رسما" به التماس افتاده بود. با همه ی وجود، گریه می کرد. پای ائمّه را وسط کشید وامام حسین و آقا امام زمان را واسطه قرارداد و هوارش را رها کرد. ماموراجرای حکم پیش آمد و برای آخرین باراز خانواده ی مقتول برای اعدامی، تقاضای بخشش کرد امّا جوابشان در یک کلمه ی دو حرفی، خلاصه می شد.

" نه "

وقتی محسن بالای چهارپایه رفت، از این که خواهرش، آن جا نیست، احساس راحتی کرد. امّا حالا ترس از مرگ، سراغش آمده بود. برای یک لحظه، نعش تیره و کبودش جلوی چشم هایش آمد و بلافاصله تصویر عوض شد و به غسّالخانه کشید و آن گاه مردمی که زیر تابوتش را گرفته بودند، ظاهر شدند و نهایتا" تن کفن پوشش که به پهلوی راست، خوابانده می شد، پدیدارشد. پشیمانی از کشتن پسرک بی گناه، دراوج بود. طناب داررا به گردنش انداختند و مادرمقتول، پیش رفت. نگاه ها، جابجا عوض می شدند. بیشتر به نفری بود که می رفت قاطی مرده ها شود. سفر بی بازگشتی را آغاز کند.

محسن چشم هایش را بست و آماده ی رفتن شد. برای یک لحظه، احساس کرد، یکی چهارپایه را گرفت و تکانی داد. هنوز چشم هایش را باز نکرده بود. قلبش می خواست سینه اش را بدرد و بیرون بزند. حالا داغ شده بود. عین کوره می سوخت. فهمید نفری که چهارپایه را گرفته، دودل است. چهارپایه از جایش، تکان نخورد. یک وری نشد. محسن، تاب بازی را تجربه نکرد. محسن را بخشیده بودند.

 صدای صلوات حاضرین، تا خود عرش رسید. فرشته ها، خوشحالی می کردند.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوجوان های ریش و سبیل درنیاورده ...داعش

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 1 خرداد 1395-09:23 ق.ظ

تدمر ... پالمیرا

صحنه آشناست؟ کمابیش. مختصر تفاوتش بابت شکل و فرم و سایزمتولّیان جنایت است. همه نه جوان که نوجوان هایی غالبا" ریش و سبیل درنیاورده هستند و این برای باورهای داعش که مردانی جسورالبتّه مجهّز به ریشی انبوه جزو اولویت های اوّل جنایات بیشمارشان می باشد، دور از ذهن تلقّی می شود.

این جا پالمیراست. خودِ تاریخ. شهری باستانی که اندک بازمانده های غبار گرفته امّا گران قدرِ تاریخی اش به یغما رفت. تعجّبی هم ندارد.هر جنگی نیاز به پشتیبانی دارد. بی پول، پشتیبانی ممکن نیست. پس غارت گذشته جزو منابع اصلی مالی داعش حساب می شود و اندک بازمانده های سرستون ها و مجسّمه ها هم زیر ضربه های پتک های جهالت خرد می شود. صحبتِ مبارزه با بت پرستی ست. موزه ی پالمیرا با خاک یکسان می شود و سرموزه دار قدیمی شهر، بیخ تا بیخ بریده می شود. فوّاره ی خون دیدنی ست. دوربین ها از هر سمت فیلم می گیرند. بر می گردیم به صحنه ی کمابیش آشنا.

جلوی هر نوجوانِ ریش و سبیل درنیاورده ی داعشی یک سرباز سوری دو زانو شده است. سربازهایی که حالا اسیر جنگی حساب می شوند. اسرایی که بی محاکمه، محکومند. نوجوان های بی ریش و سبیل، حکم جلّاد را دارند. ساکت و راحت ماشه ی سلاح های اهدایی اراذل اعراب دور و بر را می چکانند و اسرا توی خون خود می غلطند. ترکیب صورت اسرا عوض شده است. اگر از گورهای دسته جمعی داعش سر در نیاوردند و توده های خاک تن و بدن مظلومشان را در خود نگرفت، کار برمادرانشان سخت خواهد بود. شناسایی چهره های پاره های تنشان خیلی دشوار خواهد بود. دوربین ها از هر سمت فیلم  می گیرند. تبلیغات چی های داعشی عجیب فعّالند. استراژی ایجاد ترس، ترسی که فلج کننده و فراگیر است، موج می گیرد. کلّ دنیا درگیر این ترس مهلک است. ترسی که توی دل مردم و نظامی های موصل، دوّمین شهر بزرگ عراق بعدِ بغداد، افتاد تا سیصد فقره داعشی سراپا مسلّح به آسانیِ آب خوردن وارد شهر شوند و راحت تر از آن، موصل را پایتخت خود در عراق بنامند.

صحنه ی کمابیش آشنا را ترک می کنیم. به صحنه های جدید تری می رسیم. میدان همان میدان است. میدان تاریخی شهرِ تاریخی پالمیرا. روی سکوهای سنگی اطراف میدان این بار سربازهای سوری و اندک نیروهای روسی نشسته اند. این ها تماشاچی های هنرنمایی گروه ارکستر سمفونیک مارنیسکی روسیه هستند. بازپس گیری شهر باستانی تدمُر با اصطلاح تاریخی پالمیرا از دست داعش و انجام چنین برنامه ای از موسیقی و هنر کنار ویرانه های آن، دوشوکی خواهد بود که تا مدّت ها تن و بدن لجن گرفته ی داعش را خواهد لرزاند.

" نیایش برای پالمیرا "  عنوانی بود که برای این برنامه در نظر گرفته بودند. برنامه ای که مقابل تهجّر آشکار داعش، تبلیغات کشتار ناجوانمردانه ی سربازهای اسیر، نمود بسیار خوبی بین مطبوعات و رادیو و تلویزیون دنیا پیدا کرد. ارکستر سمفونیک روسیه روی خون های خشکیده ی سربازهای اسیر، روی سنگ هایی که از تیغه ی لودرهای داعشی ها جان به سلامت برده بودند، روی سنگ فرش هایی که ردّ محسوس، زیبا و دلنشین تاریخ را نشان می داد، به جا و بسیار هوشمندانه برنامه اجرا کرد.

یک جمله به اتّفاق از سوی اعضاء گروه گفته می شد:

" اجرای موسیقی دیوارهای باستانی را احیا می کند. "

تدمر یا پالمیرا تولّد دوباره مبارک.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنها

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 13 اسفند 1394-11:30 ق.ظ


دیشب توی شاهکارجدیدخلقت، تلگرام ، مطلبی را از خدابیامرز حسین پناهی خواندم. هنرپیشه ای که همیشه تنها بود. تنها زیست و تنها مرد. پنج روز بعدِ رفتنش، رفتنش را فهمیدند. درست وقتی که حسابی بو گرفته بود.

و امّا جمله اش:

" دلم می سوزد وقتی می بینم توی شهرداری حقوق آن هایی که جدول حل می کنند، بیشتر از حقوق آن هایی ست که جدول تمیز می کنند."




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرد مُرد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 8 بهمن 1394-12:37 ب.ظ


مرد مُرد


مردّد بود. مثل وقت هایی شده بود که چنگ توی دل و روده اش می انداختند.آن هم وقت هایی که آن لامصّب بد رنگ را می کشید و بعدش هم می زد توی فاز فضا و اتمسفر. و توی یکی از این فازها بود که خرخره ی زنش را تمام و کمال کشید بیرون و بعد عر زد که ملّت بیایین برا تماشا. من یک چنین پخی خورده ام.


توی دادگاه هم با این که نوشتنش برای پزشکی قانونی و چند تایی از این دکترای قانونی ریختند توی سرش و بستنش به پیچیده ترین مسائل روحی و روانی، آخر سر یک نامه آمد که یارو قاطی داشته و توی جنون لحظه ای ناشی از آن بدمصّب بدفرم، دست و بالشو رنگی  کرده و یک گلوبری مفصّل راه انداخته بود.


و حالا هوا ناجوانمردانه سرد بود و او طبق معمول نتوانسته بود رضایت جفت پسرهای همیشه درس خوانش را برای ماندن توی خانه ای که در سخت ترین شرایط خریده بود، فراهم کند. تو کَتشان نرفته بود که باباجانشان توی جنون لحظه ای ناشی از دود کردن آن لامصّب بدرنگ، زده مادر از برگ گل نازک ترشان را ناکار کرده است.


گفته بودند برو جایی که لایقشی و حالا او جایی بود که بی بروبرگرد می چسباندش به واژه ی پرطمطراق لیاقت. چیزی که می دانست قدّ یه حبّه قند یا به قول حسنی، حسنی فرفره، قدّ یه عدس از تلخکی های راست و میزونش، توی وجودش یافت نمی شد.


دخمه مانند بود. یک ورودی برای جایی مثل فاضلاب با هُرم ناخوشایندی از گرما و بوی گندی که توی دماغش پیچید و آن مختصری را که توی اوّلین سطل زباله ی پیش رویش دیده و به نیش کشیده بود به خروجی مشمئزکننده از حلقش وادار کرد.


چشمانش به تاریکی عادت کرد و توانست مسیرعبورگنداب را ببیند و بخاری را که از آن بلند بود، حس کند. گرما توی وجودش نشست و ناخواسته لبخندی زد. لبخندی که در کسری از ثانیه روی صورتش ماسید. عین برق گرفته ها شد. تیره ی پپشتش لرزید و چشمان کم سویش دو نقطه ی درخشان گوی مانند را توی تاریکی کاوید و بلافاصله خرخر مانندی جفت گوش هایش را پر کرد.


سگ درشت هیکل، تمام سنگینی اش را روی پاهای قدرتمندش انداخته بود. سر پر مویش را توی گردنش فرو کرده و برای حتّی یک لحظه چشم از او بر نمی داشت. مرد به مقابله ی احتمالی فکر کرد. فکر مالی نبود و با سرعت نور ناپدید شد. دخمه چندان ارتفاعی نداشت و این احتمال حالت تدافعی یا حتّی هجومی مرد را به صفر می رساند. تازه، جثّه ی بزرگش خود معضلی بود و راه را برای نجاتش می بست. مرد کلّهم بازنده بود.


 


با ناراحتی چند موچِ کم سر و صدا برای سگ کشید و با عجله پشتش را به دیوار خزه بسته ی فاضلاب تکیه داد. خواست قیافه اش را مهربان کند و نگاه حیرت زده اش را از مسیر دو گلوله ی شرربار سگ دور کند. امّا روال خصمانه ی سگ همچنان برقرار بود. عین فنری بود که جمع شده بود. آزاد شدن این فنر مرگِ وحشتناک مرد را به دنبال داشت.


فرورفتن دندان ها را توی پوست و گوشت و حتّی استخوان ریز در هم تنیده ی گلویش حس کرد و خونی را که بلافاصله توی حلقش پرید و توی نایش سرازیر شد و بدون مکث راه سوراخ سنبه های ریه ی دودگرفته اش را در پیش گرفت.


و خرخره اش حالا بین دندان های سگ جابجا می شد. صدای جویده شدن خرخره را شنید. انداخته بود بین دندان های تیزِ ریزِ کناریِ دهانِ بزرگش. چشمان بزرگش دائم باز و بسته می شد. و مرد قبل از این که از هوش برود یک تصویر تمام قد جلویش پدیدار شد. زنش بود. همان که عین برگ گلِ نازک بود. با خرخره ای که بیرون کشیده شده بود.


مرد صدای قلبش را از جایی خیلی دور می شنید.


مرد مُرد.


 


 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیعه

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 3 آبان 1394-10:11 ب.ظ


 

تصویر چندان غریبی نیست. چند جنازه با سر و صورتی خونین میان حوضچه ای از خون شکل هندسی ناموزونی تشکیل داده اند. تصویر آشنا تر می شود. چند فرد سراپا مسلّح با صورت هایی  نامعلوم، جوان مصمّمی را میان خود گرفته اند. حکایت شکار و شکارچی تداعی می شود. امّا شکارچیان بدجور به هم ریخته اند. انگار به چیزی شک دارند. شکّ نافرمی که ضرب مختصر نوک انگشتان جنایتکارشان را روی ماشه ی سلاح های اهدایی سعودی و قطری با مکثی ناخوشایند روبرو کرده است. شک به سنّی یا شیعه بودن جوان پیش رویشان دارند. جوانی که ترس توی صورتش دیده نمی شود.آرامش عجیبی دارد. هر از چند گاهی به جنازه ی هم قطارانش نگاهی می اندازد. دانشجویان افسری اسپایکر که انگار گناه بزرگی داشته اند. شیعه بوده اند گویا. شیعیانی که دیگر زنده نیستند. سپرده شده اند به آسمان ها. پروازی اجباری آغاز کرده اند.

بازی آغاز می شود. امتحانی در پیش است. بین زنده یا مرده بودن خط باریکی کشیده اند. خطّی که با مذهب کار دارد. مرزی که به دو سمت سنّی یا شیعه بودن می رسد. سنّی بودی زنده می مانی. احتمالا" یکی از ماها می شوی  و دنبال شیعیان دیگری می افتی. که زنده زنده سر از تنشان جدا کنی یا این که زنده زنده برشته شان کنی و خاکسترشان را به باد بدهی یا اگر دلی قدری رئوف تر داشتی یک یا دو گلوله توی بناگوششان خالی کنی و مغزشان را با خاک و رمل سوریه و عراق قاطی کنی. و اگر شیعه بودی که تکلیف معلوم است. با چند مشت و لگد نفست را می برند و آن وقت که به زانو شدی، ثانیه ها را می شمری و به سرب داغی که قرار است محتویات سرت را به هم بریزد، فکر می کنی.

جوان رو به قبله می ایستد. آرامشش دیوانه کننده است. اذان و اقامه ی دلنشینی می خواند. شکارچیان دل توی دلشان نیست. محو حرکات آرام جوان شده اند. سکوت هولناکی حاکم است. افق زیر بار نگاه نافذ جوان از هم می پاشد. رنگ خون به خود می گیرد. تکبیره الاحرام غرّایی شنیده می شود و جوان حمد را زمزمه می کند. امتحان تمام می شود. دستان جوان دروغ بلد نیستند. دروغی که بیشتر از مصلحت می ارزید. دروغی که زنده ماندنش را تضمین می کرد. وقتی دستان قرص و محکمش در هم قفل نشدند و جلوی بدنش قرار نگرفتند، همهمه ای درگرفت. شوری به پا شد. نعره های عصبیت و شکست از حنجره های دواعش بیرون زد.

به فاصله ی چند ثانیه جوان را به دو زانو کردند و چند گلوله توی سرش خالی کردند. حال غریبی بود. چهره ی تمام نمای مظلومیت جلوی چشمانم بود. مظلومیت شیعه.

شیعه ...    

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسن ...

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 11 شهریور 1394-04:16 ب.ظ

حسن...

 

از همان کودکی چند حسن یکسره توی سلول های مغز نچندان بزرگم بدو بدو می کردند. پسرخاله حسن مدّ نظرم نیست. با موهای یکدست فر ریز و آن چشم های قشنگ منتهی به یک جفت ابروی پر پیوندی. با حسن های دیگر هم فعلا"کاری ندارم. آن که درگیرم کرده، یک حسن دیگره. یک حسن ریز که قدّ و بالایی نداشت امّا دلش قدر همه ی دنیا بود. بود؟ بله بود. دیگر حسنی با دلی قدر همه ی دنیا نیست. رفت. بی وقت رفت.

وقت گز کردن خیابان ها، وقت رسیدن به میدان قمسال، یک بوی آشنا می شنیدم. بویی که گیجم می کرد. مدهوشم می کرد. بوی کباب کوبیده غذاخوری صفائیه بودو حسنی که پشت آن همه دود ایستاده بود. نگرانی اش دلم را می برد. نگران معطّلی مشتریانش بود. مشتری هایی که حیران تلاش هایش بودند. حیران  تن و جثّه ی ریزی که بی وقفه می چرخید. وانمودی از رقصی عارفانه. شیدایی. عشقی که با رضایت مشتریانش آسمانی می شد. خدایی می شد.

قصّه ی کوه رفتنمان از همه جالب تر بود. تا یک جایی با ماها بود. با ناتوان ها. با آن هایی که صدای نفس هایشان گوش کوه را کر می کرد. از جایی به بعد گریز می زد. جدا می شد از ماها. یک وقت می دیدیم ماها نصفه های راهیم و حسن بر اوج. صدای خنده هایش را همه ی کوه های دنیا می شنیدند.

و آن که در هر خیر و شرّی حاضر بود خود او بود. بی منّت البتّه. بی نشان دادن آن چه توی دلش تاب می خورد. فامیل امر مهم زندگی اش بود.

و چه زود ابرهای سیاه پیدایشان شد و پشت بندش آن طوفان سهمگین. سرطان. بد موقعی آمد. ناغافل. زد و کند و برد. گل روی ساقه اش گل است. وقتی کندی ...

صورت همیشه دلنشینش زرد بود. علّت؟ خونی که این اواخر بدجور مضایقه می کرد از حسن آقای ما.هی کم و کم تر می شد. آن لوله های بدفرم روی ساعدهای نحیف حسن بدجور بدشکلی می کردند. اشک همه را در می آوردند. امّا خنده های حسن هنوز برقرار بود. در دیدار آخر یک دستش را هم برام بلند  کرد و لب های خشکش که جنبش عجیبی کردند و توی گوشم این یک جمله را گفتند:

" من هیچّی م نیست امیرجان! "

حسن توی آی سی یو تا مغز سرم را تکان داد. مراقبت های ویژه. دکترش خبری داد و همه امیدوار شدیم. چشم های خیس ازاشک این بار می خندیدند. بار دیگر شادی میهمان خانه اش شده بود. دکتر از عملش می گفت و خروج آن لخته ی خون نا به جا. آن میهمان ناخوانده. هدف این بود. دورش کنیم این میهمان بد موقع را...

تصوّر می کنم آن لحظه ها را. کسی بالای سرحسن نیست. همه به خاطر خبر خوش عملش سر دماغند و بعد از مدّت ها خوب خوابیده اند. نصف شب است. پرستار بالا سر حسن می  رود. علایم سکته ست و شروع احیا از  پزشکان و پشت بندش ایست قلبی و خلاص. حسن رفت. پر کشید.

توی خاک که گذاشتیمش همه ی حواسم به حسین بود. بیکباره پیر شده بود. شکسته بود. تا شده بود. هنوز متین بود و استوار. صدای گریه هایش را کم تر کسی می شنید. می دیدم. نگاه می کرد به دور دست ها. به یک افق دیگر. به افقی بی وجود خاکی حسن. امّا پر از روحی ماندگار و دلنشین. روحی با شکل و شمایل حسن.

" حسن آقا آن بالایی اوضاع چطوره؟ خوب و  خوشی؟ دماغت چاقه؟ میزونی؟ وقت داشتی و رفتی سراغ بزرگا نکنه فراموشمون کنی. یه شفاعت خشک و خالی مهمونتیم. ماهارم دریاب. "  

 

وقت کردید فاتحه ای برای حسن بخوانید. جای دوری نمی رود...     

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موبایل

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-11:19 ب.ظ

موبایل  

 

تعجّب کردم. خیره شدم به خرس کوچولویی که به جایی وصل بود. همه چیز دستم آمد. خرس کوچولو به موبایل خانم محترمی وصل بود. کم سنّ و سالی نداشت. بین پنجاه و شصت. هیچ تلاشی برای پنهان کردن خرس کوچولو نمی کرد. از پشت گوشی طرز تهیّه کیک مخصوصی را می پرسید. آرد یک پیاله، شکر یک ... حیرتم با دیدن دخترک ریز جثّه ای که کنار همان خانم محترم ورجه وورجه می کرد، صد چندان شد. این که انگشتان کوچولویش دور تلفن همراه بزرگش را بگیرد و آن را تا نزدیکی گوشش ببرد و مشق آن روز را از همکلاسی اش بپرسد، کار چندان راحتی نمی نمود. تقلّای بچّه دیدنی بود. کم مانده بود اشکش را دربیاورد.

روی یکی از صندلی هایی که وسط راهروهای عریض و طویل مجتمع تجاری گذاشته بودند، نشستم و محو پسرکی شدم که توی هپروت سیر می کرد. پشت سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشمانش را بسته بود. جفت گوش هایش مشغول بودند. مسیر سیم را تعقیب کردم. به جایی بین سگک عظیم الجثّه ی کمربندش و کیف موبایلش رسیدم. موبایلش خدمات رسانی می کرد. موسیقی پسرک کم آمده بود. به مدد آمده بود این پدیده ی تکنولوژی.

چند متری آن طرف تر سر و صدایی توجّهم را جلب کرد. به عادت ایرانی های کنجکاو پیش رفتم. دعوا معوایی نبود. حکایت دو پسرک پر شر و شور در دو طرف یک تلفن همراه بود. گرمِ یک بازی پرهیجان بودند. یک بازی پر از مثلّث و مربع های رنگی. سه به سه این شکل های رنگی را از بین می بردند. هیجانشان تمامی نداشت.

همسرم گرمِ انتخاب بود. کوهی ار لباس روی میز فروشنده جمع شده بود. از مجتمع بیرون زدم. قدم زنان تا پارکی رفتم. آرامش خوبی برقرار بود. نیمکتی را انتخاب کردم که رو به حوض بزرگ پارک بود. قامت نارنجی پوشی ازم اجازه خواست تا کنارم بنشیند و بلافاصله همراه درب و داغانش به صدا درآمد. قدیمی بود. بی صفحه ی رنگی و بی دوربین با کلّی پیکسل. می خواستم صحبت های عاشقانه ی رفتگر جوان را نشنوم. ممکن نبود. محو تقلّای یک عاشق زحمت کش شدم. ده ها بار گوشی را جابجا کرد. از این گوش به آن یکی. هیجانش تمامی نداشت. حکایت نامزد بازی بود. موبایل واسطه ی ردّ و بدل شدن دل و قلوه شده بود. یک بده بستان عاشقانه. تکنولوژی دریچه ی عشق را می گشاید.

کی دورتر معامله ای سر می گرفت. جوانی قدبلند با قیافه ای موجّه می زد توی سر مالش. مورد معامله موبایلی بود داخل جعبه و خریدار مرد میان سالی با ساکی روی دوش. تابلو بود چند ساعتی ست تهران رسیده و بلافاصله گیر افتاده. گیر بد نفری افتاده بود. حکایت کلاه برداری بود و سیگنال های من زودتر از همه به کارافتاده بود. خودم را کنار خریدار رساندم و قصّه را خلاصه وار توی گوشش خواندم امّا قیمتی که فروشنده گفته بود بدجور گول زننده بود. اسکناس ها که ردّ و بدل شد فروشنده در کسری از ثانیه ناپدید شد. قیافه ی خریدار تماشایی بود. حرکاتش همینطور. چند دقیقه ای صرف روشن کردن موبایل کرد. فایده ای نداشت. به سرعت پشتش را باز کرد. نماندم تا باقی قصّه را ببینم. قصّه ای تلخ، تکراری امّا همیشگی. چیزی داخل گوشی نیست. اگر هم هست شبیه تکّه ای آهن یا سنگ یا هرچیزی غیر از آی سی و مدار چاپی و دیود و ترانزیستور است. صدای گریه ی خریدار توی گوش هایم بود. دارو ندارش را به تکّه ای آهن یا سنگ بخشیده بود.

تاب نیاوردم. از پارک بیرون زدم. چند مغازه ی فروش و تعمیر موبایل جلوی چشمانم بودند. ویترین های جالبی زده بودند. تنوّع موبایل ها خیره کننده بود. غالبا" صفحه لمسی باکلاس ترش اندرویدی، فول امکانات با کلّی حافظه و کلّی امکانات بازی و چندین و چندین برنامه ی حساب و کتاب و کلّی اطّلاعات جورواجور. گیج تکنولوژی پیش رویم بودم که همراهم به صدا درآمد. زنم بود. گویا خریدش تمام شده بود و حالا دنبال من می گشت. سریع سوالی توی ذهنم آمد و سریع به جوابش رسیدم. بی موبایل زندگی ممکن است و جوابش : ممکن است امّا نه به این راحتی.

خدا باعث و بانی اش را بیامرزد. نور به قبرش ببارد.روحش از آن بالا این همه موبایل به دست را ببیند و سرسام نگیرد خوب است.

     

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرک

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 26 فروردین 1394-10:03 ق.ظ

 

 

 

 

 

دوید. باز هم دوید. همه ی عمر دویده بود. می دانست ردّ کیسه ی چرک و خاکی اش روی پوست زبر شانه های نحیفش نشسته است. در عبور از اتوبانی که مملوّ از ماشین بود، به مانع سفت و سختی برخورد کرد. مانعی از نوع در زمخت و سنگین یک شاسی بلند جمع و جور.

آن که پشت فرمان بود کم سنّ و سال تر نشان می داد. لیِ گل و گشادی تنش بود. با کمربندی که کم ترین نقش را در حفظ شلوار روی باسن کم عرض یارو داشت. سگکش بدجور توی چشم می زد. یارو به طور عجیبی بی قواره نشان می داد. چند سرسفید حال به زن روی صورتش داشت.از ماشین که پیاده شد درازی قدّش بیشتر معلوم شد. کمش صدو نود تا را داشت. حتم برای به هم زدن ترکیب ابرها. زایشی، بارانی، چیزی ...

وقتی راه را بر پسرک بست همه فهمیدند دعوایی خواهد شد. دیدن یک دعوا وسط اتوبانی شلوغ آن هم بعد از ساعت ها معطّلی کم چیزی نبود. نیش خیلی ها بیرون زده بود.امّا پسرک به چیز دیگری فکر می کرد. این که پلاستیک های توی گونی بزرگ را زودی آب کند و سرِ شب به خانه برسد. یک خانه با چند اطاق تو در تو به اضافه ی چند تایی مثل خودش. تفاوت هایشان در تعداد سال های عمرشان بود. یکی دو سال بالاتر یا پایین تر.

پسرک سر تا بالای راننده را دید زد و بلافاصله کج کرد. حال و حوصله ی دعوا را نداشت. امّا راننده ویرش گرفته بود سر به سرش بگذارد. چیزی در مایه های چند چک و چند لگد. چیزی که حرصش را بخواباند. به غمی که دلش را لحطه به لحظه بیشتر مچاله می کرد خاتمه بدهد. دوست دخترش آن روز او را برای همیشه ترک کرده بود!

ناغافل زد. بی هوا. پسرک بالا می رفت فهمید امّا از پایین آمدن چیزی در یادش نبود. ضربه های بعدی راننده انگار روی یک تکّه گوشت بود. همان اوّلی روی گیجگاه پسرک خورده بود. قشنگ برده بود تا خود آسمان. جایی که از قرار ننه بابای هیچ وقت نداشته اش حضور داشتند.

باران شروع شده بود که پلیس از راه رسید. پسرک تمام و کمال خون آلود بود. یک سکّه دویست تومانی راست توی گودی گونه اش نشسته بود. زنده بود آن همه سکّه که روی او انداخته بودند، خوب دشتی حساب می شد. راننده را دستبند زدند، دوستش همچنان حرف می زد:

« آره بابا، سرِ راهیه ... معلومه کس و کاری ام نداره ... زده که زده! یه آس و پاس درب و داغونو زده !!!»

آن شب ترافیک سنگین تر از همیشه بود. باران خیلی زود ردّ خون پسرک را شست. چند ماه بعد راننده باز هم از آن مسیر می رفت. چیزی یادش نبود. پخش ماشین از فرهاد می خواند:

« بوی عیدی

 بوی توت

 بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم»       




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مادر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 25 بهمن 1393-11:19 ق.ظ

 

 

 

 

شیرین است. به قند پهلو می زند. پرمعنی ست. با مهم ترین واژه های بشری رقابت می کند. باشکوه است. تنه به تنه ی بلندترین کوه ها می زند. امّا در یک چیز بی همتاست. چیزی یا کسی به گردش نمی رسد. مهربان است. دل بزرگی دارد. دلی که بدجور می طپد. دلی که تاب سینه اش را ندارد. به وقتش همین سینه را هم می درد. دست می کند توی خون و خونابه و دلش را می کند توی مشت و آن گاه بنده وار زانو می زند و آن چه را توی طبق اخلاص گذاشته بی هیچ چشمداشتی تقدیم می کند. چه بی ریاست مادر. چه دوست داشتنی ست مادر.

از نصف شب هم گذشته. ونگ بچّه تمامی ندارد. تبش جانسوز است. تن ریز و خردش عین آهن گداخته شده است. چشمانش حالی ندارد. جانی ندارد. مرد خانه خواب هفت پادشاه را می بیند. وظیفه ی پدری اش را انجام داده و خوابیده. دو سه ساعتی را بیدار بوده است. بالا سر طفلش بوده است و حالا خواب ارجحیت دارد. بهانه چه فراوان! کسر خواب اذیتم می کند. حواسم را به هم می ریزد. کارایی ام را به صفر می رساند. پس با قدری شرمندگی بالش و پتو را بر می دارد و می زند به دنج ترین و خلوت ترین نقطه ی خانه. جایی که از ونگ بچّه خبری نباشد. جایی که کفّه ی مرگش را بگذارد و بی وجود هر سرخری چند ساعتی را به لالا بگذراند. بی خیال فرشته ی پیش رویش. فرشته ای که بدجور بال بال می زند. دلش عین سیر و سرکه می جوشد. در بند خواب نیست. گم کرده آن را. فراموشش کرده. جز بچّه به چیز دیگری نمی اندیشد. جز تن گداخته اش چیزی نمی بیند. جز صدای حالا خش دارش چیزی نمی شنود.

در رفت و آمد است. گاه می دود. هر دفعه به بهانه ای. یک بار دستمال خیس دستش است و بار دیگر دارویی شربتی. گوشش را به ونگ گوشخراش طفلش نمی گیرد. اخم نمی کند. غر نمی زند. همچنان مهربان است. دلش بدجور می زند. نگران است.

مادر چشم های خسته اش را باز می کند. دستمال را از پیشانی بچّه بر می دارد. برای هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. لب به چیزی نزده است. چیزی نخورده است. گذاشته است به حساب طفلش. یک معادله ی ساده اندر ساده. وقتی بچّه مریض است و چیزی نمی خورد من کوفت بخورم بهتر است. صاف و صوف است مادر. بی ریاست مادر. لب های خشکش تکان می خورند. حکایتی ست. مادر  دعا می خواند. اشک هایش سرازیری گونه اش را در پیش می گیرند. گریه ی بی صدایی را آغاز می کند و بعد رسیدگی ست به اوضاع مردش. که پتویی را که از روی مردش کنار رفته مرتّب کند. که بالشی را که از زیر سرش کنار رفته جمع و جور بکند. که در این حال و اوضاع محشر خواب مردش به هم نریزد!

کیست مادر؟ کسی قادر به تعریف آن است؟

صبح شده. صدای اذان موذّن زاده توی وجود خسته اش می نشیند. برای ده هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. تب بی تب. پیشانی سردتر از همیشه ست. و این بار لبخند مادر دیدنی ست. و مشتاقانه خنده ی بی صدایی را رها می کند. مبادا مرد خانه ...  

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مزد رفاقت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-11:00 ق.ظ

 

 

رفیق فابریک هم بودیم. عین یک روح در دو بدن. وارد تجارت که شدیم رفاقتمان بیشتر شد. رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. شب نشینی ها، گشت و گذارهای ایّام تعطیل. مادرش شده بود مادر من. مهربان بود و صمیمی. من را اندازه ی تنها پسرش دوست داشت. آدم خاصّی بود. متانت فوق العاده ای داشت. یک جور اشرافیت در وجودش موج می زد. توی نصیحت هایش یک جمله را همیشه تکرار می کرد:

" حواستان باشد پول بینتان فاصله نیندازد. "

فاصله انداخت. بدجور انداخت. یک سری به پیسی خوردیم. از آن جایی که جنس مرجوعی مان زیاد شده بود، چک هایمان برگشت خورد. هاتف لنگ زد. چون پشتوانه نداشت سریع چپ کرد. اوراقی شد. رسید به وضعیتی که چپ و راست از من پول می گرفت. من توی عالم رفاقت زیرسبیلی رد می کردم. گذاشتم به حساب رفاقت. حرفی از بازگرداندن آن همه پول نزدم و همین عاملی شد تا هاتف خان خودش را بزند به کوچه ی علی چپ و برگرداندن پول ها را هی عقب بیندازد.

 آخر سر آن چه انتظارش را نداشتم پیش آمد. شراکتمان به هم خورد. به طبع آن رفاقتمان از هم پاشید. ختم کلام هاتف خان هر چی طلب از ایشان داشتم کلّهم منکر شد. خودش را زد به آن راه و با بی خیالی گفت:

" کدوم طلب مرد حسابی. اصلا" پیش کی به من پول داده ای؟ شاهدت کو؟ مدرک و سندت کو؟ چک از من داری یا سفته برات امضا کرده ام؟ برو عمو. برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه. "

امید داشتم هاتف برگردد. سر چند ده میلیون رفیقش را فراموش نکند. رودررو چیزی نگفتم. قرار بر صبر گذاشتم تاپشیمان شود. امّا نشد. اثری از پشیمانی نبود. بدجور به هم ریختم. بی خیالی اش کفری ام کرده بود. تلفن را برداشتم و هر چی بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم. کلّی لیچار بافتم. فرصت ندادم حرف بزند. رسیده بودم به ته خط. ته خط رفاقت.

یادم نخواهد رفت. هر چی فحش بلد بودم بهش گفتم امّا یک چیزی حیرت زده ام می کرد. از آن طرف جز سکوت نمی شنیدم. سکوت ادامه یافت شل تر شدم. مردّد شدم. چند باری هاتف هاتف کردم و آخر سر با شنیدن صدای آرام و پر از طمانینه ی مادرش غرق پشیمانی شدم. بعضی از فحش ها را مستقیما" به مادرجان داده بودم. عین این بود که کلّی آب جوش روی سرم خالی کرده باشند. به تته پته افتادم. بغض وحشتناکی راه گلویم را بسته بود. مادرجان از بده بستان های من و هاتف خبری نداشت و من با این تلفن احمقانه، این سوتی مسخره، او رادر جریان گذاشته بودم. می خواستم زمین دهان باز کند و من را ببلعد. از آدم بودن خودم حرصم گرفته بود. مادرجان مطابق معمول جز یک جمله چیز دیگری نگفت. جمله ای که تنم را به لرز انداخت:

" به خودم می گفتی مادرجون. هاتف هر چقدر بدهی داشت خودم می دادم. لازم نبود این همه بد و بیراه بگی. هر چی مرده داریم توی گورهاشون بلرزونی! "

گوشی را که گذاشتم راه افتادم. باید می رفتم. رفتم توی جادّه. بی خیال سرعت و کیلومترشمار شده بودم. چهره ی مادرجان برای حتّی یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شد. آخرین جمله اش توی گوش هایم وزوز ناجوری شروع کرده بود. چپ و راست سبقت می گرفتم. بدجور بریده بودم. آخر سر اشتباهم را با یک اشتباه بزرگ تر پاسخ دادم. با یک جیپ آهو شاخ به شاخ شدم. عین غولی نزدیک تر و نزدیک تر شد و صدای وحشتناکی شنیدم و دیگر نبودم. پرواز راآغاز کرده بودم. پروازی که بازگشت زودبهنگامی داشت. سه شکستگی در پاها به اضافه ی یک شکستگی در ترقوه و نهایتا" جابجایی چند تایی از مهره های کمر و کلّی کوفتگی و ضرب دیدگی دیگر.

سر یک ماه مادرجان هم به دیدنم آمد و هم فیش واریزی پرداخت بدهی پسرش را آورد. از شرمندگی سرم را زیر ملحفه ی بیمارستان بردم. گریه ام بی صدا بود.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیم معده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 11 آذر 1393-12:32 ب.ظ

 

 

نصفش کردند. معده اش را. خودش خواست. خیلی خجالت می کشید وقتی تن و بدن گنده اش را از این خانه به آن خانه، خانه ی فامیل های نافامیل، فضول های از کلاغ بدتر می کشاند. شرم داشت زنی با سنّ و سال خودش را با یک چنین هیبت مردانه ای ببیند. چهارده پانزده سال بیشتر نداشت که زد توی کار پی و چربی. وزن اضافه کرد. اوایل چندان توجّهی نداشت. گرم نوجوانی اش بود. دنیایی با کلّی معقولات ریز و درشت. امّا وقتی وقت شوهر دادنش شد خودش و آن تک برادر قرتی اش به اضافه ی پدر و مادری که جانش به جانشان بسته بود، افتادند به هول و ول. توی دل هایشان تاپ تاپ عجیبی افتاد.

خیلی ها آمدند و خیلی زود راه بازگشت را در پیش گرفتند. بیشتر خواستگاری ها به پنج شش دقیقه هم نمی رسید. تا دختر خوش بر و روی فیل پیکر با سینی چایی وارد پذیرایی می شد، مختصر پچ پچه و دم گوشی انجام می شد و میهمانان عالی مقام چایی ها را خورده و نخورده فلنگ را می بستند و دِ برو.

تا این که حسن، نقّاش ساختمان از گرد راه رسید و یک دل نه که صد دل عاشقش شد. هر دو پایش را کرد توی یک کفش که یا مریم یا هیچ کس دیگر! از آن طرف اقدس خانم، مادر پیرسالِ حسن، چندان بی میل نبود به مریم. پیش همه می گفت که زن فردا پس فردا باید بزاد. باید جانی داشته باشد یا نه!؟ دنبه ای ازش بلرزد یا نه!؟ با چند تکّه استخوان خالی و یک قدّ لندهور مگر بچّه می شود گذاشت روی خشت!؟

خلاصه مریم خانم شد عروس خانواده ی حسن آقا و عین برق و باد دو بچّه ی دختر و پسر پشت سرهم ردیف شدند و دسته جمعی رفتند قاطی یک زندگی شلوغ و درهم و برهم. امّا این همه ی آن چیزی نبود که مریم می خواست. چند زن بیکار و علّاف از آن هایی که همه جا پلاسند و وِروِرشان غالبا" گوش فلک را پر می کند، آمدند و رفتند و آن قدر توی جفت گوش های مریم خواندند که راضی شد تغییری در حجم و سایز فوق العاده ی بدنش بکند.

" ایکس لارجه؟ نه بابا. برو بالا. دو یا سه ایکس لارج! بنازم بدنشو. بگو ماشاءالله."

با ترس و لرز رفت پیش یک متخصّص قدیمی و دهان به ناله باز کرد:

« دکتر جون دستم به دامنت. خلاصم کن. از این همه پی و دنبه خلاصم کن. قدر یه غول غذا می خورم. دست خودم نیست به خدا. همیشه گشنمه. »

دکتربه آرامی توی صندلی مبلی بزرگش فرو رفت و از بالای عینک ظریفش، هیکل تنومند مریم را از نظر گذراند. خیلی به سرعت هر دو پیشنهادش را رو کرد:

« دوراه بیشتر ندارین سرکارخانم. هر دو شم با جرّاحی ممکنه. اوّلیش اینه که بریم سراغ چربی ها و برشون داریم. تیغه وپوست و زیرِ پوست. توی کوتاه مدّت بد روشی نیست. امّا بعدن کشکل ساز می شه. آن هم برای شما که اشتهاتون همیشه برقراره. پس می ریم سراغ راه بعدی که ریشه ای حلّش کنیم. پایه رو در نظر بگیریم. اشتهاتونو بکشیم. میل به غذا رو توی وجود شما از بین ببریم. اینم عملی نیس مگه این که معده تونو کوچیک کنیم. نصفش کنین. نصفشو بندازیم دور!!! »

و نگاهش را انداخت به مریم تا تاثیر جملاتش را ببیند بخصوص آن آخریه را که با طنز ظریفی رو شده بود.

مریم نترسید امّا بسیار هیجان زده شد. با دنیایی از مجهولات روبرو شد:

« یعنی چی که معده رو نصف کنیم ؟ »

« یعنی این که کاری می کنیم با نصف معده ی فعلی و صد البتّه با اشتهایی خیلی کمتر از الان به غذاخوردنتون برسین و آن وخت بعد چن ماه خواهید دید چه بلایی سر این همه به قول خودتون پی و دنبه می آد؟! »

امّا مورد موهومی همه ی وجود مریم را به هم ریخت. ترس بود. یک جور نگرانی مفرط:

« فقط با نصف معده؟ »

 و بلافاصله ادامه داد. از هیجان سرخ شده بود:

« و لابد بازگشتم نداره. با همون معده ی نصف شده باس تا آخر بریم؟ این شکلیه آقای دکتر؟ »

دکتر لبخندی زد و سرش را به علامت تایید پایین آورد. امّا مریم هنوز قانع نشده بود:

« ضمانتی چیزی آقای کتر! فردا پس فردا آن نصفه ی باقیمانده طوریش نشه؟ نزنه ناکارمون بکنه؟ کارایی نداشته باشه و عفونتی سرطانی چیزی پشت بندش بیاد؟ آقای دکتر نمی خوایین از نگرانی بدرم بیارین؟ »

دکتر این بار جدّی شد. بخصوص از لفظ ضمانت اصلا" خوشش نیامد. خواست تا قال قضیه را بکمد و از دست مشتری خیلی حسّاسش، این مورد خیلی شکّاک، خلاص شود:

« همه چیز دست خودتونه. یه برگه رو پر می کنین و رضایت خودتونو از عمل اعلام می کنین. امضاشم می کنین به اضافه ی اثر انگش مه محض محکم کاریه. خیلی ها بعدن بر می گردن . کلّی ام شاکی ان. نارحتن. معده شونو کامل می خوان. آن نصفه ی از دست رفته رو می خوان. پشیمونن طفلی ها. می زنن زیر گریه و مطبّو به هم می ریزن. داد و هوار راه می نداز. شوهراشون بدترن. حرف از شکایت می زنن. امّا خانوم مطمئن باشین ما کارمونو بلدیم. ما شما رو خوب می کنیم. اشتهاتونو کور می کنیم. یه نصف روزم بیشتر کار نداره. خود عمله یه ساعت بیشتر نمی کشه. یه شبم ماندگار بیمارستانین و آن وخت تا آخر عمر راحتِ راحتین. هیکلتونم می شه اصل باربی! خودِ باربی! »

فردای عمل مرخّص شد. امّا عجیب زار و نحیف شده بود. وقتی توی آیینه خودش را نگاه کرد، غرق حیرت شد. عین مرده شده بود. گچِ خالی. سفیدِ سفید. درد داشت. درد عجیبی درست از وسط شکمش شروع می شد و نفسش را می برید. ناله و زاری اش تمامی نداشت. حسن بنده ی خدا روز که خانه نبود شب هم که خسته و کوفته از راه می رسید، صدای آه و ناله ی مریم را می شنید. آدم صاف و ساده این شکلیه دیگر! این ناله ها را می گذاشت به حساب دردهای ماهانه ی زنش و نهایت امر می رفت سراغ یخچال و با چند قرص آرامبخش پیش زنش بر می گشت و به زور به خوردش می داد. عاشقش بود طفلی. با همه ی وجود می خواستش.

درد خیلی زود محو شد. در کمال خوش بختی اشتهایش را هم از دست داد امّا خوشحالی اش چندان دوامی نداشت. حالا هر چقدر غذ می خورد، هر چند کم، همان را بر می گزداند. عق می زد وحشتناک. شکم خالی و عق هایی برآمده درست از وسط معده اش. معده ای که عین جگر زلیخا تکّه تکّه شده بود. زار و نالان می افتاد توی رختخواب و نگاه های پر از ناراحتی و حیرت حسن را بی پاسخ می گذاشت. طفلی حسن همین استفراغ ها و عق های پر سرو صدا را گذاشت به حساب یک حاملگی دیگر و گیج و منگ منتظر بالا آمدن شکم زنش شد. مریم هم از خدا خواسته صدایش را درنیاورد. شوهر این همه پپه نوبره به خدا.

مریم وزن کم کرد. به قول دکتر، یک باربی تمام عیار شد. همه انگشت به دهان مانده بودند. هیکل زمخت صد و بیست کیلویی اش، آن کوهِ بدفرم گوشت و چربی، به چیزی در مایه های هفتاد مختصری بالا یا پایین تبدیل شده بود. از حجم و تعداد استفراغ ها کم شده بود امّا حال و حکایت زن بینوا تمام شدنی نیود. مورد عجیبی این بار ترس را جایگزین تکام حالات روانی مریم کرد. هیچ اشتهایی نداشت. گاه می شد توی بیست و چهار ساعت، یک وعده غذا نمی خورد. آن هم چه وعده ای. ناقص و بی حال. کم جان. یک لقمه نان و پنیر. چند قاشق آش و یا یک کتلت کوچولو گیر کرده به چنگال بانوی نحیف خانه. آن هم به شرط این که بُدو بُدو نروئ سمت دستشویی و با سر و صدا، وعده ی ناچیز را بر نگرداند.

نگرانی غالب شد. رفت پیش یک دکتر دیگر و دکترهای دیگر. تشخیصشان یکسان نبود. هرکدام چیزی بلغور می کردند. تا این که رفت پیش یک متخّصص داخلی و آقای دکتر دستور یک اندوسکوپی دقیق داد و چند آزمایش مفصّل دیگر خواست. جواب آزمایش ها، اخم دکتر را در پی داش. این جور وقت ها، طبق قاعده پیش می روند. یعنی مریض را می فرستند ئنبال نخود سیاه و اصل قضیه را برای یکی از نزدیکان مریض فاش می کنند. مریم وقتی گریه ی پرسرو صدای حسن ا از داخل اتاق دکتر شنید نتوانست تحمّل کند. خودش را داخل اتاق انداخت. حسن به پهنای صورتش اشک می ریخت. مچاله شده بود. حیران بود. سوخته و درب و داغان.

معده ی مریم خانم مستعد یک سرطان بدخیم بود. چگونه می شود توضیح داد؟ مثالی می شود زد. لانه ی زنبور و چوب. می گوین چوب توی لانه ی زنبورها نکنید. تحریکشان نکنید.قبل از عمل جرّاحی، غدّه ی مریم ته معده شان جا خوش کرده به قولی آرام و بی حرکت متمده بود تا این که تیغ به معده می خورد و غدّه هم از خواب خوش بیدار می شود و سرِ سه سوت همه ی آن نصفه ی باقیمانده را گیر می اندازد. ختم ماجرا خوفناک بود. پر از ناامیدی. پر از غصّه. حکایتِ رفتن بود. دکترها آب پاکی روی دست مریم و حسن ریختند. بنا را گذاشتند بر دو ماه. مریم خانم فقط شصت فرصت زندگی داشت.

...

...

...

مریم را با هواپیما به مشهد رساندند. وقتی گنبد طلایی حضرت را دید، گریه اش گرفت. خواست بلند شود امّا توانی نداشت. اشکش سرازیر شد. روی ویلچر بردند. خاله منیره هولش می داد. ویلچرش را. اشتیاق عجیبی داشت. دستش را دراز کرد. موج جمعیت تمامی نداشت. ناموفّق بود. یک بار دیگر امتحان کرد و این بار دستش به ضریح رسید. خک بود. دلچسب. محکم گرفت و خودش را نزدیک تر برد.

حالا داخل ضریح را می دید. نور سبزی فضای داخل ضریح را روشن می کرد. رنگ گرم درخشانی که حالش را خوب می کرد. مریم آن چه را که به دستش بسته بود، باز کرد. کیسه ی کوچکی بود. باقی طلاهایش بود. همه وقف امام رضا! تک به تک داخل ضریح انداخت. در یک چشم به هم زدن لابلای آن همه اسکناس ریز و درشت، گم شدند. باز هم اشک از چشمان مریم جوشید.

 

تمام

امیر تقی نژاد

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گنج با رنج

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-09:43 ق.ظ

 

 

از همان بچّگی آرزو داشت گنج بادآورده ای را صاحب شود. نه این که پدر و مادر مالداری نداشت و خانواده اش از حدّاقل آن چه خیلی ها دارند، محروم بودند، توی کلّه ی گرد بزرگش چیزی عین فرفره می چرخید که امروز یا فردا یا اصلا" ده سال دیگر حالا گنج بود حالا یک کیف پر ارز بود حالا یک عتیقه ی چند میلیون دلاری بود، گیرش خواهد آمد و تا وقت رفتن به سرای باقی، خودش و اهل خانواده اش غرق ناز و نعمت خواهند بود. یک توهّم یا یک فکر مالیخولیایی. چیزی که تن و بدن رحمان، رحمان شلی را به یک جور حال اساسی می رساند. باعث می شد چشمانش را ببندد و بی خیال زن و بچّه هایش که وِروِرشان برای حتّی یک لحظه تعطیل نمی شد، با فکر این گنج بادآورده حال کند و دنیای درندشتی برای خود و آن چهار میراث خور زبل پیش بینی کند.

درشت اندام بود. یغور. پهن چه در بالا و چه در عرض. گردن کلفتش سرِ کلانش را به خوبی جواب می داد. از آن سو با شیب ملایمی به شانه هایی می رسید که دست های پرعضله ای را حمایت می کردند. سینه اش فراخ بود و اثری از چربی در شکمش دیده نمی شد. سبزه بود. نمکین. با ابروهایی که جلوه ی خوبی به صورت مکعبش می دادند. لب و دهانی خوش فرم با یک بی سلیقگی سهوی در دماغش آن هم نه به خاطر خلقتش که در دعوایی بچّگانه و مشتی که بناگاه استخوان دماغش را در هم کوبیده و بعدها بد جوش خورده، برجستگی ناموزونی میانه اش را به هم زده بود.

لطفا" الباقی داستان را در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید: 

 

 

 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آتش

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 15 مهر 1393-12:20 ب.ظ

یک بار دیگر به پهنه ی یکدست سفید رنگ پیش رویش نگاه کرد و با آخرین رمقی که در تن سرمازده اش مانده بود شروع به حرکت کرد. مجبور بود به رفتن. از وقتی درد نرگس شروع شد و جیغ های رنگی همسر یکی یکدانه اش هر دو گوشش را پر کرد، عزم کرد بیست سی کیلومتری را توی دشت پوشیده از برف راه برود و تنها مامای آن اطراف را بالای سر زن پا به ماهش ببرد. ولو به زور یا خواهش یا حتّی دو زانو کف زمین شدن و زار زدن درست از ته دل.

و حالا بیشتر از دو ساعت بود راه می رفت و به هیچ جایی نرسیده بود. هیچ روستایی را ندیده بود. هاشم چندان لباسی نپوشیده بود. به این امید که تیز برود و تیز برگردد و نیم ساعت بیشتر توی راه نباشد، لباس تنش کرده بود. و حالا پاهایش به گزگز افتاده بود. سوزش پوست چاک چاک دستانش را احساس می کرد به اضافه ی سرمایی که همه ی وجودش را به لرز انداخته بود.

هاشم یک ساعت بعد از این که راه افتاد فهمید مسیر را اشتباه رفته است. یک عقبگرد و حرکت از مسیر دیگری باعث شد کلّهم گم شود و یکّه و تنهای دشتی شود که پوشیده از برف بود.

نگاه کرد به خورشید و گرمای بی رمق آن را چشید. خورشید به چه بزرگی قصد پنهان شدن داشت. کوه کم کمک هیکل تمام قدّ خورشید را می پوشاند. و آن گاه شب بود و هراسی که از همین الان توی دل هاشم رفته بود. شب سرما را داشت و تاریکی را. این دو با هم جورند. با هم می تازند. با هم یکی می شوند و آن گاه یکی مثل هاشم را در هم می پیچند و روزگارش را سیاه می کنند.

زیر کاج بزرگی برف کم تر از هر جای دیگری بود. هاشم با دست و پای سیاه شده از زور سرما پیش رفت. احساس کرد یخ می زند. روی موهای تُنُک ریش و سبیلش یخ نشسته بود. دور و بر درخت را با چشم های نگرانش کاوید. باید آتش روشن می کرد. اگر دنیا را می خواست و عاشق نرگس بود باید زنده می ماند. زنده بودنش هم به یک آتش جمع و جور نیاز داشت. گرمای جانبخشش. روشنی امیدبخشش.

شاخ و برگی پیدا کرد. نمدار بودند و این هاشم را نگران می کرد. سنگ بزرگی پیدا کرد و خیلی به دقّت شاخ و برگ را روی سنگ گذاشت و به هوای کبریت لباس هایش را گشت.

اوّلین تا سوّمین چوبِ کبریت را به خاطر عجله اش برای روشن کردن از دست داد. با دستکش غیرممکن می نمود. دستکش ها را درآورد. چند چوبِ کبریت بعدی روشن شد امّا برای روشن کردن شاخ و برگ نمدار کافی نمی نمودند. هاشم نگران شده بود. دست به دعا برداشت. آسمان پیش رویش بود. ستاره ها به چه خوشگلی چشمک می زدند امّا سرما همچنان حاکمِ مطلق آن جا بود. سرمایی که آخرین رمق های هاشم را بلعیده بود.

هاشم آخرین چوبِ کبریت روشن را با شاخ و برگ آشنا کرد. عجیب بود که روشن شدند. شعله ی کوچک بی رمقی جان گرفت و خیلی به سرعت چند شاخ و برگ دیگر را درگیر کرد. خنده روی لب های هاشم نشست. خوشحال شد. زل زد به شعله ی کم جان پیش رویش و دوباره امیدوار شد. حالا می توانست زنده بماند و پیش نرگس برگردد.

تازه با رویاهایش گرم گرفته بود که سقوط چیزی را حس کرد. توده برفی از شاخه های درهم پیچیده ی کاج بالای سرش سنگینی کرده از بختِ برگشته ی هاشم، روی شاخ و برگ آتش گرفته سرنگون شد و جلوی چشم های از حدقه درآمده ی هاشم، آتش خاموش شد.

واکنش هاشم جالب بود. ابتدا چند دقیقه ای به منظره ی غمناک پیش رویش خیره شد. بعد هر چی فحش و بد و بیراه بود نثار خودش و جدّ و آباد زیر خاک رفته اش کرد و آخر سر گریه ی پر سر و صدایی را آغاز کرد.

...

...

...

قالبِ یخ هاشم را فردای آن روز پیدا کردند. جایی که هاشم مرده بود با روستایشان چندان فاصله ای نداشت.

نرگس هاج و واج مانده بود. گرمای خونی را که از تنش می رفت فهمید و بچّه ای که دیگر مرده حساب می شد. نشست. به دیوار گلی خانه شان تکیه داد. تنِ بی جان هاشم پیش رویش بود. جیغش همه ی روستا را پر کرد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشکم درآمد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 13 شهریور 1393-10:02 ق.ظ

 

 

بدشانسم؟ معلوم نیست.آشنا، پارتی ندارم؟ لابد. توی هفت آسمان ادبیات و فرهنگ ایران زمین یک ستاره هم ندارم؟ صد در صد.

وقتی شخصیتی مثل " حسن تنها " را توی دوّمین رمانم آفریدم، وقتی او یک تنه به جنگ دیو اعتیاد رفت، وقتی جایی مثل انتشاراتی سبزان را توی پایتخت درندشت برای چاپ شاهکارهای حسن پیدا کردم، خوشحالی ام تمامی نداشت. روی پاهایم بند نبودم. داستانم چاپ می شد و این برای تازه کاری مثل من عالی بود ولو به بهای خرج کردن آن چه پس اندازم بود. دو سه میلیون پول ناقابل، چیزی نبود که مانع کارم شود.

امّا بدجایی دست و پایم را بستند. بدجور زیر پایم خالی شد. حسن تنها رنگ هیچ کتابی را ندید. خورد به انگ سیاه نمایی. توی ارشاد گفتند یکی برای مبارزه با اعتیاد، دور بیفتد بین معتاد و قاچاقچی و بساط قتل های زنجیره ای درست کند و چپ و راست جنایت کند، توی کار ما نیست. تلخی اش زیاد است. کلّهم غیر قابل چاپ اعلام شد.

من هم احساساتی. خورد به اعصاب و روانم. پاک قاطی کردم. افسردگی آویزان سر و کولم شد. فکر کردم به آن همه زحمتی که برای حسن تنها کشیده بودم. قهرمان دوست داشتنی ام. قهرمان غیرتمندم.

امّا ورق برگشت. امیدهایم زنده شدند. بازگشتی عالی داشتم. نشستم برای نوشتن. با یکی دیگر دوباره همه چیز را از نو شروع کردم. یک رئالیسم واقعی. آن چه از دل بر می آید و خوب بر دل می نشیند. مردم عاشق واقعیتند. واقعیت قاطی با تخیّل، نشخوار خیلی از نو نویسندگان مدّعی، انگار که مد شده باشد، اسباب روشنفکری شده است و نشان دهنده ی تریپ های عجیب و غریب فرهنگی. چیزی که کیلومترها دور است از مردم اهل واقعیت. آن هایی که اگر عاشق واقعیتند برای این است که رگه هایی از زندگی خودشان را توی همین کتاب ها می بینند. حسّش می کنند.

رفتم سراغ یکی دیگر. این بار رمان " چاه " را نوشتم. با قهرمانی به اسم " طوفان ". سه زورگیر خشن، طوفان را می دزدند و بعد از این که حسابی لختش کردند، می اندازند ته چاهی که هیچ کس خبری از آن ندارد. طوفان زنده می ماند. امّا زنده ماندنش به این راحتی ها نیست. او چند روزی را ته چاه برای زنده ماندن تلاش می کند.

حالم خوب شده بود. امید با سر و صدا سراغم آمده بود. خنده هایم تمامی نداشت. داستان به پایان رسید تلاش هایم را برای چاپش شروع کردم. امّا باز هم به در بسته خوردم. کسی وقتی برای من نداشت. هیچ کس تحویلم نگرفت. اسم ها گنده بودند.انتشاراتی ها عین ستاره می درخشیدند امّا مدیرانشان همه بلا استثنا ردّم کردند. اذن ورود ندادند. درهای انتشاراتی ها ده قفله بود. هیچ کس پاسخی به درخواستم نداشت. خلاصه در حدّ یک جمله. جمله ای مثل " برای شما نویسنده ی گمنام وقتی نداریم. "نشر ثالث، آموت، سوره ی مهر و خیلی های دیگر.

سرخورده شدم. می دانم تازه کارم می دانند. کسی برای تازه کارها وقتی کنار نمی گذارد. نمی دانم می توانم برگردم یا نه؟ شاید با نوشتن داستانی سفارشی برگردم. چیزی که متنفرّم از آن. اشکم درآمد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زن ... دفاع

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-09:06 ق.ظ


 

آن روز برای اوّلین بار اضافه کار مانده بود. به اصرار مدیرش بود و حجم کارهایی که بدجور سنگینی می کردند. نرگس کار حسابداری آن شرکت نچندان بزرگ را بر عهده داشت. وادار شده بود به این کار. زندگی مشترکش با احمد خوب نمی چرخید. لنگی زیاد داشتند. کم و کسری فراوان. خرج و مخارج نسترن هم قوز بالا قوز شده بود. دخترشان که هر دو پایش را کرده بود توی یک کفش که یا غیر انتفاعی یا هیچ مدرسه ی راهنمایی دیگر.

خسته بود. یک پژوی نقره ای را رد کرد. به بوق های متعدّد پراید یشمی بی اعتنایی کرد و همچنان منتظر تاکسی ماند. احمد همیشه سفارش کرده بود اوّل اتوبوس، اگر نبود، اگر گیرت نیامد تاکسی آن هم با راننده ای سن بالا. امّا حالا حول و حوش هشت شب با آن همه مسافر که به هر ماشین عبوری حمله کرده از در و پنجره اش آویزان می شدند، نه از تاکسی خبری بود و نه از راننده ی سن بالا. بالاخره تصمیم خودش را گرفت و چند آیه و دعا را که بلد بود خواند و به اطرافش فوت کرد و به یک پراید با دو سرنشین دست تکان داد. هر دو میانه سال بودند. آنی که عقب نشسته بود حالت مسافرها را داشت. ساکی هم جلوی پایش بود. و راننده که ته ریشی هم داشت مقبول نشان می داد و همین قضیه دل پریشان نرگس را قرص کرد. جلوی افکار مزاحم را گرفت.

نرگس تو دل برو بود. موجّه. چال قشنگ دو طرف صورتش دل همه را می ربود. به اضافه ی لب های قلوه ای که دهان کوچکش را در بر گرفته بود. با ابروهایی که پیوندی قشنگی درست وسطشان داشت. خطّ اتّصالی که با یک دست کاری موجّه، یک جور نجابت همراه با اصالتی دیرین برای صاحب زیبایش به ارمغان می آورد. ابروهایی که بر چشمانی درشت مشرف بودند. چشمانی با نگین های خوش رنگ درونشان. دریایی زیبا با مرواریدی زیباتر. رنگ مردمک چشم نرگس را کم تر کسی تشخیص می داد. مابین عسلی و میشی بود و مختصری قهوه ای. قهوه ای بسیار روشن. سایبان چشمانش، مژه هایی به چه بلندی زودتر از سایرین خودشان را نشان می دادند. برگشته و رو به بالا. همه ی این ها منتهی به دماغی کوچک، نمکین که ترکیب معقول صورت نرگس را به اسباب تحسین و تشویق مردم تبدیل می کرد. باعث می شد دم به دم نامش را ببرند و تعریفش را بگویند.

در را باز کرد و مسیرش را گفت و راننده بی معطّلی قبول کرد و راه افتاد. نرگس گرم افکاری بود که توی سرش بدو بدو می کردند. به قاعده ی همیشه به دور و برش توجّهی نداشت امّا از نگاه تیز راننده نتوانست عبور کند. هر بار چشمش به آیینه ی بالای سر راننده می خورد، نگاه عجیبش را می دید. چیزی که به قیافه ی مقبولش نمی خورد. دوباره قاطی افکارش شد. شرکت پیمانکاری که شوهرش در آن کار می کرد طرح تعدیل گذاشته بود. رد کردن کارگرهایی که مفید نشان نمی دادند. جایگزین می خواستند. افرادی با تخصّص بالا و کارایی خوب. و همین قضیه اعصاب هر دو را به هم ریخته بود. احمد دوست نداشت زنش کار کند از آن طرف خودش در مرز کلّه پا شدن بود. به سختی خودش را نگه داشته بود. آویزان بود به شاخ و برگ مختصری که عنوان پارتی اش را داشتند. کم جان بودند پارتی هایش. بُرِش مُرِش تعطیل.

چشمانش را که باز کرد غرق حیرت شد. از چراغ های نئون مغازه ها خبری نبود. فهمید راننده مسیر دیگری را رفته است. یک خیابان کم عرض بود و بعد جادّه ای که یکسر به بیابان می رسید. نیم خیز شد و به راننده توپید:

« می شه بگین کجا دارین می رین؟!»

 جوابش را نفر بغل دستی داد. آن هم نه با زبان و دهان که با نیش چاقویش. نرگس نیش تیز چاقوی طرف را روی پوست حسّاس پهلویش احساس کرد امّا این باعث نشد دسته ی کیف دستی اش را نگیرد و کیف پر از وسایلش را با شدّت به صورت نفر بغل دستی نکوبد. این باعث شد تا راننده برگردد و بی معطّلی با پشت دست بکوبد به صورت نرگس. هم زمان بغل دستی هم دست به کار شد و عصبی از درد صورت، به جان نرگس افتاد. چند مشت و سیلی سنگین را نثار نرگس کرد و بلافاصله فحش بارانش کرد. مرده و زنده اش را بی نصیب نگذاشت.

چند لحظه ای به سکوت گذاشت. نرگس حیثیت و آبروی چندین و چندین ساله اش را در حال از دست دادن می دید. پاکدامنی اش در حال جر و واجر شدن بود. می دانست برای گوشی و طلاهایش اسیر آن دو تبهکار نشده است امّا از در التماس درآمد و اندک موجودی ته کیف و النگوها و گوشی اش را که یادگاری قشنگ شوهرش بود، پیشنهاد داد. خواهش و تمنّایش دل سنگ را هم آب می کرد امّا روی آن دو تاثیری نداشت. عین سنگ بودند لامصّب ها. حتّی حرف هم نمی زدند. حالا راننده پایش را روی گاز گذاشته بود و می رفت. چشم های نرگس رقم کیلومتر شمار را دید. صد و سی تا بیشتر بود.

باز هم التماس کرد. این بار به جان زن و بچّه هایشان قسم خورد. سیل اشک هایش سرازیر بود. زیر چشم چپش کبود بود و گوشه ی لبش خون آلود. روسری اش مختصری کنار رفته و موهای پریشانش بیرون زده بود. مستاصل نشان می داد. یاد نداشت در زندگی اش این قدر خوار و خفیف شده باشد. وقتی آن دو را قسم می داد، هر دو می خندیدند. صدای کریه خنده هایشان حالش را بد کرد. کوبش شدیدی را روی جفت شقیقه هایش حس می کرد. دهانش خشک شده بود. صدایش خش دار شده بود. کاری که بر آن تصمیم گرفته بود، روانش را به هم می ریخت امّا در کلّ عمر، خودش را این همه مصمّم ندیده بود.

نرسیده به پیچی راننده سرعتش را کم کرد و در همین لحظه نرگس در را باز کرد و قبل از آن که نفر بغل دستی کاری بتواند بکند، خودش را بیرون انداخت. سرعت پرتاب بالا بود و ماشین همچنان حرکت داشت. همین باعث شد تن مجروح نرگس چند بار روی جادّه علت بزند و آخر سر روی شانه ی خاکی جادّه آرام بگیرد. راننده پایش را روی ترمز گذاشت و چند متر جلوتر توقّف کرد امّا نور چراغ های یک ماشین عبوری متقاعدش کرد فرار کند.

سرنشین های ماشین عبوری سریع پیاده شدند و بالای سر زن مجروح رفتند. حال و وضع خوبی نداشت. بازویش از چند جا شکسته بود. همه ی بدنش خون آلود بود. بخصوص کاسه ی سرش که خون عین آفتابه بیرون می زد. دهانش می جنبید. حرف های نامربوطی را یکسره تکرار می کرد. یکی از آن ها نزدیک تر رفت و گوشش را تا دهان زن برد. زن اعداد و ارقامی را تکرار می کرد. در خواست کردند دوباره بگوید. توانی نداشت طفلی. آخرین نیرویش را جمع کرد و بالاخره نمره ی پلاک ماشین را گفت. بعد از آن را خاموشی بود و جادّه ی خلوت و سکوت هولناکی که روی تن بی جان زن نگون بخت سنگینی می کرد.

نرگس قبل از سوار شدن شماره ی پلاک پراید را به ذهنش سپرده بود. طبق قولی که به احمد داده بود:

" وقتی سوار سواری غریبه می شوی، برا احتیاط شماره شو به ذهنت بسپار. خالی از عیبه. برا روز مبادا بد نیس. یه وخت دیدی ماشین مال خودشونه و اون وخت زودتر گیر می افتن. "

با پتویی روی نرگس را پوشاندند. یکی از حاضرین شماره ی پلیس را گرفت. سکوت آزار دهنده ای درجریان بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo