تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ...

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

ناشناس

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 20 آذر 1396-02:14 ب.ظ


 


 


ناشناس


می شود گفت که از جا پرید. او انتظار کسی را نمی کشید. از وقتی که نه به میل خود که با اصرارهای بابای همیشه غرغرویش قدم گذاشت به راهی که او جوانِ حالا شاخ شمشاد گردن کلفت را یک راست به آن انبار بدبو در آن شهر کسل کننده و بی روح می کشاند، کسی زنگ در خانه ی کوچک بی حسّ و حالش را نزده بود. آسّه می رفت و آسّه می آمد. با سه همکار همیشه چرب و چیلی اش هم نمی جوشید. سه نفری که ته آن انبار درندشت عین فسیل شده بودند. فسیل های زنده.


به هوای این که گدایی با تکّه سنگی در دست به جان در چهارطاق بزرگ انبار افتاده، بی خیالی طی کرد. حال و حوصله ی این که توی سرمایی که همه را خانه نشین کرده بود راه بیفتد توی حیاط کارگاه و آن حوض بزرگ همیشه کدر را دور بزند و برفی را که تازه سنگ فرش های محوّطه را پوشانده بود زیر دمپایی های لنگه به لنگه اش له کند نداشت. که چی؟ که در را در حالی که پاسی از شب گذشته بازکند و چشمان بزرگ خوش قواره اش به ریخت منحوس گدای گرسنه ای بیفتد:


" سلام حاج آقا! جون هر کی دوس داری کمکم کن. که ایشالّا جوون مرگ نشی. که ایشالّا هر چی از خدا بخوای، صد برابرشو بهت بده!"


حسن گوشش از این حرف ها پر بود. پول اضافه ای برای رفع گدای سمج نداشت. تهِ شام یک نفره اش را هم درآورده بود. همه را راهی شکم به قول ننه ی خدابیامرزش ، خندق بلا کرده بود.


امّا آنی که پشت در انبار به کمین نشسته بود سمج تر از این حرف ها بود. یکسره می کوبید به در و بی وقفه صدای وحشتناکش را در می آورد. لاکردار حالی اش نبود دم دمای نصفه شب است و ملّت خواب خوابند.


حسن زد توی فاز بی خیالی و عین برق و باد خودش را به در رساند. فقط به اندازه ای که صورت مخاطبش را ببیند ، در را باز کرد. جوانکی بود آراسته و خوش پوش. می زد هفده هجده سالی داشته باشد. تنومند بااعضاء صورت همه به قاعده و مرتّب. الّا گوش هایش که بدجور توی ذوق می زدند. حالِ آیینه بغل مینی بوس ها را داشتند و چشم هایی که یک جورایی بودند. برقی داخلشان بود. یک درخشش بی موقع.


لحن آرامی داشت. یکنواخت و شمرده امّا با لرز. سرمازده بود طفلی:


" داداش! من مال این محلّه م. دو کوچه پایین تر. با بابام حرفم شد و زدم بیرون. اگه رام بدی بیام تو ممنونت می شم. جبران می کنم به علی. یخ زدم. دو سه ساعتی ویلون و سرگردونم. آخرشم درانبار شما رو زدم. جون هر کی دوس داری برم نگردون!"


حسن دودل شد. شکّ و تردید همه ی وجودش را گرفت. فکر این که طرف به جای کس و کار و آشنا و دوستانش، سراغ او و انبار درندشتش آمده، توی پیچ پیچ های مغز سرش شروع کرد به بدو بدو کردن. بعد در عین شگفتی ایل و طایفه ی خودش جلو چشمانش ظاهر شدند. فکر کرد از مجموعه ی عظیم کس و کارش، چه کسی را بیشتر از همه دوست دارد. کسی را پیدا نکرد. از دار دنیا یک پدر برایش مانده بود که با وجود آن همه پول و دارایی و مستغلّات، او را حواله داده بود به تهِ این شهر همیشه نکبت گرفته و بلافاصله یک دوجین دایی و خاله و عمّه و عمّه زاده یادش افتاد که کلّهم مفت نمی ارزیدند. سرِ همه شان توی لاک خودشان بود و برای حسن آقا تره خرد نمی کردند.


یک بار دیگر پسره را نگاه کرد. ترس بفهمی نفهمی توی دلش لانه کرده بود. طرفِ روبرویش قامتِ هیّولایی داشت. با صورتی مهربان و آن دوفقره چشم درخشان که عمده نگرانی حسن به خاطر آن ها بود. توی چند ثانیه ی پیش رو دوباره وارد فکر و خیال شد:


" می کنمش توی آن یکی اتاق. کوچیکه. درشم قفل می کنم. گناه داره طفلی. اگه یه وخت بره سرما بزنتش راهی سینه ی قبرستونش کنه، من یکی خودمو نمی بخشم!"


در را یک هوا بیشتر باز کرد. بالا پایین طرف را دید زد. برای یک لحظه حس کرد طرف پایی ندارد. خون توی رگ هایش منجمد شد. بی اختیار چشمانش را چند باری باز و بسته کرد. همه چیز سر جای خودش بود. پاهای رحمان هم سرِ جایش بود. حسن، خبط چشمانش را گذاشت به حساب توهّم. به دودی که آن شب گرفته بود. یکی از همکاران تهِ انباری اش، سیگاری های تر و تمیزی بار می زد. همکارانی که ازبخت و اقبال خوش و ناخوش، آن شب از هیچکدامشان خبری نبود. به بهانه ای در رفته بودند. کلّ کارگاه و انبار را سپرده بودند به حسن.


رحمان همان اوّل کار مودّبانه خودش را معرّفی کرده بود و از حرف و بحث رک و راست حسن، قدرِ ذرّه ای نارحت نشد:


"من شما رو نمی شناسم آقا رحمان امّا خوشم نیس توی این سرما وِیلون خیابونا بشی. می آیین توی انبار و صاف می رین توی اتاق و منم درو رو شما قفل می کنم. راضیین بفرما و گرنه شما رو به خیر و مارو به سلامت!"


رحمان بی معطّلی قبول کرد. حسن به احترام، رحمان را جلو انداخت. یک چیزی عجیب می نمود. جاپاهای تنومند رحمان روی برفی که حیاط کارگاه را پوشانده بود، نمی ماند. تا حسن به خودش بیاید رحمان حوض را دور زده، به یک اشاره ی دیگر داخل ساختمان بود. حیرت حسن صد چندان شد. این یارو انگار چند صد سال توی توی کارگاه و محوطّه ی درندشتش زندگی کرده بود. عین کف دستش همه جا را می شناخت.


این بار حسن جلو افتاد. رفت تا رختخواب میهمانش را آماده کند. محض محکم کاری اتاق را دید زد. دو پنجره ی مشرف به حیاط داشت. با نرده هایی که راه ورود و خروج هر چرنده و چرنده ای را می گرفتند. می ماند در دوطاق چوبی که قفلش می کرد و خلاص. دیگر تا خود صبح هیچ غم و غصّه ای نداشت.


اتاق خودش بخاری داشت امّا برای غریبه، علاءالدین روشن کرد و شب به خیری گفت و با لبخندی که حال خجالتش را داشت رو کرد به رحمان و گفت:


" شرمنده م به خدا. من یکی آخرِ ترس و وحشتم. دوس دارم فرداصب که از خواب پا شدم، سرم رو تنم باشه. حالاحالاها به رفتن فکر نمی کنم و مایلم چند ده سالی زنده باشم. شمام یه شبو بد بگذرون. میوه پیوه ای تعارف نمی کنم. برای این که چیزی توی این کارگاه پیدا نمی شه. صاف و پاکه ماشالّا! "


حسن منتظر جواب ماند امّا یک چیزی عجیب می نمود. دهان رحمان می جنبید امّا حسن چیزی نمی شنید. چشمانش چهار تا شد. یک قدم عقب رفت و بی معطّلی در را قفل کرد. همه ی این جریانات را گذاشت به حساب خر بودنش. به این که دل همیشه مهربانش می رفت کاری دستش بدهد. پیش خودش عهد بست دیگر یک چنین گوه مفصّلی نخورد و دیگ احساساتش به این زودی ها غُل غُل نکند.


تا پاسی از شب با خودش درگیر بود. سر جایش یکسره غلت و واغلت می زد. مطمئن بود غریبه نمی تواند آسیبی به او برساند امّا یک چیزی بدجور او را ترساند. احساس کرد صدایی می شنود. نزدیک تر رفت. یک سمت صورتش را چسباند به دیوار حایل با اتاق غریبه. صدای آه و ناله بود. غریبه گریه می کرد.


 


صدای نخراشیده و نتراشیده ی لاری گردن کلفت همسایه، حسن را بیدار کرد. آفتاب یک هوا بالا آمده بود. چشمانش بدجور می سوخت. دو سه ساعت بیشتر نخوابیده بود. از پنجره ای که مشرف به حیاط بود برف ها را نگاه کرد. یک چیزی باز هم ذهنش را به هم ریخت. روی برف هایی که حیاط را پوشانده بود الاّ جای دم پایی های لنگه به لنگه اش، ردّ دیگری نبود. عین برق و باد خودش را به اتاق غریبه رساند. کلید انداخت و با ترس در را باز کرد. مثل این بود که با چوب کلفتی پسِ سرش را زدند. بی اختیار نشست و داخل اتاق را با چشمان گرد شده اش کاوید. اثری از رحمان نبود. رختخواب دست نخورده باقی مانده بود. علاءالدین نفت تمام کرده بود. تن ریز حسن به لرز افتاد. پشت بندش تب سراغش آمد. خیلی به سختی خودش را به محوّطه و به بیرون از خانه رساند. صدای دندان هایش را که به هم می خوردند شنید. تصمیم گرفت قضیه را روشن کند. زیر و بم رحمان را در بیاورد. دیشب از خود رحمان شنیده بود که محصّل تنها دبیرستان آن شهراست. پس با شتاب راهی دبیرستان شد.


جلوی دبیرستان غلغله بود. بچّه محصّل ها شیک و پیک وارد مدرسه می شدند. حسن به آرامی وارد حیاط بزرگ دبیرستان شد. برفی کف حیاط دیده نمی شد امّا بدجور یخ زده بود. خودش را کنار کشید و با دقّت به صف دانش آموزان که آماده ی رفتن به کلاس هایشان بودند، چشم دوخت. اثری از رحمان نبود. چند باری بالا پایین کرد امّا به جایی نرسید. چند دقیقه ی بعد داخل دفتر مدرسه بود. معلّم ها هنوز سرِ کلاس هایشان نرفته بودند. مدیر مدرسه با شکّ و تردید بالا و پایین حسن را درنوردید. با نارضایتی گوش به حرف هایش سپرد. صدای کلفت نخراشیده ای داشت:


" رحمانِ چی آغا ! فامیلیش؟ کس و کارش؟ ما وخت اضافه نداریم صرف شما کنیم. تازه موظّفیم اطّلاعات دانش آموزارو به این و اون ندیم. اوّل صب اومدین می گین شما یه دانش آموز به نام رحمان ندارین؟ چه توقّعاتی والّا! "


حسن خودش را کوچک کرد. زد توی فاز التماس و خواهش و مدیر شلخته ی مدرسه را گذاشت توی رودربایستی. مجبورش کرد برود سراغ پرونده های دانش آموزان. پرونده هایی با اسم کوچک رحمان. چند ده تایی پرونده روی هم تلنبار شدند. توی صفحه ی اوّل هر کداماز پرونده ها عکسی از صاحب پرونده بود که به رحمان نمی خوردند. امّا مدیر بیکار ننشست. تب خدمت بدجور او را گرفته بود. رفت توی اتاق بغلی و چند دقیقه ی بعد با کلّی پرونده ی خاک گرفته و قدیمی آمد:


" رحمان پارسا! شاگرد اوّل دبیرستان! نخبه ی همه ی دوره های دبیرستان! متوّفی به زمستان سال پیش! همراه با مادر و پدرش راست رفتند ته درّه و هر سه به آخرت پیوستند. جز چند استخوان در هم شکسته ی جزغاله از آن ها نمانده بود. خدایشان بیامرزد. یادمه فامیلاشون تشییع جنازه ی مرتّبی برای آن سه مرحوم گرفتن. حالا چی شده شما دنبال رحمان پارسا هستین؟ "


بهت و حیرت همه ی وجودش را در بر گرفته بود. یک بار دیگر عکس رحمان پارسا را نگاه کرد. لبخند عجیبی روی صورت رحمان بود. توی عکس یکی دو سالی کم تر نشان می داد. لاغرترهم بود.


