تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ...

اشکم درآمد

پنجشنبه 13 شهریور 1393 09:02 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

 

بدشانسم؟ معلوم نیست.آشنا، پارتی ندارم؟ لابد. توی هفت آسمان ادبیات و فرهنگ ایران زمین یک ستاره هم ندارم؟ صد در صد.

وقتی شخصیتی مثل " حسن تنها " را توی دوّمین رمانم آفریدم، وقتی او یک تنه به جنگ دیو اعتیاد رفت، وقتی جایی مثل انتشاراتی سبزان را توی پایتخت درندشت برای چاپ شاهکارهای حسن پیدا کردم، خوشحالی ام تمامی نداشت. روی پاهایم بند نبودم. داستانم چاپ می شد و این برای تازه کاری مثل من عالی بود ولو به بهای خرج کردن آن چه پس اندازم بود. دو سه میلیون پول ناقابل، چیزی نبود که مانع کارم شود.

امّا بدجایی دست و پایم را بستند. بدجور زیر پایم خالی شد. حسن تنها رنگ هیچ کتابی را ندید. خورد به انگ سیاه نمایی. توی ارشاد گفتند یکی برای مبارزه با اعتیاد، دور بیفتد بین معتاد و قاچاقچی و بساط قتل های زنجیره ای درست کند و چپ و راست جنایت کند، توی کار ما نیست. تلخی اش زیاد است. کلّهم غیر قابل چاپ اعلام شد.

من هم احساساتی. خورد به اعصاب و روانم. پاک قاطی کردم. افسردگی آویزان سر و کولم شد. فکر کردم به آن همه زحمتی که برای حسن تنها کشیده بودم. قهرمان دوست داشتنی ام. قهرمان غیرتمندم.

امّا ورق برگشت. امیدهایم زنده شدند. بازگشتی عالی داشتم. نشستم برای نوشتن. با یکی دیگر دوباره همه چیز را از نو شروع کردم. یک رئالیسم واقعی. آن چه از دل بر می آید و خوب بر دل می نشیند. مردم عاشق واقعیتند. واقعیت قاطی با تخیّل، نشخوار خیلی از نو نویسندگان مدّعی، انگار که مد شده باشد، اسباب روشنفکری شده است و نشان دهنده ی تریپ های عجیب و غریب فرهنگی. چیزی که کیلومترها دور است از مردم اهل واقعیت. آن هایی که اگر عاشق واقعیتند برای این است که رگه هایی از زندگی خودشان را توی همین کتاب ها می بینند. حسّش می کنند.

رفتم سراغ یکی دیگر. این بار رمان " چاه " را نوشتم. با قهرمانی به اسم " طوفان ". سه زورگیر خشن، طوفان را می دزدند و بعد از این که حسابی لختش کردند، می اندازند ته چاهی که هیچ کس خبری از آن ندارد. طوفان زنده می ماند. امّا زنده ماندنش به این راحتی ها نیست. او چند روزی را ته چاه برای زنده ماندن تلاش می کند.

حالم خوب شده بود. امید با سر و صدا سراغم آمده بود. خنده هایم تمامی نداشت. داستان به پایان رسید تلاش هایم را برای چاپش شروع کردم. امّا باز هم به در بسته خوردم. کسی وقتی برای من نداشت. هیچ کس تحویلم نگرفت. اسم ها گنده بودند.انتشاراتی ها عین ستاره می درخشیدند امّا مدیرانشان همه بلا استثنا ردّم کردند. اذن ورود ندادند. درهای انتشاراتی ها ده قفله بود. هیچ کس پاسخی به درخواستم نداشت. خلاصه در حدّ یک جمله. جمله ای مثل " برای شما نویسنده ی گمنام وقتی نداریم. "نشر ثالث، آموت، سوره ی مهر و خیلی های دیگر.

سرخورده شدم. می دانم تازه کارم می دانند. کسی برای تازه کارها وقتی کنار نمی گذارد. نمی دانم می توانم برگردم یا نه؟ شاید با نوشتن داستانی سفارشی برگردم. چیزی که متنفرّم از آن. اشکم درآمد.

 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 شهریور 1393 09:05 ق.ظ

زن ... دفاع

شنبه 4 مرداد 1393 08:06 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد


 

آن روز برای اوّلین بار اضافه کار مانده بود. به اصرار مدیرش بود و حجم کارهایی که بدجور سنگینی می کردند. نرگس کار حسابداری آن شرکت نچندان بزرگ را بر عهده داشت. وادار شده بود به این کار. زندگی مشترکش با احمد خوب نمی چرخید. لنگی زیاد داشتند. کم و کسری فراوان. خرج و مخارج نسترن هم قوز بالا قوز شده بود. دخترشان که هر دو پایش را کرده بود توی یک کفش که یا غیر انتفاعی یا هیچ مدرسه ی راهنمایی دیگر.

خسته بود. یک پژوی نقره ای را رد کرد. به بوق های متعدّد پراید یشمی بی اعتنایی کرد و همچنان منتظر تاکسی ماند. احمد همیشه سفارش کرده بود اوّل اتوبوس، اگر نبود، اگر گیرت نیامد تاکسی آن هم با راننده ای سن بالا. امّا حالا حول و حوش هشت شب با آن همه مسافر که به هر ماشین عبوری حمله کرده از در و پنجره اش آویزان می شدند، نه از تاکسی خبری بود و نه از راننده ی سن بالا. بالاخره تصمیم خودش را گرفت و چند آیه و دعا را که بلد بود خواند و به اطرافش فوت کرد و به یک پراید با دو سرنشین دست تکان داد. هر دو میانه سال بودند. آنی که عقب نشسته بود حالت مسافرها را داشت. ساکی هم جلوی پایش بود. و راننده که ته ریشی هم داشت مقبول نشان می داد و همین قضیه دل پریشان نرگس را قرص کرد. جلوی افکار مزاحم را گرفت.

نرگس تو دل برو بود. موجّه. چال قشنگ دو طرف صورتش دل همه را می ربود. به اضافه ی لب های قلوه ای که دهان کوچکش را در بر گرفته بود. با ابروهایی که پیوندی قشنگی درست وسطشان داشت. خطّ اتّصالی که با یک دست کاری موجّه، یک جور نجابت همراه با اصالتی دیرین برای صاحب زیبایش به ارمغان می آورد. ابروهایی که بر چشمانی درشت مشرف بودند. چشمانی با نگین های خوش رنگ درونشان. دریایی زیبا با مرواریدی زیباتر. رنگ مردمک چشم نرگس را کم تر کسی تشخیص می داد. مابین عسلی و میشی بود و مختصری قهوه ای. قهوه ای بسیار روشن. سایبان چشمانش، مژه هایی به چه بلندی زودتر از سایرین خودشان را نشان می دادند. برگشته و رو به بالا. همه ی این ها منتهی به دماغی کوچک، نمکین که ترکیب معقول صورت نرگس را به اسباب تحسین و تشویق مردم تبدیل می کرد. باعث می شد دم به دم نامش را ببرند و تعریفش را بگویند.

در را باز کرد و مسیرش را گفت و راننده بی معطّلی قبول کرد و راه افتاد. نرگس گرم افکاری بود که توی سرش بدو بدو می کردند. به قاعده ی همیشه به دور و برش توجّهی نداشت امّا از نگاه تیز راننده نتوانست عبور کند. هر بار چشمش به آیینه ی بالای سر راننده می خورد، نگاه عجیبش را می دید. چیزی که به قیافه ی مقبولش نمی خورد. دوباره قاطی افکارش شد. شرکت پیمانکاری که شوهرش در آن کار می کرد طرح تعدیل گذاشته بود. رد کردن کارگرهایی که مفید نشان نمی دادند. جایگزین می خواستند. افرادی با تخصّص بالا و کارایی خوب. و همین قضیه اعصاب هر دو را به هم ریخته بود. احمد دوست نداشت زنش کار کند از آن طرف خودش در مرز کلّه پا شدن بود. به سختی خودش را نگه داشته بود. آویزان بود به شاخ و برگ مختصری که عنوان پارتی اش را داشتند. کم جان بودند پارتی هایش. بُرِش مُرِش تعطیل.

چشمانش را که باز کرد غرق حیرت شد. از چراغ های نئون مغازه ها خبری نبود. فهمید راننده مسیر دیگری را رفته است. یک خیابان کم عرض بود و بعد جادّه ای که یکسر به بیابان می رسید. نیم خیز شد و به راننده توپید:

« می شه بگین کجا دارین می رین؟!»

 جوابش را نفر بغل دستی داد. آن هم نه با زبان و دهان که با نیش چاقویش. نرگس نیش تیز چاقوی طرف را روی پوست حسّاس پهلویش احساس کرد امّا این باعث نشد دسته ی کیف دستی اش را نگیرد و کیف پر از وسایلش را با شدّت به صورت نفر بغل دستی نکوبد. این باعث شد تا راننده برگردد و بی معطّلی با پشت دست بکوبد به صورت نرگس. هم زمان بغل دستی هم دست به کار شد و عصبی از درد صورت، به جان نرگس افتاد. چند مشت و سیلی سنگین را نثار نرگس کرد و بلافاصله فحش بارانش کرد. مرده و زنده اش را بی نصیب نگذاشت.

چند لحظه ای به سکوت گذاشت. نرگس حیثیت و آبروی چندین و چندین ساله اش را در حال از دست دادن می دید. پاکدامنی اش در حال جر و واجر شدن بود. می دانست برای گوشی و طلاهایش اسیر آن دو تبهکار نشده است امّا از در التماس درآمد و اندک موجودی ته کیف و النگوها و گوشی اش را که یادگاری قشنگ شوهرش بود، پیشنهاد داد. خواهش و تمنّایش دل سنگ را هم آب می کرد امّا روی آن دو تاثیری نداشت. عین سنگ بودند لامصّب ها. حتّی حرف هم نمی زدند. حالا راننده پایش را روی گاز گذاشته بود و می رفت. چشم های نرگس رقم کیلومتر شمار را دید. صد و سی تا بیشتر بود.

باز هم التماس کرد. این بار به جان زن و بچّه هایشان قسم خورد. سیل اشک هایش سرازیر بود. زیر چشم چپش کبود بود و گوشه ی لبش خون آلود. روسری اش مختصری کنار رفته و موهای پریشانش بیرون زده بود. مستاصل نشان می داد. یاد نداشت در زندگی اش این قدر خوار و خفیف شده باشد. وقتی آن دو را قسم می داد، هر دو می خندیدند. صدای کریه خنده هایشان حالش را بد کرد. کوبش شدیدی را روی جفت شقیقه هایش حس می کرد. دهانش خشک شده بود. صدایش خش دار شده بود. کاری که بر آن تصمیم گرفته بود، روانش را به هم می ریخت امّا در کلّ عمر، خودش را این همه مصمّم ندیده بود.

نرسیده به پیچی راننده سرعتش را کم کرد و در همین لحظه نرگس در را باز کرد و قبل از آن که نفر بغل دستی کاری بتواند بکند، خودش را بیرون انداخت. سرعت پرتاب بالا بود و ماشین همچنان حرکت داشت. همین باعث شد تن مجروح نرگس چند بار روی جادّه علت بزند و آخر سر روی شانه ی خاکی جادّه آرام بگیرد. راننده پایش را روی ترمز گذاشت و چند متر جلوتر توقّف کرد امّا نور چراغ های یک ماشین عبوری متقاعدش کرد فرار کند.

سرنشین های ماشین عبوری سریع پیاده شدند و بالای سر زن مجروح رفتند. حال و وضع خوبی نداشت. بازویش از چند جا شکسته بود. همه ی بدنش خون آلود بود. بخصوص کاسه ی سرش که خون عین آفتابه بیرون می زد. دهانش می جنبید. حرف های نامربوطی را یکسره تکرار می کرد. یکی از آن ها نزدیک تر رفت و گوشش را تا دهان زن برد. زن اعداد و ارقامی را تکرار می کرد. در خواست کردند دوباره بگوید. توانی نداشت طفلی. آخرین نیرویش را جمع کرد و بالاخره نمره ی پلاک ماشین را گفت. بعد از آن را خاموشی بود و جادّه ی خلوت و سکوت هولناکی که روی تن بی جان زن نگون بخت سنگینی می کرد.

نرگس قبل از سوار شدن شماره ی پلاک پراید را به ذهنش سپرده بود. طبق قولی که به احمد داده بود:

" وقتی سوار سواری غریبه می شوی، برا احتیاط شماره شو به ذهنت بسپار. خالی از عیبه. برا روز مبادا بد نیس. یه وخت دیدی ماشین مال خودشونه و اون وخت زودتر گیر می افتن. "

با پتویی روی نرگس را پوشاندند. یکی از حاضرین شماره ی پلیس را گرفت. سکوت آزار دهنده ای درجریان بود.




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 4 مرداد 1393 08:08 ق.ظ

مهاجر

شنبه 31 خرداد 1393 08:45 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

                           

                                                          

 

تهران آن چیزی نبود که انتظارش را داشت. آن همه کوه و کمر و بیابان داغ و بی آب و علف را به چه امیدهایی در نوردیده بود، کسی نمی دانست. که چی؟ که شهر و دیار همیشه جنگ زده اش، آن محیط سراپا خون و درد و بدبختی را هر چند با وجود آن دو طفل معصوم، دو فرشته ی زیبایی که بعد از رفتن جانگداز پدر و مادرشان، چشم امیدشان را به برادر بزرگترشان دوخته بودند، رها کند و راه بیفتد. برود. برود به جایی که دوستش نداشت. به جایی که هیچ کجای دلش را در اختیار نداشت.

می دانست اسمش را مهاجر می گویند. غربتی. قبول داشت مهاجر افغانی مالی نیست. باور داشت کسی تحویلش نمی گیرد و پایش بیفتد به سیخش می کشند و توی گوشش می زنند و اگر پولی داشت به زور ازش می گیرند. بند بند بدنش داد می زدند که او حسن نسیمی، جوانی که در آستانه ی بیست و چند سالگی، توی جرگه ی میان سالان همیشه مضطرب از گذرِ عمر قرار می گیرد و پیش قاچاقچیان انسان، این گرگ صفتان بی رحم، قدر پشه ی ناچیزی نمی ارزد، در بین این همه آدم که توی هم وول می خورند و صبح تا شب سگ دو می زنند، جایی ندارد.

اگرچه با هزاران تدبیر، با فن و لم هایی که دوستان رفته و نرفته در اختیارش قرار داده بودند، راهی مرز شده سپس با ده هزار بدبختی خودش را به تهران رسانیده بود، با این حال راضی نبود و آن چه را از عملگیِ صبح تا غروبش در می آورد و صد البته نصف بیشترِ آن را برای خرج و مخارج آن دو بچّه یتیم بینوا می فرستاد، به کامش نمی نشست و خنده ای بر لبان همیشه افسرده اش نمی آورد.

حسن خسته بود. روزگار کاری کرده بود زودتر از معمول بزرگ شود. بزرگ شود و بزرگی کند. بالای سرآن دو طفل معصوم بایستد. پدری کند برایشان. جای مادرشان را بگیرد.

نگاهی به دو هیکل خفته در طرفینش انداخت. از لحاظ سنّ و سال به یک اندازه بودند امّا با سایز های مختلف. محمود جنینی خوابیده بود. عادتش بود. جفت پاهای ریزه میزه اش را جمع می کرد توی شکمش و حالا بخواب کی نخواب. صدای توپ هم بیدارش نمی کرد. شستشوی ظرف و ظروف کارگرهای درب و داغون با محمود بود به اضافه ی جارو پاروی دخمه ای که جای زندگی شان حساب می شد. سیگار برایشان می خرید. آب میوه ای نوشابه ای بخصوص وقتی هوا گرم بود و کارگر مهاجر بینوا تشنه اش می شد. حسن برای محمود هم بزرگ تری می کرد. همه رقم هوایش را داشت. مخ محمود مختصری تاب داشت. بیشتر اوقات گیج می زد. بیراهه زیاد می رفت.

امّا نفر این وری احمد بود. ورزیده. بزرگ و یغور. به تنهایی چند نفر را حریف بود. چشم هایی داشت که خیلی ریز بودند به اضافه ی ابروهای پری که خیلی مرتّب روی دماغی بی قاعده و بزرگ قرار داشتند کنار آن ها مجموعه ی لب و دهانی که معمولا" با سبیلی عین شبق، قیر خالی پوشانده می شدند. تافته ی جدا بافته نشان می داد. کسی پر به پرش نمی داد. کسی حتّی نزدیکش نمی آمد. الّا حسن که برای اوّلین و آخرین با هم درگیر شده و البتّه آن که مجروح شده و دماغ و دهانی ازش خون آلود شده بود، حسن بود و چقدر زیبا میانه ی این دو بعد از قضیه ی دعوا خوب شده و جمعی سه نفره، این قدر با صفا و با مرام تشکیل داده بودند.

بار دیگر چشمانش را مالید. صدای زنگ ساعت توی گوشش بود و توی مخش. صد بار تا حالا خواسته بود ساعت را با دیوار یکی کند. یادگار با ارزش پدر مرحومش را به صد تکّه تبدیل کند امّا هر بار منصرف شده بود. چیزی جلویش را گرفته بود. از این قدیمی ها بود. با دو فقره کاسه ی کوچولو که زبانک ریز جغله ای، تند و تند به آن کوبیده می شد و در هر بار برخورد چنان صدای گوشخراشی بوجود می آورد که باعث می شد باقیِ کارگرهای خسته و مانده، پتو را روی سرشان بکشند و هرچی فحش خواهر مادر دار است نثار صاحب ساعت بکنند. بعضی ها از سر شب پنبه توی گوش هایشان فرو می کردند تا از این بیداری اجباری، چیزی که تنها و تنها به وسواس عجیب و غریب حسن در حمّام رفتن های زود به زودش آن هم در ساعات اوّلیه ی روز، ارتباط پیدا می کرد، خلاصی پیدا کنند. کاری کنند برای یک روزِ کاری دیگر، برای یک روزِ دیگر از آوارگی و غربت و دربدری، جان داشته باشند. رمقی داشته باشند برای کار صبح تا شبشان. آن بیگاری مسلّم.

حسن بعد از یک غلت و واغلت دیگر، یاعلی کم جانی را بر زبان جاری کرد و سرجایش نشست. الّا نفیر نامنظّم کارگرهای غرقِ خواب، چیزی شنیده نمی شد. خُرخُر ناموزون احمد عین نوای بی وقت قورباغه ی غریبه ای، بدجور خودش را نشان می داد.

حسن عادتش بود. همه ی لباس هایش را می پوشید و سپس سری به دستشویی می زد و صورتش را توی روشویی می شست و بی معطّلی راه می افتاد. تا به اوّلین نوبت تنها حمّام نمره ی آن اطراف برسد. بعد از دو سال که از شروع پروژه گذشته بود حالا حمّامی، این پیرمرد عمر گذشته، فسیل زنده، تک تک کارگرها بخصوص حسن را می شناخت و روی آن ها حساب باز می کرد. مشتری دست به نقدش بودند طفلی ها.

بچّه هایش اصرار داشتند به خراب کردن حمّام و دم به دم توی گوش های بزرگ پیرمرد می خواندند که دوره ی حمّام و حمّام بازی گذشته و این که اگر ما این جا را بکوبیم و جایش آپارتمان بالا ببریم، چی گیرمان خواهد آمد و چه خواهد شد و صد البتّه آن چه توی مخ کارکرده و قدیمی پیرمرد فرو نمی رفت، این بود که یادگار پدر خدا بیامرزش را خراب بکند و به قول خودش از این چند طبقه های بدشکل جایش بکارد. جانش به حمّام بسته بود. عاشقش بود. توی پوست و گوشتش فرو رفته بود که حمّام را به هر بهایی نگه دارد و از دستش ندهد. با کارگر پیری که عمری در خدمتش بود، به حمّام می رسیدند و ترو خشکش می کردند. نازش را می کشیدند.

حسن سروقت رسیده بود. برنامه ی پیرمرد را می دانست. زمان باز شدن درِ دولنگه ی آهنی حمّام را. در کوچک آهنی با آن همه یادگاریِ ریز و درشت. پیرمرد هیچ گاه نخواسته بود در را رنگ بزند. در را با همان ترکیب قدیمی دوست داشت. با آن همه خاطره ای که از ورود و خروج افراد مختلف داشت.

حسن به عادت معمول با پیرمرد خوش و بش کرد. سلام و علیکی و درخواست های همیشگی. یک صابون و یک شامپو در ابعاد کوچک. یک بار مصرف. راه افتاد سمت راهرویی که نمره ها در طرفینش قرار داشتند. مثل همیشه سوّمی از راست. بنا بر عادت بود. بی هیچ دلیل خاصّی. چفت در بیرونی نمره را انداخت و بلافاصله لخت شد. سرمای داخل حمّام پوست تن ورزیده اش را مور مور کرد. وقتی داخل نمره شد تشت پلاستیکی را پر از آب کرد و به همه جا آب پاشید. عادتش بود که روی چرک و کثافت نفر قبلی حمّام نکند. یک وسواسی تمام عیار. فابریک. هرچند با همه ی وجود باور داشت، حمّامی قبل از ورود نفر بعدی نمره را عین دسته گل می کند.

خیلی به دقّت لیف و کیسه اش را به میخ زنگ زده ای ثابت روی دیوار خیس خورده ی دیوار نمره آویزان کرد و بلافاصله زیر دوش رفت. برنامه ی مرتّبی داشت. مو لای درزش نمی رفت. ابتدا دو بار شامپو کاری موهای انبوه سرش که معمولا" پر از گچ و خاک بودند بعد صابون کاری بدن جمع و جورش و پشت بندش یک کیسه کشی حسابی. تا پوست بدن چغرش سرخ نمی شد و عین لبو پخته رو نمی آمد سراغ مرحله ی بعدی که سنگ کاری پینه ی پاشنه ی پاهایش بود، نمی رفت. ختم ماجرا هم با دو سه بار زیر دوش رفتن و آب کشیِ بدنی که حالا عین هلو پاک و تمیز شده بود، انجام می شد.

وقتی توی چشم هایش شامپو رفت بی اختیار آن ها را بست امّا موقع باز کردنشان مورد عجیبی اتّفاق افتاد. لیف و کیسه اش به جای دیگری روی دیوار نقل مکان کرده بودند. احساس کرد موهای تنش سیخ شد و بلافاصله سرمای وحشتناکی همه ی وجودش را در بر گرفت. این که موجودی غیر خودش داخل یک حمّام قدیمی، قصد شوخی داشته باشد، توی مغز حالا تکان خورده اش از این موقعیت غیر مترقّبه، جای نمی گرفت. هر وقتِ خدا پیش حسن از جنّ و دیو حرف زده بودند، با صدای نکره اش زده بود زیر خنده و حالا نخند کی بخند.

دوش همچنان سرازیر بود و نگاه خیره ی حسن به دیوار روبرو تمامی نداشت. می خواست از محلّ قبلی و فعلی لیف و کیسه مطمئن شود. آخر سر با یک بی اطمینانی عجیب گذاشت به حساب خودش و به خود این گونه قبولاند که لیف و کیسه از همان اوّل سرجای فعلی شان بودند. هرچند هیچ اطمینانی نداشت و همچنان می لرزید. دوباره رفت زیر دوش و برای دورِ دوّم شامپوکاری آماده شد. مردّد بود برای بستن چشم ها. باز می ماندند سوزش و قرمزی چشم ها بود. می بست از چیزی مطمئن نبود. قطعا" اتّفاق دیگری می افتاد.

از ناچاری چشم هایش را بست و در همین لحظه بود که ضربه ی مختصری را روی شانه ی چپش احساس کرد. دقیقا" مثل این که یکی سنگی را بردارد و نه با ضرب که خیلی به ملایمت سمت حسن خان پرت کرده باشد، آن هم وسط نمره ی یک حمّام قدیمی در یک محلّه ی قدیمی. امّا نکند این محلّه ی قدیمی و بخصوص این حمّام قدیمی جنّ داشت و ما خبر دار نبودیم. عین این بود که حسن را برق فشار قوی گرفته باشد. همه ی جای بدنش شروع کرد به لرزیدن. لَخت و سنگین شد. میان موج ترسی که بیکباره وارد بدنش شده و او را زمینگیر کرده بود، قدرت تفکّرش را هم از دست داده بود.

چشمانش را خیلی به سختی باز کرد و شوک دوّم با دیدن کلوخ گچی که جلوی پایش افتاده بود، وارد شد. مثل این بود که با چوب سنگینی پسِ گردنش گذاشته اند. قطعی بود که یکی غیر آدمیزاد وارد حمّام شده و قصدی دارد. و این برای حسن سنگین بود. موردی که هیچ گاه توی باورهایش قرار نداشت و همیشه از آن ها گریزان بوده است. دهانش نیم باز مانده بود. چشمانش هر کدام قدر یک نعلبکی شده بودند. با آن همه بخار و آب، دهانش خشکِ خشک شده بود. خیلی به سختی به دیوار خنک نمره تکیه داد و به آرامی فرو نشست. ضربان قلبش را احساس می کرد. طوری بود که می خواهد سینه اش را بدرد و بیرون بزند. با این که قبلا" مرگ را تجربه نکرده و از نزدیکی اش هم عبور نکرده بود، با این حال آن را خوب احساس می کرد. نزدیک می دید آن را. در چند قدمی اش. فکر کرد رفتنی ست و این بر فشاری که دم به دم چپِ سینه اش را در هم می کوبید، اضافه کرد.

دستش را بالا آورد تا در منتهی به رختکن را باز کند امّا نتوانست. چشمانش توانی نداشتند. به آرامی بسته شدند. حسن راه آخرت را در پیش گرفته بود.

وقتی حمّامی بعد یک ساعت در نمره را باز کرد، چشمش به تن و بدن افتاده ی حسن افتاد و به تکّه گچی که روی کاشی خیس کف نمره افتاده بود. مسیر نگاهش عوض شد. رو به بالا رفت. به سقف نمره رسید. به قسمتی که گچ به خاطر بخار حمّام از آن جدا شده و افتاده بود. امّا حمّامی هیچ ارتباطی بین قامت افتاده ی حسن و گچ پیدا نکرد. بدو رفت تا به پلیس زنگ بزند.




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 31 خرداد 1393 08:46 ق.ظ

فرمانده حبیب

سه شنبه 13 خرداد 1393 09:58 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

فرمانده حبیب

 

سمت چپش بسته بود. سمت راستش هم زیر آتش شدیدِ دشمن بود. می ماند مسیرِ روبرو با مین های بی نظم و نظامی که همه جایش را پر کرده بودند. فرصت برای تصمیم گیری کم بود. دسته ای که پشت سرش بودند، دسته ای که فرماندهیِ آن ها بر عهده اش بود، باید پیش می رفتند و اوّلین خاکریزی را که جلوی جادّه قد علم کرده بود، می گرفتند. خاکریزی که گرفتنش چندان آسان نبود. محافظی داشت برای خودش. کار را خیلی سفت و سخت گرفته بودند. سنگری و اقداماتی برای دور ماندن خاکریز از هر حمله ای. دو سرباز عراقی توی سنگر دوشکا نشسته بودند تا هیچ آدمیزادی اجازه ی نزدیک شدن به خاکریز را نداشته باشد.

آرپی جی زن بلند شد و نشانه گرفت. تعادل خوبی داشت. جای خوبی را برای شلّیک در نظر گرفته بود. همزمان دو انگشت روی ماشه رفت. دوشکاچی سُر و مُر و گنده سرِ جایش نشسته بود. بی هیچ ترسی از موشکی که سمتش نشانه رفته بود. موشک چند متر بالاتر را زد. علّت داشت. تیر قنّاسه ی تک تیرانداز عراقی کاسه ی سر آرپی جی زن را پرانده بود. تک تیراندازی که هیچ کس از وجودش خبری نداشت. فرمانده حبیب غرق حسرت شد. آرپی جی زن به پشت افتاد و دریایی از خون زیر تن سنگینش جمع شد. رسول، گنده ترین رزمنده ی گروهان بود. شوخ ترینشان البتّه. نم اشکی گوشه ی چشم حبیب نشست. فرمانده حبیب. نفرِ باسابقه ی گروهان.

معلوم شد تک تیرانداز عراقی آن گوشه موشه ها برای خودش می چرخد و از سنگر دوشکا مراقبت می کند. دوشکاچی ها مراقب خاکریز بودند و تک تیرانداز مراقب دوشکاچی ها. خوب هوای هم را داشتند. قوز بالا قوز شد. فرمانده حبیب باید به جادّه می رسید. پنجاه متر بیشتر فاصله شان نبود. امّا اوّل باید تکلیف خاکریز را یکسره می کردند. خاکریزی که سخت ازش مراقبت می شد. آن دو سربازِ سنگرِ دوشکا و تک تیرانداز کاربلد، بد کنه ای بودند. رفع شر باید صورت می گرفت. آفتاب می رفت که تن سرخِ سنگینش را پشت کوه پنهان کند و این یعنی پایان تمام اتّفاقات آن روز. این یعنی حبیب به هدفش نرسیده بود. سه شهید با دو زخمی کلّ خرجِ آن روز حبیب بود. خرج سنگینی بود.

فرمانده حبیب امیر را صدا زد. ابهتی داشت امیر. ورزیدگی اش در کلّ گردان نمونه بود. روزی بیست کیلومتر توی دشت و دمنِ محلّ استقرار گردان می دوید. تن سنگینش از چالاکی اش نمی کاست. سرعتِ عملش فوق العاده بود. کارد دستش می رفت، خودِ خدا هم حریفش نمی شد. ده بار بیشتر گوش و دماغ عراقی آورده بود. گوش و دماغ هایی در ابعاد و سایزهای مختلف. در رنگ های مختلف!

فرمانده با امیر رو در رو شد و امیر آن چه را که بر زبان فرمانده اش جاری می شد، فهمید. این هم توی کلّه اش فرو رفت که حرکتش اختیاری است و کسی وادارش نمی کند. حالا همه چیز به امیر بسته بود. به چالاکی اش. به نترسی اش و به شانسش. عبور از بین آن ده بیست مین عمل نکرده، خواسته ی فرمانده حبیب بود. امیر چشم بسته قبول کرد و بی مهابا به آتش زد. نمی دوید. پرواز می کرد. بی اختیار می دوید. آماده ی تکّه تکّه شدن بود با این حال همچنان می دوید. می جهید. پرش و بعد فرود. دوباره پرش و باز هم فرود. در فرود آخر، خون توی رگ هایش منجمد شد. چند سانتی متر بیشتر با شاخک های هولناک چاشنی مین فاصله نداشت. حتّی تصوّرش دیوانه اش می کرد.

رفتن روی مین دو حالت دارد. یا ضدّ نفر است که در عادّی ترین حالت پای نازنینت را می پراند و بعضی وقت ها به پایان پرونده ی زندگی ات می رسی و شهادت را نوش جان می کنی یا این که ضدّ تانک است که با هیچ کس شوخی ندارد و بی بُر و برگرد ریز ریزت می کند. عین این که گوشتِ تنت را رنده کرده باشند. سر یک طرف، هر کدام از اعضاء بدن یک طرف. مشمّا می خواهد یا از این گونی های بزرگ که تکّه های بدنت را جایی برسانند.

خوش حالی فرمانده حبیب تمامی نداشت. با اشاره هایی، ادامه ی کار را از امیر خواست. و ادامه ی کار به تک تیرانداز عراقی ارتباط پیدا می کرد. به فوت کردنِ چراغ زندگی اش. جنگ است و ناچاری.

" نزنی می زننت. نکشی می کشنت. بدجور می کشنت! "

امیر با چند حرکت دیگر کنار خاکریز بود و با یک حرکت دیگر در نزدیکی تک تیرانداز. کارد خوبی داشت. در کلّ گروهان تک بود. کارد که نبود. چیزی در مایه های یک شمشیر. وقت های بیکاری به شمشیرش می رسید. تیزش می کرد. آماده اش می کرد. یک امیر بود و یک کاردش. چیزی حول و حوش چهل سانت. مختصّ سر بریدن. گوش و دماغ بریدن.

در مایه های هم بودند. هم قواره. امّا تک تیرانداز سنگین تر می نمود. قطره های عرق پیشانی اش را پر کرده بود. کلاه آهنی نداشت. موهای فرِ ریزی داشت با صورتی سوخته. تیره و تار. سبیل های عینِ شبق تیره رنگش می درخشید. و دندان هایی که با خنده ی بی موقعی همه بیرون ریختند. و خنده اش بخصوص برای امیر عجیب بود.

حالا رو در روی هم بودند. صدای شلّیک دوشکا شنیده می شد. این یعنی سرگرم کردن آن ها از سوی بچّه های فرمانده حبیب که احیانا" یکی از آن دو به سرش نزند پشت خاکریز سری بزند و تک تیراندازشان را غرق خاک و خون ببیند.

تک تیرانداز فرصت استفاده از قنّاسه اش را پیدا نکرد امّا با سرعت فوق العاده ای سرنیزه اش را رو کرد و حالا این دو رو در روی هم بودند. خنده های تک تیرانداز همچنان ادامه داشت. تنها احتمالی که امیر می داد به سنّ و سالشان ارتباط پیدا می کرد. چیزی حدود بیست سال اختلاف سنّشان بود. و تقابل بچّه و بزرگسال! احتمالا" خنده های تک تیرانداز را باعث شده بود. امیر باید از تک تیرانداز عبور می کرد. می کشتش. جنگ بود و ناگزیر از کشتن دشمن. امّا چیزی درون چشم های تک تیرانداز مانع کار امیر می شد. چیزی در مایه های مهربانی بود. رحم و مروّت امیر به جنبش درآمده بود.

رسول به یادش آمد. رسول گنده با آن همه شوخ طبعی. با آن همه مهربانی. طفلی قبلِ همه بیدار می شد و پوتین های همه را واکس می زد. ظرف ها را می شست. غذا می کشید. برای هر کاری اوّلین نفر بود. می مُرد برای دوستانش. عاشقشان بود.

تک تیرانداز دستش را بالا آورد و با فریاد سمت امیر هجوم آورد. کاردش را نه عمودی که به موازات گردن امیر وارد کرد که با یک حرکت تکلیف امیر و گردن امیر را یکسره کرده باشد. امّا امیر جاخالی داد و با لگد زیر دست مسلّح حریف زد. سرنیزه روی خاک داغ منطقه آرام گرفت. حالا اثری از خنده های تک تیرانداز نبود. چیزی مثل ترس توی صورتش دیده می شد. امیر با متانت شمشیرش را توی غلاف جای داد. حریفِ بی سلاح توی برنامه ی کاری اش نبود. صورت تک تیرانداز باز هم پر از خنده شد. یک چنین رفتاری آن هم از سوی دشمن درست وسط معرکه توی مغزش فرو نمی رفت. حسّ احترام همه ی وجودش را پر کرد در حالی که همچنان به فکر دراندن گلوی جوان خوش قد و بالای پیش رویش بود. حمله ی  مجدّد باز هم از سوی او بود. مشت و لگدش را امیر دفع کرد امّا ضربه بی موقع آرنجش نفس را توی سینه ی امیر حبس کرد. جای وقت تلف کردن نبود. با لبه ی دست راست درست زیر گلوی تک تیرانداز زد. و همین ضربه بی حالش کرد. توانش را برید. باعث شد دو زانو بنشیند و ناباورانه گلویش را بگیرد. گیجی تک تیرانداز به امیر فرصت داد گردن حجیمش را بگیرد و با آخرین حرکت، استخوان های گردنش را در هم بشکند. امیر صدای شکستن استخوان های تک تیرانداز را شنید. ردّ درد را توی صورتش دید و چشم هایی که کم کم روی هم آمدند. رفع شر شد به حول و قوّه الهی.

امّا این همه اش نبود. او حالا باید سراغ آن دو می رفت. سنگر دوشکا انتظار امیر را می کشید. می دانست تنهاست و کسی به کمکش نخواهد آمد. کسی را هم مقصّر نمی دانست. هیچ کس الّا خودش فرصت عبور از میدان مین را نداشت. شانس عبورِ بی خطر هم با خدا بود که بشود یا نشود. امیر بلاگردان دسته حساب شده بود.

ده بیست متری را باید می رفت تا به سنگر دوشکا برسد. به آرامی روی شکم دراز کشید و سینه خیز رفت. باید غافلگیرشان می کرد. سنگر دوشکا موقعیت جالبی داشت. سنگر محکمی بود درست جلوی خاکریز. عجیب مستحکمش کرده بودند. امیر باید از پشت سرشان در می آمد. یعنی خاکریز را سینه خیز دور می زد و از چپِ آن وارد معرکه می شد. هر دو را هم زمان باید راهی آخرت می کرد.

چیزهایی توی مغزش می چرخید. الهام یکسره جلوی چشمش بود. نامزدش. انگشتری ای را که الهام هدیه داده بود نگاه کرد. با نوک انگشتانش لمسش کرد. نقره بود با نگین فیروزه. خوش ساخت. در آخرین گشت و گذارشان، به شاه عبدالعظیم رسیده بودند. نمازی و دعایی و زیارتی و بعد این انگشتر را دیده بودند. کوچک بود برای انگشتش امّا تا دوری بزنند، انگشتر بزرگ شده بود. صاحب مغازه بزرگش کرده بود. همان جا وقتی الهام توی گوش امیر گفت مبارکت باشد، چیزهای عجیب و غریبی شنید. گفتنش سخت بود برای امیر امّا ناچار بود به روکردنشان. خالی کردنِ دل مهربانش:

«الهام جون، قربونت برم. فدات شم الهی. هنوز فرصت داری برای برگشتن. من یکی چیزی توی دلم نمی ره. چیزی ناراحتم نمی کنه. این که تو پسم بزنی، اذیتم نمی کنه. تو یکی فرصت زندگی داری. فرصت کار و تلاش داری. امّا من راهم فرق می کنه با همه. وضعم فرق می کنه. رفتنمون با خودمونه برگشتنمون نه! زخمی شدن داره. قطع دست و پا داره. بهشت زهرا داره. افقی رفتن و عمودی برگشتن داره. کسی وادارت نمی کنه با من باشی. کسی مجبورت نمی کنه پاسوز من بشی. صاحب اختیاری که پسم بزنی. راهی که دوس داری بری. بی من. بی امیری که عاشقانه دوست داره. »

اخم های الهام توی هم رفت و هیس بلند بالایی را از بین دندان های بالا و پایینش درآورد. خیلی قبل از این خیلی با خودش کلنجار رفته بود. کلّی حرف زده بود با خودش. تکلیفش معلوم بود. امیر را با جبهه اش خواسته بود. می دانست جانش به جبهه بسته ست. این را خوب می دانست. پس و پیش قضیه را خوب می فهمید. شهادت شریک زندگی اش را محتمل می دانست. جانباز شدنش را. زخم و جراحت های ناجورش را. امّا هیچ وقت کاری نکرده بود امیر تحت فشار قرار بگیرد. نیامده بود او را توی دوراهی جبر و اختیار گیر بیندازد. که یا الهام یا جبهه. که زندگی ای بی صدای کرکننده ی توپ و تانک و بی ترکش و بی رگبار گلوله. زندگی ای عاری از برف و یخ و سرمای کردستان و گرمای بالای پنجاه درجه ی خوزستان. زندگی ای بی درد و رنج پایان نیافتنی اثرات شیمیایی.

ژ3 تاشو دستش بود. خوش دستِ باوفایی که گیرمیر توی کارش نبود. هیچ وقت گیر  توی کار امیر نیانداخته بود. وسط معرکه نیامده بود فیلم بازی کند و حال گیری اساسی برای صاحبش بوجود بیاورد. خوشگل و میزون می زد. رگبارش دنیایی را به هم می ریخت. آوای سنگین و کوبنده ی تک تیرهایش بین تق و توق مختصر گلوله های کلاش، خودی نشان می داد. یار غار امیر حساب می شد لاکردار. رفیق بی کلکش.

اوّلی را زد. گذاشته بود روی رگبار و همه ی بیست تا را توی تن عراقی خالی کرد. امّا دوّمی فرصت فرار پیدا کرد. چند جعبه ی بزرگ مهمّات، پناهگاه خوبی برای عراقی درشت هیکل بود. همه ی مهمّات را استفاده کرده بودند. نامردها. جعبه ها خالیِ خالی بود. سنگر دوشکا خالی شده بود امّا امیر فرصتی برای اعلام این مطلب پیدا نکرده بود. فرمانده حبیب از این قسمت ماجرا چیزی نمی دانست.امیر هنوز سرِ جایش مستقر نشده بود که صدایی شنید. چیزی در مایه های افتادن چیزی. چیز بیضی شکلی که توی چند ثانیه به چهل تکّه تبدیل می شد. انفجاری و تکّه هایی از نارنجک که هر کدام قصّه ای را روایت می کنند. می درند. گوشت و پوست را از هم جدا می کنند. نفرِ پیش رو را به چند تکّه ی نامساوی تقسیم می کنند. کم تر از همه ی این ها، نفرِ بخت برگشته را موجی می کنند و دنیایی از سرسام و ترس و ناراحتی اعصاب را برایش به یادگار می گذارند.

همان چند ثانیه فرصتی بود برای امیر تا خودش را برهاند. خیزی زد و جست. همزمان صدای ترکیدن نارنجک را شنید و چند ضرب نامشخّص که بر بدنش وارد شد. اوّلی پوتینش را جر و واجر کرده بود. پوتین پرِ خون شد. دوّمی پهلویش را دریده بود. خون بی وقفه بیرون می زد. سوّمی امّا نه با لبه و نه با تیزی اش که از پهلو به کاسه ی سر امیر خورده بود. دردی که توی سرش پیچیده بود طاقت فرسا بود. توی چند ثانیه، بر آمدگی مسخره ای روی سرش درست شد. قیافه اش خنده دار شده بود. با نگاهش آسمان آبی را کاوید. خدا را جُست. خدایی که باز هم نجاتش داده بود. حساب خوش شانسی اش از دستش در رفته بود.

گرد و غبار که خوابید، عراقی گنده را روبرویش دید. همزمان شلّیک کردند. افتادن عراقی رادید. و خونی که زیر تن درشت عراقی به دریاچه ای تبدیل شد. خودش کم خون آلود نبود. گلوله ی عراقی سمت چپ سینه اش را شکافته بود. هیچ مانعی برای آن همه خون نبود. چند سرفه ی خون آلود همه ی توانش را به باد داد.

توان حرکت نداشت. احساس کرد زمین و زمان دور سرش می چرخد. حال استفراغ داشت. و قدر همه ی دنیا تشنه اش بود. باید از خاکریز بالا می رفت. شروع کرد. سانت به سانت خودش را بالا می کشید. با هر تکان تمام زخم هایش انگار داد می زدند. خون بی وقفه بیرون می زد. فاصله اش با نوک خاکریز دو قدم بیشتر نبود. هنوز حواسش کار می کرد. بیکباره انبوهی از شکل های واضح و نامشخّص توی مغزش پدیدار شدند. الهام واضح تر از همه بود. فرمانده حبیب خنده ای بر لبانش بود.

امیر بالای خاکریز رسید و بلافاصله آیینه اش را از جیب درآورد. آخرین پرتو خورشید رامی جست. پیدا کرد آن ها را و سریع حواله داد به سمتی که فرمانده حبیب و دوستانش بودند. نور ممتد امّا کم جان خورشید، بازتاب خوش رنگش، همه ی وجود فرمانده حبیب را به آرامش رساند. دستور حرکت داد.

و خورشید پشت کوه پنهان شد. اوّلین کسی که بالای امیر رسید فرمانده حبیب بود. چشمان رزمنده ی دلاورش بسته شده بود. لبخندی روی لب های خشک و تفتیده اش بود. طفلی تشنه رفته بود.

فرمانده حبیب پیکر امیر را در آغوش گرفت و گریه ی پرصدایی را رها کرد.

 




 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: سه شنبه 13 خرداد 1393 10:00 ق.ظ

خیانت

سه شنبه 26 فروردین 1393 11:15 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

 

هر دو دستش گیر بودند. داغ و ملتهب بود. حالا عرقی که درست از وسط تقریبا" کم مویش می جوشید، راه پیدا می کرد سمتِ پیشانی بلندش و از آن جا بی واسطه نفوذ پیدا می کرد به چشمانش که بدجور بی حفاظ نشان می دادند. سوزش چشمانش طوری عاصی اش کرد که با نوک کفش های قیصری اش افتاد به جان در و صدای مهیب آن را توی محلّه پیچاند. جبیب کلّه طاقتش کم تر از این حرف ها بود. از وقتی به یاد داشت بی پدر و مادر زندگی کرده بود. بی هیچ آقا بالا سری. یکّه و یالقوز. خواهر و برادری هم که نداشت. پس دوستانش می شدند رفیق راهش و تنهایش نمی گذاشتند. از زن و بچّه هم که خبری نبود. عطای ازدواج را به لقایش بخشیده بود. دست و پاگیر می دانست آن را. دنبالش نرفت که نرفت.

صدای پایی را از آن سمت در شنید. لابد حسن بود. حسن پوری. و

باقی داستان را در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید:


ادامه مطلب

دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: سه شنبه 26 فروردین 1393 11:21 ق.ظ

خماری

چهارشنبه 14 اسفند 1392 11:38 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

خماری

 

رسول نیم غلتی زد و به پشت خوابید. حالا تک تک ستاره ها را می دید. ستاره های محبوبش را. همان هایی که از خیلی وقت پیش یار غارش شده بودند. همراه ساکت امّا زیبایش شده بودند.

مسیر نگاهش عوض شد. حالا نگاهش یکسره زمینی بود. کلّ هیکل اکبر را در نوردید. این ریزه ی بدبخت را. حدس زد خواب نباشد. از غلت و واغلت هایش معلوم بود.  تابلو شد درد دارد. می پیچد به خودش. خمار است عملی بخت برگشته. چیزی نزدیک به حال و روز خودش.

اکبر یکی مثل خودش بود. با مختصری تفاوت در سایز و قد. هر دو در یک زمان وارد آن پارک درندشت شده بودند. هر دو هم هم زمان کارتن خواب شده بودند. درست از زمانی که از طرف خانواده هایشان طرد شده و گیر کش و سوزن افتاده بودند. کش برای بستن بازوهای حالا زار و نحیفشان و سوزن برای این که گرد بدبختی را بکنند توی رگ های صاب مرده شان.

رسول چشم هایش را بست و به اکرم فکر کرد. زن همیشه وفادارش. طبق معمول غصّه اش شد و بغض راه گلویش را گرفت. یاد گلی هم افتاد. دخترک شادش. تنها اولادش. بیشتر از یک سال بود که گلی را ندیده بود. یعنی از وقتی که همراه با اکرم از در دفترخانه بیرون زده هر کدام راه خود را در پیش گرفتند. رسول بی گلی و اکرم با گلی.

اکرم زن وفاداری بود. با بد و خوب رسول می ساخت. پای اعتیادشوهرش خوب ایستاد. خوب مقاومت کرد. رسول را چند باری توی کمپ خواباند. سر رسول با خانواده اش به هم زد. نمی خواست مرد رویاهایش را از دست بدهد. راضی نبود به متارکه. هنوز امید داشت به بازگشت رسول. به رنگی شدن زندگی اش. به رخت بر بستن آن همه چرک و کثافت از زندگی اش.

امّا رسول درست بشو نبود. تنها یک روز بعدِ کمپ دورمی افتاد بین دوستانش و روز از نو و روزی از نو می کرد. همان آش بود و همان کاسه. عملیِ تیری بود رسول خان. به این آسانی ها ترک نمی کرد. اواخر شروع کرده بود به فروختن اثاث خانه. جهاز زنش. یادگاری های جورواجور شریک زندگی اش. تا چشم اکرم را دور می دید قابلمه ای، بخارپزی، چیزی را می زد زیر بغلش و به کم تر از نصف قیمت رد می کرد و سرِ سه سوت هر چه رادر آورده بود می کرد توی رگ اش و بعدش را هم یکسره می زد توی کلّه اش که بقیه ی ایّام اعتیادش را چه بکند و به چه شکل خرج آن را در بیاورد. از کار که بیکار شده بود. مال و منالی هم که نداشت. می ماند دزدی که عرضه ای نداشت یا دست بردن به جهاز زنش که در این یک مقوله عجیب تبحّر داشت.

رسول یک بار دیگر یاد گلی افتاد. یک روز تمام آفتابی بود. اردیبهشت ماه بود. بوی بهار و عید هنوز توی دماغ ها بود. از در دفترخانه که بیرون آمدند هر کدام مسیری را در پیش گرفتند. گلی چند قدمی با مادرش رفت. چند قدم به چند قدم بر می گشت و به او خیره می شد. آخرش تاب نیاورد و دوان دوان پیش او رفت. دست در گردنش انداخت و بغلش کرد. ماچش کرد. به پهنای صورت گردش اشک ریخت و گریه کرد. آخرین حربه اش را بکار برد و از زبان شیرینش استفاده کرد:

 « نمی شه نری بابا؟ دوسِت دارم بابا. مامانم دوسِت داره. مامانم نمی خواد تو بری. دوست دارم با هم باشیم. تو برام قصّه بگی. تو برام لالایی بخونی. نرو بابا جون. جونِ من نرو. جون گلی ات! »

هق هق بچّه شروع شده بود و نگاه های کنجکاو مردم همچنان ادامه داشت. پدر و بچّه جدا بشو نبودند. مادر گوشه ای از خیابان ایستاده بود و گریه می کرد. هر سه گریه می کردند. شد بدترین روز زندگی رسول.

رسول پاهایش را جمع کرد. تاب نیاورد. دوباره دراز کرد. گِز گِز استخوان هایش را می فهمید. دردی را که توی پوست و گوشتش فرو رفته بود می فهمید. بی اختیار به پشت برگشت و خیلی به سرعت موقعیت خوابش را عوض کرد و این بار روی شکمش بود. سرما از آسفالت زیرش وارد زیرانداز مندرسش شده بی هیچ مانعی رگ و پی و پوست و استخوانش را در می نوردید. آن لحاف یکسر چرک و کثافت اگر نبود تا حالا ده کفن بیشتر پوسانده بود.

یادش آمد. رمستان سال قبل بود. سرما استخوان می ترکاند. رفته بود توی یک پل عابر پیاده تا کفه ی مرگش را بگذارد و چند ساعتی بخوابد. از بابت برف و باد و باران راحت بود امّا سرما همه ی وجودش را به لرز انداخته بود. دراز کش بود. پاهایش را توی شکمش جمع کرده و دست هایش را توی گودی بین ران هایش پنهان کرده بود امّا همچنان سردش بود. حال غریبی داشت. ناگهان چیزی را احساس کرد. مثل این بود که چیزی را رویش می کشند. با احتیاط دست برد. لحاف بزرگی بود. لحاف تمیزی بود. گرم و راحت. به سختی سرش را بلند کرد و صاحب بخشنده ی لحاف را دید. دور شدنش را دید. پیرزنی بود. عصا زنان می رفت. حتّی برنگشت صاحب جدید لحاف را ببیند. بخشندگی اش را انجام داده و حالا می رفت. می رفت تا به فکر یکی دیگر باشد. یکی از هزاران بدبختی که اطرافش پراکنده بودند.

رسول سرجایش نشست. درد کلافه اش کرده بود. آمارِ ترک این بار را داشت. می دانست بیشتر از بیست و چهار ساعت است چیزی نزده است. اجبار بود یا خودخواسته، چیزی نزده بود. هر چند از موجودی جیب هایش خبر داشت و می دانست شپش ته جیب های خالی اش قاپ می اندازد. فکر خماری بدتر از خود خماری آزارش می داد. هیچ اشتهایی نداشت. ظهر یکی یک ظرف غذا کنارش گذاشته بود. از این یک بار مصرف ها بود امّا رسول حتّی نگاهش نکرده بود. دست نخورده گوشه ی پیاده روی پارک مانده بود. فکر غذا حالش را به هم می زد.

مانده بود تا صبح چگونه دوام بیاورد. فکر این که ترک این بارش مثل همه ی ترک های گذشته باشد آزارش می داد. خسته بود از زنده بودنش. از اعتیادش. از این که اسیر و معطّل گَرد بود. بعید می دانست بتواند به آخر برساند. که برگردد. که یک گوشه ی زندگی اش را دست بگیرد. بسازد. روی ویرانه های زندگی اش، بنایی نو بسازد.

نصف شب نشده بلند شد. زار و نحیف بود. خمیده. داغان. این که راه بیفتد و چند چهارراه آن طرف تر ساقی همیشگی اش را گیر بیندازد و دلش را به رحم بیاورد و یک امشب را به امید این که فردا هم روزی است و نباید ناامیدی به خود راه بدهد، خودش را بسازد، اذیتش می کرد.

می دانست بی مایه فطیر است و اصغر ننه بابا، مواد فروش آن دور و اطراف حتّی نگاهش نخواهد کرد. امّا مجبور بود به این کار. که سینه خیز برود پیش اصغر و التماس راه بیندازد. که خماری امشب را عقب بیندازد. قدر یک نصف روز دیگر عقب بیندازد.

چندان سرعتی نداشت. زُق زُق پاهایش امانش را بریده بود. سرِپاتوق همیشگی اثری از اصغر نبود. می دانست موجودی جنس های جورواجورش را فروخته و حالا به یکی از مخدّه های خوش نقش خانه ی گَل و گشادش تکیه داده و با همراهی ترازوی کاردرستش بسته های ریز و درشت سفارش های فردا را آماده می کند. رسول مطمئن بود اصغر در را روی او باز نخواهد کرد امّا خماری راه یک چنین فکرهایی را می بست. آب دماغش سرازیر شده بود. توی شکمش قیامتی بود. حال استفراغ داشت.

با این حال خودش را جلوی در اصغر رساند. مکثی کرد و چیزهایی را که باید به اصغر می گفت توی ذهنش سبک و سنگین کرد. آن گاه با ترس زنگ زد. نمی خواست اصغر را سرِ خشم بیاورد. با اصغر همه جوره آشنا بود. جزئیات زندگی اش را ازبر بود. برای همین آماده ی یک عجز و ناله ی حسابی بود. باید نقاط حسّاس دل نداشته ی اصغر را قلقلک می داد. دل سنگی اش را.

اصغر قامت بلندی داشت. دو وجب بلندتر از رسول. با کلّه ای کلان که از ته می تراشید و چشم هایی که عین چشم سمور بودند. ریز و جسور. دماغی بزرگ و دهانی غیرعادّی داشت. لب و لوچه ای بود. وقتی حرف می زد آب دهانش توی صورت طرفش بود. صدای تودماغی داشت. خش دار.

دور سوّم زنگ زدن بود که اصغر در را باز کرد. با خشمی ساختگی زیر تا بالای هیکل فرو ریخته ی رسول را نگاه کرد و غرّید:

« چیه این وخت شب این دور و برا پیدات شده؟ خبر مرگت فردایی هم هست. می مردی تا فردا صبح صبر می کردی؟ می رفتی سرقرار و کوفتی تو می گرفتی.این قدر واجب بود که نصفه شبی پاشنه ی درمو از جا بکنی؟ جون بکن. بگو. چیکارم داری تحفه؟ خیر ندیده؟ لاکردار انگشتشو گذاشته رو زنگو و ول کنم نیس! »

رسول با لبخند ماسیده ای گوشه ی دهانش شروع کرد:

« دستم به دامنت اصغر آقا. بلاگردونت بشم. الهی خیر دنیا و آخرتو ببینی. یه امشبه رو منو بساز. خودم نوکرتم. خودم غلامی تو به گردن می گیرم. جبران می کنم اصغر آقا. به جون تک دخترم جبران می کنم. حالم بده. خمارم. استخونام تیر می کشه. چیزی تو دست و بالم نبوده. منو دست خالی برنگردون اصغر آقا. به خدا ... »

اصغر نطق پر از فلاکت و حقارت رسول را نیمه کاره گذاشت. با جفت پا پرید توی حرف و بحث رسول:

« خفه بابا. روده درازی موقوف. حالا رد کن بیاد تا چیزی دستتو بگیره. پولشو بده تا رات بندازم. تا این جام اومدی کلّی بی جا کردی. بار آخرت می شه می آی دمِ درِمون. »

رسول به نقطه ی حسّاس قضیه رسیده بود. می دانست اصغر توی خطّ نسیه نیست و برای التماس مشتریانش تره هم خرد نمی کند. امّا به امتحانش می ارزید. حال و حوصله ی خماری را نداشت. یک شبِ پر از بی خوابی و درد و بدبختی را نمی خواست:

« اصغر آقا به خدا ندارم. یه امشبو منو بسازی فردا جبران می کنم. دوبله می آرم خدمتتون. راضی تون می کنم ... )) »

اصغر بعد از یک عمر مواد فروشی و گشتن با اراذل و اوباش، یک چنین شگردهایی را از بر بود. لم همه ی عملی های دنیا را می دانست. تک به تکشان را می شناخت. از همان اوّل نسیه بی نسیه کرده بود. در فروش جنس حتّی پدرش را هم نمی شناخت:

« بی خود کرده ای بی پول اومده ای. گُه زیادی خورده ای. مرتیکه ی خر این جا مگه سوپرمارکت بابای گوربه گورشدته که جنس نسیه بدن. حالام برو گورتو گم کن تا اون رو سگم بلند نشده. هرّی. راه بیفت برو تا روی نحستو نبینم. نکبت بی ریخت. عملیِ پیزوری. بی پدر و مادر عوضی!»

آخر خواری بود برای رسول. اوج حقارت بود. این که فحش را به پدر و مادرش بسته بودند خارج از توانش بود. تک به تک جمله های اصغر همه ی هیکلش را در هم شکسته بود. سزاوار این همه توهین نبودو این بر سوزش آن همه فحش اصغر اضافه می کرد. تاب نیاورد:

« نمی دی نده اصغر آقا. چرا فحشم می دی؟ مگه من چه بدی در حقّتون کرده ام؟ بد مشتری ای بودم براتون؟ همشم نقد بوده که اصغر آقا. یه امشبه ست که دستم خالیه ... »

این بار اصغر نه با حرف و بحث که با مشت سنگینش دردهان رسول را بست. شکستن حدّاقل دو دندان زرد و کرم خورده را فهمید. به اضافه ی طعم شور خون را و دردی که همه ی صورتش را پر کرد.

عقب تر رفت. هاج و واج مانده بود. دلش به درد آمده بود. ناخودآگاه دستش توی جیبش رفت و به سه اشاره چاقوی دسته شاخی فرد اعلایش را بیرون آورد و تا دسته توی قفسه ی سینه ی اصغر جای داد. تیغه ی چاقو قلب اصغر را جرا و واجر کردو خون با فشار بیرون زد. اصغر حتّی فرصت فریاد زدن پیدا نکرد. سرجایش فرو نشست و در چند لحظه زیرش دریاچه ای از خون درست شد.

رسول نمایش واقعی پیش رویش را از دست نمی داد. چشم از چشم های نیم باز اصغر بر نمی داشت. تمام تنش کرخت شده بود. گرمای بی موقعی همه ی وجودش را در بر گرفته بود. اثری از خماری نبود. نهایت هیجان بود. به سختی راه افتاد. تعادل نداشت. تلو تلو خوران تا سر کوچه رفت. تلفن همگانی را دید و بر سرعتش اضافه کرد. باران شروع شده بودکه رسول گوشی تلفن را برداشت:

« الو پلیس 110 »

 

پ


 

 

 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 اسفند 1392 11:41 ق.ظ

تک نگاری های روزنامه ی هفت صبح

سه شنبه 6 اسفند 1392 12:11 ب.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

بعد از هفت مرحله ی سخت و نفس گیر شرکت در مسابقه ی نوشتن خاطرات شخصی با عنوان تک نگاری های روزنامه ی وزین هفت صبح شامل تلخ ترین، غم انگیز ترین، شادترین، ترسناک ترین و ... خاطرات زندگی، این حقیر رتبه ی سوّم این مسابقه را بدست آوردم. و من برای شما عزیزان بازدیدکننده یکی از آن خاطرات را با عنوان تلخ ترین حادثه ی زندگی می نویسم: 



قصّه ی محسن

 

دوره ی دبیرستان بود. دهه ی 60بود. کلّی امیدها داشتم برای آینده. آینده ای دور ولی مطمئن. با محسن توی کلاس اوّل دبیرستان آشنا شدم. بچّه ی باصفایی بود. بی غلّ و غش. هیکل داشت چند هوا. بدی ندیدم از او. خودش که چندان حرّاف نبود امّا شنیده بودم مادر پیری دارد و تنها خواهری. سرپرست آن دو بود. خرج و مخارجشان را درمی آورد. یک نکته ی پنهانی هم داشت که محسن مریض قلبی بود. مادرزاد. دریچه مریچه هایش عیب داشت..

تا سوّم دبیرستان با هم بودیم. یک روح در دو بدن شده بودیم. همه کارمان با هم بود. درس خواندمان. گشت و گذارمان. زندگی مان. تا آن که آن اتّفاق هولناک زندگی ام را تیره و تار کرد. کلاغ ها خبر آوردند محسن سکته کرده  و دکتر هم

تایید کرده است. صورت آرام و راحتش هیچگاه فراموشم نخواهد شد. سنگ سرد غسّالخانه برای هیکل مردانه ی محسن بسی کوچک بود. سرما سنگ می ترکاند. دی ماه بود.و بعد کفن و دفن بود و گریه ها تمامی نداشت. داداش داداش های خواهرش دل همه را سوزاند. مادره بهت زده بود. نان آور زندگی محقّرش را از دست داده بود.

به هم ریختم. تنها دوستم را از دست داده بودم. صورت مهربانش را دم به دم می دیدم. شب اوّل  رفتنش خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم محسن زنده ست. کف قبرش نشسته بود وبا حالتی معصومانه به من نگاه می کرد. یک جمله بیشتر به من نگفت. من زنده ام. خلاصم کنید.

شب دوّم همان خواب تکرار شد. با جزئیاتی کم تر و یا بیشتر. و شب سوّم دیگر دیوانه شدم. محسن بدجور گریه می کرد. بر سرش می زد. می گفت چرا برای من کاری نمی کنید. یک جمله ی دیگر هم گفت. قبرتنگ و تاریکی دارم. ترا خدا نجاتم دهید.

نمی توانستم دست روی دست بگذارم. خواب، کابوس یا هر چیز دیگری توی گوشم می خواند اتّفاقی افتاده است و تو یکی باید جلوی آن را بگیری. پیش یکی از معتمدین شهر رفتم. با پدرم رفتم. معمّم بود. یکی از بزرگان حوزه ی علمیه ی شهر. صحبت هایم را که با گریه همراه بود به دقّت گوش کرد. چند دقیقه ای قدم زد و آن گاه شروع کرد به تلفن زدن. به نیروی انتظامی، شهرداری و مسئولین تنها قبرستان شهر. یک ساعتی طول کشید تا مجوّز نبش قبر گرفت.

ظهر چهارمین روز رفتن محسن بود. چندنفری دور قبرش حلقه زده بودیم. قلبم به طپش افتاده بود. پرتو نچندان درخشان خورشید برای گرم کردن بدن های سرد ما کافی نبود. سرما کار کندن را سخت کرده بود. امّا زودتر از موعد به سنگ های لحد رسیدند.

خیره به جایی بودم که دوستم آرمیده بود. دل توی دلم نبود. محسن به  پشت برگشته بود. شانه های حجیمش بین شکاف تنگ قبرش وضعیت رقّت انگیزی پیدا کرده بود. بدتر از همه کفنش بود. از چند جا پاره شده بود. قسمتی از بدن محسن دیده می شد. بدن تنومندش را زخمی کرده بود. خراش های ناجوری داشت. چین و چروک روی پیشانی اش از درد و فشار ونگرانی ای می گفت که در آخرین لحظه های عمر تحمّل کرده بود.

کفن محسن را تجدید کردند. به پهلوی راست خواباندند. بالش زیر سرش را خودم درست کردم. وقت خداحافظی با محسن رسیده بود.

جوان ناکام محسن پورعزیز




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: سه شنبه 6 اسفند 1392 12:17 ب.ظ

خرمای نذری

یکشنبه 27 بهمن 1392 09:48 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد


 

ساکش سنگین تر از همیشه می نمود. پس تا سرِ جایش برسد کلّی عرق کرد. یکی از صندلی های وسط اتوبوس را نوشته بودند. یک جای خنثی و به دردنخور از دید حسن البتّه. حسن طلا. به قول خودش دست به هر چیز می زد، به خودِ طلا تبدیل می شد. بی رگ و پی. اصلِ اصل.

و حالا اگر ساکش را نه توی صندوق جادار اتوبوس که جلوی پایش در یکی از ردیف های تنگ و ناجور اتوبوس گذاشته بود به خاطر طلاهایی بود که همه ی دنیا و آخرتش حساب می شدند. یک دلّال تمام عیار بود. طی یک هفته کلّی طلای این و آن را جمع می کرد و سر دو سه روز همه را با کمی اختلاف قیمت رد می کرد. این وسط چیزی گیرش می آمد که بدکی نبود. خرج خودش و نرگس و آن دو جوجه ی خوشگل را در می آورد.

یک آدم کلّا" معمولی بود. معمولی تر از معمولی. تریپ فوق العاده ای نداشت. لباس هایش به خاطر مسائل ایمنی توی چشم نمی زد. توی حاشیه بود حسن خانِ ما. حالا هم اگر طلاهایش، طلاهای مردم را با اتوبوس به مقصدشان می رساند به خاطر این بود که توی چشم نباشد. تابلوبازی درنیاورد.

صندلی سمت راهرو به حسن اختصاص داشت. پوف پر سر و صدایی را رها کرد و در دم زیر و روی نفر بغل دستی اش را کاوید. عادتش بود. بخصوص زمان هایی که طلا همراهش بود، پلیس بازی هایش گل می کرد. فرو نمی رفت توی صندلی اش و به سوال های راه کوتاه کن هم سفرهایش با بله و خیر های باری یه هر جهت پاسخ نمی داد. هر چند پرچانه نبود و با پا نمی رفت توی مخ طرفش. با این حال آداب معاشرت را بلد بود و در حدّ مکالماتی عادّی خیلی به ندرت خصوصی، کار خودش را راه می انداخت. عیار طرف هم دستش می آمد. می فهمید ریگی به کفش دارد یا نه. لازم است دوری کند یا خیر.

نفر بغل دستی آدم متشخّصی نشان می داد. مارک سرآستینِ کتش هی جلوی چشم حسن می آمد. به اضافه ی دستمال گردنی که گلو و گردن مسافر را خوب پوشانده بود. پیراهن مشکی مرد بر ابهتش صد چندان اضافه کرده بود و آن ریش دو سه روز دست نخورده، از عزادار بودنش می گفت. نگین فیروزه ی انگشتری مرد کلّی خاطره یاد حسن آورد و آن دو انگشتری گران قیمت که به قشنگی روی انگشت های کشیده ی مرد نشسته بودند، از وضعیت خوبِ مالی اش قصّه ها گفتند.

حسن غرق حیرت شده بود. تیپ و مدل طرف به مسافرهای اتوبوس نمی خورد. لگن هایی که غُرغُر موتورهایشان، صداهایی که از صدها و صدها قطعه ی فرسوده بلند می شد، می رفت توی مخ بخصوص حسن و تا روزها آن جا را ترک نمی کرد. از آن طرف قیافه ی غمگین و افسرده ی طرف، مغز به شدّت فعّال حسن را پر از کنجکاوی می کرد. تاب نیاورد. نیاز بود راه ورود را پیدا کند. چیزی که از بر بود. درسش را خیلی پیش از این خوانده بود. روابط عمومی حسن یکِ یک بود:

« عذر می خوام آغا. قصدم فضولی نیست. امّا خیلی غمگین می بینمتون. لباس  مشکی ام که تنتونه. خدای نخواسته عزایی چیزی نباشه؟ هر چند همه مون به تقدیرمون، چیزی که یه جورایی بهش وصلیم، اعتقاد داریم و اینم بگم از تقدیر نمی شه فراری بود. دیر و زود گیرمون می ندازه. من حسنم. مخلصتون حسن پور نبی! »

این روده درازی اوّلیه از شگردهای حسن بود. وقتی طرف شروع به صحبت می کرد، همه چیز دست حسن می آمد. می فهمید طرفش چند مرده حلّاج است. می ارزد رویش سرمایه گذاری بکند یا نه. احتمالا" به پروژه های آتی اش ارتباط پیدا می کند یا نه. به چیزی که به حرفه اش، به دلّالی خرید و فروش های طلا می رسید. سنگ مفت و گنجشک مفت می کرد. می انداخت سنگ را. می خورد به هدف و هدف چیز دندان گیری بود، به نفعش می شد. راه چند ساله را در چند شب طی می کرد.

مرد صدای آرامی داشت. تو دماغی حرف می زد. خیلی خونسرد و قاطع نشان می داد. سفیدی موهایش به سیاهی ها می چربید. این یعنی عبور از چهل و ورود به مسیر پنجاه سالی. دریچه ی بدفرم پیری. نفیرِ رفتن. با لبخندی که همه ی صورتش را به شادی و نشاط خود خواسته ای می رساند، شروع کرد:

« من کمالم. کمال حاج روشنی. تاجرم. خرید و فروش فرش. عمده دستباف. خاصّه ابریشمی. مقصدم آلمانه به اضافه ی چند کشور اروپایی دیگه. از کرمان و اصفهان هر چی فرش درست و حسابیه جمع می کنم و می فرستمشون آلمان. آن جا یه شرکت بزرگ دارم. با کلّی کارمند و خدم و حشم. فرش که صادر کردیم جاش قطعه وارد ایران می کنیم. قطعه های الکترونیکی حسّاس ... »

حسن نطق طرفش را پاره کرد. عمدی نبود. امّا کمال آقا بدجور راه افتاده بود. تخت گاز می رفت:

« قطعه ی الکترونیکی؟ فرش؟ پس اوضاتون بیش از حدّ روبراهه. چی جوری این همه راهو رفته این؟ »

یکی دیگر از شگردهای حسن بود. می رفت توی کار طرف تا اسباب موفّقیتش را بشناسد. چند و چون کارهایش را بفهمد. پلی بزند سمت خودش و راه های پیروزی را مستحکم تر کند. امّا کمال بیراهه رفت. زد توی یک کانال دیگر:

« بله عزادارم. بیست روزیه عزادار رفتن همسرم هستم. رفته بودیم شمال. یه ویلا دارم توی چمخاله. لنگرود. همه جمع شده بودن. همه ی فامیلام اومده بودن. مثلن جشن تولّد گرفته بودن برای من. اروای عمّه شون یه جور سورپرایز. امّا همه چیز زهرمون شد. همسرم می آد جلوی ویلا تا از خیابون رد بشه و نمی دونم چه کوفتی رو اون طرف خیابون بخره امّا یه پژو عین اجل معلّق از راه می رسه و با صد و بیست تا می زنه به زنم و می ره که رفته باشه. فرار می کنه و من خاک به سرم می شه. عمرمو از دس دادم. شریکِ راهمو. نفسمو. رسیدم بالا سرش، هنوز نفس داشت. خونین و مالین بود. یه چیزی تو گوشم گفت و تو بغلم جون داد. گفت هوای بچّه هامونو داشته باشم. اون دو جوجه ی کوچولومونو. اشک چشم و خون صورتش قاطی هم شده بود. خدا نصیب هیشکی نکنه. بلا به دور باشه همیشه ... »

و خیلی به آرامی اشکی را که از گوشه ی چشم های ریزش جوشیده بود پاک کرد. سرش را پایین انداخت و ریز گریه کرد. گریه ی پر دردی بود. بی صدا امّا پر از غصّه.

حسن خودش را از بابت چیزی که باعث غصّه دار شدن هم سفرش شده بود، ملامت کرد. می دانست بی تقصیر است امّا شروع دیالوگش را با یادآوری تصادف همسر هم سفر داغدیده اش بی ارتباط نمی دانست. خواست بحث را عوض کند امّا کمال را دید که روی ساکش خم شد و بشقاب چینی قشنگی را درآورد. بشقاب پر از خرما بود. خرماهایی که با نظم و نظام جالبی چیده شده بودند. وسط هرکدام از خرماها گردو گذاشته بودند. بدجور چشمک می زدند لامصّب ها. نهایت سلیقه بود.

آقا کمال بشقاب را گرفت جلوی حسن و تعارف مفصّلی آمد:

« نذر زن خدابیامرزمه. از وختی اون سواری بهش زد، دیگه با ماشینم این ور اون ور نمی رم. گذاشتمش تو پارکینگ و چادرشم کشیدم. با اتوبوس به مقصدام می رسم. بعضی وختام با قطار. هرکدوم جور بود. هر وخت یه با معرفت باکمالاتی مثل شما رو می بینم یاد نذرم می افتم و فاتحه ای خونده می شه و ... »

و باز هم نطقش پاره شد. نتوانست ادامه بدهد. باز هم به گریه افتاد. امّا حسن هیچ توجّهی به گریه های هم سفرش نداشت. جفت چشم هایش عین چشم های عقاب خیره شده بود به خرماهایی که گردوهای داخلشان بدجور چشمک می زدند. حسن عجیب عاشق خرما بود.

سه چهار تا برداشت و همه را توی دهان گنده اش چپاند. به سه اشاره تهِ معده اش بودند. با اجازه از صاحب عزا دو سه خرمای دیگر برداشت و با ولع راهی خندق بلا کرد.

چند دقیقه ای بی هیچ صحبتی بین آن دو گذشت. توی سر حسن هنگامه ای بود. سنگین و لَخت شده بود. حالِ سرگیجه پیدا کرده بود. چشمانش را باز می کرد راحت تر بود امّا وقتی آن ها را می بست عین این بود که با سرعت او را به قلّه ی کوهی می رساندند و از همان جا به ته درّه ی هولناکی پرتش می کردند. دفعه ی دوّم یا سوّم پرت شدنش بود که دیگر چیزی را نفهمید. امّا این یادش مانده بود که تمام دور و برش سفید شد. سفید عینِ برف. یکدست سفید.

...

...

...

چشم که باز کرد خودش را توی تخت ناشناسی دید. لباس آبی تنش بود. یک لباس راحتی. چند نفر بالای سرش بودند و نگاهش می کردند. زودتر از همه نرگس را شناخت. قیافه ی غمگینی داشت با ردّ  بدشکلی از اشک روی صورت پر و گِردش. بلافاصله صورت دو جوجه ی قشنگش جلوی چشمانش آمدند. هما و نازنین. از لبخند بی معنی دکتر چیزی را نفهمید.

همه ی طلاهای امانتی مردم به وسیله ی تاجر قلّابی غارت شده بود. ساک حسن را یک جا برده بود. البتّه این را هم که حسن جای تخت بیمارستان راهی سنگ سرد مرده شورخانه نشده بود را به حساب خوش اقبالی اش نوشتند.

حالا صدای گریه های حسن را همه می شنیدند. اشکِ غصّه و شادی اش سرازیر شده بود.

 



 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: یکشنبه 27 بهمن 1392 09:50 ق.ظ

پلنگ

شنبه 5 بهمن 1392 10:11 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

 

 

عاشق سوت زدن بود. آن هم بدون بکار بردن انگشتانش. خیلی تمرین کرده بود. آن اوایل فوتِ خالی بود. یک چیز گوش خراش. بی معنی. کم کم به سوت تبدیل شد. سوت بلبلی اش دل همه را می برد. سوت کشید و گوسفندانش را که از تپّه بالا می کشیدند نگاه کرد. همه اش نگران این بود که رو به پایین بروند و از پرتگاهی که به درّه منتهی می شد، سر در بیاورند. دیده بود حیوان هایی که به درّه می افتند چه بلایی بر سرشان می آید. شل و پل می شدند. بدن های تکّه پاره شان دیگر به کار نمی آمد.

نصفِ بیشتر گوسفندها مال مردم بود. امانت مردم. صبح به صبح گوسفندها را پیش می انداخت وبرای چرا می برد و غروب صحیح و سالم پیش صاحبانشان می آورد. هرچند به وجود دو سگ همیشه باوفایش اطمینان داشت امّا برای احتیاط هم شده از چوبدستی خوش دستش غافل نمی شد. همراهِ همیشگی اش بود. چند باری چند گرگ خوش قد و بالا را تارانده بود. هرچند اَرَز و قالا به موقع به دادش رسیده بودند. دو سگ همیشه باوفایش.

هر دو گوش بریده و هر دو یغور و بلند بالا. اَرَز به قهوه ای می زد. قهوه ای سوخته. بسیارچالاک. یکسره در تقلّلا بود. در جا می جنبید. آن که غالبا" با حسن کشتی می گرفت و از سر و کولش بالا می رفت اَرَز بود.

امّا قالا تودار بود. معمولا" برای خودش می پلکید و دنبال بازی های خودش می رفت. از دم سیاه بود. غول وش. امّا دل مهربانی داشت. می مرد برای حسن. ده گرگ هم می آمدند عقب نمی کشید. این را بارها ثابت کرده بود.

این نقطه از جنگل جای باصفایی بود. با شیب ملایمی پوشیده از علف. فرش سبز رنگ. هرچند جای پرتی بود و کمتر گذر کسی به آن جا می افتاد. بیشترش هم به خاطر پلنگ بود. همانی که هاشم را به دندان گرفته و چند ده متری هم برده بود. نوجوانِ همیشه خندان روستا را و اگر تفنگ دولول پدرش اسدالله نبود معلوم نبود چه بر سرش می آمد. دو ماهی اسیر رختخواب بود. با دست و پایی آش و لاش. جای پنجه های پلنگ روی گونه هایش بود و جای دندان های نیشش روی نرمی رانش. برای سالم ماندنش گوسفند زمین زدند. معجزه بود زنده ماندنش.

حسن به چوب دستی اش تکیه داد. محو جنگل و زیبایی آن شده بود. زمین پوشیده از علف بود. عین مخمل سبز رنگی زمین را در آغوش گرفته بود. دهان گوسفندها یکسره می جنبید. برای یک لحظه احساس کرد دو چشم درخشان او را زیر نظر گرفته است. لرزش گرفت. سریع برای اَرَز و قالا سوت کشید و همزمان تحرّک و سر و صدای بی وقت گوسفندها نظرش را جلب کرد. چیزی آن ها را می ترساند. همه گوشه ای جمع شده بودند و به اتّفاق به گوشه ی تاریکی از جنگل چشم دوخته بودند.

و سکوت شکست. هیّولایی بود برای خودش. هیبتی داشت لاکردار. پوست خالدار زیبایش بین علف ها دائم پیدا و ناپیدا می شد. قدّ گوساله ای را داشت. پوست کشیده ی شکمش از ماده بودنش می گفت و آن چند فقره نوک پستان هایش.

چند جست زد و حالا بین گوسفندها بود. گوسفندها هرکدام سمتی رفتند. آشفته بودند. ترسیده بودند. در جا دو شیشک را زمین زد و بی معطّلی خرخره ی هر دو را جوید. تن بی جانشان را رها کرد و چشمان تیزش را به حسن دوخت. حسن مات و مبهوت مانده بود. توان هیچ کاری را نداشت. کوبش شدید قلبش را حس می کرد. بزاق دهانش عجیب ترشّح می کرد. حال استفراغ داشت. امّا چشم از پلنگ برنداشت و از دو سگ همیشه باوفایش.

پلنگ را دوره کردند. صدایشان توی کوهستان پیچیده بود. صدها قاطی هم بود. از طرفی پارس بی وقفه ی اَرَز و قالا بود و از طرف دیگر غرّش هولناک پلنگ. دندان های نیشش چند سانتی متر طولشان بود. حسن حالا آن ها را روی پوست آفتاب دیده ی گلویش حس می کرد.

یورش اَرَز دیدنی بود. بی مهابا حمله می کرد. بی ترس از پنجه های وحشتناک دشمنش. سگ پای پلنگ را به دندان گرفت امّا همزمان ضرب پنجه اش را چشید. چند متر آن طرف تر پرت شد امّا بی معطّلی به صحنه ی کارزار برگشت. حسن شروع کرد به فریاد کشیدن. از ته دل جیغ می زد. زار می زد. گوسفندها هرکدام جایی رفته بودند. گوسفندی دیده نمی شد. و این بار نوبت قالا بود که حمله کند. پارس زمختش برای یک لحظه قطع نمی شد. سگ محجوب و محبوب حسن بی گدار به آب نزد. می شناخت حریفش را. می دانست قابل مقایسه نیستند. می فهمید گیرش بیفتد تکّه بزرگه اش گوشش خواهد بود. گوش هایی که وقت کودکی بریده بودند. از درد و رنج بریدن گوش هایش چیزی به یاد نداشت.

جلو می کشید. ضربه ای مختصر بر حریفش وارد می کرد و به موقع برمی گشت. حالا دوتایی حمله می کردند. اَرَز و قالا به زخم هایشان اهمّیتی نمی دادند. طبق نقشه پیش می رفتند. تا این یکی از جلوی پلنگ فرار می کرد آن دیگری از پشت قسمتی از بدنش را می گرفت. تا پلنگ برگردد سگی که فرار کرده بود برمی گشت و ضربه اش را وارد می کرد. هدف عاصی کردنش بود. خسته کردنش. که توجّهش را از صاحبش دور کنند. صاحبی که بی حرکت بر جای مانده بود.

حسن جرات نزدیک شدن نداشت. چوب را محکم گرفته بود امّا این که بتواند جلو برود و با آن کاری صورت بدهد از مهالات بود. ترس همه ی وجودش را فرا گرفته بود. با صدای بلند شروع کرد به دعا خواندن. و چشمانش اسیر جسم اَرَز شد که بین دندان های پلنگ از هم دریده می شد. اَرَز فرصت فرار نیافته بود. آه سنگینی از سینه ی حسن درآمد. گریه اش را آزاد کرد.

قالا محتاط تر بود. همچنان دور پلنگ می گشت امّا فاصله اش را حفظ کرده بود. دم به تله نداده بود.

ناگهان حسن و پلنگ چشم در چشم هم شدند. برای لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت. حتّی پرنده ها هم نمی خواندند. از قالا خبری نبود. و پلنگ از جا کنده شد. سرعتش فوق العاده بود. حسن پا گذاشت به فرار. نفس  های پلنگ را از پشت سرش می شنید. سرازیری تپه را در پیش گرفته و می دوید. سرعت زیادش باعث شد بغلتد و چند متری را معلّق زنان پیش برود. درد و سوزش افتادن و غلتیدن را می فهمید. ناگهان پلنگ را پیش روی خود دید. سرِ جایش نشست. خراش های بدی روی بدن کوفته اش بوجود آمده بود. غرّش پلنگ تمامی نداشت. و این بار به هوای دریدن گلوی حسن خیز برداشت.

حسن تن و بدن سنگینی نداشت. آنچنان قدرتی را در خود نمی دید که به مقابله با پلنگ بشتابد. برای همین تصمیم گرفت تا راه ورود دندان های پلنگ را به گلویش ببندد. حالا پلنگ روی حسن بود و با پنجه هایش به سر و صورت حسن ضربه می زد. حسن لگد پرت می کرد. مقابله اش حتّی برای خودش هم عجیب بود. فکر نمردن آن هم به دست پلنگ آشنا همه ی وجودش را در بر گرفته بود. این که قسمت هایی از بدنش خورده شود بیزارش می کرد. به توانش می افزود. مشتش بی اختیار به صورت پلنگ خورد. به چشمش. گیجش نکرد امّا عصبانیتش را صدچندان کرد. ران حسن را به دندان گرفت. حسن نیش دندان پلنگ را فهمید. روی استخوان هایش بود. درد در اوج بود. جیغ و دادش تعطیل نشده بود. خونریزی ادامه داشت.

حالا پلنگ او را می کشید. او را به دندان گرفته بود و می کشید. سرازیری کارش را راحت کرده بود. چند متری او را برد امّا حسن با دستانش تنه ی درختی را گرفت و به آن چسبید. فشار پلنگ همچنان ادامه داشت امّا ناگهان رهایش کرد و این بار دست چپش را گرفت. چشمان حسن پر از اشک شده بود. تحمّل یک چنین دردی فرای طاقتش بود. برای اوّلین بار از این که چاقوی دسته شاخی اصل زنجان همراهش نبود غرق حسرت شد. چوبش آن بالا مانده بود. چوب بیکاره اش.

حسن با دست راست چند مشت به شکم پلنگ کوبید. امّا چیزی را عوض نکرد. پلنگ همچنان حسن را می کشید. درد در اوج بود. امّا نگرانی حسن از چیز دیگری بود. چند فشار دیگر از پلنگ کار حسن را یکسره می کرد. او کنده می شد. او مجبور به رها کردن تنه ی درخت می شد امّا این همه اش نبود. پلنگ خلاف حسن از پرتگاه پیش رویش خبری نداشت. بعد از درخت، قسمتی سنگلاخ بود و بعد علف های بلند و سپس پرتگاهی که به درّه ی هولناکی منتهی می شد.

حسن از تنه ی درخت کنده شد امّا همه ی حواسش به این بود که پلنگ رارها نکند. اگر قرار بود بیفتد باید با حریفش می افتاد. دوتایی باهم. تنیده در وجود هم. ناگهان خودش را در هوا دید. پلنگ غافلگیر شد. دست و پایش را بی اختیار باز کرد امّا حسن پلنگ را با همه ی وجود گرفته بود. شکمش را بغل کرده بود. گرمای تنش را می آزمود. تجربه ی بی سابقه ای بود. سقوط، عالمی داشت. جیغش کوهستان را فرا گرفت.

افتادن را فهمید و پرت شدنش را هم فهمید. ضرب سنگینی که به همه ی بدنش وارد شد. امّا بعد از آن را در یاد نداشت. سیاهی همه جا را در بر گرفت. چشمانش به آرامی بسته شدند. آسمان چقدر دور بود. حسن بیهوش شد.

سرمای هوا بیدارش کرد. به هوش شد. منگ بود. درد فرای طاقتش بود امّا باعث نشد سرش را برنگرداند و سگ باوفایش را کنارش نبیند. زوزه ی قالا تمامی نداشت. با دیدن حسن شروع کرد به جهیدن و این ور و آن ور دویدن. جابجای بدنش خونین بود. یکی از پاهایش را می کشید. حسن تن بی جان پلنگ را دید. با احتیاط خودش را به او رساند. هنوز می ترسید و فاصله اش را حفظ می کرد. امّا پلنگ تکانی نداشت. آن ها با هم افتاده بودند. امّا برخورد اوّل با سنگ های ته درّه مربوط به پلنگ بود. استخوان هایش درهم کوبیده شده بود. حسن روی پلنگ افتاده بود.

خیلی به سختی بلند شد. لرز داشت. سوزش زخم های بیشمارش بی تابش کرده بود. یک بار دیگر دور و بر را برانداز کرد. چشمانش  پر از اشک شد. از خوشحالی بود. قالا را در آغوش گرفت و گریه ی پر سر و صدایی سر داد. هوا رو به تاریکی می رفت که حسن راه افتاد. اگر تلاش می کرد به روستایشان می رسید. راه زیادی نبود. قالا همراهش بود. سگ باوفایش.




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 5 بهمن 1392 10:12 ق.ظ

هیس! دخترها حقّ فریاد زدن را ندارند

دوشنبه 30 دی 1392 10:41 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

 

 

خیلی وقت بود منتظر تماشای فیلم سرکار خانم پوران درخشنده بودم. می دانستم تکان حسابی به گیشه ی سرد و بی روح سینما داده است. می دانستم بزرگان سینمای ایران در این فیلم نقش های دو سه دقیقه ای بازی کرده اند. جمشید هاشم پور، امیر دژاکام، امیر آقایی و ... بابک حمیدیان! بازیگر بی ادّعای ایرانی که با فروتنی هر چه تمام نقش یک متجاوز را بازی می کند. تجاوز به دخترکی هشت نه ساله که در بزرگی، زمان رسیدن به سنّ ازدواج، عقده های سال ها زندگی با یک چنین فکر و خیالات هولناکی را باز می کند و چون دملی که با یک نیشتر، دنیایی را با چرک و عفونتش پر می کند، خانواده، شوهر عاشق و حتّی وکیل مدافع احساساتی اش را درگیر واکنش عجیب و غریبش می کند. او در حسّاس ترین نقطه ی زندگی اش، وقتی که رخت سفید عروسی را در بر کرده، متجاوز دیگری را در حالی که قصد تجاوز به دخترکی دبستانی را دارد، با ضربه های متعدّد آچار راهی سفر آخرت می کند. خواسته و ناخواسته مرتکب قتل می شود.

باقی فیلم در فضایی احساسی به تلاش های وکیل مدافع با بازی فوق العاده ی مریلا زارعی و شوهر ناکام عاشقش جهت یافتن اولیاء دم مقتول و پرداخت دیه به جای حکم قصاص می پردازد. فضایی که کم تر کسی می تواند مقابل آن مقاومت کند و اشکش سرازیر نشود. و نقطه ی پایانی فیلم در گریه های پر از حسرت و افسوس خانم وکیل جوان می گذرد. وقتی می بیند تلاش هایش به ثمر ننشسته و قرار است تا ساعاتی دیگر دختر قاتل را پای چوبه ی دار ببرند. و درست در لحظه ی آخر شیرین، فریادش را آزاد کرد. فریادی که سال ها خفه شده بود. فریادی پر از خشم. خشم فروخفته ناشی از جامعه ای نابهنجار. جامعه ای که به متجاوز درس دست درازی یاد می دهد. دست درازی به ناموس های کم سنّ و سال مردم. مردمی که بعد از رویارویی با چنین فضاحتی، راه گوشه گیری را در پیش می گیرند و ترس از آبرو ریزی را مطرح می کنند.

این جاست که دخترکی دست خورده بر جای می ماند. دخترکی مظلوم و بی دفاع که جز خفه کردن فریاد خشم و کینه راه دیگری نمی یابد.

بازی جدّی شهاب حسینی در نقش بازپرس پرونده، جمشید هشم پور در نقش افسر آگاهی، بابک حمیدیان در نقش جوان متجاوز که به گفته ی سرکار خانم درخشنده بعد از جواب ردّ خیلی از بازیگران نامی، این نقش منفی امّا فوق العاده حسّاس را با بازی زیرپوستی و پر از نکته ی خودش به یادگار گذاشت و بالاخره سرکار خانم طنّاز طباطبایی که با دقّت و هوشمندی تمام نقش دختری آسیب دیده را بازی کرد، در یادها خواهد ماند.

منتظر نظرات شما بازدیدکننده های محترم هستم.   

 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: دوشنبه 30 دی 1392 10:43 ق.ظ

آن

یکشنبه 8 دی 1392 09:55 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

 

عمده چشم هایش بودند که لوش می دادند. چیزی که از نگاه تیز بین نرگس دور نمی ماند. تا هاشم دور و بر مواد نمی گشت و به قول خودش سازندگی نمی کرد و سرش گرمِ زن و جفت بچّه های نازش بود، دعوایی پیش نمی آمد. داد و هوارشان تا آن سوی ِ دنیا نمی رفت و محمود و گلی همدیگر را بغل نمی کردند و با چشمانی اشک بار ضربه های پدرشان را نمی شمردند. ضربه هایی که همه ی هیکل نرگس را به پیچ و تاب می انداخت. هفته ای نبود که زیر چشمش کبود نشده باشد. طفلی عینک بزرگ سیاهی می زد که ردّ مشت سنگین هاشم را پوشانده باشد.

امّا این همه اش نبود. آخرهای دعواهایشان خیلی عجیب و غریب بود. هاشم بدجور می افتاد به پشیمانی. بیشتر از صد بار " غلط کردم " می گفت و تندی می رفت بازار و چیزی برای نرگس می خرید تا از در آشتی آمده باشد. که پوشانده باشد ردّ کتک هایش. عاشق خانواده اش بود. جانش در می رفت برای هر سه شان. امّا از آن هم نمی توانست بگذرد. جانش به آن بسته بود. به آن چند گرم بدبوی تلخ مزه. وقتی نرگس هر دو پایش را کرد توی یک کفش که یا من یا آن، هاشم تصمیم دیگری گرفت. که هر دو را با هم پیش ببرد. که هم عاشق زن و بچّه اش باشد و هم از آن نگذرد. خیالاتی داشت برای خودش. راه کار درست کرده بود:

"عیبی نداره. حالا که نرگس مخالف دود و دمه، من هم لاکردارو حب می کنم و دِ برو بالا. نیم ساعت معطّلی و بعدشم عروج. نردبان سفت و قائم و عشق است."

یک دروغگوی حرفه ای شده بود. می افتاد به قسم خوردن و عین نقل و نبات قسم خرج می کرد. چشم می دوخت به نرگس و دروغ هایی می بافت به چه گندگی. نرگس هم که یک حرفه ای تمام عیار شده بود. هاشم پا می گذاشت برای راه رفتن، نرگس می فهمید آن روز چیزی بلعیده یا نه. شروع می کرد به حرف زدن، بدتر سریع رو می شد. هاشم مخفی کاری بلد نبود. شگرد نداشت. سرِ سه سوت همه چیز لو می رفت. خش صدایش، چشم هایی که دم به دم روی هم می رفتند و چرت هایی که هاشم از آن ها به لذّت بخش ترین لحظه های زندگی اش یاد می کرد. البتّه در محافل خصوصی و پیش هم منقلی های درب و داغان. دور از حضور زن همیشه نگرانش.

و موردی که شکّ نرگس را به یقین تبدیل می کرد. هاشم این وقت ها گریزان از زنش می شد. نمی خواستش. به گرمای وجودش کوچک ترین توجّهی نمی کرد. به آغوش پر محبّتش. رختخواب مشترک را ترک می کرد و برای خودش می خوابید. به قولی می شدند خواهر  و برادر. پشت به پشتِ هم می خوابیدند.

و همین ها بود که نرگس را کفری کرده بود. هزار بار گفته بود من یک چنین زندگی ای را نمی خواهم. می روم که راحت باشی. که تا خودِ قیامت بکشی و بکشی. آن قدر بکشی که جانت بالا بیاید. امّا هر بار به خاطر آن دو کبوتر کوچولو برگشته بود. محمود و گلی. این که بعدِ رفتنش چه بر سر آن دو می رفت، دیوانه اش می کرد.

نرگس از یک خانواده ی سرشناس بود. پدر و مادر معتبری داشت. هر دو فرهنگی. بازنشسته های محترم آموزش و پرورش. خودش هم تا کارشناسی را خوب آمده بود امّا وقتی چشم و ابروی خوش حالت هاشم را دید یک دل نه صد دل عاشقش شد و به آن همه خواستگار ریز و درشت که پاشنه ی در خانه شان را از جا کنده بودند، نه گفت و دو دستی چسبید به هاشم و به قبل و بعدِ مرد آینده اش فکر نکرد.

هاشم نشست و به مخدّه تکیه داد. آن روز مشتری های زیادی را راه انداخته بود. مکانیک قابلی بود. چایی اش را خورد دستش سمت پاکت سیگارش رفت. تا حالا هزار بار از ترک سیگار گفته بود امّا هر بار بهانه ای آورده بود. سیگار دوّم زنگ خطر نرگس را به صدا در آورد. لحظه به لحظه ی نئشگی و خماری هاشم را از بر بود. حال و احوالاتش را می شناخت. تعدّد سیگارها از نئشگی می گفت. هاشم را گرفت به صحبت. عم قزی چه گفت و خاله قزی چکار کرد امّا هاشم نگاهش را می دزدید و این شکّ نرگس را دو چندان کرد. می دانست یک چنین وقت هایی چشمان شوهرش، حالی به حالی می شود. جور دیگری می شود.

صبر کرد تا بی گدار به آب نزده باشد. تحمّل کرد تا مچ شوهر عملی اش را گیر بیندازد. امّا حواس هاشم سر جایش بود. با این که میل به حرف زدن داشت امّا کوتاه آمد و جز چند بحث مختصر از مکانیکی و مشتری ها چیز دیگری نگفت. امّا بدجور چرتش گرفت و این گیرش می انداخت. می دانست از این یکی قِسِر در نخواهد رفت. وقتی نرگس به هوای یک چایی دیگر سمت آشپزخانه رفت، هاشم پی در پی چند سیلی روی صورتش آمد تا اثر این خواب بی موقع را دور کرده باشد. جلوی چرتش را گرفته باشد. غیر ممکن می نمود. همه چیز از یک چیز می گفتند. این که هاشم زیر قول و قرارهایش زده و به قول خودش از زیر سنگ هم شده، پولی گیر آورده و در اوّلین فرصت ساقیِ تیز و بزش را ملاقات کرده و آن دوست داشتنی تلخ را دریافت کرده و با اوّلین چایی، حواله ی شکم کرده است. و آن حالا در حال حل شدن بود. شروع کرده بود به باز شدن. قرار بر نئشگیِ میزونِ هاشم خان بود و کسی و چیزی نمی توانست مانعش شود.

شگرد داشت نرگس برای یک چنین وقت هایی. می زد پر و بال هاشم را می ریخت. بی مهابا پیش می رفت. به قول خودش پوست کلفت شده بود. ککش نمی گزید از آن همه کتکی که می خورد. از داد و هوار هم غافل نمی شد: صدای جیغ مانندش همه ی محل را پر می کرد:

(( چته امروز؟ باز که رفتی سراغش. کی بود اون دفه اون همه قسم خورد؟ به جون محمود و گلی ش قسم خورد که نزدیک زهرماری نره؟ هان؟ دوباره چشات چپه س که بی غیرت! چرتتم گرفته که بدبخت! تو یکی آدم بشو نیستی. تو یکی تا منو دق مرگ نکنی آروم نمی گیری. برو. برو سراغ موادّت. برو نوش جانش کن. اصلن علنی ش کن. سیخ و سنگتو علم کن و تا جون داری بکش. بکش ببینم کجای دنیا رو می خوای بگیری!))

صدای هاشم کم تر از نرگس بود. حتم برای قبولاندن مطلب بود. تاکتیکی برای مقابله با هجوم نچندان غیر مترقّبه ی همسرش:

(( داد می زنی که بترسم ازت؟ من یکی چیزیم نیس. تو توهّم زدی زن. تو یک روانی تمام عیاری. باس بری بیمارستان و معاینه شی. اصلن چرا بیمارستان. جات تو تیمارستانه. دیوونه خونه. اصلن به چه حقّی روزمو خراب می کنی؟ کدوم ننه قحبه ای گفته من چیزی خورده ام؟ من یکی پاکِ پاکم. تو یکی ام اگه دوس نداری راتو بکش و برو. راه باز است و جادّه دراز. هرّی!!))

فحش ناجور هاشم نرگس را از جا کند. امّا نه به هوای هاشم که خودش را زد. عادتش بود. با جفت کف دستانش کوبید به صورتش و موهایش را کند. جیغ هایش تمامی نداشت. محمود و گلی چشم تو چشم هم شده بودند. هر دو بغض کرده بودند. دفتر و کتابشان روی فرش بود و مدادهایشان گیرِ انگشتان کوچولویشان. گلی تند و تند ناخن هایش را می جوید. چشم از صحنه ی دعوا بر نمی داشتند. عین فیلم بود. یک فیلم تلخ. سراسر غصّه و درد.

بالاخره صبر هاشم سر آمد. با غیض بلند شد. غرق عصبانیت بود. بی اراده پیش رفت و با لگد توی شکم نرگس کوبید و بلافاصله با مشت توی صورتش زد. نفس توی سینه ی نرگس حبس شد. ولو شد و شکمش را گرفت. ناله اش ضعیف بود. محمود و گلی سمتش دویدند و حالا جیغ و گریه ی هر سه فضای اتاق را پر کرده بود. هاشم سرِ پا بود. نرگس دست بردار نبود. زده بود به سیم آخر:

(( بی غیرت بی آبرو، دس رو من بلند می کنی؟ می دم خشتکتو جر و واجر کنن. منو می زنی بی شرف ... ))

صحبتش ناتمام ماند. تصمیم هاشم بر خاموش کردن زنش بود. به هر بهایی. پیش خود فکر می کرد آبرو ریزی شده و همه ی همسایه ها همه ی صحبت ها را شنیده اند. برخورده بود بهش. همه را گذاشت به حساب زنش. نرگس بود که بحث را شروع کرده بود و حالا باید تاوانش را پس می داد.

هاشم بلند شد تا حقّ زنش را کف دستش بگذارد. تنبیهش کند. نفری یک چک دمِ گوش دو کبوتر زد و هر دو دست به صورت گوشه ای به انتظار نشستند. هق هق خفه ای داشتند. ترس بدن های کوچکشان را به لرز انداخته بود. امّا نرگس بنای ساکت شدن نداشت. مرگ یک بار و شیون یک بار کرده بود. امشب باید تکلیف خودش و هاشم را یکسره می کرد. چاک دهانش باز شده بود و به این آسانی ها بسته نمی شد.

چشمان هاشم را خون گرفته بود. صدای کوبش قلبش را می شنید. صورتش از خونی که زیر پوستش دویده بود، الو گرفته بود. بی اختیار دست گذاشت روی دهان نرگس و بعد تغییر زاویه داد و حالا با کف دستانش گلوی زنش را فشار می داد. به چند ثانیه نرسیده صورت نرگس کبود شد. دستان هاشم شل شد. عقب تر رفت. زل زد به صورت نرگس. جسم بی جان زنش را از نظر گذراند. سمت بچّه هایش رفت و آن ها را بغل کرد. نعره ی هاشم را همه ی اهل محل شنیدند.

پایان

امیر تقی نژاد

سیزدنم آبان ماه سال نود و دو

خوی




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: یکشنبه 8 دی 1392 09:57 ق.ظ

مه صبحگاهی

سه شنبه 21 آبان 1392 10:05 ق.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

نفس هایم به شمارش افتاده است. چشمانم جایی را نمی بیند. همه جا را انگاری ابری پوشانده است. می بینم مردمان رابا ماسک مانندی روی صورتشان. بی دفاع اند بدجور. از ناچاری ست گویا. که  مثلا" دود و دم توی حلق هایشان فرو نرود. پیر سالان و نی نی ها را در خانه هایشان چپانده اند. مدارس را هم وادار کرده ا ند به تعطیلی. مرهمی شاید. راه حلّی هر چند موقّت. زوج و فرد از دمِ در هر صاحب ماشینی اجباری شده است. امّا مردمِ ما راه های دور زدن را خوب بلدند. باز هم خودروهایشان را بیرون می برند. و باز هم آلودگی.

طرح ترافیک را برداشته اند. آن هم موقّت. باز هم مرهمی بر این همه جانِ خسته و دودآلود. جلویم را نمی بینم. خدایا ابری روی اتوبان را گرفته یا مهی ست صبحگاهی امّا اگر مه است پس چرا از طراوتش خبری نیست. پس چرا سرفه می کنم. سرفه هایی که چشمانم را به اشک می نشاند.

روی قفسه ی سینه ام احساس سنگینی می کنم. حالم بد است. شیشه ی ماشین را پایین می دهم به هوای بلعیدن اندکی هوا امّا از هوا خبری نیست. چیزی جز ابر و مه بدبوی خفه کننده به صورتم نمی خورد. ماشین را کنار می برم و به زحمت آسمان را می کاوم تا بلکه ابری چیزی ببینم. ابری که نوید باران بدهد. بارانی که این همه دود و دم را بشوید و ببرد. چه خیال ها دارم من. آبی به سر و صورتم می زنم. فایده ای ندارد. انگشتانم روی همراهم به گردش در می آید. از ناچاری ست. پناه می برم به اورژانس و گوشم را آماده می کنم به شنیدن آوای گوشخراشش. از دور می بینمش. نفسی به راحتی می کشم.

نفسی به راحتی نمی توانم بکشم. نفسی در کار نیست. 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: سه شنبه 21 آبان 1392 10:18 ق.ظ

دلزخم

جمعه 11 اسفند 1391 04:09 ب.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

بازهم یکی از آن زخم های کاری، وسط قلبم نشست. حسنِ تنهای من تنها تر شد. شخصیت های داستانم جایی برای بروز پیدا نکردند. زدند شل و پلشان کردند. ماهرخ. سرگرد. نرگس ...

شش هفت ماه گذشت و من همچنان منتظر ممیزی داستانم بودم. امّا عین آب خوردن مسئولین نشری که کار چاپ رمانم را به عهده داشتند، اعلام کردند ممیّزین دقیق و نکته بین ارشاد داستانت را غیر مجاز اعلام کرده اند. یعنی هر چه رشته بودم پنبه شد. یعنی عینِ فلاکت. یعنی آخر خودخوری و غصّه.

داستانم راجب اعتیاد بود. این بلای خانمانسوز. بلایی که فرزندان این آب و خاک را یک به یک زمین می زند. شرح حال یک انتقام بود. تلاش نفری که آسیب دیده ی اعتیاد بود. او یک تنه به جنگ معتاد و قاچاقچی رفت. به جنگ اعتیاد رفت امّا بازنده ی بزرگی شد.

امیر تقی نژاد غصّه دار، به خاطر زمینگیر شدن کتابت، بهت تسلیت می گویم. امیدوارم آن دو داستان دیگرت، به جایی برسند. بعد از هشت نه ماه انگ غیر مجاز نخورند.

دوستان بازدیدکننده قدر یک دل گرمی کوچولو، برایم بنویسید.




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: شنبه 11 خرداد 1392 08:28 ق.ظ

بَفرینه

جمعه 20 بهمن 1391 07:47 ب.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

مامو مقدور چوپان، چند گام دور تر از گلّه، با بیلکانش، ریشه ای خوردنی را از دل خاک بیرون می کشید و آواز غریبانه ای می خواند:

 

با گاوآهنِ غم، زمینِ غم را شخم زدم.

و در آن دانه ی غم پاشیدم.

حاصلم غم بود آن را با داسِ غم درو کردم.

دانه های غم را به آسیاب غم بردم.

آرد غم را با آب غم خمیر کردم.

و در تنور غم پختم.

نان غم را بر سفره ی غم گذاشتم.

همسفره ام غم بود.

در کنارش نشستم و با غم خوردم.

اصل شعر بالا به زبان کردی است. علی اشرف درویشیان، نویسنده ی ایرانی آن را در داستان کوتاه بَفرینه از مجموعه داستان " درشتی " آورده است.

علی اشرف درویشیان زاده ی شهریور 20 در شهرستان کرمانشاه است. جای رمان " سال های ابری " ایشان در هر کتابخانه ای خالی است.

او مجموعه داستان های " از این ولایت " ، " از ندار تا دارا " ، " آبشوران " ، همراه آهنگ های بابام " ، " فصل نان " ، " داستان های تازه داغ " را هم به جامعه ی ادبی ایرانی تقدیم کرده است. او درد، غم و تنهایی را به خوبی در آثارش نشان داده است. او از گذر دردناک جامعه ی روستایی به جامعه ی شهری، تصویر صادقانه ای ارائه کرده است.

بروید سراغش. کتاب هایش را بخوانید. ضرر نخواهید کرد.




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1391 08:08 ب.ظ

قرنطینه

جمعه 8 دی 1391 12:38 ب.ظ

نویسنده : امیر تقی نژاد

 

 

سه تقّه ی متوالی به درآهنی سلّول قرنطینه به زندانی فهماند وقت رفتن فرا رسیده واین قضیه توی ذهنش فرو رفت که باید جلّ و پلاسش را جمع کند و برای ساعتی بالا بودن و تاب خوردن، از اتاق دو در سه متر محقّرخشک و خالی اش، دل بکند و بعد از این که توی اتاقی دیگربا ابعاد و آدم های متفاوت تر، لحظه هایی نشست و با قیافه های بق زده و خالی از هرگونه احساس حاضرین روبرو شد وخیلی به زحمت و مملوّ از غلط املایی، چند سطری به عنوان وصیت نوشت، آخرین چند قدم زندگی اش را بردارد و در سوز سرمایی که تا مغز استخوانش را خشک می کند، پای چوبه ی دارحاضر شود و خیلی به سختی و با کمک سربازی که صحنه های دارزدن، حالا دیگر برایش عادّی شده و تاب خوردن یک زندانی اعدامی، دو سه متری بالای سطح زمین، چیزی را توی دل بی تفاوتش، تکان نمی دهد، بالای چهارپایه برود و طناب کلفت درعین حال بدفرم زمخت، دور گردن به قول خودش از موباریک ترش، را بگیرد و بعد از این که نگاه های مظلومانه ی رقّت باری به خانواده ی سراسر خشم و اندوه مقتول، انداخت و آن ها به آخرین التماس ها و ناله های برآمده از دل نگرانش، وقعی ننهادند و دیدارهای بعدی را به قیامت، حواله کردند، چشم هایش دودو بزند و انگشتان باریکش را مشت کند و از آن بالا همه را به رنگ غبار ببیند و ضربان قلبش به دویست برسد و چشمه ی جوشان اشک هایش، پرآب شود و بناگاه درحالی که ثانیه ها را برای ترک دنیا، می شمارد، زیر پایش خالی شود و گره طناب، دور گردنش، سفت شود و نفس های برآمده از اعماق ریه هایش، راه برگشت را در پیش بگیرند و آخرین صداهای زندگی اش را درآن صبح سرد که قارقارکلاغ غریبی ست به اضافه ی شکستن استخوان گردنش، بشنود و بی اراده چشم روی هم بگذارد و خود را برای سفری که دیگر هیچ رنج و دردی بر آن متصوّر نیست، حاضر کند...

سرهیچ و پوچ زد یکی را کشت. اهل شاخ و شانه کشیدن برای این و آن بود. از آن جایی که خدا درخلق محسن، محسن پلنگ، هیچ رقمه کوتاهی نکرده، اورا صاحب برو بازو و گردن کلفت وهیکل عضلانی کرده، درآفرینش صورتش، نهایت دقّت به خرج داده، چشم هایی درشت با رنگی دلنشین و ابروهایی پیوندی و موهایی انبوه و دماغ و دهانی مناسب و به قاعده، بخشیده بود، تمام و کمال، مغرور شده، باعث شده بود بیفتد به جان و دوروبری ها و غریبه ها را بچزاند وموقعیتش جور بود، شیشه ی مغازه ای پایین بیاورد و لاستیک ماشینی، بترکاند و خیلی رو فرم بود و شرایط می طلبید، داد و هواری راه بیندازد ونفس کش بخواهد وبا بی رحمی، خطّ و خوطی روی صورت غریبه و آشنا بیاید و بی خیال حبس و بند شود و غرور به قول خودش بی مثالش را با ترس از زندان و پشت میله ها رفتن، نشکند و جریحه دار نکند.

برای همین، قلدربازی درآورد و پسرک زار و ضعیف غریبه ای را که دختر بازی به سرش زده بود و دنبال دختره تا محلّه شان، آمده بود، گرفت و ابتدای امر، چپ و راست کرد و آنگاه که با موج فحش های آب نکشیده ی پسرک، روبرو شد، دیگ خشمش به جوش آمد و از آن جایی که لات بود و به قول خودش حرف و بحث هر جغل پسری، توی کتش نمی رفت و این بارفحش هایی، دقیقا" خواهر و مادر از دار دنیا دست شسته اش را نشانه رفته بود، رنج و دردی ابدی، سراغش آمد و غرور تا خود الان سالم و دست نخورده اش، جریحه دار شد و همه ی اینا باعث شد، تیزی کارد دو لبه ی کارزنجانش را تا دسته توی سینه ی یارو فرو کند و بعد از این که خون از سینه ی جوانک بخت برگشته فوّاره زد و آخ بلند بالایش همه ی محلّه را درنوردید، مبهوت صحنه ی خونین پیش رویش شود و هیکل تنومند و عضلانی اش، بشکند و تمام قد روی زانوهایش فرود بیاید و مضطرب و آشفته، آخرین دست و پا زدن های حریف ضعیفش را به تماشا بنشیند وسراسر غم و دلشوره، منتظر شود تا سردی دستبند فولادی را روی پوست دستش، احساس کند.

 محسن پلنگ، قتل کرده بود.

صدایش در نمی آمد. قاضی برای هر سوال و جواب، یک بارهم لفظ " بلند ترآقا " را به کار می برد. این که کاربه این جا کشیده بود، توی باورش نمی گنجید. این که توی راهروهای دادگاه، برادرمقتول بهش حمله کند یا مادرجوانک، تف به صورتش بیندازد به چه گندگی، آن گاه جیغش را رها کند و خود حضرت ابوالفضل را بکشاند به صحن دادگاه و برای رفتن تا ته قضیه و بالای دار بردن سر قاتل پسر به قول خودش، مظلومش، واسطه قراردهد وهمان اوّل کار، تکلیف همه را روشن کند و بخشش بی بخشش، راه بیندازد، را هیچ جا نخوانده بود. هیچ جا نشنیده بود.

اعتراض به رای دادگاه اوّلیه وکشاندن قضیه به دادگاه تجدید نظر، نه به خواست خودش که به اصرارتنها کس و کارش، خواهرش، انجام شد که کورسوی امیدش، مختصری می درخشید و به این نقطه می رساند که ممکن است دست غیب به مدد محسن بیاید و گذر زمان، دل خانواده ی مقتول را نرم کند و زمین و زمان، دست به دست هم بدهند تا محسن، پای چوبه ی دار نرود و اگر رفت، بالای چهارپایه و گرهِ بدجورِ طناب را تجربه نکند و بخشیده شود و تکرار این جمله که بخشش از بزرگان است و جمله های سراسر التماس دیگری که بخصوص برمادرمقتول، سنگین می آمد واین باردهان و زبان مادرداغدیده، به کارمی افتاد:

" که اگه بچّه مون، زیر خاک رفته، بچّه شونو، زیر خاک می کنیم. که خون با خون شسته می شه و دلامونو سوزوندین، دلاتونو می سوزونیم."

و ختم ماجرا با این جمله که :

" دل هامون مگه این که با تاب خوردن محسن، آروم بشه! "

تا یک روزغروب که چشم محسن به برگه ی اجرای حکم خورد و سرگیجه ای که سراغش آمد و درو دیوار که دور سرش شروع کردند به رقص و آن یک لیوان آبی که پاشیده می شد به صورتش تا از خواب و گیجی دربیاید و رهسپار اتاقی شود که قرار بود دو روز آخر اقامتش در دنیای زنده ها را در آن بگذراند. اتاق قرنطینه.

دو در سه متر بود. مفروش با موکتی که رنگ خاکستری مرده اش، برای گرفتن حال محسن، کافی بود به اضافه ی یک تخت با دو پتوی نیمدارامّا تمیزو بالشی که چندان راحت نبود و گردن محسن را وقت های درازکشیدن، دردناک می کرد. گردنی که قراربود درد بدتری را بیازماید. یک لامپ بالای اتاق، جایی که دست محسن به آن نمی رسید، جا خوش کرده بود و وقت هایی که خواب نبود و قرآنی ! را که درخواست کرده و خوشبختانه دراختیارش گذاشته بودند را می خواند، به مددش می آمد. عجیب بود، ازچیزی که همه ی عمر از آن فراری بود و گوشه ی طاقچه ی خانه ی نقلی جمع و جورشان را گرفته بود، لذّت می برد. بلند بلند می خواند. از هیچ کس و هیچ چیز، ابایی نداشت. وقتی آیه ها را می خواند، بغضی که راه نفسش را گرفته بود، می ترکید و آن وقت صدای ناله هایش، اشک نگهبان ها را هم در می آورد.

صبح که در اتاقش را زدند، خواب نبود. همه ی شب را بیدار مانده و قرآن خوانده بود. اجازه خواست برای نمازخواندن. نیّت کرد و اقامه بست. تنها نماز باحال زندگی اش را با خلوص دل خواند. دعای نمازش را خیلی طول نداد. احساس می کرد دو مامورمراقب، نگاهش می کنند و معنای نگاهشان را خواند. پر از ترحّم و دلسوزی بود. آخرین نمازیک اعدامی.

صدای پابند، توی گوشش می پیچید امّا محسن به تنها چیزی که فکر نمی کرد، پابند بود. موقع نوشتن وصیت، چیزی به ذهنش نیامد. مورد قابل عرضی نداشت. از مال دنیا هم برای این که تکلیفشان را معلوم کند، بی بهره بود پس همه چیز را درسلام و خداحافظی با خواهرش، خلاصه کرد وحتّی زودترازمامورین ونفراجرای احکام، بیرون رفت. حال خوبی نداشت. بفهمی نفهمی، ترسیده بود. عجیب بود میل به زندگی، سراغش آمده این قضیه، اذیتش می کرد. دوست داشت، به التماس نیفتد وحتّی با خانواده ی مقتول، روبرو نشود امّا این غیرممکن می نمود. با اصرارآن ها، قرار بود خودشان، مامور اجرای حکم باشند.

هوا خیلی سرد بود. گوشه ی دیواری که چوبه ی دار، نزدیکش بود، برف و یخ جمع شده بود. دندان های محسن، به هم می خوردند. صدای منزجرکننده ای داشت. تن و بدنش به لرز افتاد. پیش خودش قرارگذاشته بود، نترسد امّا نشد که نشد. رو کرد به مادرمقتول و با صدای بلند، بخشش خواست. ازجواب خبری نبود. قیافه های سنگی خانواده ی مقتول، راه را بر محسن می بست. نفرت توی صورت برادرمقتول، موج می زد. به زانو افتاد و با همان حال تا پیش پای مادرمقتول رفت. دست هایش گیر دستبند بود امّا این باعث نشد صورت خیس از اشکش را روی کفش های مادرمقتول نگذارد. حالا رسما" به التماس افتاده بود. با همه ی وجود، گریه می کرد. پای ائمّه را وسط کشید وامام حسین و آقا امام زمان را واسطه قرارداد و هوارش را رها کرد. ماموراجرای حکم پیش آمد و برای آخرین باراز خانواده ی مقتول برای اعدامی، تقاضای بخشش کرد امّا جوابشان در یک کلمه ی دو حرفی، خلاصه می شد.

" نه "

وقتی محسن بالای چهارپایه رفت، از این که خواهرش، آن جا نیست، احساس راحتی کرد. امّا حالا ترس از مرگ، سراغش آمده بود. برای یک لحظه، نعش تیره و کبودش جلوی چشم هایش آمد و بلافاصله تصویر عوض شد و به غسّالخانه کشید و آن گاه مردمی که زیر تابوتش را گرفته بودند، ظاهر شدند و نهایتا" تن کفن پوشش که به پهلوی راست، خوابانده می شد، پدیدارشد. پشیمانی از کشتن پسرک بی گناه، دراوج بود. طناب داررا به گردنش انداختند و مادرمقتول، پیش رفت. نگاه ها، جابجا عوض می شدند. بیشتر به نفری بود که می رفت قاطی مرده ها شود. سفر بی بازگشتی را آغاز کند.

محسن چشم هایش را بست و آماده ی رفتن شد. برای یک لحظه، احساس کرد، یکی چهارپایه را گرفت و تکانی داد. هنوز چشم هایش را باز نکرده بود. قلبش می خواست سینه اش را بدرد و بیرون بزند. حالا داغ شده بود. عین کوره می سوخت. فهمید نفری که چهارپایه را گرفته، دودل است. چهارپایه از جایش، تکان نخورد. یک وری نشد. محسن، تاب بازی را تجربه نکرد. محسن را بخشیده بودند.

 صدای صلوات حاضرین، تا خود عرش رسید. فرشته ها، خوشحالی می کردند.  

 

 

 




دیدگاه ها : () 




آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 14 1 2 3 4 5 6 7 ...