حسن به سختی بلند شد. پاهایش توانی نداشتند. آب قند لازم شده بود. لرز سراغش آمده بود. حال تهوّع داشت. احساس کرد زمین و زمان دور سرش می چرخد. افتادنش را فهمید بعد از آن را نه.


چشم که باز کرد کسی بغل دستش نبود. روی تخت چرک و کثیفی درازکش بود. قطره های سرم به آرامی توی رگ دستش وارد می شدند. بوی همیشگی بیمارستان ها دماغش را پر کرد. سرش هنوز منگ بود. روی دیوار روبرو ساعت بزرگ دیواری به چشم می خورد. چهار بعد از ظهر بود. از حیرت سرِ جایش باقی ماند. هفت هشت ساعتی گویا بیهوش بوده. یاد غریبه افتاد. یاد رحمان پارسا. غریبه ای که سال پیش همین موقع راه آخرت را در پیش گرفته بود. از این که آن روز به انبار نرفته بود، نگرانی نداشت. می گذاشت به حساب مرخّصی امّا چیز دیگری تا حدّ مرگ او را نگران می کرد. این که یک بار دیگر با رحمان روبرو شود. این که با یک مرده روبرو شود.


با حالی زار سمت انبار راه افتاد. برای خودش جا انداخت و تخت خوابید. تقریبا" بیهوش شده بود. بیدار که شد همه جا ظلمات بود. برای شام نیمرو آماده کرد. هنوز چند لقمه نخورده بود که صدای کوبیدن در آهنی کارگاه گوشش را پر کرد. چنان عقب پرید که میز عسلی رنگ و رو رفته را با گلدان چینی بدلی روی آن نقش زمین کرد. شروع کرد به راه رفتن. با مشت به کف دست دیگرش می کوبید. سرش سنگین شده بود. دوباره حال تهوّع پیدا کرده بود. بزاق دهانش عجیب فعّال شده بود. از یک طرف جرات رویارویی با یک روح را نداشت از طرف دیگر کنجکاو دیدن دوباره ی رحمان بود. یا روح رحمان. سایه ی رحمان ...


صدای کوبش مداوم در به گوش می رسید. هر خری که بود از آن سمج ها بود. حسن تا دمِ در رفت امّا به سرعت برگشت و این رفت و برگشت چند بار دیگر اتّفاق افتاد. یک بار دیگر صدای زمخت کوبش در را شنید و تصمیم گرفت در را باز کند. خیلی به سختی خودش را به در را رساند. محض احتیاط و به عادت پرسید:


" کیه؟! "


امّا جوابی نشنید. یک بار دیگر سوالش را تکرار کرد و وقتی چیزی نشنید تصمیم گرفت برگردد. چند قدم نیامده بود که این بار با مشت و لگد به جان در افتادند. در اوج بدبختی و در نهایت ترس مجبور شد در را باز کند. مطمئن بود روح از در بسته هم عبور می کند.


وقتی در را باز کرد اوّل کسی را ندید امّا به تدریج قامت بلند و تنومند رحمان ظاهر شد. یقه ی پالتویش را بالا زه بود. شال گردنی قسمتی از صورتش راگرفته بود. جز چشم هایش که عین شب چراغ می درخشیدند. نگاه حسن به پایین تنه ی رحمان خورد. از پایین تنه خبری نبود. دهان رحمان جنبید. این بار صدای واضح و رسایی داشت. صدایی که تا مغز استخوان حسن فرو رفت:


" دعوتم نمی کنی تو فضول باشی؟! "


پشت حسن به آجرهای سرد دیوار دوخته شد. توان حرف زدن نداشت. صدای قلبش را می شنید. تنفّسش نامیزان شده بود. روی جناغ سینه اش احساس درد کرد. دردی که تا دست چپش ادامه پیدا کرد. کم کم حال سبکی و رخوت به حسن دست داد. همه جا عین برف سفید شده بود. حسن به داخل تونل قیف مانندی کشیده شد. تهِ تونل یکی انتظار حسن را می کشید. نزدیک تر که رفت رحمان را دید. از برق چشمانش خبری نبود. صورتش مهربان تر از قبل شده بود. با صدایی که آرامش خاصّی داشت:


"خوش آمدی حسن جان! به دنیای مردگان خوش آمدی! "


     






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گمشده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 22 آبان 1396-09:11 ق.ظ

گمشده

راه افتاد. نا نداشت. دهانش خشک خشک بود. اندک آبی که روز همراهی با دوستانش برداشته بود، بلافاصله بعد از جدایی از آن ها و گم شدنش بین آن همه ریگ و خاک در پهنه ای که از ابتدا و انتهایش خبری نبود، ته کشیده بود و حالا که روز به وسط هایش می رسید و انوار حالا مصیبت بارخورشید چون شلّاقی تن و جان خسته و به شدّت تشنه اش را می نواخت، هیچ امیدی به زنده ماندن نداشت و جسم مانده اش را نیرویی که برایش خیلی غریب می نمود، پیش می برد.

توی ماهیچه های ساق های نیرومندش درد وحشتناکی را حس می کرد. از دیروز ظهر و بعد آن توفان شن بی موقع و بعد از این که دوستان صحرانوردش را که او را در این سفر دو روزه ی سیاحتی اکتشافی همراهی کرده بودند، گم کرد، یکسره راه رفته بود و حالا ازاین جا سر درآورده بود. دست را سایبان چشم هایش کرد و دور و اطراف را کاوید. جز خاک ندید و رنگ خاکستری آن. زبان عین یک تکّه چرمش را توی اندرونی دهان خشک اندرخشکش، دور داد و مثل دفعات قبل از این که مختصر بزاقی نصیبش شود، حسرت به دل ماند. لب هایش چاک چاک  و خون آلود شده بود.

دفعاتش را نشمرده بود امّا برای چندمین بار نشست و به بررسی اوضاع پرداخت. این که وسط بیابان گرفتار شده بود، جای شکّ و شبهه نداشت امّا این که چگونه از این وضعیت خلاص شود، نگرانش می کرد. خوشبختانه پیش آمدگی سنگ بزرگی، سایه بانی درست کرده بود و این قضیه جلوی گداخته شدن کلّه ی بزرگ گمشده را می گرفت. دست برد و عرق گردن عضلانی اش را گرفت. به عادت چند ساعت گذشته قمقمه خالی اش را به لب های خشکش چسباند و برای چندمین بار از خالی بودن آن مطمئن شد و برای هزارمین بارآب سردکن ساید بزرگ خانه اش توی حافظه اش پدیدار شد و چند خاطره ی دیگر از آب و استخرودریا، جلوی چشم های قرمز خون گرفته اش ظاهر شد. به همان سرعت، ترس از دیوانه شدن توی مغزش شکل گرفت و برای این که اندک انرژی باقی مانده اش توی دورخود گشتن های بیهوده مابین دریایی از خاک، از بین نرود تصمیم گرفت تا شب زیر آن سنگ بزرگ صبر کند و شب با تعطیلی گرمای طاقت فرسا، تلاشش را برای خارج شدن از بیابان بی انتها، آغاز کند.

تصمیم گرفت بخوابد امّا هجوم افکارمختلف مانع شد و برای این که وقتش بگذرد شروع کرد به نوشتن حال و روز آشفته اش. با موبایلی که از بدشانسی دو سه ساعت بعد از گم شدنش، آنتن دهی اش، تعطیل شده بود، چند عکس از خودش گرفت و سپرد به حافظه ی همراهش تا اگر نعش بو گرفته اش را پیدا کردند، آخرین دست نوشته ها و عکس هایش را هم پیدا کنند و دست خانواده اش بدهند. خانواده ای که در یک پیرزن قدیمی خاک خورده خلاصه می شد. مادری پیرکه قدر دنیا دوستش داشت و می دانست اگرگوربه گور شدنش توی دریایی از خاک را بشنود، دیوانه می شود و از فراق فرزند پهلوانش، سر به بیابان می گذارد.

حرکت تند و موج وار مورچه ای را به دقّت نگاه کرد و تلاشش را برای بردن آن چه به گیره ی چنگک شکل دهانش گرفته بود، ستود. برای این که حرکتی آمده باشد، با تکّه چوبی، کانال عمیقی جلوی مسیر مورچه ایجاد کرد و آن گاه از گیج شدن موجود بی آزار وبه هم ریختنش، خندید و عاقبت برای این که از دل یار ریزاندامش درآورده باشد، کلّ هیکل مورچه را با نوک انگشت و به آرامی برداشت و چند مترآن طرف تر نزدیک لانه اش گذاشت و بار و باربر را به سلامت به سر منزل مقصود رساند.

مچ دستش را جلو آورد وبه صفحه ی بزرگ ساعتش خیره شد. برای یک لحظه بهت زده شد. صفحه تار شد. عقربه ها توی دل هم رفتند. گذاشت به حساب تعطیلی چشم ها و از این که چشم ها زودتراز سایر اعضایش، از کار افتاده اند، غصّه اش شد و گریه را رها کرد. توی هق هق پرسروصدایش، چند باری عاجزانه خدا را خواست و از این که بی یار و یاور شده، گله و شکایت کرد و عاقبت خسته و لس از گرسنگی و تشنگی و ناامیدی، به خواب پناه برد و با این جدایی به موقع، برای چند ساعت از دیدن اجباری و نفس گیرمنظره ی یکنواخت و کسل کننده ی دور و برش، خلاصی یافت.

یکی از افتادن های سر پرحجمش، باعث شد از خواب بپرد و بلافاصله از سوز سرما، لرز بگیرد و مجموعه ای از درد بدن و سرما و سر و صداهای مختلف امعا و احشاء را که به خاطر گرسنگی و تشنگی سراغش آمده بودند و در کنارهمه ی  آن ها، تاریکی بخصوص وقتی با نواهای نچندان خوشایند حیوانات به نظر خودش گوشتخواربیابان همراه بود، را توامان پذیرا باشد و چون موش تنها و غریبی، گوشه ای بخزد و این بار، ترس سراغش بیاید و اشخاص موهوم و مناظرهولناک، جلوی چشم های هرکدام اندازه ی نعلبکی اش، ظاهر شود و حسّ شنوایی اش را که چندان مالی نبود و قبلا" توی مناسبت های مختلف، خجالت زده اش کرده، انگ کری را تمام و کمال بهش چسبانده بود، درعجیب ترین شکل و فرم و به بهترین نحو، فعال کند طوری که صدای ریز و خش خش مانند حرکت سریع و ظریف هزارپای بدشکلی را از فاصله ی دو متری، بشنود و بلافاصله با صدایی که باورش شده بود مربوط به حرکت بندپای کریهی از نوع عقرب است، ترکیب کند و بگذارد به حساب هجوم آن ها و در کمال ناامیدی، خود را بازنده ی مبارزه با موجودات نامرئی دور و اطراف بداند و پتوی یک نفره ی آمریکایی اصلش را بیشتراز قبل دورش بپیچد وچون در سفر شبانه ی احتمالی، احتمال افتادن توی چاله چوله ها و شکستن و خرد شدن استخوان ها و پشت بند آن ها مرگی فجیع وجود دارد و درحالتی دیگر، احتمال گرفتار گرگ و پلنگ شدن و درنتیجه تکّه پاره شدن و قرارگرفتن توی خروجی روده ی بزرگ گوشتخواران بیابانی، هست، قرار را بر ماندن بگذارد و با این که چندان اعتقادی به دعا ونماز ندارد و عموما" وقت های گرفتاری، یاد خدا می افتد، حال سجده پیدا کند و استغاثه ای راه بیندازد و بی ریا و کلک، نجاتش را از دادار حق، بخواهد.

صدای بال زدن پرنده ای، بیدارش کرد. آفتاب چشم هایش را می زد. بدن کوفته از خواب بدموقع در جایی بدتر از آن را کش داد و برای یافتن چیزی که گوشه ی معده ی خالی اندرخالی اش را پر کند، کوله اش را زیر و رو کرد. حکایت بی چیزی اش در بیابانی که به نظرش از ابتدا و انتهایش، خبری نبود، فرای تصوّراتش بود. ناامید شروع به جمع کردن وسایلش کرد و راه افتاد. بنا داشت تا پاهایش جواب می دهند و تا اندک انرژی ای توی اعضاء بدنش وجود دارد برود و خود را به جایی برساند. با محاسباتی که یکسره توی مغزش می چرخیدند و جولان می دادند، فهمیده بود امروز روز آخر ویلانی و سرگردانی اش است. سربلند کرد و آسمان را به دقّت نگاه کرد. چند تکّه ابر، دنبال هم گذاشته بودند و مسابقه شان، مرد گمشده را سر ذوق آورد. آسمان آبی تر از همیشه بود. خوش رنگ تر از همیشه. آهی کشید و به راهش ادامه داد.

سرش را انداخته بود پایین و فقط می رفت. نمی دانست کجاست و چرا این مسیر مشخّص را ادامه می دهد. حال خوبی نداشت. اجبارش به ادامه دادن مسیری که چیزی از آن نمی دانست، حالش را بد می کرد. افسرده اش می کرد. ناامیدترش می کرد. امّا زنده ماندن و تلاش برای زنده ماندن، هلش می داد. پیش خود تصمیم گرفته بود تا وقت افتادن و ماندن و با خاک، آن همه خاک یکدست بیابان، یکی شدن، برود و نایستد. حالا آفتاب درست بالای سرش بود. از کلاه لبه دارش برای ممانعت از ورود انوارزرّین خورشید تابان، کاری ساخته نبود. بدنش گر گرفته بود. پاهایش داخل پوتین انگار توی دریایی از آتش بودند. عرق عین چشمه از زیر موهایش می جوشید و روی صورت مملوّ از گرد و غبارش حرکت می کرد و آنگاه جایی شکاف های لباسش، پنهان می شد. گام های لرزانش نه به محکمی که خیلی شل و وارفته، برداشته می شد و هیکل ملتهبش را پیش می برد. تشنه اش بود. تشنگی، خیالاتی اش کرده بود. گاه احساس می کرد صدای آب می شنود. چیزی تومایه های برخورد امواج دریا به سنگ های ساحل یا در مایه های صدای دلنواز و شیرین عبوریک رودخانه ی پرآب.

ایستاد. مجبور به ایستادن شد. بلافاصله روی زانوهایش افتاد و پشت بندش پخش خاک بیابان شد. نفس نفس می زد. زبانش انگار به سقف دهانش چسبیده بود. قلبش انگار از سینه اش بیرون می زد. فهمید ته خط رسیده و عنقریب وقت کوچش از دنیای خاکی می رسد. بیشتر متعجّب بود تا ناراحت یا غمگین. تعجّب از سرنوشت و غربت عجیب و غریبش بود. مردنش آن هم در دامنه ی کم ارتفاع تپّه ی ناچیزی درست وسط بیابان، چیزی نبود که قبلا" به آن فکر کرده باشد یا حتّی لحظه ای از مشاعیر همیشه فعّالش گذشته باشد. بخت و شانس همیشه رویگردانش، غصّه دارش می کرد.

به پشت دراز کشید ومنتظرمرگ شد. در عجیب ترین حالت، احساس خواب آلودگی کرد واز این که دیگراحساس تشنگی و گرسنگی نداشت، تکان خورد. حال خوبی سراغش آمده بود. حال غریبی بود. بیشتر در مایه ی حال افرادی بود که هرچند موقّت، دنیا را ترک می کنند و بعد که به دنیا برگشتند از حال و روز آن چند دقیقه ی جدایی شان از دنیا، حرف می زنند و حال خوبی که سراغشان آمده بود و این که آن حال خوب را هیچ گاه با هیچ چیزی در دنیا معاوضه نمی کنند و گمشده با چنین توهّماتی دست و پا می زد.

خیلی به سختی نبضش را گرفت و با فهمیدن کوبش ضعیف و بی حال آن زیر شصت کت و کلفتش، فهمید گردش خونش هنوز روبراه است امّا ضعف و تعداد کمش، می گفت به این وضعیت نباید چندان امیدی داشت.

نمی دانست چند ساعت درآن وضعیت گذرانده امّا برای یک لحظه احساس کرد، صدایی می شنود. چیزی ته گوش هایش صدا می کرد. گذاشت به حساب توهّمی که بعضی وقت ها سراغ محتضرین می آید. چیزی درقالب سراب برای آن هایی که گیر و گرفتار بیابان می شوند ونگاه جستجوگرشان را به همه طرف می اندازند ودرعین خوش وقتی، ته افق، دریاچه های آب شیرین می بینند و وقتی جلو رفتند تا خود خرخره از آبی که خیلی خنک و زلال می آید، بنوشند، می بینند همه سراب بوده و آن وقت آن حال پریشانی و افسردگی سراغشان می آید. چیزی که از مرگ بدتر است و نصیب گرگ بیابان نشود هم بهتر است.

امّا آن چه توی گوش های گمشده می پیچید، هرچند خیلی ضعیف، می گفت کاروانی ازنزدیکی هایش می گذرد و این از صدای زنگوله ی خوش صدای گردن شترهای کاروان معلوم بود. هرچند خیلی بی حال بود و گذاشته بود به حساب مردن و رفتن، امّا خیلی به زحمت، ابتدا روی زانوها و سپس تمام قد ایستاد تا اگر شد، علامتی بدهد و فرشته های نجاتش را مفت از دست ندهد. کاروان چند نفره ی شترها را دید، گل از گلش شکفت. برای یک لحظه احساس کرد، منظره ی قطار شترها، ناپدید می شوند و سپس دوباره پدیدار شدند. قاطی کرد. به هم ریخت. از این که همه چیز توهّم باشد و کاروان خوش رنگ شترها، پیش چشم های خسته و مانده اش، رنگ ببازد، غرق افسردگی شد.

چند قدم جلوتررفت و این بارتصاویر شترها واضح تر شد امّا ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گوزو

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:جمعه 5 آبان 1396-09:43 ب.ظ

 

 

گوزو

 

 نگاهی به دورو برش انداخت و یک بار دیگر به صدای همیشه آشنای دل و روده اش گوش داد. به دل پیچه های گاه به گاهش ارتباط نمی داد و خودش را یک گوزوی فابریک تمام عیار نمی شناخت. عین طوفان بی مقدّمه ای از راه می رسید و شکم و شکمبه اش را اندازه ی بشکه می کرد و وقتی دالان های پیچ در پیچ روده کوچیکه را طی می کرد می رسید به بزرگه و راه خروج می جست. راهی که البتّه پر سر و صدا بود و هر از چندگاهی آبروبر. چند مرتبه ای اسباب سرخ و سفید شدنش شده بود. آن هم پیش جماعتی که یک گوز ناقابل لاکردار را می کردند توی بوق و کرنا و توی گوش هر احدالنّاسی جزء به جزء تعریف می کردند.

همه به کاری مشغول بودند. یک عدّه میخ تلویزیون شده بودند. عدّه ای دیگر درگیر انارهایی بودند که مادرجان تعارفشان کرده بود. دست و بالشان خونین و مالین بود. جگری اصل. به خیال خودشان انار دون می کردند تا بفرستند توی خندق های بلایشان. الباقی در حال سر و کلّه زدن با آجیل هایی بودند که آن روز خدا آقا جان بعد از مدّت ها خریده بود تا این حقیر و آن سه فقره آبجی و داداش دیگرمستفیض بشویم از نعمات بی پایان خداوندی.  بادام و فندق و پسته هایی که معمولا" توی بساط ما یک لاقباها یافت نمی شد.

هرچقدر آقاجان اشاره داد به مادرجان که این دریده های پرروی خسرالدنیا والآخره، لیاقت آجیل و امثال آجیل را ندارند و همان انارهای درب و داغان کافی شان است به خرجش نرفت که نرفت. و این بار اشاره از مادرجان بود با دنیایی از حرف و بحث:

"بعد عمری خواهرم و شوهر خواهرم و ده فقره نرینه و مادینه شان اومدند خونه مون و اون وخت می خوای با چند انارریقو سر و ته قضیه را هم بیاری؟ آجیل که سهله اگه بریونی حاج مم رضام بود سروشان می کردم. این قدرم چراغ و چشمک نیا و به مهمونات برس."

همین خاله جان و شوهر خاله جان و پس افتاده های ریزو درشتشان معمولا" به خانه ی آن ها نمی آمدند. سال یک بار آن هم عیدی چیزی. امّا اگرحال میهمانی رفتن پیدا می کردند و تلپّی می افتادند توی خانه ی یکی، به این راحتی ها رفتنی نمی شدند. تا ملّت خمیازه شان نمی گرفت و دهان درّه ها شروع نمی شد کاسه کوزه شان را جمع نمی کردند و نمی زدند به چاک رجب علی شیخ. رفتنی نمی شدند تا جماعت نفسی به راحتی بکشند.

نگاهی به مبال بی ریختشان انداخت که آیه ی یاس اهالی منزل بود. کوچک بود و بوی نم و چوس و اَن جزو خصلت های همیشگی اش بود. بدتر از همه کم ترین فاصله را با ایوان درندشت خانه داشت. این به این معنی بود که اگر بلازده ای می خواست توی مبال سر و صدایی راه بیندازد و باد و گوزی ول بدهد، میهمانان ناخوانده که  ایوان را به فضای گرم وهمیشه دم کرده ی تنها اتاق خانه شان ترجیح داده بودند، به بهترین شکل ممکن اصوات ناهنجار را می شنیدند و آن وقت صدای قهقهشان گوش فلک را هم کر می کرد. البتّه نفربلا زده هم بیکار نمی نشست. هرچی فحش خواهر مادری بود نثارشان می کرد.

فکری به ذهنش رسید. دو سه ساعتی از ظهر می گذشت و لابد توی کوچه ی همیشه خاک گرفته شان پرنده پر نمی زد. پس می شد بدو تا دم در رفت و در خانه را باز کرد و کون بخت برگشته را رو به آسمان گرفت و باد شکم و شکمبه را ول به داد به ارواح هر چی میهمان زورکی.

وقتی دلش خالی شد لبخندی زد و یک راحت باش مشتی به خودش داد. در حال عقب گرد بود که قامت کشیده ی دختر همسایه را دید. هر دو چشم خوشگل درشتش را دوخته بود به او. آمده بود دم در تا تکانی به زیرسفره ی گل گلی شان بدهد. خیلی وقت بود همدیگر را می خواستند. چگونه فرار کرد بماند.

و حالا بعد از چهل و خرده ای سال، برای هزارمین بار این خاطره را برای همسرش تعریف می کند. همان دختر همسایه ی چشم درشت خوشگل.      

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اکرم

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1396-04:42 ب.ظ



اکرم

 

دم تیزی اش را بست و راه افتاد. قرص و محکم مثل همیشه. پایش به زمین کوبیده نمی شد امّا صدای پاهایش قند توی دل هم محلّی هایش آب می کرد. کبریت زد و سیگارش را گیراند.امّا بی معطّلی خاموشش کرد. یاد قولی افتاد که به اکرم داده بود. توی گوش نامزدش این شکلی نجوا کرده  بود :

" نگرانش نباش می زارمش کنار. کم کم. آسّه آسّه "

اکرم مفت و الله بختکی گیر رسول نیافتاده بود. خیلی ها را از میدان به در برده بود تا یکّه دختر پاک و تودل برو و معصوم محل را مال خودش بکند. بیشتر کل کلش با حسن فِری بود، کفترباز آشنا که یک چشمش به آسمان بود محض ردیابی پرنده هایش که جانش بسته به جانشان بود و آن دیگری عموما" در چرخش. یعنی میخ نمی شد توی صورت طرفش. انگاری دل نگرانِ ابدی بود. این که یکی دیگر از یک جای دیگر زمینگیرش کند. با خاک یکی اش کند.

اکرم بدجور دل حسن را برده بود. امّا بس که لات بود و خبر عربده کشی اش توی گوش این و آن می رفت و باج از ضعیف ضعفای محل می گرفت، نه اکرم که کلّ خانواده اش نه گفتند و پیغام فرستادند:

" مرد باشه و محض خیر و شر جلو خونه پیداش شه، اون وخته که تیکه بزرگه ش گوششه. می خواد امتحانی بکنه."

عارف و هاشم برادرهای اکرم بدجور بدقلق بودند. کاسب بودند و سربه راه امّا باج به هر شغالی نمی دادند. پیغامشان به حسن رسید.

امّا حسن بد راهی رفت. یک بعد از ظهر گرم تابستان پیچید جلوی اکرمو حرف دلش را بی کم و کاست گفت:

" حالا که رفتی نوش جونت! نوش جونش! نمی دونستم یه خری مثل رسول یهویی پیداش شه وبقاپتت امّا اینو بهش برسون این دنیا یا جای منه یا اون. به رسول برسون دو روز دیگه پیشونی ظهر دم بازارچه منتظرشم. اگه نیاد یعنی لایقت نیست خانومی! یعنی نومزدت یه بزدل تمام عیاره."

امّا اکرم بدجور به دودلی افتاد. یک طرف این بود که پیغام رسان باشد و رسول را درسته بفرستد دم تیغ و یکی مثل حسن فری، ختم لات و لوتای محل را بیندازد به جانش یا این که چیزی نگوید و همه را کُپ کند توی دل وامانده اش و مفصّل بیفتد به خودخوری که نکند رسول غفلتا" گیر آن نامرد بی چشم و رو بیفتد و زهر هلاهل طرف را به جانش بریزد.

رسول چشم از اکرم برنمی داشت. دختره یک چیزی ش شده بود. دائم سرخ و سفید می شد و نگاه از نامزدش می دزدید. سر سه سوت رسول همه چیز را فهمید و چند جمله بیشتر نغرّید:

" به حقّ چیزای نشنیده و ندیده. طفلی دم درآورده. از کی روباه جای شیر می شینه؟ وروراش زیاده. پررو هم هس. امّا بایست دمشو بچینم و بزارمش رو کولش و بفرستمش جایی که عربه نی انبانشو گم کرده!"

رسول لیچ عرق بود. چشم چرخاند و حسن را دید. حسن فری کارهای عجیب زیادی می کرد امّا این که توی تابستانی که گرمایش را کسی به یاد نداشت کاپشنی تنش باشد توی مخ رسول نمی رفت. نزدیک تر رفت. و باز هم عجیب که این بار چشم حسن آسمان ها را سیاحت نمی کرد. هر دو عین گل میخ رفته بود توی جفت تخم چشم های رسول. و باز هم حیرت که بی هیچ حرفی سرِ شاخ شدند. رسول درشت بود و سنگین تر. بالطّبع قوی تر. امّا حسنی ریز تر بود و فرز تر. یکسره  جا عوض می کرد و مشت و لگد می پراند. یکی از مشت هایش چشم رسول را گرفت و ستاره های آسمان را جلویش پدیدار کرد امّا رسول بی معطّلی چنان لگدی با پای سنگینش توی گودی پهلوی حسن گذاشت که صدای آخش را حتّی کبوترهاش هم شنیدند.

آخر سر پیچیدند به هم و افتادند توی خاک ها. حالا رسول به پشت بود و حسنی هم به پشت بود امّا پشتش به سینه ی پهناور رسول بود. رسول جلوبازوهای ستبرش را حلقه کرده بود دور گردن حسن و دم به دم فشارش را زیاد می کرد. آخر سر که دید صورت کبود حسنی کبود تر شده و به خِرخِر افتاده دست کشید و بی معطّلی قامت راست کرد:

"این برای این بود که بعدِ این جلوی زنِ مردمو نگیری و قمپز درنکنی که ال می کنم و بل می کنم. مرد نیستی وباورمه چیزی لا پاهات نیست امّا اینوتو کلّه ت فرو کن یه بار دیگه فقط یه بار دیگه جلو اکرم سبز بشی وترس تو جونش بندازی بدون تیکه تیکه ت می کنم و تیکه هاتو می دم واسه شام کلاغا. می کنمت زیر خاک و فاتحه خونتم خودم می شم. والسّلام."

بلند شد و سنگین و متین راه افتاد. چندان دور نشده بود که دردی همه ی پهلویش را گرفت. دست به پهلویش برد و بلافاصله دستش رنگی شد. سرخی خوشگلی بود. مثل رنگ روسری ای که برای اکرم خریده بود واکرم بدجورعاشقش بود. دستش را می گذاشت روی دست های نرم و آفتاب ندیده ی اکرم، صورتش درجا می شد صورتی و بلافاصله سرخ. عین رنگ روسری ای که سرش بود و سرخی خوشگلی داشت.

حسنی تیغ تیز قمه ای را که زیر کاپشنش پنهان کرده بود تا دسته کرده بود پهلوی رسول و با غیظ نگاهش می کرد. خون از زیر پیراهن رسول سرید و همه ی پاهایش را رنگی کرد. به زانو  افتاد. نگاهی به انتهای خیابان انداخت و اکرم را دید که شلنگ انداز می تاخت. یک کلمه بیشتر نگفت:

" اکرم "    

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اعدامی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1396-07:50 ق.ظ

اعدامی


سه تقّه ی متوالی به درآهنی سلّول قرنطینه به زندانی فهماند وقت رفتن فرا رسیده و باید جلّ و پلاسش را جمع کند و برای ساعتی بالا بودن و تاب خوردن، از اتاق دو در سه متر محقّرخشک و خالی اش، دل بکند و بعد از این که توی اتاقی دیگربا ابعاد و آدم های متفاوت تر، لحظه هایی نشست و با قیافه های بق زده و خالی از هرگونه احساس حاضرین روبرو شد وخیلی به زحمت و مملوّ از غلط املایی، چند سطری به عنوان وصیت نوشت، آخرین چند قدم زندگی اش را بردارد و در سوز سرمایی که تا مغز استخوانش را خشک می کند، پای چوبه ی دارحاضر شود و خیلی به سختی و با کمک سربازی که صحنه های دارزدن، حالا دیگر برایش عادّی شده و تاب خوردن یک زندانی اعدامی، دو سه متری بالای سطح زمین، چیزی را توی دل بی تفاوتش، تکان نمی دهد، بالای چهارپایه برود و طناب کلفت درعین حال بدفرم زمخت، دور گردن به قول خودش از موباریک ترش، را بگیرد و بعد از این که نگاه های مظلومانه ی رقّت باری به خانواده ی سراسر خشم و اندوه مقتول، انداخت و آن ها به آخرین التماس ها و ناله های برآمده از دل نگرانش، وقعی ننهادند و دیدارهای بعدی را به قیامت، حواله کردند، چشم هایش دودو بزند و انگشتان باریکش را مشت کند و از آن بالا همه را به رنگ غبار ببیند و ضربان قلبش به دویست برسد و چشمه ی جوشان اشک هایش، پرآب شود و بناگاه درحالی که ثانیه ها را برای ترک دنیا، می شمارد، زیر پایش خالی شود و گره طناب، دور گردنش، سفت شود و نفس های برآمده از اعماق ریه هایش، راه برگشت را در پیش بگیرند و آخرین صداهای زندگی اش را درآن صبح سرد که قارقارکلاغ غریبی ست به اضافه ی شکستن استخوان گردنش، بشنود و بی اراده چشم روی هم بگذارد و خود را برای سفری که دیگر هیچ رنج و دردی بر آن متصوّر نیست، حاضر کند...

سرهیچ و پوچ زد یکی را کشت. اهل شاخ و شانه کشیدن برای این و آن بود. از آن جایی که خدا درخلق محسن، محسن پلنگ، هیچ رقمه کوتاهی نکرده، اورا صاحب برو بازو و گردن کلفت وهیکل عضلانی کرده، درآفرینش صورتش، نهایت دقّت به خرج داده، چشم هایی درشت با رنگی دلنشین و ابروهایی پیوندی و موهایی انبوه و دماغ و دهانی مناسب و به قاعده، بخشیده بود، تمام و کمال، مغرور شده، باعث شده بود بیفتد به جان و دوروبری ها و غریبه ها را بچزاند وموقعیتش جور بود، شیشه ی مغازه ای پایین بیاورد و لاستیک ماشینی، بترکاند و خیلی رو فرم بود و شرایط می طلبید، داد و هواری راه بیندازد ونفس کش بخواهد وبا بی رحمی، خطّ و خوطی روی صورت غریبه و آشنا بیاید و بی خیال حبس و بند شود و غرور به قول خودش بی مثالش را با ترس از زندان و پشت میله ها رفتن، نشکند و جریحه دار نکند.

برای همین، قلدربازی درآورد و پسرک زار و ضعیف غریبه ای را که دختر بازی به سرش زده بود و دنبال دختره تا محلّه شان، آمده بود، گرفت و ابتدای امر، چپ و راست کرد و آنگاه که با موج فحش های آب نکشیده ی پسرک، روبرو شد، دیگ خشمش به جوش آمد و از آن جایی که لات بود و به قول خودش حرف و بحث هر جغل پسری، توی کتش نمی رفت و این بارفحش هایی، دقیقا" خواهر و مادر از دار دنیا دست شسته اش را نشانه رفته بود، رنج و دردی ابدی، سراغش آمد و غرور تا خود الان سالم و دست نخورده اش، جریحه دار شد و همه ی اینا باعث شد، تیزی کارد دو لبه ی کارزنجانش را تا دسته توی سینه ی یارو فرو کند و بعد از این که خون از سینه ی جوانک بخت برگشته فوّاره زد و آخ بلند بالایش همه ی محلّه را درنوردید، مبهوت صحنه ی خونین پیش رویش شد و هیکل تنومند و عضلانی اش، شکست و روی زانوهایش فرودآمد و مضطرب و آشفته، آخرین دست و پا زدن های حریف ضعیفش را به تماشا نشست وسراسر غم و دلشوره، منتظر شد تا سردی دستبند فولادی را روی پوست دستش، احساس کند. محسن پلنگ، قتل کرده بود.

صدایش در نمی آمد. قاضی برای هر سوال و جواب، یک بارهم لفظ " بلند ترآقا " را به کار می برد. این که کاربه این جا کشیده بود، توی باورش نمی گنجید. این که توی راهروهای دادگاه، برادرمقتول بهش حمله کند یا مادرجوانک، تف به صورتش بیندازد به چه گندگی، آن گاه جیغش را رها کند و خود حضرت ابوالفضل را بکشاند به صحن دادگاه و برای رفتن تا ته قضیه و بالای دار بردن سر قاتل پسر به قول خودش، مظلومش، واسطه قراردهد وهمان اوّل کار، تکلیف همه را روشن کند و بخشش بی بخشش، راه بیندازد، را هیچ جا نخوانده بود. هیچ جا نشنیده بود.

اعتراض به رای دادگاه اوّلیه وکشاندن قضیه به دادگاه تجدید نظر، نه به خواست خودش که به اصرارتنها کس و کارش، خواهرش، انجام شد که کورسوی امیدش، مختصری می درخشید و به این نقطه می رساند که ممکن است دست غیب به مدد محسن بیاید و گذر زمان، دل خانواده ی مقتول را نرم کند و زمین و زمان، دست به دست هم بدهند تا محسن، پای چوبه ی دار نرود و اگر رفت، بالای چهارپایه و گرهِ بدجورِ طناب را تجربه نکند و بخشیده شود و تکرار این جمله که بخشش از بزرگان است و جمله های سراسر التماس دیگری که بخصوص برمادرمقتول، سنگین می آمد واین باردهان و زبان مادرداغدیده، به کارمی افتاد:

" که اگه بچّه مون، زیر خاک رفته، بچّه شونو، زیر خاک می کنیم. که خون با خون شسته می شه و دلامونو سوزوندین، دلاتونو می سوزونیم."

و ختم ماجرا با این جمله که :

" دل هامون مگه این که با تاب خوردن محسن، آروم بشه! "

تا یک روزغروب که چشم محسن به برگه ی اجرای حکم خورد و سرگیجه ای که سراغش آمد و درو دیوار که دور سرش شروع کردند به رقص و آن یک لیوان آبی که پاشیده می شد به صورتش تا از خواب و گیجی دربیاید و رهسپار اتاقی شود که قرار بود دو روز آخر اقامتش در دنیای زنده ها را در آن بگذراند. اتاق قرنطینه.

دو در سه متر بود. مفروش با موکتی که رنگ خاکستری مرده اش، برای گرفتن حال محسن، کافی بود به اضافه ی یک تخت با دو پتوی نیمدارامّا تمیزو بالشی که چندان راحت نبود و گردن محسن را وقت های درازکشیدن، دردناک می کرد. گردنی که قراربود درد بدتری را بیازماید. یک لامپ بالای اتاق، جایی که دست محسن به آن نمی رسید، جا خوش کرده بود و وقت هایی که خواب نبود و قرآنی ! را که درخواست کرده و خوشبختانه دراختیارش گذاشته بودند را می خواند، به مددش می آمد. عجیب بود، ازچیزی که همه ی عمر از آن فراری بود و گوشه ی طاقچه ی خانه ی نقلی جمع و جورشان را گرفته بود، لذّت می برد. بلند بلند می خواند. از هیچ کس و هیچ چیز، ابایی نداشت. وقتی آیه ها را می خواند، بغضی که راه نفسش را گرفته بود، می ترکید و آن وقت صدای ناله هایش، اشک نگهبان ها را هم در می آورد.

صبح که در اتاقش را زدند، خواب نبود. همه ی شب را بیدار مانده و قرآن خوانده بود. اجازه خواست برای نمازخواندن. نیّت کرد و اقامه بست. تنها نماز باحال زندگی اش را با خلوص دل خواند. دعای نمازش را خیلی طول نداد. احساس می کرد دو مامورمراقب، نگاهش می کنند و معنای نگاهشان را خواند. پر از ترحّم و دلسوزی بود. آخرین نمازیک اعدامی.

صدای پابند، توی گوشش می پیچید امّا محسن به تنها چیزی که فکر نمی کرد، پابند بود. موقع نوشتن وصیت، چیزی به ذهنش نیامد. مورد قابل عرضی نداشت. از مال دنیا هم برای این که تکلیفشان را معلوم کند، بی بهره بود پس همه چیز را درسلام و خداحافظی با خواهرش، خلاصه کرد وحتّی زودترازمامورین ونفراجرای احکام، بیرون رفت. حال خوبی نداشت. بفهمی نفهمی، ترسیده بود. عجیب بود میل به زندگی، سراغش آمده این قضیه، اذیتش می کرد. دوست داشت، به التماس نیفتد وحتّی با خانواده ی مقتول، روبرو نشود امّا این غیرممکن می نمود. با اصرارآن ها، قرار بود خودشان، مامور اجرای حکم باشند.

هوا خیلی سرد بود. گوشه ی دیواری که چوبه ی دار، نزدیکش بود، برف و یخ جمع شده بود. دندان های محسن، به هم می خوردند. صدای منزجرکننده ای داشت. تن و بدنش به لرز افتاد. پیش خودش قرارگذاشته بود، نترسد امّا نشد که نشد. رو کرد به مادرمقتول و با صدای بلند، بخشش خواست. ازجواب خبری نبود. قیافه های سنگی خانواده ی مقتول، راه را بر محسن می بست. نفرت توی صورت برادرمقتول، موج می زد. به زانو افتاد و با همان حال تا پیش پای مادرمقتول رفت. دست هایش گیر دستبند بود امّا این باعث نشد صورت خیس از اشکش را روی کفش های مادرمقتول نگذارد. حالا رسما" به التماس افتاده بود. با همه ی وجود، گریه می کرد. پای ائمّه را وسط کشید وامام حسین و آقا امام زمان را واسطه قرارداد و هوارش را رها کرد. ماموراجرای حکم پیش آمد و برای آخرین باراز خانواده ی مقتول برای اعدامی، تقاضای بخشش کرد امّا جوابشان در یک کلمه ی دو حرفی، خلاصه می شد.

" نه "

وقتی محسن بالای چهارپایه رفت، از این که خواهرش، آن جا نیست، احساس راحتی کرد. امّا حالا ترس از مرگ، سراغش آمده بود. برای یک لحظه، نعش تیره و کبودش جلوی چشم هایش آمد و بلافاصله تصویر عوض شد و به غسّالخانه کشید و آن گاه مردمی که زیر تابوتش را گرفته بودند، ظاهر شدند و نهایتا" تن کفن پوشش که به پهلوی راست، خوابانده می شد، پدیدارشد. پشیمانی از کشتن پسرک بی گناه، دراوج بود. طناب داررا به گردنش انداختند و مادرمقتول، پیش رفت. نگاه ها، جابجا عوض می شدند. بیشتر به نفری بود که می رفت قاطی مرده ها شود. سفر بی بازگشتی را آغاز کند.

محسن چشم هایش را بست و آماده ی رفتن شد. برای یک لحظه، احساس کرد، یکی چهارپایه را گرفت و تکانی داد. هنوز چشم هایش را باز نکرده بود. قلبش می خواست سینه اش را بدرد و بیرون بزند. حالا داغ شده بود. عین کوره می سوخت. فهمید نفری که چهارپایه را گرفته، دودل است. چهارپایه از جایش، تکان نخورد. یک وری نشد. محسن، تاب بازی را تجربه نکرد. محسن را بخشیده بودند.

 صدای صلوات حاضرین، تا خود عرش رسید. فرشته ها، خوشحالی می کردند.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوجوان های ریش و سبیل درنیاورده ...داعش

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 1 خرداد 1395-08:23 ق.ظ

تدمر ... پالمیرا

صحنه آشناست؟ کمابیش. مختصر تفاوتش بابت شکل و فرم و سایزمتولّیان جنایت است. همه نه جوان که نوجوان هایی غالبا" ریش و سبیل درنیاورده هستند و این برای باورهای داعش که مردانی جسورالبتّه مجهّز به ریشی انبوه جزو اولویت های اوّل جنایات بیشمارشان می باشد، دور از ذهن تلقّی می شود.

این جا پالمیراست. خودِ تاریخ. شهری باستانی که اندک بازمانده های غبار گرفته امّا گران قدرِ تاریخی اش به یغما رفت. تعجّبی هم ندارد.هر جنگی نیاز به پشتیبانی دارد. بی پول، پشتیبانی ممکن نیست. پس غارت گذشته جزو منابع اصلی مالی داعش حساب می شود و اندک بازمانده های سرستون ها و مجسّمه ها هم زیر ضربه های پتک های جهالت خرد می شود. صحبتِ مبارزه با بت پرستی ست. موزه ی پالمیرا با خاک یکسان می شود و سرموزه دار قدیمی شهر، بیخ تا بیخ بریده می شود. فوّاره ی خون دیدنی ست. دوربین ها از هر سمت فیلم می گیرند. بر می گردیم به صحنه ی کمابیش آشنا.

جلوی هر نوجوانِ ریش و سبیل درنیاورده ی داعشی یک سرباز سوری دو زانو شده است. سربازهایی که حالا اسیر جنگی حساب می شوند. اسرایی که بی محاکمه، محکومند. نوجوان های بی ریش و سبیل، حکم جلّاد را دارند. ساکت و راحت ماشه ی سلاح های اهدایی اراذل اعراب دور و بر را می چکانند و اسرا توی خون خود می غلطند. ترکیب صورت اسرا عوض شده است. اگر از گورهای دسته جمعی داعش سر در نیاوردند و توده های خاک تن و بدن مظلومشان را در خود نگرفت، کار برمادرانشان سخت خواهد بود. شناسایی چهره های پاره های تنشان خیلی دشوار خواهد بود. دوربین ها از هر سمت فیلم  می گیرند. تبلیغات چی های داعشی عجیب فعّالند. استراژی ایجاد ترس، ترسی که فلج کننده و فراگیر است، موج می گیرد. کلّ دنیا درگیر این ترس مهلک است. ترسی که توی دل مردم و نظامی های موصل، دوّمین شهر بزرگ عراق بعدِ بغداد، افتاد تا سیصد فقره داعشی سراپا مسلّح به آسانیِ آب خوردن وارد شهر شوند و راحت تر از آن، موصل را پایتخت خود در عراق بنامند.

صحنه ی کمابیش آشنا را ترک می کنیم. به صحنه های جدید تری می رسیم. میدان همان میدان است. میدان تاریخی شهرِ تاریخی پالمیرا. روی سکوهای سنگی اطراف میدان این بار سربازهای سوری و اندک نیروهای روسی نشسته اند. این ها تماشاچی های هنرنمایی گروه ارکستر سمفونیک مارنیسکی روسیه هستند. بازپس گیری شهر باستانی تدمُر با اصطلاح تاریخی پالمیرا از دست داعش و انجام چنین برنامه ای از موسیقی و هنر کنار ویرانه های آن، دوشوکی خواهد بود که تا مدّت ها تن و بدن لجن گرفته ی داعش را خواهد لرزاند.

" نیایش برای پالمیرا "  عنوانی بود که برای این برنامه در نظر گرفته بودند. برنامه ای که مقابل تهجّر آشکار داعش، تبلیغات کشتار ناجوانمردانه ی سربازهای اسیر، نمود بسیار خوبی بین مطبوعات و رادیو و تلویزیون دنیا پیدا کرد. ارکستر سمفونیک روسیه روی خون های خشکیده ی سربازهای اسیر، روی سنگ هایی که از تیغه ی لودرهای داعشی ها جان به سلامت برده بودند، روی سنگ فرش هایی که ردّ محسوس، زیبا و دلنشین تاریخ را نشان می داد، به جا و بسیار هوشمندانه برنامه اجرا کرد.

یک جمله به اتّفاق از سوی اعضاء گروه گفته می شد:

" اجرای موسیقی دیوارهای باستانی را احیا می کند. "

تدمر یا پالمیرا تولّد دوباره مبارک.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تنها

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 13 اسفند 1394-10:30 ق.ظ


دیشب توی شاهکارجدیدخلقت، تلگرام ، مطلبی را از خدابیامرز حسین پناهی خواندم. هنرپیشه ای که همیشه تنها بود. تنها زیست و تنها مرد. پنج روز بعدِ رفتنش، رفتنش را فهمیدند. درست وقتی که حسابی بو گرفته بود.

و امّا جمله اش:

" دلم می سوزد وقتی می بینم توی شهرداری حقوق آن هایی که جدول حل می کنند، بیشتر از حقوق آن هایی ست که جدول تمیز می کنند."




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرد مُرد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 8 بهمن 1394-11:37 ق.ظ


مرد مُرد


مردّد بود. مثل وقت هایی شده بود که چنگ توی دل و روده اش می انداختند.آن هم وقت هایی که آن لامصّب بد رنگ را می کشید و بعدش هم می زد توی فاز فضا و اتمسفر. و توی یکی از این فازها بود که خرخره ی زنش را تمام و کمال کشید بیرون و بعد عر زد که ملّت بیایین برا تماشا. من یک چنین پخی خورده ام.


توی دادگاه هم با این که نوشتنش برای پزشکی قانونی و چند تایی از این دکترای قانونی ریختند توی سرش و بستنش به پیچیده ترین مسائل روحی و روانی، آخر سر یک نامه آمد که یارو قاطی داشته و توی جنون لحظه ای ناشی از آن بدمصّب بدفرم، دست و بالشو رنگی  کرده و یک گلوبری مفصّل راه انداخته بود.


و حالا هوا ناجوانمردانه سرد بود و او طبق معمول نتوانسته بود رضایت جفت پسرهای همیشه درس خوانش را برای ماندن توی خانه ای که در سخت ترین شرایط خریده بود، فراهم کند. تو کَتشان نرفته بود که باباجانشان توی جنون لحظه ای ناشی از دود کردن آن لامصّب بدرنگ، زده مادر از برگ گل نازک ترشان را ناکار کرده است.


گفته بودند برو جایی که لایقشی و حالا او جایی بود که بی بروبرگرد می چسباندش به واژه ی پرطمطراق لیاقت. چیزی که می دانست قدّ یه حبّه قند یا به قول حسنی، حسنی فرفره، قدّ یه عدس از تلخکی های راست و میزونش، توی وجودش یافت نمی شد.


دخمه مانند بود. یک ورودی برای جایی مثل فاضلاب با هُرم ناخوشایندی از گرما و بوی گندی که توی دماغش پیچید و آن مختصری را که توی اوّلین سطل زباله ی پیش رویش دیده و به نیش کشیده بود به خروجی مشمئزکننده از حلقش وادار کرد.


چشمانش به تاریکی عادت کرد و توانست مسیرعبورگنداب را ببیند و بخاری را که از آن بلند بود، حس کند. گرما توی وجودش نشست و ناخواسته لبخندی زد. لبخندی که در کسری از ثانیه روی صورتش ماسید. عین برق گرفته ها شد. تیره ی پپشتش لرزید و چشمان کم سویش دو نقطه ی درخشان گوی مانند را توی تاریکی کاوید و بلافاصله خرخر مانندی جفت گوش هایش را پر کرد.


سگ درشت هیکل، تمام سنگینی اش را روی پاهای قدرتمندش انداخته بود. سر پر مویش را توی گردنش فرو کرده و برای حتّی یک لحظه چشم از او بر نمی داشت. مرد به مقابله ی احتمالی فکر کرد. فکر مالی نبود و با سرعت نور ناپدید شد. دخمه چندان ارتفاعی نداشت و این احتمال حالت تدافعی یا حتّی هجومی مرد را به صفر می رساند. تازه، جثّه ی بزرگش خود معضلی بود و راه را برای نجاتش می بست. مرد کلّهم بازنده بود.


 


با ناراحتی چند موچِ کم سر و صدا برای سگ کشید و با عجله پشتش را به دیوار خزه بسته ی فاضلاب تکیه داد. خواست قیافه اش را مهربان کند و نگاه حیرت زده اش را از مسیر دو گلوله ی شرربار سگ دور کند. امّا روال خصمانه ی سگ همچنان برقرار بود. عین فنری بود که جمع شده بود. آزاد شدن این فنر مرگِ وحشتناک مرد را به دنبال داشت.


فرورفتن دندان ها را توی پوست و گوشت و حتّی استخوان ریز در هم تنیده ی گلویش حس کرد و خونی را که بلافاصله توی حلقش پرید و توی نایش سرازیر شد و بدون مکث راه سوراخ سنبه های ریه ی دودگرفته اش را در پیش گرفت.


و خرخره اش حالا بین دندان های سگ جابجا می شد. صدای جویده شدن خرخره را شنید. انداخته بود بین دندان های تیزِ ریزِ کناریِ دهانِ بزرگش. چشمان بزرگش دائم باز و بسته می شد. و مرد قبل از این که از هوش برود یک تصویر تمام قد جلویش پدیدار شد. زنش بود. همان که عین برگ گلِ نازک بود. با خرخره ای که بیرون کشیده شده بود.


مرد صدای قلبش را از جایی خیلی دور می شنید.


مرد مُرد.


 


 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیعه

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 3 آبان 1394-09:11 ب.ظ


 

تصویر چندان غریبی نیست. چند جنازه با سر و صورتی خونین میان حوضچه ای از خون شکل هندسی ناموزونی تشکیل داده اند. تصویر آشنا تر می شود. چند فرد سراپا مسلّح با صورت هایی  نامعلوم، جوان مصمّمی را میان خود گرفته اند. حکایت شکار و شکارچی تداعی می شود. امّا شکارچیان بدجور به هم ریخته اند. انگار به چیزی شک دارند. شکّ نافرمی که ضرب مختصر نوک انگشتان جنایتکارشان را روی ماشه ی سلاح های اهدایی سعودی و قطری با مکثی ناخوشایند روبرو کرده است. شک به سنّی یا شیعه بودن جوان پیش رویشان دارند. جوانی که ترس توی صورتش دیده نمی شود.آرامش عجیبی دارد. هر از چند گاهی به جنازه ی هم قطارانش نگاهی می اندازد. دانشجویان افسری اسپایکر که انگار گناه بزرگی داشته اند. شیعه بوده اند گویا. شیعیانی که دیگر زنده نیستند. سپرده شده اند به آسمان ها. پروازی اجباری آغاز کرده اند.

بازی آغاز می شود. امتحانی در پیش است. بین زنده یا مرده بودن خط باریکی کشیده اند. خطّی که با مذهب کار دارد. مرزی که به دو سمت سنّی یا شیعه بودن می رسد. سنّی بودی زنده می مانی. احتمالا" یکی از ماها می شوی  و دنبال شیعیان دیگری می افتی. که زنده زنده سر از تنشان جدا کنی یا این که زنده زنده برشته شان کنی و خاکسترشان را به باد بدهی یا اگر دلی قدری رئوف تر داشتی یک یا دو گلوله توی بناگوششان خالی کنی و مغزشان را با خاک و رمل سوریه و عراق قاطی کنی. و اگر شیعه بودی که تکلیف معلوم است. با چند مشت و لگد نفست را می برند و آن وقت که به زانو شدی، ثانیه ها را می شمری و به سرب داغی که قرار است محتویات سرت را به هم بریزد، فکر می کنی.

جوان رو به قبله می ایستد. آرامشش دیوانه کننده است. اذان و اقامه ی دلنشینی می خواند. شکارچیان دل توی دلشان نیست. محو حرکات آرام جوان شده اند. سکوت هولناکی حاکم است. افق زیر بار نگاه نافذ جوان از هم می پاشد. رنگ خون به خود می گیرد. تکبیره الاحرام غرّایی شنیده می شود و جوان حمد را زمزمه می کند. امتحان تمام می شود. دستان جوان دروغ بلد نیستند. دروغی که بیشتر از مصلحت می ارزید. دروغی که زنده ماندنش را تضمین می کرد. وقتی دستان قرص و محکمش در هم قفل نشدند و جلوی بدنش قرار نگرفتند، همهمه ای درگرفت. شوری به پا شد. نعره های عصبیت و شکست از حنجره های دواعش بیرون زد.

به فاصله ی چند ثانیه جوان را به دو زانو کردند و چند گلوله توی سرش خالی کردند. حال غریبی بود. چهره ی تمام نمای مظلومیت جلوی چشمانم بود. مظلومیت شیعه.

شیعه ...    

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسن ...

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 11 شهریور 1394-03:16 ب.ظ

حسن...

 

از همان کودکی چند حسن یکسره توی سلول های مغز نچندان بزرگم بدو بدو می کردند. پسرخاله حسن مدّ نظرم نیست. با موهای یکدست فر ریز و آن چشم های قشنگ منتهی به یک جفت ابروی پر پیوندی. با حسن های دیگر هم فعلا"کاری ندارم. آن که درگیرم کرده، یک حسن دیگره. یک حسن ریز که قدّ و بالایی نداشت امّا دلش قدر همه ی دنیا بود. بود؟ بله بود. دیگر حسنی با دلی قدر همه ی دنیا نیست. رفت. بی وقت رفت.

وقت گز کردن خیابان ها، وقت رسیدن به میدان قمسال، یک بوی آشنا می شنیدم. بویی که گیجم می کرد. مدهوشم می کرد. بوی کباب کوبیده غذاخوری صفائیه بودو حسنی که پشت آن همه دود ایستاده بود. نگرانی اش دلم را می برد. نگران معطّلی مشتریانش بود. مشتری هایی که حیران تلاش هایش بودند. حیران  تن و جثّه ی ریزی که بی وقفه می چرخید. وانمودی از رقصی عارفانه. شیدایی. عشقی که با رضایت مشتریانش آسمانی می شد. خدایی می شد.

قصّه ی کوه رفتنمان از همه جالب تر بود. تا یک جایی با ماها بود. با ناتوان ها. با آن هایی که صدای نفس هایشان گوش کوه را کر می کرد. از جایی به بعد گریز می زد. جدا می شد از ماها. یک وقت می دیدیم ماها نصفه های راهیم و حسن بر اوج. صدای خنده هایش را همه ی کوه های دنیا می شنیدند.

و آن که در هر خیر و شرّی حاضر بود خود او بود. بی منّت البتّه. بی نشان دادن آن چه توی دلش تاب می خورد. فامیل امر مهم زندگی اش بود.

و چه زود ابرهای سیاه پیدایشان شد و پشت بندش آن طوفان سهمگین. سرطان. بد موقعی آمد. ناغافل. زد و کند و برد. گل روی ساقه اش گل است. وقتی کندی ...

صورت همیشه دلنشینش زرد بود. علّت؟ خونی که این اواخر بدجور مضایقه می کرد از حسن آقای ما.هی کم و کم تر می شد. آن لوله های بدفرم روی ساعدهای نحیف حسن بدجور بدشکلی می کردند. اشک همه را در می آوردند. امّا خنده های حسن هنوز برقرار بود. در دیدار آخر یک دستش را هم برام بلند  کرد و لب های خشکش که جنبش عجیبی کردند و توی گوشم این یک جمله را گفتند:

" من هیچّی م نیست امیرجان! "

حسن توی آی سی یو تا مغز سرم را تکان داد. مراقبت های ویژه. دکترش خبری داد و همه امیدوار شدیم. چشم های خیس ازاشک این بار می خندیدند. بار دیگر شادی میهمان خانه اش شده بود. دکتر از عملش می گفت و خروج آن لخته ی خون نا به جا. آن میهمان ناخوانده. هدف این بود. دورش کنیم این میهمان بد موقع را...

تصوّر می کنم آن لحظه ها را. کسی بالای سرحسن نیست. همه به خاطر خبر خوش عملش سر دماغند و بعد از مدّت ها خوب خوابیده اند. نصف شب است. پرستار بالا سر حسن می  رود. علایم سکته ست و شروع احیا از  پزشکان و پشت بندش ایست قلبی و خلاص. حسن رفت. پر کشید.

توی خاک که گذاشتیمش همه ی حواسم به حسین بود. بیکباره پیر شده بود. شکسته بود. تا شده بود. هنوز متین بود و استوار. صدای گریه هایش را کم تر کسی می شنید. می دیدم. نگاه می کرد به دور دست ها. به یک افق دیگر. به افقی بی وجود خاکی حسن. امّا پر از روحی ماندگار و دلنشین. روحی با شکل و شمایل حسن.

" حسن آقا آن بالایی اوضاع چطوره؟ خوب و  خوشی؟ دماغت چاقه؟ میزونی؟ وقت داشتی و رفتی سراغ بزرگا نکنه فراموشمون کنی. یه شفاعت خشک و خالی مهمونتیم. ماهارم دریاب. "  

 

وقت کردید فاتحه ای برای حسن بخوانید. جای دوری نمی رود...     

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موبایل

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-10:19 ب.ظ

موبایل  

 

تعجّب کردم. خیره شدم به خرس کوچولویی که به جایی وصل بود. همه چیز دستم آمد. خرس کوچولو به موبایل خانم محترمی وصل بود. کم سنّ و سالی نداشت. بین پنجاه و شصت. هیچ تلاشی برای پنهان کردن خرس کوچولو نمی کرد. از پشت گوشی طرز تهیّه کیک مخصوصی را می پرسید. آرد یک پیاله، شکر یک ... حیرتم با دیدن دخترک ریز جثّه ای که کنار همان خانم محترم ورجه وورجه می کرد، صد چندان شد. این که انگشتان کوچولویش دور تلفن همراه بزرگش را بگیرد و آن را تا نزدیکی گوشش ببرد و مشق آن روز را از همکلاسی اش بپرسد، کار چندان راحتی نمی نمود. تقلّای بچّه دیدنی بود. کم مانده بود اشکش را دربیاورد.

روی یکی از صندلی هایی که وسط راهروهای عریض و طویل مجتمع تجاری گذاشته بودند، نشستم و محو پسرکی شدم که توی هپروت سیر می کرد. پشت سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشمانش را بسته بود. جفت گوش هایش مشغول بودند. مسیر سیم را تعقیب کردم. به جایی بین سگک عظیم الجثّه ی کمربندش و کیف موبایلش رسیدم. موبایلش خدمات رسانی می کرد. موسیقی پسرک کم آمده بود. به مدد آمده بود این پدیده ی تکنولوژی.

چند متری آن طرف تر سر و صدایی توجّهم را جلب کرد. به عادت ایرانی های کنجکاو پیش رفتم. دعوا معوایی نبود. حکایت دو پسرک پر شر و شور در دو طرف یک تلفن همراه بود. گرمِ یک بازی پرهیجان بودند. یک بازی پر از مثلّث و مربع های رنگی. سه به سه این شکل های رنگی را از بین می بردند. هیجانشان تمامی نداشت.

همسرم گرمِ انتخاب بود. کوهی ار لباس روی میز فروشنده جمع شده بود. از مجتمع بیرون زدم. قدم زنان تا پارکی رفتم. آرامش خوبی برقرار بود. نیمکتی را انتخاب کردم که رو به حوض بزرگ پارک بود. قامت نارنجی پوشی ازم اجازه خواست تا کنارم بنشیند و بلافاصله همراه درب و داغانش به صدا درآمد. قدیمی بود. بی صفحه ی رنگی و بی دوربین با کلّی پیکسل. می خواستم صحبت های عاشقانه ی رفتگر جوان را نشنوم. ممکن نبود. محو تقلّای یک عاشق زحمت کش شدم. ده ها بار گوشی را جابجا کرد. از این گوش به آن یکی. هیجانش تمامی نداشت. حکایت نامزد بازی بود. موبایل واسطه ی ردّ و بدل شدن دل و قلوه شده بود. یک بده بستان عاشقانه. تکنولوژی دریچه ی عشق را می گشاید.

کی دورتر معامله ای سر می گرفت. جوانی قدبلند با قیافه ای موجّه می زد توی سر مالش. مورد معامله موبایلی بود داخل جعبه و خریدار مرد میان سالی با ساکی روی دوش. تابلو بود چند ساعتی ست تهران رسیده و بلافاصله گیر افتاده. گیر بد نفری افتاده بود. حکایت کلاه برداری بود و سیگنال های من زودتر از همه به کارافتاده بود. خودم را کنار خریدار رساندم و قصّه را خلاصه وار توی گوشش خواندم امّا قیمتی که فروشنده گفته بود بدجور گول زننده بود. اسکناس ها که ردّ و بدل شد فروشنده در کسری از ثانیه ناپدید شد. قیافه ی خریدار تماشایی بود. حرکاتش همینطور. چند دقیقه ای صرف روشن کردن موبایل کرد. فایده ای نداشت. به سرعت پشتش را باز کرد. نماندم تا باقی قصّه را ببینم. قصّه ای تلخ، تکراری امّا همیشگی. چیزی داخل گوشی نیست. اگر هم هست شبیه تکّه ای آهن یا سنگ یا هرچیزی غیر از آی سی و مدار چاپی و دیود و ترانزیستور است. صدای گریه ی خریدار توی گوش هایم بود. دارو ندارش را به تکّه ای آهن یا سنگ بخشیده بود.

تاب نیاوردم. از پارک بیرون زدم. چند مغازه ی فروش و تعمیر موبایل جلوی چشمانم بودند. ویترین های جالبی زده بودند. تنوّع موبایل ها خیره کننده بود. غالبا" صفحه لمسی باکلاس ترش اندرویدی، فول امکانات با کلّی حافظه و کلّی امکانات بازی و چندین و چندین برنامه ی حساب و کتاب و کلّی اطّلاعات جورواجور. گیج تکنولوژی پیش رویم بودم که همراهم به صدا درآمد. زنم بود. گویا خریدش تمام شده بود و حالا دنبال من می گشت. سریع سوالی توی ذهنم آمد و سریع به جوابش رسیدم. بی موبایل زندگی ممکن است و جوابش : ممکن است امّا نه به این راحتی.

خدا باعث و بانی اش را بیامرزد. نور به قبرش ببارد.روحش از آن بالا این همه موبایل به دست را ببیند و سرسام نگیرد خوب است.

     

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرک

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 26 فروردین 1394-09:03 ق.ظ

 

 

 

 

 

دوید. باز هم دوید. همه ی عمر دویده بود. می دانست ردّ کیسه ی چرک و خاکی اش روی پوست زبر شانه های نحیفش نشسته است. در عبور از اتوبانی که مملوّ از ماشین بود، به مانع سفت و سختی برخورد کرد. مانعی از نوع در زمخت و سنگین یک شاسی بلند جمع و جور.

آن که پشت فرمان بود کم سنّ و سال تر نشان می داد. لیِ گل و گشادی تنش بود. با کمربندی که کم ترین نقش را در حفظ شلوار روی باسن کم عرض یارو داشت. سگکش بدجور توی چشم می زد. یارو به طور عجیبی بی قواره نشان می داد. چند سرسفید حال به زن روی صورتش داشت.از ماشین که پیاده شد درازی قدّش بیشتر معلوم شد. کمش صدو نود تا را داشت. حتم برای به هم زدن ترکیب ابرها. زایشی، بارانی، چیزی ...

وقتی راه را بر پسرک بست همه فهمیدند دعوایی خواهد شد. دیدن یک دعوا وسط اتوبانی شلوغ آن هم بعد از ساعت ها معطّلی کم چیزی نبود. نیش خیلی ها بیرون زده بود.امّا پسرک به چیز دیگری فکر می کرد. این که پلاستیک های توی گونی بزرگ را زودی آب کند و سرِ شب به خانه برسد. یک خانه با چند اطاق تو در تو به اضافه ی چند تایی مثل خودش. تفاوت هایشان در تعداد سال های عمرشان بود. یکی دو سال بالاتر یا پایین تر.

پسرک سر تا بالای راننده را دید زد و بلافاصله کج کرد. حال و حوصله ی دعوا را نداشت. امّا راننده ویرش گرفته بود سر به سرش بگذارد. چیزی در مایه های چند چک و چند لگد. چیزی که حرصش را بخواباند. به غمی که دلش را لحطه به لحظه بیشتر مچاله می کرد خاتمه بدهد. دوست دخترش آن روز او را برای همیشه ترک کرده بود!

ناغافل زد. بی هوا. پسرک بالا می رفت فهمید امّا از پایین آمدن چیزی در یادش نبود. ضربه های بعدی راننده انگار روی یک تکّه گوشت بود. همان اوّلی روی گیجگاه پسرک خورده بود. قشنگ برده بود تا خود آسمان. جایی که از قرار ننه بابای هیچ وقت نداشته اش حضور داشتند.

باران شروع شده بود که پلیس از راه رسید. پسرک تمام و کمال خون آلود بود. یک سکّه دویست تومانی راست توی گودی گونه اش نشسته بود. زنده بود آن همه سکّه که روی او انداخته بودند، خوب دشتی حساب می شد. راننده را دستبند زدند، دوستش همچنان حرف می زد:

« آره بابا، سرِ راهیه ... معلومه کس و کاری ام نداره ... زده که زده! یه آس و پاس درب و داغونو زده !!!»

آن شب ترافیک سنگین تر از همیشه بود. باران خیلی زود ردّ خون پسرک را شست. چند ماه بعد راننده باز هم از آن مسیر می رفت. چیزی یادش نبود. پخش ماشین از فرهاد می خواند:

« بوی عیدی

 بوی توت

 بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم»       




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مادر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 25 بهمن 1393-10:19 ق.ظ

 

 

 

 

شیرین است. به قند پهلو می زند. پرمعنی ست. با مهم ترین واژه های بشری رقابت می کند. باشکوه است. تنه به تنه ی بلندترین کوه ها می زند. امّا در یک چیز بی همتاست. چیزی یا کسی به گردش نمی رسد. مهربان است. دل بزرگی دارد. دلی که بدجور می طپد. دلی که تاب سینه اش را ندارد. به وقتش همین سینه را هم می درد. دست می کند توی خون و خونابه و دلش را می کند توی مشت و آن گاه بنده وار زانو می زند و آن چه را توی طبق اخلاص گذاشته بی هیچ چشمداشتی تقدیم می کند. چه بی ریاست مادر. چه دوست داشتنی ست مادر.

از نصف شب هم گذشته. ونگ بچّه تمامی ندارد. تبش جانسوز است. تن ریز و خردش عین آهن گداخته شده است. چشمانش حالی ندارد. جانی ندارد. مرد خانه خواب هفت پادشاه را می بیند. وظیفه ی پدری اش را انجام داده و خوابیده. دو سه ساعتی را بیدار بوده است. بالا سر طفلش بوده است و حالا خواب ارجحیت دارد. بهانه چه فراوان! کسر خواب اذیتم می کند. حواسم را به هم می ریزد. کارایی ام را به صفر می رساند. پس با قدری شرمندگی بالش و پتو را بر می دارد و می زند به دنج ترین و خلوت ترین نقطه ی خانه. جایی که از ونگ بچّه خبری نباشد. جایی که کفّه ی مرگش را بگذارد و بی وجود هر سرخری چند ساعتی را به لالا بگذراند. بی خیال فرشته ی پیش رویش. فرشته ای که بدجور بال بال می زند. دلش عین سیر و سرکه می جوشد. در بند خواب نیست. گم کرده آن را. فراموشش کرده. جز بچّه به چیز دیگری نمی اندیشد. جز تن گداخته اش چیزی نمی بیند. جز صدای حالا خش دارش چیزی نمی شنود.

در رفت و آمد است. گاه می دود. هر دفعه به بهانه ای. یک بار دستمال خیس دستش است و بار دیگر دارویی شربتی. گوشش را به ونگ گوشخراش طفلش نمی گیرد. اخم نمی کند. غر نمی زند. همچنان مهربان است. دلش بدجور می زند. نگران است.

مادر چشم های خسته اش را باز می کند. دستمال را از پیشانی بچّه بر می دارد. برای هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. لب به چیزی نزده است. چیزی نخورده است. گذاشته است به حساب طفلش. یک معادله ی ساده اندر ساده. وقتی بچّه مریض است و چیزی نمی خورد من کوفت بخورم بهتر است. صاف و صوف است مادر. بی ریاست مادر. لب های خشکش تکان می خورند. حکایتی ست. مادر  دعا می خواند. اشک هایش سرازیری گونه اش را در پیش می گیرند. گریه ی بی صدایی را آغاز می کند و بعد رسیدگی ست به اوضاع مردش. که پتویی را که از روی مردش کنار رفته مرتّب کند. که بالشی را که از زیر سرش کنار رفته جمع و جور بکند. که در این حال و اوضاع محشر خواب مردش به هم نریزد!

کیست مادر؟ کسی قادر به تعریف آن است؟

صبح شده. صدای اذان موذّن زاده توی وجود خسته اش می نشیند. برای ده هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. تب بی تب. پیشانی سردتر از همیشه ست. و این بار لبخند مادر دیدنی ست. و مشتاقانه خنده ی بی صدایی را رها می کند. مبادا مرد خانه ...  

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مزد رفاقت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-10:00 ق.ظ

 

 

رفیق فابریک هم بودیم. عین یک روح در دو بدن. وارد تجارت که شدیم رفاقتمان بیشتر شد. رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. شب نشینی ها، گشت و گذارهای ایّام تعطیل. مادرش شده بود مادر من. مهربان بود و صمیمی. من را اندازه ی تنها پسرش دوست داشت. آدم خاصّی بود. متانت فوق العاده ای داشت. یک جور اشرافیت در وجودش موج می زد. توی نصیحت هایش یک جمله را همیشه تکرار می کرد:

" حواستان باشد پول بینتان فاصله نیندازد. "

فاصله انداخت. بدجور انداخت. یک سری به پیسی خوردیم. از آن جایی که جنس مرجوعی مان زیاد شده بود، چک هایمان برگشت خورد. هاتف لنگ زد. چون پشتوانه نداشت سریع چپ کرد. اوراقی شد. رسید به وضعیتی که چپ و راست از من پول می گرفت. من توی عالم رفاقت زیرسبیلی رد می کردم. گذاشتم به حساب رفاقت. حرفی از بازگرداندن آن همه پول نزدم و همین عاملی شد تا هاتف خان خودش را بزند به کوچه ی علی چپ و برگرداندن پول ها را هی عقب بیندازد.

 آخر سر آن چه انتظارش را نداشتم پیش آمد. شراکتمان به هم خورد. به طبع آن رفاقتمان از هم پاشید. ختم کلام هاتف خان هر چی طلب از ایشان داشتم کلّهم منکر شد. خودش را زد به آن راه و با بی خیالی گفت:

" کدوم طلب مرد حسابی. اصلا" پیش کی به من پول داده ای؟ شاهدت کو؟ مدرک و سندت کو؟ چک از من داری یا سفته برات امضا کرده ام؟ برو عمو. برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه. "

امید داشتم هاتف برگردد. سر چند ده میلیون رفیقش را فراموش نکند. رودررو چیزی نگفتم. قرار بر صبر گذاشتم تاپشیمان شود. امّا نشد. اثری از پشیمانی نبود. بدجور به هم ریختم. بی خیالی اش کفری ام کرده بود. تلفن را برداشتم و هر چی بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم. کلّی لیچار بافتم. فرصت ندادم حرف بزند. رسیده بودم به ته خط. ته خط رفاقت.

یادم نخواهد رفت. هر چی فحش بلد بودم بهش گفتم امّا یک چیزی حیرت زده ام می کرد. از آن طرف جز سکوت نمی شنیدم. سکوت ادامه یافت شل تر شدم. مردّد شدم. چند باری هاتف هاتف کردم و آخر سر با شنیدن صدای آرام و پر از طمانینه ی مادرش غرق پشیمانی شدم. بعضی از فحش ها را مستقیما" به مادرجان داده بودم. عین این بود که کلّی آب جوش روی سرم خالی کرده باشند. به تته پته افتادم. بغض وحشتناکی راه گلویم را بسته بود. مادرجان از بده بستان های من و هاتف خبری نداشت و من با این تلفن احمقانه، این سوتی مسخره، او رادر جریان گذاشته بودم. می خواستم زمین دهان باز کند و من را ببلعد. از آدم بودن خودم حرصم گرفته بود. مادرجان مطابق معمول جز یک جمله چیز دیگری نگفت. جمله ای که تنم را به لرز انداخت:

" به خودم می گفتی مادرجون. هاتف هر چقدر بدهی داشت خودم می دادم. لازم نبود این همه بد و بیراه بگی. هر چی مرده داریم توی گورهاشون بلرزونی! "

گوشی را که گذاشتم راه افتادم. باید می رفتم. رفتم توی جادّه. بی خیال سرعت و کیلومترشمار شده بودم. چهره ی مادرجان برای حتّی یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شد. آخرین جمله اش توی گوش هایم وزوز ناجوری شروع کرده بود. چپ و راست سبقت می گرفتم. بدجور بریده بودم. آخر سر اشتباهم را با یک اشتباه بزرگ تر پاسخ دادم. با یک جیپ آهو شاخ به شاخ شدم. عین غولی نزدیک تر و نزدیک تر شد و صدای وحشتناکی شنیدم و دیگر نبودم. پرواز راآغاز کرده بودم. پروازی که بازگشت زودبهنگامی داشت. سه شکستگی در پاها به اضافه ی یک شکستگی در ترقوه و نهایتا" جابجایی چند تایی از مهره های کمر و کلّی کوفتگی و ضرب دیدگی دیگر.

سر یک ماه مادرجان هم به دیدنم آمد و هم فیش واریزی پرداخت بدهی پسرش را آورد. از شرمندگی سرم را زیر ملحفه ی بیمارستان بردم. گریه ام بی صدا بود.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیم معده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 11 آذر 1393-11:32 ق.ظ

 

 

نصفش کردند. معده اش را. خودش خواست. خیلی خجالت می کشید وقتی تن و بدن گنده اش را از این خانه به آن خانه، خانه ی فامیل های نافامیل، فضول های از کلاغ بدتر می کشاند. شرم داشت زنی با سنّ و سال خودش را با یک چنین هیبت مردانه ای ببیند. چهارده پانزده سال بیشتر نداشت که زد توی کار پی و چربی. وزن اضافه کرد. اوایل چندان توجّهی نداشت. گرم نوجوانی اش بود. دنیایی با کلّی معقولات ریز و درشت. امّا وقتی وقت شوهر دادنش شد خودش و آن تک برادر قرتی اش به اضافه ی پدر و مادری که جانش به جانشان بسته بود، افتادند به هول و ول. توی دل هایشان تاپ تاپ عجیبی افتاد.

خیلی ها آمدند و خیلی زود راه بازگشت را در پیش گرفتند. بیشتر خواستگاری ها به پنج شش دقیقه هم نمی رسید. تا دختر خوش بر و روی فیل پیکر با سینی چایی وارد پذیرایی می شد، مختصر پچ پچه و دم گوشی انجام می شد و میهمانان عالی مقام چایی ها را خورده و نخورده فلنگ را می بستند و دِ برو.

تا این که حسن، نقّاش ساختمان از گرد راه رسید و یک دل نه که صد دل عاشقش شد. هر دو پایش را کرد توی یک کفش که یا مریم یا هیچ کس دیگر! از آن طرف اقدس خانم، مادر پیرسالِ حسن، چندان بی میل نبود به مریم. پیش همه می گفت که زن فردا پس فردا باید بزاد. باید جانی داشته باشد یا نه!؟ دنبه ای ازش بلرزد یا نه!؟ با چند تکّه استخوان خالی و یک قدّ لندهور مگر بچّه می شود گذاشت روی خشت!؟

خلاصه مریم خانم شد عروس خانواده ی حسن آقا و عین برق و باد دو بچّه ی دختر و پسر پشت سرهم ردیف شدند و دسته جمعی رفتند قاطی یک زندگی شلوغ و درهم و برهم. امّا این همه ی آن چیزی نبود که مریم می خواست. چند زن بیکار و علّاف از آن هایی که همه جا پلاسند و وِروِرشان غالبا" گوش فلک را پر می کند، آمدند و رفتند و آن قدر توی جفت گوش های مریم خواندند که راضی شد تغییری در حجم و سایز فوق العاده ی بدنش بکند.

" ایکس لارجه؟ نه بابا. برو بالا. دو یا سه ایکس لارج! بنازم بدنشو. بگو ماشاءالله."

با ترس و لرز رفت پیش یک متخصّص قدیمی و دهان به ناله باز کرد:

« دکتر جون دستم به دامنت. خلاصم کن. از این همه پی و دنبه خلاصم کن. قدر یه غول غذا می خورم. دست خودم نیست به خدا. همیشه گشنمه. »

دکتربه آرامی توی صندلی مبلی بزرگش فرو رفت و از بالای عینک ظریفش، هیکل تنومند مریم را از نظر گذراند. خیلی به سرعت هر دو پیشنهادش را رو کرد:

« دوراه بیشتر ندارین سرکارخانم. هر دو شم با جرّاحی ممکنه. اوّلیش اینه که بریم سراغ چربی ها و برشون داریم. تیغه وپوست و زیرِ پوست. توی کوتاه مدّت بد روشی نیست. امّا بعدن کشکل ساز می شه. آن هم برای شما که اشتهاتون همیشه برقراره. پس می ریم سراغ راه بعدی که ریشه ای حلّش کنیم. پایه رو در نظر بگیریم. اشتهاتونو بکشیم. میل به غذا رو توی وجود شما از بین ببریم. اینم عملی نیس مگه این که معده تونو کوچیک کنیم. نصفش کنین. نصفشو بندازیم دور!!! »

و نگاهش را انداخت به مریم تا تاثیر جملاتش را ببیند بخصوص آن آخریه را که با طنز ظریفی رو شده بود.

مریم نترسید امّا بسیار هیجان زده شد. با دنیایی از مجهولات روبرو شد:

« یعنی چی که معده رو نصف کنیم ؟ »

« یعنی این که کاری می کنیم با نصف معده ی فعلی و صد البتّه با اشتهایی خیلی کمتر از الان به غذاخوردنتون برسین و آن وخت بعد چن ماه خواهید دید چه بلایی سر این همه به قول خودتون پی و دنبه می آد؟! »

امّا مورد موهومی همه ی وجود مریم را به هم ریخت. ترس بود. یک جور نگرانی مفرط:

« فقط با نصف معده؟ »

 و بلافاصله ادامه داد. از هیجان سرخ شده بود:

« و لابد بازگشتم نداره. با همون معده ی نصف شده باس تا آخر بریم؟ این شکلیه آقای دکتر؟ »

دکتر لبخندی زد و سرش را به علامت تایید پایین آورد. امّا مریم هنوز قانع نشده بود:

« ضمانتی چیزی آقای کتر! فردا پس فردا آن نصفه ی باقیمانده طوریش نشه؟ نزنه ناکارمون بکنه؟ کارایی نداشته باشه و عفونتی سرطانی چیزی پشت بندش بیاد؟ آقای دکتر نمی خوایین از نگرانی بدرم بیارین؟ »

دکتر این بار جدّی شد. بخصوص از لفظ ضمانت اصلا" خوشش نیامد. خواست تا قال قضیه را بکمد و از دست مشتری خیلی حسّاسش، این مورد خیلی شکّاک، خلاص شود:

« همه چیز دست خودتونه. یه برگه رو پر می کنین و رضایت خودتونو از عمل اعلام می کنین. امضاشم می کنین به اضافه ی اثر انگش مه محض محکم کاریه. خیلی ها بعدن بر می گردن . کلّی ام شاکی ان. نارحتن. معده شونو کامل می خوان. آن نصفه ی از دست رفته رو می خوان. پشیمونن طفلی ها. می زنن زیر گریه و مطبّو به هم می ریزن. داد و هوار راه می نداز. شوهراشون بدترن. حرف از شکایت می زنن. امّا خانوم مطمئن باشین ما کارمونو بلدیم. ما شما رو خوب می کنیم. اشتهاتونو کور می کنیم. یه نصف روزم بیشتر کار نداره. خود عمله یه ساعت بیشتر نمی کشه. یه شبم ماندگار بیمارستانین و آن وخت تا آخر عمر راحتِ راحتین. هیکلتونم می شه اصل باربی! خودِ باربی! »

فردای عمل مرخّص شد. امّا عجیب زار و نحیف شده بود. وقتی توی آیینه خودش را نگاه کرد، غرق حیرت شد. عین مرده شده بود. گچِ خالی. سفیدِ سفید. درد داشت. درد عجیبی درست از وسط شکمش شروع می شد و نفسش را می برید. ناله و زاری اش تمامی نداشت. حسن بنده ی خدا روز که خانه نبود شب هم که خسته و کوفته از راه می رسید، صدای آه و ناله ی مریم را می شنید. آدم صاف و ساده این شکلیه دیگر! این ناله ها را می گذاشت به حساب دردهای ماهانه ی زنش و نهایت امر می رفت سراغ یخچال و با چند قرص آرامبخش پیش زنش بر می گشت و به زور به خوردش می داد. عاشقش بود طفلی. با همه ی وجود می خواستش.

درد خیلی زود محو شد. در کمال خوش بختی اشتهایش را هم از دست داد امّا خوشحالی اش چندان دوامی نداشت. حالا هر چقدر غذ می خورد، هر چند کم، همان را بر می گزداند. عق می زد وحشتناک. شکم خالی و عق هایی برآمده درست از وسط معده اش. معده ای که عین جگر زلیخا تکّه تکّه شده بود. زار و نالان می افتاد توی رختخواب و نگاه های پر از ناراحتی و حیرت حسن را بی پاسخ می گذاشت. طفلی حسن همین استفراغ ها و عق های پر سرو صدا را گذاشت به حساب یک حاملگی دیگر و گیج و منگ منتظر بالا آمدن شکم زنش شد. مریم هم از خدا خواسته صدایش را درنیاورد. شوهر این همه پپه نوبره به خدا.

مریم وزن کم کرد. به قول دکتر، یک باربی تمام عیار شد. همه انگشت به دهان مانده بودند. هیکل زمخت صد و بیست کیلویی اش، آن کوهِ بدفرم گوشت و چربی، به چیزی در مایه های هفتاد مختصری بالا یا پایین تبدیل شده بود. از حجم و تعداد استفراغ ها کم شده بود امّا حال و حکایت زن بینوا تمام شدنی نیود. مورد عجیبی این بار ترس را جایگزین تکام حالات روانی مریم کرد. هیچ اشتهایی نداشت. گاه می شد توی بیست و چهار ساعت، یک وعده غذا نمی خورد. آن هم چه وعده ای. ناقص و بی حال. کم جان. یک لقمه نان و پنیر. چند قاشق آش و یا یک کتلت کوچولو گیر کرده به چنگال بانوی نحیف خانه. آن هم به شرط این که بُدو بُدو نروئ سمت دستشویی و با سر و صدا، وعده ی ناچیز را بر نگرداند.

نگرانی غالب شد. رفت پیش یک دکتر دیگر و دکترهای دیگر. تشخیصشان یکسان نبود. هرکدام چیزی بلغور می کردند. تا این که رفت پیش یک متخّصص داخلی و آقای دکتر دستور یک اندوسکوپی دقیق داد و چند آزمایش مفصّل دیگر خواست. جواب آزمایش ها، اخم دکتر را در پی داش. این جور وقت ها، طبق قاعده پیش می روند. یعنی مریض را می فرستند ئنبال نخود سیاه و اصل قضیه را برای یکی از نزدیکان مریض فاش می کنند. مریم وقتی گریه ی پرسرو صدای حسن ا از داخل اتاق دکتر شنید نتوانست تحمّل کند. خودش را داخل اتاق انداخت. حسن به پهنای صورتش اشک می ریخت. مچاله شده بود. حیران بود. سوخته و درب و داغان.

معده ی مریم خانم مستعد یک سرطان بدخیم بود. چگونه می شود توضیح داد؟ مثالی می شود زد. لانه ی زنبور و چوب. می گوین چوب توی لانه ی زنبورها نکنید. تحریکشان نکنید.قبل از عمل جرّاحی، غدّه ی مریم ته معده شان جا خوش کرده به قولی آرام و بی حرکت متمده بود تا این که تیغ به معده می خورد و غدّه هم از خواب خوش بیدار می شود و سرِ سه سوت همه ی آن نصفه ی باقیمانده را گیر می اندازد. ختم ماجرا خوفناک بود. پر از ناامیدی. پر از غصّه. حکایتِ رفتن بود. دکترها آب پاکی روی دست مریم و حسن ریختند. بنا را گذاشتند بر دو ماه. مریم خانم فقط شصت فرصت زندگی داشت.

...

...

...

مریم را با هواپیما به مشهد رساندند. وقتی گنبد طلایی حضرت را دید، گریه اش گرفت. خواست بلند شود امّا توانی نداشت. اشکش سرازیر شد. روی ویلچر بردند. خاله منیره هولش می داد. ویلچرش را. اشتیاق عجیبی داشت. دستش را دراز کرد. موج جمعیت تمامی نداشت. ناموفّق بود. یک بار دیگر امتحان کرد و این بار دستش به ضریح رسید. خک بود. دلچسب. محکم گرفت و خودش را نزدیک تر برد.

حالا داخل ضریح را می دید. نور سبزی فضای داخل ضریح را روشن می کرد. رنگ گرم درخشانی که حالش را خوب می کرد. مریم آن چه را که به دستش بسته بود، باز کرد. کیسه ی کوچکی بود. باقی طلاهایش بود. همه وقف امام رضا! تک به تک داخل ضریح انداخت. در یک چشم به هم زدن لابلای آن همه اسکناس ریز و درشت، گم شدند. باز هم اشک از چشمان مریم جوشید.

 

تمام

امیر تقی نژاد

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :15
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo