تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ...

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

مرد مُرد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 8 بهمن 1394-11:37 ق.ظ


مرد مُرد


مردّد بود. مثل وقت هایی شده بود که چنگ توی دل و روده اش می انداختند.آن هم وقت هایی که آن لامصّب بد رنگ را می کشید و بعدش هم می زد توی فاز فضا و اتمسفر. و توی یکی از این فازها بود که خرخره ی زنش را تمام و کمال کشید بیرون و بعد عر زد که ملّت بیایین برا تماشا. من یک چنین پخی خورده ام.


توی دادگاه هم با این که نوشتنش برای پزشکی قانونی و چند تایی از این دکترای قانونی ریختند توی سرش و بستنش به پیچیده ترین مسائل روحی و روانی، آخر سر یک نامه آمد که یارو قاطی داشته و توی جنون لحظه ای ناشی از آن بدمصّب بدفرم، دست و بالشو رنگی  کرده و یک گلوبری مفصّل راه انداخته بود.


و حالا هوا ناجوانمردانه سرد بود و او طبق معمول نتوانسته بود رضایت جفت پسرهای همیشه درس خوانش را برای ماندن توی خانه ای که در سخت ترین شرایط خریده بود، فراهم کند. تو کَتشان نرفته بود که باباجانشان توی جنون لحظه ای ناشی از دود کردن آن لامصّب بدرنگ، زده مادر از برگ گل نازک ترشان را ناکار کرده است.


گفته بودند برو جایی که لایقشی و حالا او جایی بود که بی بروبرگرد می چسباندش به واژه ی پرطمطراق لیاقت. چیزی که می دانست قدّ یه حبّه قند یا به قول حسنی، حسنی فرفره، قدّ یه عدس از تلخکی های راست و میزونش، توی وجودش یافت نمی شد.


دخمه مانند بود. یک ورودی برای جایی مثل فاضلاب با هُرم ناخوشایندی از گرما و بوی گندی که توی دماغش پیچید و آن مختصری را که توی اوّلین سطل زباله ی پیش رویش دیده و به نیش کشیده بود به خروجی مشمئزکننده از حلقش وادار کرد.


چشمانش به تاریکی عادت کرد و توانست مسیرعبورگنداب را ببیند و بخاری را که از آن بلند بود، حس کند. گرما توی وجودش نشست و ناخواسته لبخندی زد. لبخندی که در کسری از ثانیه روی صورتش ماسید. عین برق گرفته ها شد. تیره ی پپشتش لرزید و چشمان کم سویش دو نقطه ی درخشان گوی مانند را توی تاریکی کاوید و بلافاصله خرخر مانندی جفت گوش هایش را پر کرد.


سگ درشت هیکل، تمام سنگینی اش را روی پاهای قدرتمندش انداخته بود. سر پر مویش را توی گردنش فرو کرده و برای حتّی یک لحظه چشم از او بر نمی داشت. مرد به مقابله ی احتمالی فکر کرد. فکر مالی نبود و با سرعت نور ناپدید شد. دخمه چندان ارتفاعی نداشت و این احتمال حالت تدافعی یا حتّی هجومی مرد را به صفر می رساند. تازه، جثّه ی بزرگش خود معضلی بود و راه را برای نجاتش می بست. مرد کلّهم بازنده بود.


 


با ناراحتی چند موچِ کم سر و صدا برای سگ کشید و با عجله پشتش را به دیوار خزه بسته ی فاضلاب تکیه داد. خواست قیافه اش را مهربان کند و نگاه حیرت زده اش را از مسیر دو گلوله ی شرربار سگ دور کند. امّا روال خصمانه ی سگ همچنان برقرار بود. عین فنری بود که جمع شده بود. آزاد شدن این فنر مرگِ وحشتناک مرد را به دنبال داشت.


فرورفتن دندان ها را توی پوست و گوشت و حتّی استخوان ریز در هم تنیده ی گلویش حس کرد و خونی را که بلافاصله توی حلقش پرید و توی نایش سرازیر شد و بدون مکث راه سوراخ سنبه های ریه ی دودگرفته اش را در پیش گرفت.


و خرخره اش حالا بین دندان های سگ جابجا می شد. صدای جویده شدن خرخره را شنید. انداخته بود بین دندان های تیزِ ریزِ کناریِ دهانِ بزرگش. چشمان بزرگش دائم باز و بسته می شد. و مرد قبل از این که از هوش برود یک تصویر تمام قد جلویش پدیدار شد. زنش بود. همان که عین برگ گلِ نازک بود. با خرخره ای که بیرون کشیده شده بود.


مرد صدای قلبش را از جایی خیلی دور می شنید.


مرد مُرد.


 


 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شیعه

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 3 آبان 1394-09:11 ب.ظ


 

تصویر چندان غریبی نیست. چند جنازه با سر و صورتی خونین میان حوضچه ای از خون شکل هندسی ناموزونی تشکیل داده اند. تصویر آشنا تر می شود. چند فرد سراپا مسلّح با صورت هایی  نامعلوم، جوان مصمّمی را میان خود گرفته اند. حکایت شکار و شکارچی تداعی می شود. امّا شکارچیان بدجور به هم ریخته اند. انگار به چیزی شک دارند. شکّ نافرمی که ضرب مختصر نوک انگشتان جنایتکارشان را روی ماشه ی سلاح های اهدایی سعودی و قطری با مکثی ناخوشایند روبرو کرده است. شک به سنّی یا شیعه بودن جوان پیش رویشان دارند. جوانی که ترس توی صورتش دیده نمی شود.آرامش عجیبی دارد. هر از چند گاهی به جنازه ی هم قطارانش نگاهی می اندازد. دانشجویان افسری اسپایکر که انگار گناه بزرگی داشته اند. شیعه بوده اند گویا. شیعیانی که دیگر زنده نیستند. سپرده شده اند به آسمان ها. پروازی اجباری آغاز کرده اند.

بازی آغاز می شود. امتحانی در پیش است. بین زنده یا مرده بودن خط باریکی کشیده اند. خطّی که با مذهب کار دارد. مرزی که به دو سمت سنّی یا شیعه بودن می رسد. سنّی بودی زنده می مانی. احتمالا" یکی از ماها می شوی  و دنبال شیعیان دیگری می افتی. که زنده زنده سر از تنشان جدا کنی یا این که زنده زنده برشته شان کنی و خاکسترشان را به باد بدهی یا اگر دلی قدری رئوف تر داشتی یک یا دو گلوله توی بناگوششان خالی کنی و مغزشان را با خاک و رمل سوریه و عراق قاطی کنی. و اگر شیعه بودی که تکلیف معلوم است. با چند مشت و لگد نفست را می برند و آن وقت که به زانو شدی، ثانیه ها را می شمری و به سرب داغی که قرار است محتویات سرت را به هم بریزد، فکر می کنی.

جوان رو به قبله می ایستد. آرامشش دیوانه کننده است. اذان و اقامه ی دلنشینی می خواند. شکارچیان دل توی دلشان نیست. محو حرکات آرام جوان شده اند. سکوت هولناکی حاکم است. افق زیر بار نگاه نافذ جوان از هم می پاشد. رنگ خون به خود می گیرد. تکبیره الاحرام غرّایی شنیده می شود و جوان حمد را زمزمه می کند. امتحان تمام می شود. دستان جوان دروغ بلد نیستند. دروغی که بیشتر از مصلحت می ارزید. دروغی که زنده ماندنش را تضمین می کرد. وقتی دستان قرص و محکمش در هم قفل نشدند و جلوی بدنش قرار نگرفتند، همهمه ای درگرفت. شوری به پا شد. نعره های عصبیت و شکست از حنجره های دواعش بیرون زد.

به فاصله ی چند ثانیه جوان را به دو زانو کردند و چند گلوله توی سرش خالی کردند. حال غریبی بود. چهره ی تمام نمای مظلومیت جلوی چشمانم بود. مظلومیت شیعه.

شیعه ...    

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حسن ...

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 11 شهریور 1394-04:16 ب.ظ

حسن...

 

از همان کودکی چند حسن یکسره توی سلول های مغز نچندان بزرگم بدو بدو می کردند. پسرخاله حسن مدّ نظرم نیست. با موهای یکدست فر ریز و آن چشم های قشنگ منتهی به یک جفت ابروی پر پیوندی. با حسن های دیگر هم فعلا"کاری ندارم. آن که درگیرم کرده، یک حسن دیگره. یک حسن ریز که قدّ و بالایی نداشت امّا دلش قدر همه ی دنیا بود. بود؟ بله بود. دیگر حسنی با دلی قدر همه ی دنیا نیست. رفت. بی وقت رفت.

وقت گز کردن خیابان ها، وقت رسیدن به میدان قمسال، یک بوی آشنا می شنیدم. بویی که گیجم می کرد. مدهوشم می کرد. بوی کباب کوبیده غذاخوری صفائیه بودو حسنی که پشت آن همه دود ایستاده بود. نگرانی اش دلم را می برد. نگران معطّلی مشتریانش بود. مشتری هایی که حیران تلاش هایش بودند. حیران  تن و جثّه ی ریزی که بی وقفه می چرخید. وانمودی از رقصی عارفانه. شیدایی. عشقی که با رضایت مشتریانش آسمانی می شد. خدایی می شد.

قصّه ی کوه رفتنمان از همه جالب تر بود. تا یک جایی با ماها بود. با ناتوان ها. با آن هایی که صدای نفس هایشان گوش کوه را کر می کرد. از جایی به بعد گریز می زد. جدا می شد از ماها. یک وقت می دیدیم ماها نصفه های راهیم و حسن بر اوج. صدای خنده هایش را همه ی کوه های دنیا می شنیدند.

و آن که در هر خیر و شرّی حاضر بود خود او بود. بی منّت البتّه. بی نشان دادن آن چه توی دلش تاب می خورد. فامیل امر مهم زندگی اش بود.

و چه زود ابرهای سیاه پیدایشان شد و پشت بندش آن طوفان سهمگین. سرطان. بد موقعی آمد. ناغافل. زد و کند و برد. گل روی ساقه اش گل است. وقتی کندی ...

صورت همیشه دلنشینش زرد بود. علّت؟ خونی که این اواخر بدجور مضایقه می کرد از حسن آقای ما.هی کم و کم تر می شد. آن لوله های بدفرم روی ساعدهای نحیف حسن بدجور بدشکلی می کردند. اشک همه را در می آوردند. امّا خنده های حسن هنوز برقرار بود. در دیدار آخر یک دستش را هم برام بلند  کرد و لب های خشکش که جنبش عجیبی کردند و توی گوشم این یک جمله را گفتند:

" من هیچّی م نیست امیرجان! "

حسن توی آی سی یو تا مغز سرم را تکان داد. مراقبت های ویژه. دکترش خبری داد و همه امیدوار شدیم. چشم های خیس ازاشک این بار می خندیدند. بار دیگر شادی میهمان خانه اش شده بود. دکتر از عملش می گفت و خروج آن لخته ی خون نا به جا. آن میهمان ناخوانده. هدف این بود. دورش کنیم این میهمان بد موقع را...

تصوّر می کنم آن لحظه ها را. کسی بالای سرحسن نیست. همه به خاطر خبر خوش عملش سر دماغند و بعد از مدّت ها خوب خوابیده اند. نصف شب است. پرستار بالا سر حسن می  رود. علایم سکته ست و شروع احیا از  پزشکان و پشت بندش ایست قلبی و خلاص. حسن رفت. پر کشید.

توی خاک که گذاشتیمش همه ی حواسم به حسین بود. بیکباره پیر شده بود. شکسته بود. تا شده بود. هنوز متین بود و استوار. صدای گریه هایش را کم تر کسی می شنید. می دیدم. نگاه می کرد به دور دست ها. به یک افق دیگر. به افقی بی وجود خاکی حسن. امّا پر از روحی ماندگار و دلنشین. روحی با شکل و شمایل حسن.

" حسن آقا آن بالایی اوضاع چطوره؟ خوب و  خوشی؟ دماغت چاقه؟ میزونی؟ وقت داشتی و رفتی سراغ بزرگا نکنه فراموشمون کنی. یه شفاعت خشک و خالی مهمونتیم. ماهارم دریاب. "  

 

وقت کردید فاتحه ای برای حسن بخوانید. جای دوری نمی رود...     

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موبایل

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-11:19 ب.ظ

موبایل  

 

تعجّب کردم. خیره شدم به خرس کوچولویی که به جایی وصل بود. همه چیز دستم آمد. خرس کوچولو به موبایل خانم محترمی وصل بود. کم سنّ و سالی نداشت. بین پنجاه و شصت. هیچ تلاشی برای پنهان کردن خرس کوچولو نمی کرد. از پشت گوشی طرز تهیّه کیک مخصوصی را می پرسید. آرد یک پیاله، شکر یک ... حیرتم با دیدن دخترک ریز جثّه ای که کنار همان خانم محترم ورجه وورجه می کرد، صد چندان شد. این که انگشتان کوچولویش دور تلفن همراه بزرگش را بگیرد و آن را تا نزدیکی گوشش ببرد و مشق آن روز را از همکلاسی اش بپرسد، کار چندان راحتی نمی نمود. تقلّای بچّه دیدنی بود. کم مانده بود اشکش را دربیاورد.

روی یکی از صندلی هایی که وسط راهروهای عریض و طویل مجتمع تجاری گذاشته بودند، نشستم و محو پسرکی شدم که توی هپروت سیر می کرد. پشت سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشمانش را بسته بود. جفت گوش هایش مشغول بودند. مسیر سیم را تعقیب کردم. به جایی بین سگک عظیم الجثّه ی کمربندش و کیف موبایلش رسیدم. موبایلش خدمات رسانی می کرد. موسیقی پسرک کم آمده بود. به مدد آمده بود این پدیده ی تکنولوژی.

چند متری آن طرف تر سر و صدایی توجّهم را جلب کرد. به عادت ایرانی های کنجکاو پیش رفتم. دعوا معوایی نبود. حکایت دو پسرک پر شر و شور در دو طرف یک تلفن همراه بود. گرمِ یک بازی پرهیجان بودند. یک بازی پر از مثلّث و مربع های رنگی. سه به سه این شکل های رنگی را از بین می بردند. هیجانشان تمامی نداشت.

همسرم گرمِ انتخاب بود. کوهی ار لباس روی میز فروشنده جمع شده بود. از مجتمع بیرون زدم. قدم زنان تا پارکی رفتم. آرامش خوبی برقرار بود. نیمکتی را انتخاب کردم که رو به حوض بزرگ پارک بود. قامت نارنجی پوشی ازم اجازه خواست تا کنارم بنشیند و بلافاصله همراه درب و داغانش به صدا درآمد. قدیمی بود. بی صفحه ی رنگی و بی دوربین با کلّی پیکسل. می خواستم صحبت های عاشقانه ی رفتگر جوان را نشنوم. ممکن نبود. محو تقلّای یک عاشق زحمت کش شدم. ده ها بار گوشی را جابجا کرد. از این گوش به آن یکی. هیجانش تمامی نداشت. حکایت نامزد بازی بود. موبایل واسطه ی ردّ و بدل شدن دل و قلوه شده بود. یک بده بستان عاشقانه. تکنولوژی دریچه ی عشق را می گشاید.

کی دورتر معامله ای سر می گرفت. جوانی قدبلند با قیافه ای موجّه می زد توی سر مالش. مورد معامله موبایلی بود داخل جعبه و خریدار مرد میان سالی با ساکی روی دوش. تابلو بود چند ساعتی ست تهران رسیده و بلافاصله گیر افتاده. گیر بد نفری افتاده بود. حکایت کلاه برداری بود و سیگنال های من زودتر از همه به کارافتاده بود. خودم را کنار خریدار رساندم و قصّه را خلاصه وار توی گوشش خواندم امّا قیمتی که فروشنده گفته بود بدجور گول زننده بود. اسکناس ها که ردّ و بدل شد فروشنده در کسری از ثانیه ناپدید شد. قیافه ی خریدار تماشایی بود. حرکاتش همینطور. چند دقیقه ای صرف روشن کردن موبایل کرد. فایده ای نداشت. به سرعت پشتش را باز کرد. نماندم تا باقی قصّه را ببینم. قصّه ای تلخ، تکراری امّا همیشگی. چیزی داخل گوشی نیست. اگر هم هست شبیه تکّه ای آهن یا سنگ یا هرچیزی غیر از آی سی و مدار چاپی و دیود و ترانزیستور است. صدای گریه ی خریدار توی گوش هایم بود. دارو ندارش را به تکّه ای آهن یا سنگ بخشیده بود.

تاب نیاوردم. از پارک بیرون زدم. چند مغازه ی فروش و تعمیر موبایل جلوی چشمانم بودند. ویترین های جالبی زده بودند. تنوّع موبایل ها خیره کننده بود. غالبا" صفحه لمسی باکلاس ترش اندرویدی، فول امکانات با کلّی حافظه و کلّی امکانات بازی و چندین و چندین برنامه ی حساب و کتاب و کلّی اطّلاعات جورواجور. گیج تکنولوژی پیش رویم بودم که همراهم به صدا درآمد. زنم بود. گویا خریدش تمام شده بود و حالا دنبال من می گشت. سریع سوالی توی ذهنم آمد و سریع به جوابش رسیدم. بی موبایل زندگی ممکن است و جوابش : ممکن است امّا نه به این راحتی.

خدا باعث و بانی اش را بیامرزد. نور به قبرش ببارد.روحش از آن بالا این همه موبایل به دست را ببیند و سرسام نگیرد خوب است.

     

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پسرک

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 26 فروردین 1394-10:03 ق.ظ

 

 

 

 

 

دوید. باز هم دوید. همه ی عمر دویده بود. می دانست ردّ کیسه ی چرک و خاکی اش روی پوست زبر شانه های نحیفش نشسته است. در عبور از اتوبانی که مملوّ از ماشین بود، به مانع سفت و سختی برخورد کرد. مانعی از نوع در زمخت و سنگین یک شاسی بلند جمع و جور.

آن که پشت فرمان بود کم سنّ و سال تر نشان می داد. لیِ گل و گشادی تنش بود. با کمربندی که کم ترین نقش را در حفظ شلوار روی باسن کم عرض یارو داشت. سگکش بدجور توی چشم می زد. یارو به طور عجیبی بی قواره نشان می داد. چند سرسفید حال به زن روی صورتش داشت.از ماشین که پیاده شد درازی قدّش بیشتر معلوم شد. کمش صدو نود تا را داشت. حتم برای به هم زدن ترکیب ابرها. زایشی، بارانی، چیزی ...

وقتی راه را بر پسرک بست همه فهمیدند دعوایی خواهد شد. دیدن یک دعوا وسط اتوبانی شلوغ آن هم بعد از ساعت ها معطّلی کم چیزی نبود. نیش خیلی ها بیرون زده بود.امّا پسرک به چیز دیگری فکر می کرد. این که پلاستیک های توی گونی بزرگ را زودی آب کند و سرِ شب به خانه برسد. یک خانه با چند اطاق تو در تو به اضافه ی چند تایی مثل خودش. تفاوت هایشان در تعداد سال های عمرشان بود. یکی دو سال بالاتر یا پایین تر.

پسرک سر تا بالای راننده را دید زد و بلافاصله کج کرد. حال و حوصله ی دعوا را نداشت. امّا راننده ویرش گرفته بود سر به سرش بگذارد. چیزی در مایه های چند چک و چند لگد. چیزی که حرصش را بخواباند. به غمی که دلش را لحطه به لحظه بیشتر مچاله می کرد خاتمه بدهد. دوست دخترش آن روز او را برای همیشه ترک کرده بود!

ناغافل زد. بی هوا. پسرک بالا می رفت فهمید امّا از پایین آمدن چیزی در یادش نبود. ضربه های بعدی راننده انگار روی یک تکّه گوشت بود. همان اوّلی روی گیجگاه پسرک خورده بود. قشنگ برده بود تا خود آسمان. جایی که از قرار ننه بابای هیچ وقت نداشته اش حضور داشتند.

باران شروع شده بود که پلیس از راه رسید. پسرک تمام و کمال خون آلود بود. یک سکّه دویست تومانی راست توی گودی گونه اش نشسته بود. زنده بود آن همه سکّه که روی او انداخته بودند، خوب دشتی حساب می شد. راننده را دستبند زدند، دوستش همچنان حرف می زد:

« آره بابا، سرِ راهیه ... معلومه کس و کاری ام نداره ... زده که زده! یه آس و پاس درب و داغونو زده !!!»

آن شب ترافیک سنگین تر از همیشه بود. باران خیلی زود ردّ خون پسرک را شست. چند ماه بعد راننده باز هم از آن مسیر می رفت. چیزی یادش نبود. پخش ماشین از فرهاد می خواند:

« بوی عیدی

 بوی توت

 بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگی مو در می کنم»       




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مادر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 25 بهمن 1393-10:19 ق.ظ

 

 

 

 

شیرین است. به قند پهلو می زند. پرمعنی ست. با مهم ترین واژه های بشری رقابت می کند. باشکوه است. تنه به تنه ی بلندترین کوه ها می زند. امّا در یک چیز بی همتاست. چیزی یا کسی به گردش نمی رسد. مهربان است. دل بزرگی دارد. دلی که بدجور می طپد. دلی که تاب سینه اش را ندارد. به وقتش همین سینه را هم می درد. دست می کند توی خون و خونابه و دلش را می کند توی مشت و آن گاه بنده وار زانو می زند و آن چه را توی طبق اخلاص گذاشته بی هیچ چشمداشتی تقدیم می کند. چه بی ریاست مادر. چه دوست داشتنی ست مادر.

از نصف شب هم گذشته. ونگ بچّه تمامی ندارد. تبش جانسوز است. تن ریز و خردش عین آهن گداخته شده است. چشمانش حالی ندارد. جانی ندارد. مرد خانه خواب هفت پادشاه را می بیند. وظیفه ی پدری اش را انجام داده و خوابیده. دو سه ساعتی را بیدار بوده است. بالا سر طفلش بوده است و حالا خواب ارجحیت دارد. بهانه چه فراوان! کسر خواب اذیتم می کند. حواسم را به هم می ریزد. کارایی ام را به صفر می رساند. پس با قدری شرمندگی بالش و پتو را بر می دارد و می زند به دنج ترین و خلوت ترین نقطه ی خانه. جایی که از ونگ بچّه خبری نباشد. جایی که کفّه ی مرگش را بگذارد و بی وجود هر سرخری چند ساعتی را به لالا بگذراند. بی خیال فرشته ی پیش رویش. فرشته ای که بدجور بال بال می زند. دلش عین سیر و سرکه می جوشد. در بند خواب نیست. گم کرده آن را. فراموشش کرده. جز بچّه به چیز دیگری نمی اندیشد. جز تن گداخته اش چیزی نمی بیند. جز صدای حالا خش دارش چیزی نمی شنود.

در رفت و آمد است. گاه می دود. هر دفعه به بهانه ای. یک بار دستمال خیس دستش است و بار دیگر دارویی شربتی. گوشش را به ونگ گوشخراش طفلش نمی گیرد. اخم نمی کند. غر نمی زند. همچنان مهربان است. دلش بدجور می زند. نگران است.

مادر چشم های خسته اش را باز می کند. دستمال را از پیشانی بچّه بر می دارد. برای هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. لب به چیزی نزده است. چیزی نخورده است. گذاشته است به حساب طفلش. یک معادله ی ساده اندر ساده. وقتی بچّه مریض است و چیزی نمی خورد من کوفت بخورم بهتر است. صاف و صوف است مادر. بی ریاست مادر. لب های خشکش تکان می خورند. حکایتی ست. مادر  دعا می خواند. اشک هایش سرازیری گونه اش را در پیش می گیرند. گریه ی بی صدایی را آغاز می کند و بعد رسیدگی ست به اوضاع مردش. که پتویی را که از روی مردش کنار رفته مرتّب کند. که بالشی را که از زیر سرش کنار رفته جمع و جور بکند. که در این حال و اوضاع محشر خواب مردش به هم نریزد!

کیست مادر؟ کسی قادر به تعریف آن است؟

صبح شده. صدای اذان موذّن زاده توی وجود خسته اش می نشیند. برای ده هزارمین بار تب بچّه را می آزماید. تب بی تب. پیشانی سردتر از همیشه ست. و این بار لبخند مادر دیدنی ست. و مشتاقانه خنده ی بی صدایی را رها می کند. مبادا مرد خانه ...  

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مزد رفاقت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 25 آذر 1393-10:00 ق.ظ

 

 

رفیق فابریک هم بودیم. عین یک روح در دو بدن. وارد تجارت که شدیم رفاقتمان بیشتر شد. رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. شب نشینی ها، گشت و گذارهای ایّام تعطیل. مادرش شده بود مادر من. مهربان بود و صمیمی. من را اندازه ی تنها پسرش دوست داشت. آدم خاصّی بود. متانت فوق العاده ای داشت. یک جور اشرافیت در وجودش موج می زد. توی نصیحت هایش یک جمله را همیشه تکرار می کرد:

" حواستان باشد پول بینتان فاصله نیندازد. "

فاصله انداخت. بدجور انداخت. یک سری به پیسی خوردیم. از آن جایی که جنس مرجوعی مان زیاد شده بود، چک هایمان برگشت خورد. هاتف لنگ زد. چون پشتوانه نداشت سریع چپ کرد. اوراقی شد. رسید به وضعیتی که چپ و راست از من پول می گرفت. من توی عالم رفاقت زیرسبیلی رد می کردم. گذاشتم به حساب رفاقت. حرفی از بازگرداندن آن همه پول نزدم و همین عاملی شد تا هاتف خان خودش را بزند به کوچه ی علی چپ و برگرداندن پول ها را هی عقب بیندازد.

 آخر سر آن چه انتظارش را نداشتم پیش آمد. شراکتمان به هم خورد. به طبع آن رفاقتمان از هم پاشید. ختم کلام هاتف خان هر چی طلب از ایشان داشتم کلّهم منکر شد. خودش را زد به آن راه و با بی خیالی گفت:

" کدوم طلب مرد حسابی. اصلا" پیش کی به من پول داده ای؟ شاهدت کو؟ مدرک و سندت کو؟ چک از من داری یا سفته برات امضا کرده ام؟ برو عمو. برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه. "

امید داشتم هاتف برگردد. سر چند ده میلیون رفیقش را فراموش نکند. رودررو چیزی نگفتم. قرار بر صبر گذاشتم تاپشیمان شود. امّا نشد. اثری از پشیمانی نبود. بدجور به هم ریختم. بی خیالی اش کفری ام کرده بود. تلفن را برداشتم و هر چی بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم. کلّی لیچار بافتم. فرصت ندادم حرف بزند. رسیده بودم به ته خط. ته خط رفاقت.

یادم نخواهد رفت. هر چی فحش بلد بودم بهش گفتم امّا یک چیزی حیرت زده ام می کرد. از آن طرف جز سکوت نمی شنیدم. سکوت ادامه یافت شل تر شدم. مردّد شدم. چند باری هاتف هاتف کردم و آخر سر با شنیدن صدای آرام و پر از طمانینه ی مادرش غرق پشیمانی شدم. بعضی از فحش ها را مستقیما" به مادرجان داده بودم. عین این بود که کلّی آب جوش روی سرم خالی کرده باشند. به تته پته افتادم. بغض وحشتناکی راه گلویم را بسته بود. مادرجان از بده بستان های من و هاتف خبری نداشت و من با این تلفن احمقانه، این سوتی مسخره، او رادر جریان گذاشته بودم. می خواستم زمین دهان باز کند و من را ببلعد. از آدم بودن خودم حرصم گرفته بود. مادرجان مطابق معمول جز یک جمله چیز دیگری نگفت. جمله ای که تنم را به لرز انداخت:

" به خودم می گفتی مادرجون. هاتف هر چقدر بدهی داشت خودم می دادم. لازم نبود این همه بد و بیراه بگی. هر چی مرده داریم توی گورهاشون بلرزونی! "

گوشی را که گذاشتم راه افتادم. باید می رفتم. رفتم توی جادّه. بی خیال سرعت و کیلومترشمار شده بودم. چهره ی مادرجان برای حتّی یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمی شد. آخرین جمله اش توی گوش هایم وزوز ناجوری شروع کرده بود. چپ و راست سبقت می گرفتم. بدجور بریده بودم. آخر سر اشتباهم را با یک اشتباه بزرگ تر پاسخ دادم. با یک جیپ آهو شاخ به شاخ شدم. عین غولی نزدیک تر و نزدیک تر شد و صدای وحشتناکی شنیدم و دیگر نبودم. پرواز راآغاز کرده بودم. پروازی که بازگشت زودبهنگامی داشت. سه شکستگی در پاها به اضافه ی یک شکستگی در ترقوه و نهایتا" جابجایی چند تایی از مهره های کمر و کلّی کوفتگی و ضرب دیدگی دیگر.

سر یک ماه مادرجان هم به دیدنم آمد و هم فیش واریزی پرداخت بدهی پسرش را آورد. از شرمندگی سرم را زیر ملحفه ی بیمارستان بردم. گریه ام بی صدا بود.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نیم معده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 11 آذر 1393-11:32 ق.ظ

 

 

نصفش کردند. معده اش را. خودش خواست. خیلی خجالت می کشید وقتی تن و بدن گنده اش را از این خانه به آن خانه، خانه ی فامیل های نافامیل، فضول های از کلاغ بدتر می کشاند. شرم داشت زنی با سنّ و سال خودش را با یک چنین هیبت مردانه ای ببیند. چهارده پانزده سال بیشتر نداشت که زد توی کار پی و چربی. وزن اضافه کرد. اوایل چندان توجّهی نداشت. گرم نوجوانی اش بود. دنیایی با کلّی معقولات ریز و درشت. امّا وقتی وقت شوهر دادنش شد خودش و آن تک برادر قرتی اش به اضافه ی پدر و مادری که جانش به جانشان بسته بود، افتادند به هول و ول. توی دل هایشان تاپ تاپ عجیبی افتاد.

خیلی ها آمدند و خیلی زود راه بازگشت را در پیش گرفتند. بیشتر خواستگاری ها به پنج شش دقیقه هم نمی رسید. تا دختر خوش بر و روی فیل پیکر با سینی چایی وارد پذیرایی می شد، مختصر پچ پچه و دم گوشی انجام می شد و میهمانان عالی مقام چایی ها را خورده و نخورده فلنگ را می بستند و دِ برو.

تا این که حسن، نقّاش ساختمان از گرد راه رسید و یک دل نه که صد دل عاشقش شد. هر دو پایش را کرد توی یک کفش که یا مریم یا هیچ کس دیگر! از آن طرف اقدس خانم، مادر پیرسالِ حسن، چندان بی میل نبود به مریم. پیش همه می گفت که زن فردا پس فردا باید بزاد. باید جانی داشته باشد یا نه!؟ دنبه ای ازش بلرزد یا نه!؟ با چند تکّه استخوان خالی و یک قدّ لندهور مگر بچّه می شود گذاشت روی خشت!؟

خلاصه مریم خانم شد عروس خانواده ی حسن آقا و عین برق و باد دو بچّه ی دختر و پسر پشت سرهم ردیف شدند و دسته جمعی رفتند قاطی یک زندگی شلوغ و درهم و برهم. امّا این همه ی آن چیزی نبود که مریم می خواست. چند زن بیکار و علّاف از آن هایی که همه جا پلاسند و وِروِرشان غالبا" گوش فلک را پر می کند، آمدند و رفتند و آن قدر توی جفت گوش های مریم خواندند که راضی شد تغییری در حجم و سایز فوق العاده ی بدنش بکند.

" ایکس لارجه؟ نه بابا. برو بالا. دو یا سه ایکس لارج! بنازم بدنشو. بگو ماشاءالله."

با ترس و لرز رفت پیش یک متخصّص قدیمی و دهان به ناله باز کرد:

« دکتر جون دستم به دامنت. خلاصم کن. از این همه پی و دنبه خلاصم کن. قدر یه غول غذا می خورم. دست خودم نیست به خدا. همیشه گشنمه. »

دکتربه آرامی توی صندلی مبلی بزرگش فرو رفت و از بالای عینک ظریفش، هیکل تنومند مریم را از نظر گذراند. خیلی به سرعت هر دو پیشنهادش را رو کرد:

« دوراه بیشتر ندارین سرکارخانم. هر دو شم با جرّاحی ممکنه. اوّلیش اینه که بریم سراغ چربی ها و برشون داریم. تیغه وپوست و زیرِ پوست. توی کوتاه مدّت بد روشی نیست. امّا بعدن کشکل ساز می شه. آن هم برای شما که اشتهاتون همیشه برقراره. پس می ریم سراغ راه بعدی که ریشه ای حلّش کنیم. پایه رو در نظر بگیریم. اشتهاتونو بکشیم. میل به غذا رو توی وجود شما از بین ببریم. اینم عملی نیس مگه این که معده تونو کوچیک کنیم. نصفش کنین. نصفشو بندازیم دور!!! »

و نگاهش را انداخت به مریم تا تاثیر جملاتش را ببیند بخصوص آن آخریه را که با طنز ظریفی رو شده بود.

مریم نترسید امّا بسیار هیجان زده شد. با دنیایی از مجهولات روبرو شد:

« یعنی چی که معده رو نصف کنیم ؟ »

« یعنی این که کاری می کنیم با نصف معده ی فعلی و صد البتّه با اشتهایی خیلی کمتر از الان به غذاخوردنتون برسین و آن وخت بعد چن ماه خواهید دید چه بلایی سر این همه به قول خودتون پی و دنبه می آد؟! »

امّا مورد موهومی همه ی وجود مریم را به هم ریخت. ترس بود. یک جور نگرانی مفرط:

« فقط با نصف معده؟ »

 و بلافاصله ادامه داد. از هیجان سرخ شده بود:

« و لابد بازگشتم نداره. با همون معده ی نصف شده باس تا آخر بریم؟ این شکلیه آقای دکتر؟ »

دکتر لبخندی زد و سرش را به علامت تایید پایین آورد. امّا مریم هنوز قانع نشده بود:

« ضمانتی چیزی آقای کتر! فردا پس فردا آن نصفه ی باقیمانده طوریش نشه؟ نزنه ناکارمون بکنه؟ کارایی نداشته باشه و عفونتی سرطانی چیزی پشت بندش بیاد؟ آقای دکتر نمی خوایین از نگرانی بدرم بیارین؟ »

دکتر این بار جدّی شد. بخصوص از لفظ ضمانت اصلا" خوشش نیامد. خواست تا قال قضیه را بکمد و از دست مشتری خیلی حسّاسش، این مورد خیلی شکّاک، خلاص شود:

« همه چیز دست خودتونه. یه برگه رو پر می کنین و رضایت خودتونو از عمل اعلام می کنین. امضاشم می کنین به اضافه ی اثر انگش مه محض محکم کاریه. خیلی ها بعدن بر می گردن . کلّی ام شاکی ان. نارحتن. معده شونو کامل می خوان. آن نصفه ی از دست رفته رو می خوان. پشیمونن طفلی ها. می زنن زیر گریه و مطبّو به هم می ریزن. داد و هوار راه می نداز. شوهراشون بدترن. حرف از شکایت می زنن. امّا خانوم مطمئن باشین ما کارمونو بلدیم. ما شما رو خوب می کنیم. اشتهاتونو کور می کنیم. یه نصف روزم بیشتر کار نداره. خود عمله یه ساعت بیشتر نمی کشه. یه شبم ماندگار بیمارستانین و آن وخت تا آخر عمر راحتِ راحتین. هیکلتونم می شه اصل باربی! خودِ باربی! »

فردای عمل مرخّص شد. امّا عجیب زار و نحیف شده بود. وقتی توی آیینه خودش را نگاه کرد، غرق حیرت شد. عین مرده شده بود. گچِ خالی. سفیدِ سفید. درد داشت. درد عجیبی درست از وسط شکمش شروع می شد و نفسش را می برید. ناله و زاری اش تمامی نداشت. حسن بنده ی خدا روز که خانه نبود شب هم که خسته و کوفته از راه می رسید، صدای آه و ناله ی مریم را می شنید. آدم صاف و ساده این شکلیه دیگر! این ناله ها را می گذاشت به حساب دردهای ماهانه ی زنش و نهایت امر می رفت سراغ یخچال و با چند قرص آرامبخش پیش زنش بر می گشت و به زور به خوردش می داد. عاشقش بود طفلی. با همه ی وجود می خواستش.

درد خیلی زود محو شد. در کمال خوش بختی اشتهایش را هم از دست داد امّا خوشحالی اش چندان دوامی نداشت. حالا هر چقدر غذ می خورد، هر چند کم، همان را بر می گزداند. عق می زد وحشتناک. شکم خالی و عق هایی برآمده درست از وسط معده اش. معده ای که عین جگر زلیخا تکّه تکّه شده بود. زار و نالان می افتاد توی رختخواب و نگاه های پر از ناراحتی و حیرت حسن را بی پاسخ می گذاشت. طفلی حسن همین استفراغ ها و عق های پر سرو صدا را گذاشت به حساب یک حاملگی دیگر و گیج و منگ منتظر بالا آمدن شکم زنش شد. مریم هم از خدا خواسته صدایش را درنیاورد. شوهر این همه پپه نوبره به خدا.

مریم وزن کم کرد. به قول دکتر، یک باربی تمام عیار شد. همه انگشت به دهان مانده بودند. هیکل زمخت صد و بیست کیلویی اش، آن کوهِ بدفرم گوشت و چربی، به چیزی در مایه های هفتاد مختصری بالا یا پایین تبدیل شده بود. از حجم و تعداد استفراغ ها کم شده بود امّا حال و حکایت زن بینوا تمام شدنی نیود. مورد عجیبی این بار ترس را جایگزین تکام حالات روانی مریم کرد. هیچ اشتهایی نداشت. گاه می شد توی بیست و چهار ساعت، یک وعده غذا نمی خورد. آن هم چه وعده ای. ناقص و بی حال. کم جان. یک لقمه نان و پنیر. چند قاشق آش و یا یک کتلت کوچولو گیر کرده به چنگال بانوی نحیف خانه. آن هم به شرط این که بُدو بُدو نروئ سمت دستشویی و با سر و صدا، وعده ی ناچیز را بر نگرداند.

نگرانی غالب شد. رفت پیش یک دکتر دیگر و دکترهای دیگر. تشخیصشان یکسان نبود. هرکدام چیزی بلغور می کردند. تا این که رفت پیش یک متخّصص داخلی و آقای دکتر دستور یک اندوسکوپی دقیق داد و چند آزمایش مفصّل دیگر خواست. جواب آزمایش ها، اخم دکتر را در پی داش. این جور وقت ها، طبق قاعده پیش می روند. یعنی مریض را می فرستند ئنبال نخود سیاه و اصل قضیه را برای یکی از نزدیکان مریض فاش می کنند. مریم وقتی گریه ی پرسرو صدای حسن ا از داخل اتاق دکتر شنید نتوانست تحمّل کند. خودش را داخل اتاق انداخت. حسن به پهنای صورتش اشک می ریخت. مچاله شده بود. حیران بود. سوخته و درب و داغان.

معده ی مریم خانم مستعد یک سرطان بدخیم بود. چگونه می شود توضیح داد؟ مثالی می شود زد. لانه ی زنبور و چوب. می گوین چوب توی لانه ی زنبورها نکنید. تحریکشان نکنید.قبل از عمل جرّاحی، غدّه ی مریم ته معده شان جا خوش کرده به قولی آرام و بی حرکت متمده بود تا این که تیغ به معده می خورد و غدّه هم از خواب خوش بیدار می شود و سرِ سه سوت همه ی آن نصفه ی باقیمانده را گیر می اندازد. ختم ماجرا خوفناک بود. پر از ناامیدی. پر از غصّه. حکایتِ رفتن بود. دکترها آب پاکی روی دست مریم و حسن ریختند. بنا را گذاشتند بر دو ماه. مریم خانم فقط شصت فرصت زندگی داشت.

...

...

...

مریم را با هواپیما به مشهد رساندند. وقتی گنبد طلایی حضرت را دید، گریه اش گرفت. خواست بلند شود امّا توانی نداشت. اشکش سرازیر شد. روی ویلچر بردند. خاله منیره هولش می داد. ویلچرش را. اشتیاق عجیبی داشت. دستش را دراز کرد. موج جمعیت تمامی نداشت. ناموفّق بود. یک بار دیگر امتحان کرد و این بار دستش به ضریح رسید. خک بود. دلچسب. محکم گرفت و خودش را نزدیک تر برد.

حالا داخل ضریح را می دید. نور سبزی فضای داخل ضریح را روشن می کرد. رنگ گرم درخشانی که حالش را خوب می کرد. مریم آن چه را که به دستش بسته بود، باز کرد. کیسه ی کوچکی بود. باقی طلاهایش بود. همه وقف امام رضا! تک به تک داخل ضریح انداخت. در یک چشم به هم زدن لابلای آن همه اسکناس ریز و درشت، گم شدند. باز هم اشک از چشمان مریم جوشید.

 

تمام

امیر تقی نژاد

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گنج با رنج

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-08:43 ق.ظ

 

 

از همان بچّگی آرزو داشت گنج بادآورده ای را صاحب شود. نه این که پدر و مادر مالداری نداشت و خانواده اش از حدّاقل آن چه خیلی ها دارند، محروم بودند، توی کلّه ی گرد بزرگش چیزی عین فرفره می چرخید که امروز یا فردا یا اصلا" ده سال دیگر حالا گنج بود حالا یک کیف پر ارز بود حالا یک عتیقه ی چند میلیون دلاری بود، گیرش خواهد آمد و تا وقت رفتن به سرای باقی، خودش و اهل خانواده اش غرق ناز و نعمت خواهند بود. یک توهّم یا یک فکر مالیخولیایی. چیزی که تن و بدن رحمان، رحمان شلی را به یک جور حال اساسی می رساند. باعث می شد چشمانش را ببندد و بی خیال زن و بچّه هایش که وِروِرشان برای حتّی یک لحظه تعطیل نمی شد، با فکر این گنج بادآورده حال کند و دنیای درندشتی برای خود و آن چهار میراث خور زبل پیش بینی کند.

درشت اندام بود. یغور. پهن چه در بالا و چه در عرض. گردن کلفتش سرِ کلانش را به خوبی جواب می داد. از آن سو با شیب ملایمی به شانه هایی می رسید که دست های پرعضله ای را حمایت می کردند. سینه اش فراخ بود و اثری از چربی در شکمش دیده نمی شد. سبزه بود. نمکین. با ابروهایی که جلوه ی خوبی به صورت مکعبش می دادند. لب و دهانی خوش فرم با یک بی سلیقگی سهوی در دماغش آن هم نه به خاطر خلقتش که در دعوایی بچّگانه و مشتی که بناگاه استخوان دماغش را در هم کوبیده و بعدها بد جوش خورده، برجستگی ناموزونی میانه اش را به هم زده بود.

لطفا" الباقی داستان را در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید: 

 

 

 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آتش

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 15 مهر 1393-11:20 ق.ظ

یک بار دیگر به پهنه ی یکدست سفید رنگ پیش رویش نگاه کرد و با آخرین رمقی که در تن سرمازده اش مانده بود شروع به حرکت کرد. مجبور بود به رفتن. از وقتی درد نرگس شروع شد و جیغ های رنگی همسر یکی یکدانه اش هر دو گوشش را پر کرد، عزم کرد بیست سی کیلومتری را توی دشت پوشیده از برف راه برود و تنها مامای آن اطراف را بالای سر زن پا به ماهش ببرد. ولو به زور یا خواهش یا حتّی دو زانو کف زمین شدن و زار زدن درست از ته دل.

و حالا بیشتر از دو ساعت بود راه می رفت و به هیچ جایی نرسیده بود. هیچ روستایی را ندیده بود. هاشم چندان لباسی نپوشیده بود. به این امید که تیز برود و تیز برگردد و نیم ساعت بیشتر توی راه نباشد، لباس تنش کرده بود. و حالا پاهایش به گزگز افتاده بود. سوزش پوست چاک چاک دستانش را احساس می کرد به اضافه ی سرمایی که همه ی وجودش را به لرز انداخته بود.

هاشم یک ساعت بعد از این که راه افتاد فهمید مسیر را اشتباه رفته است. یک عقبگرد و حرکت از مسیر دیگری باعث شد کلّهم گم شود و یکّه و تنهای دشتی شود که پوشیده از برف بود.

نگاه کرد به خورشید و گرمای بی رمق آن را چشید. خورشید به چه بزرگی قصد پنهان شدن داشت. کوه کم کمک هیکل تمام قدّ خورشید را می پوشاند. و آن گاه شب بود و هراسی که از همین الان توی دل هاشم رفته بود. شب سرما را داشت و تاریکی را. این دو با هم جورند. با هم می تازند. با هم یکی می شوند و آن گاه یکی مثل هاشم را در هم می پیچند و روزگارش را سیاه می کنند.

زیر کاج بزرگی برف کم تر از هر جای دیگری بود. هاشم با دست و پای سیاه شده از زور سرما پیش رفت. احساس کرد یخ می زند. روی موهای تُنُک ریش و سبیلش یخ نشسته بود. دور و بر درخت را با چشم های نگرانش کاوید. باید آتش روشن می کرد. اگر دنیا را می خواست و عاشق نرگس بود باید زنده می ماند. زنده بودنش هم به یک آتش جمع و جور نیاز داشت. گرمای جانبخشش. روشنی امیدبخشش.

شاخ و برگی پیدا کرد. نمدار بودند و این هاشم را نگران می کرد. سنگ بزرگی پیدا کرد و خیلی به دقّت شاخ و برگ را روی سنگ گذاشت و به هوای کبریت لباس هایش را گشت.

اوّلین تا سوّمین چوبِ کبریت را به خاطر عجله اش برای روشن کردن از دست داد. با دستکش غیرممکن می نمود. دستکش ها را درآورد. چند چوبِ کبریت بعدی روشن شد امّا برای روشن کردن شاخ و برگ نمدار کافی نمی نمودند. هاشم نگران شده بود. دست به دعا برداشت. آسمان پیش رویش بود. ستاره ها به چه خوشگلی چشمک می زدند امّا سرما همچنان حاکمِ مطلق آن جا بود. سرمایی که آخرین رمق های هاشم را بلعیده بود.

هاشم آخرین چوبِ کبریت روشن را با شاخ و برگ آشنا کرد. عجیب بود که روشن شدند. شعله ی کوچک بی رمقی جان گرفت و خیلی به سرعت چند شاخ و برگ دیگر را درگیر کرد. خنده روی لب های هاشم نشست. خوشحال شد. زل زد به شعله ی کم جان پیش رویش و دوباره امیدوار شد. حالا می توانست زنده بماند و پیش نرگس برگردد.

تازه با رویاهایش گرم گرفته بود که سقوط چیزی را حس کرد. توده برفی از شاخه های درهم پیچیده ی کاج بالای سرش سنگینی کرده از بختِ برگشته ی هاشم، روی شاخ و برگ آتش گرفته سرنگون شد و جلوی چشم های از حدقه درآمده ی هاشم، آتش خاموش شد.

واکنش هاشم جالب بود. ابتدا چند دقیقه ای به منظره ی غمناک پیش رویش خیره شد. بعد هر چی فحش و بد و بیراه بود نثار خودش و جدّ و آباد زیر خاک رفته اش کرد و آخر سر گریه ی پر سر و صدایی را آغاز کرد.

...

...

...

قالبِ یخ هاشم را فردای آن روز پیدا کردند. جایی که هاشم مرده بود با روستایشان چندان فاصله ای نداشت.

نرگس هاج و واج مانده بود. گرمای خونی را که از تنش می رفت فهمید و بچّه ای که دیگر مرده حساب می شد. نشست. به دیوار گلی خانه شان تکیه داد. تنِ بی جان هاشم پیش رویش بود. جیغش همه ی روستا را پر کرد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اشکم درآمد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 13 شهریور 1393-10:02 ق.ظ

 

 

بدشانسم؟ معلوم نیست.آشنا، پارتی ندارم؟ لابد. توی هفت آسمان ادبیات و فرهنگ ایران زمین یک ستاره هم ندارم؟ صد در صد.

وقتی شخصیتی مثل " حسن تنها " را توی دوّمین رمانم آفریدم، وقتی او یک تنه به جنگ دیو اعتیاد رفت، وقتی جایی مثل انتشاراتی سبزان را توی پایتخت درندشت برای چاپ شاهکارهای حسن پیدا کردم، خوشحالی ام تمامی نداشت. روی پاهایم بند نبودم. داستانم چاپ می شد و این برای تازه کاری مثل من عالی بود ولو به بهای خرج کردن آن چه پس اندازم بود. دو سه میلیون پول ناقابل، چیزی نبود که مانع کارم شود.

امّا بدجایی دست و پایم را بستند. بدجور زیر پایم خالی شد. حسن تنها رنگ هیچ کتابی را ندید. خورد به انگ سیاه نمایی. توی ارشاد گفتند یکی برای مبارزه با اعتیاد، دور بیفتد بین معتاد و قاچاقچی و بساط قتل های زنجیره ای درست کند و چپ و راست جنایت کند، توی کار ما نیست. تلخی اش زیاد است. کلّهم غیر قابل چاپ اعلام شد.

من هم احساساتی. خورد به اعصاب و روانم. پاک قاطی کردم. افسردگی آویزان سر و کولم شد. فکر کردم به آن همه زحمتی که برای حسن تنها کشیده بودم. قهرمان دوست داشتنی ام. قهرمان غیرتمندم.

امّا ورق برگشت. امیدهایم زنده شدند. بازگشتی عالی داشتم. نشستم برای نوشتن. با یکی دیگر دوباره همه چیز را از نو شروع کردم. یک رئالیسم واقعی. آن چه از دل بر می آید و خوب بر دل می نشیند. مردم عاشق واقعیتند. واقعیت قاطی با تخیّل، نشخوار خیلی از نو نویسندگان مدّعی، انگار که مد شده باشد، اسباب روشنفکری شده است و نشان دهنده ی تریپ های عجیب و غریب فرهنگی. چیزی که کیلومترها دور است از مردم اهل واقعیت. آن هایی که اگر عاشق واقعیتند برای این است که رگه هایی از زندگی خودشان را توی همین کتاب ها می بینند. حسّش می کنند.

رفتم سراغ یکی دیگر. این بار رمان " چاه " را نوشتم. با قهرمانی به اسم " طوفان ". سه زورگیر خشن، طوفان را می دزدند و بعد از این که حسابی لختش کردند، می اندازند ته چاهی که هیچ کس خبری از آن ندارد. طوفان زنده می ماند. امّا زنده ماندنش به این راحتی ها نیست. او چند روزی را ته چاه برای زنده ماندن تلاش می کند.

حالم خوب شده بود. امید با سر و صدا سراغم آمده بود. خنده هایم تمامی نداشت. داستان به پایان رسید تلاش هایم را برای چاپش شروع کردم. امّا باز هم به در بسته خوردم. کسی وقتی برای من نداشت. هیچ کس تحویلم نگرفت. اسم ها گنده بودند.انتشاراتی ها عین ستاره می درخشیدند امّا مدیرانشان همه بلا استثنا ردّم کردند. اذن ورود ندادند. درهای انتشاراتی ها ده قفله بود. هیچ کس پاسخی به درخواستم نداشت. خلاصه در حدّ یک جمله. جمله ای مثل " برای شما نویسنده ی گمنام وقتی نداریم. "نشر ثالث، آموت، سوره ی مهر و خیلی های دیگر.

سرخورده شدم. می دانم تازه کارم می دانند. کسی برای تازه کارها وقتی کنار نمی گذارد. نمی دانم می توانم برگردم یا نه؟ شاید با نوشتن داستانی سفارشی برگردم. چیزی که متنفرّم از آن. اشکم درآمد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زن ... دفاع

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-09:06 ق.ظ


 

آن روز برای اوّلین بار اضافه کار مانده بود. به اصرار مدیرش بود و حجم کارهایی که بدجور سنگینی می کردند. نرگس کار حسابداری آن شرکت نچندان بزرگ را بر عهده داشت. وادار شده بود به این کار. زندگی مشترکش با احمد خوب نمی چرخید. لنگی زیاد داشتند. کم و کسری فراوان. خرج و مخارج نسترن هم قوز بالا قوز شده بود. دخترشان که هر دو پایش را کرده بود توی یک کفش که یا غیر انتفاعی یا هیچ مدرسه ی راهنمایی دیگر.

خسته بود. یک پژوی نقره ای را رد کرد. به بوق های متعدّد پراید یشمی بی اعتنایی کرد و همچنان منتظر تاکسی ماند. احمد همیشه سفارش کرده بود اوّل اتوبوس، اگر نبود، اگر گیرت نیامد تاکسی آن هم با راننده ای سن بالا. امّا حالا حول و حوش هشت شب با آن همه مسافر که به هر ماشین عبوری حمله کرده از در و پنجره اش آویزان می شدند، نه از تاکسی خبری بود و نه از راننده ی سن بالا. بالاخره تصمیم خودش را گرفت و چند آیه و دعا را که بلد بود خواند و به اطرافش فوت کرد و به یک پراید با دو سرنشین دست تکان داد. هر دو میانه سال بودند. آنی که عقب نشسته بود حالت مسافرها را داشت. ساکی هم جلوی پایش بود. و راننده که ته ریشی هم داشت مقبول نشان می داد و همین قضیه دل پریشان نرگس را قرص کرد. جلوی افکار مزاحم را گرفت.

نرگس تو دل برو بود. موجّه. چال قشنگ دو طرف صورتش دل همه را می ربود. به اضافه ی لب های قلوه ای که دهان کوچکش را در بر گرفته بود. با ابروهایی که پیوندی قشنگی درست وسطشان داشت. خطّ اتّصالی که با یک دست کاری موجّه، یک جور نجابت همراه با اصالتی دیرین برای صاحب زیبایش به ارمغان می آورد. ابروهایی که بر چشمانی درشت مشرف بودند. چشمانی با نگین های خوش رنگ درونشان. دریایی زیبا با مرواریدی زیباتر. رنگ مردمک چشم نرگس را کم تر کسی تشخیص می داد. مابین عسلی و میشی بود و مختصری قهوه ای. قهوه ای بسیار روشن. سایبان چشمانش، مژه هایی به چه بلندی زودتر از سایرین خودشان را نشان می دادند. برگشته و رو به بالا. همه ی این ها منتهی به دماغی کوچک، نمکین که ترکیب معقول صورت نرگس را به اسباب تحسین و تشویق مردم تبدیل می کرد. باعث می شد دم به دم نامش را ببرند و تعریفش را بگویند.

در را باز کرد و مسیرش را گفت و راننده بی معطّلی قبول کرد و راه افتاد. نرگس گرم افکاری بود که توی سرش بدو بدو می کردند. به قاعده ی همیشه به دور و برش توجّهی نداشت امّا از نگاه تیز راننده نتوانست عبور کند. هر بار چشمش به آیینه ی بالای سر راننده می خورد، نگاه عجیبش را می دید. چیزی که به قیافه ی مقبولش نمی خورد. دوباره قاطی افکارش شد. شرکت پیمانکاری که شوهرش در آن کار می کرد طرح تعدیل گذاشته بود. رد کردن کارگرهایی که مفید نشان نمی دادند. جایگزین می خواستند. افرادی با تخصّص بالا و کارایی خوب. و همین قضیه اعصاب هر دو را به هم ریخته بود. احمد دوست نداشت زنش کار کند از آن طرف خودش در مرز کلّه پا شدن بود. به سختی خودش را نگه داشته بود. آویزان بود به شاخ و برگ مختصری که عنوان پارتی اش را داشتند. کم جان بودند پارتی هایش. بُرِش مُرِش تعطیل.

چشمانش را که باز کرد غرق حیرت شد. از چراغ های نئون مغازه ها خبری نبود. فهمید راننده مسیر دیگری را رفته است. یک خیابان کم عرض بود و بعد جادّه ای که یکسر به بیابان می رسید. نیم خیز شد و به راننده توپید:

« می شه بگین کجا دارین می رین؟!»

 جوابش را نفر بغل دستی داد. آن هم نه با زبان و دهان که با نیش چاقویش. نرگس نیش تیز چاقوی طرف را روی پوست حسّاس پهلویش احساس کرد امّا این باعث نشد دسته ی کیف دستی اش را نگیرد و کیف پر از وسایلش را با شدّت به صورت نفر بغل دستی نکوبد. این باعث شد تا راننده برگردد و بی معطّلی با پشت دست بکوبد به صورت نرگس. هم زمان بغل دستی هم دست به کار شد و عصبی از درد صورت، به جان نرگس افتاد. چند مشت و سیلی سنگین را نثار نرگس کرد و بلافاصله فحش بارانش کرد. مرده و زنده اش را بی نصیب نگذاشت.

چند لحظه ای به سکوت گذاشت. نرگس حیثیت و آبروی چندین و چندین ساله اش را در حال از دست دادن می دید. پاکدامنی اش در حال جر و واجر شدن بود. می دانست برای گوشی و طلاهایش اسیر آن دو تبهکار نشده است امّا از در التماس درآمد و اندک موجودی ته کیف و النگوها و گوشی اش را که یادگاری قشنگ شوهرش بود، پیشنهاد داد. خواهش و تمنّایش دل سنگ را هم آب می کرد امّا روی آن دو تاثیری نداشت. عین سنگ بودند لامصّب ها. حتّی حرف هم نمی زدند. حالا راننده پایش را روی گاز گذاشته بود و می رفت. چشم های نرگس رقم کیلومتر شمار را دید. صد و سی تا بیشتر بود.

باز هم التماس کرد. این بار به جان زن و بچّه هایشان قسم خورد. سیل اشک هایش سرازیر بود. زیر چشم چپش کبود بود و گوشه ی لبش خون آلود. روسری اش مختصری کنار رفته و موهای پریشانش بیرون زده بود. مستاصل نشان می داد. یاد نداشت در زندگی اش این قدر خوار و خفیف شده باشد. وقتی آن دو را قسم می داد، هر دو می خندیدند. صدای کریه خنده هایشان حالش را بد کرد. کوبش شدیدی را روی جفت شقیقه هایش حس می کرد. دهانش خشک شده بود. صدایش خش دار شده بود. کاری که بر آن تصمیم گرفته بود، روانش را به هم می ریخت امّا در کلّ عمر، خودش را این همه مصمّم ندیده بود.

نرسیده به پیچی راننده سرعتش را کم کرد و در همین لحظه نرگس در را باز کرد و قبل از آن که نفر بغل دستی کاری بتواند بکند، خودش را بیرون انداخت. سرعت پرتاب بالا بود و ماشین همچنان حرکت داشت. همین باعث شد تن مجروح نرگس چند بار روی جادّه علت بزند و آخر سر روی شانه ی خاکی جادّه آرام بگیرد. راننده پایش را روی ترمز گذاشت و چند متر جلوتر توقّف کرد امّا نور چراغ های یک ماشین عبوری متقاعدش کرد فرار کند.

سرنشین های ماشین عبوری سریع پیاده شدند و بالای سر زن مجروح رفتند. حال و وضع خوبی نداشت. بازویش از چند جا شکسته بود. همه ی بدنش خون آلود بود. بخصوص کاسه ی سرش که خون عین آفتابه بیرون می زد. دهانش می جنبید. حرف های نامربوطی را یکسره تکرار می کرد. یکی از آن ها نزدیک تر رفت و گوشش را تا دهان زن برد. زن اعداد و ارقامی را تکرار می کرد. در خواست کردند دوباره بگوید. توانی نداشت طفلی. آخرین نیرویش را جمع کرد و بالاخره نمره ی پلاک ماشین را گفت. بعد از آن را خاموشی بود و جادّه ی خلوت و سکوت هولناکی که روی تن بی جان زن نگون بخت سنگینی می کرد.

نرگس قبل از سوار شدن شماره ی پلاک پراید را به ذهنش سپرده بود. طبق قولی که به احمد داده بود:

" وقتی سوار سواری غریبه می شوی، برا احتیاط شماره شو به ذهنت بسپار. خالی از عیبه. برا روز مبادا بد نیس. یه وخت دیدی ماشین مال خودشونه و اون وخت زودتر گیر می افتن. "

با پتویی روی نرگس را پوشاندند. یکی از حاضرین شماره ی پلیس را گرفت. سکوت آزار دهنده ای درجریان بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مهاجر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 31 خرداد 1393-09:45 ق.ظ

                           

                                                          

 

تهران آن چیزی نبود که انتظارش را داشت. آن همه کوه و کمر و بیابان داغ و بی آب و علف را به چه امیدهایی در نوردیده بود، کسی نمی دانست. که چی؟ که شهر و دیار همیشه جنگ زده اش، آن محیط سراپا خون و درد و بدبختی را هر چند با وجود آن دو طفل معصوم، دو فرشته ی زیبایی که بعد از رفتن جانگداز پدر و مادرشان، چشم امیدشان را به برادر بزرگترشان دوخته بودند، رها کند و راه بیفتد. برود. برود به جایی که دوستش نداشت. به جایی که هیچ کجای دلش را در اختیار نداشت.

می دانست اسمش را مهاجر می گویند. غربتی. قبول داشت مهاجر افغانی مالی نیست. باور داشت کسی تحویلش نمی گیرد و پایش بیفتد به سیخش می کشند و توی گوشش می زنند و اگر پولی داشت به زور ازش می گیرند. بند بند بدنش داد می زدند که او حسن نسیمی، جوانی که در آستانه ی بیست و چند سالگی، توی جرگه ی میان سالان همیشه مضطرب از گذرِ عمر قرار می گیرد و پیش قاچاقچیان انسان، این گرگ صفتان بی رحم، قدر پشه ی ناچیزی نمی ارزد، در بین این همه آدم که توی هم وول می خورند و صبح تا شب سگ دو می زنند، جایی ندارد.

اگرچه با هزاران تدبیر، با فن و لم هایی که دوستان رفته و نرفته در اختیارش قرار داده بودند، راهی مرز شده سپس با ده هزار بدبختی خودش را به تهران رسانیده بود، با این حال راضی نبود و آن چه را از عملگیِ صبح تا غروبش در می آورد و صد البته نصف بیشترِ آن را برای خرج و مخارج آن دو بچّه یتیم بینوا می فرستاد، به کامش نمی نشست و خنده ای بر لبان همیشه افسرده اش نمی آورد.

حسن خسته بود. روزگار کاری کرده بود زودتر از معمول بزرگ شود. بزرگ شود و بزرگی کند. بالای سرآن دو طفل معصوم بایستد. پدری کند برایشان. جای مادرشان را بگیرد.

نگاهی به دو هیکل خفته در طرفینش انداخت. از لحاظ سنّ و سال به یک اندازه بودند امّا با سایز های مختلف. محمود جنینی خوابیده بود. عادتش بود. جفت پاهای ریزه میزه اش را جمع می کرد توی شکمش و حالا بخواب کی نخواب. صدای توپ هم بیدارش نمی کرد. شستشوی ظرف و ظروف کارگرهای درب و داغون با محمود بود به اضافه ی جارو پاروی دخمه ای که جای زندگی شان حساب می شد. سیگار برایشان می خرید. آب میوه ای نوشابه ای بخصوص وقتی هوا گرم بود و کارگر مهاجر بینوا تشنه اش می شد. حسن برای محمود هم بزرگ تری می کرد. همه رقم هوایش را داشت. مخ محمود مختصری تاب داشت. بیشتر اوقات گیج می زد. بیراهه زیاد می رفت.

امّا نفر این وری احمد بود. ورزیده. بزرگ و یغور. به تنهایی چند نفر را حریف بود. چشم هایی داشت که خیلی ریز بودند به اضافه ی ابروهای پری که خیلی مرتّب روی دماغی بی قاعده و بزرگ قرار داشتند کنار آن ها مجموعه ی لب و دهانی که معمولا" با سبیلی عین شبق، قیر خالی پوشانده می شدند. تافته ی جدا بافته نشان می داد. کسی پر به پرش نمی داد. کسی حتّی نزدیکش نمی آمد. الّا حسن که برای اوّلین و آخرین با هم درگیر شده و البتّه آن که مجروح شده و دماغ و دهانی ازش خون آلود شده بود، حسن بود و چقدر زیبا میانه ی این دو بعد از قضیه ی دعوا خوب شده و جمعی سه نفره، این قدر با صفا و با مرام تشکیل داده بودند.

بار دیگر چشمانش را مالید. صدای زنگ ساعت توی گوشش بود و توی مخش. صد بار تا حالا خواسته بود ساعت را با دیوار یکی کند. یادگار با ارزش پدر مرحومش را به صد تکّه تبدیل کند امّا هر بار منصرف شده بود. چیزی جلویش را گرفته بود. از این قدیمی ها بود. با دو فقره کاسه ی کوچولو که زبانک ریز جغله ای، تند و تند به آن کوبیده می شد و در هر بار برخورد چنان صدای گوشخراشی بوجود می آورد که باعث می شد باقیِ کارگرهای خسته و مانده، پتو را روی سرشان بکشند و هرچی فحش خواهر مادر دار است نثار صاحب ساعت بکنند. بعضی ها از سر شب پنبه توی گوش هایشان فرو می کردند تا از این بیداری اجباری، چیزی که تنها و تنها به وسواس عجیب و غریب حسن در حمّام رفتن های زود به زودش آن هم در ساعات اوّلیه ی روز، ارتباط پیدا می کرد، خلاصی پیدا کنند. کاری کنند برای یک روزِ کاری دیگر، برای یک روزِ دیگر از آوارگی و غربت و دربدری، جان داشته باشند. رمقی داشته باشند برای کار صبح تا شبشان. آن بیگاری مسلّم.

حسن بعد از یک غلت و واغلت دیگر، یاعلی کم جانی را بر زبان جاری کرد و سرجایش نشست. الّا نفیر نامنظّم کارگرهای غرقِ خواب، چیزی شنیده نمی شد. خُرخُر ناموزون احمد عین نوای بی وقت قورباغه ی غریبه ای، بدجور خودش را نشان می داد.

حسن عادتش بود. همه ی لباس هایش را می پوشید و سپس سری به دستشویی می زد و صورتش را توی روشویی می شست و بی معطّلی راه می افتاد. تا به اوّلین نوبت تنها حمّام نمره ی آن اطراف برسد. بعد از دو سال که از شروع پروژه گذشته بود حالا حمّامی، این پیرمرد عمر گذشته، فسیل زنده، تک تک کارگرها بخصوص حسن را می شناخت و روی آن ها حساب باز می کرد. مشتری دست به نقدش بودند طفلی ها.

بچّه هایش اصرار داشتند به خراب کردن حمّام و دم به دم توی گوش های بزرگ پیرمرد می خواندند که دوره ی حمّام و حمّام بازی گذشته و این که اگر ما این جا را بکوبیم و جایش آپارتمان بالا ببریم، چی گیرمان خواهد آمد و چه خواهد شد و صد البتّه آن چه توی مخ کارکرده و قدیمی پیرمرد فرو نمی رفت، این بود که یادگار پدر خدا بیامرزش را خراب بکند و به قول خودش از این چند طبقه های بدشکل جایش بکارد. جانش به حمّام بسته بود. عاشقش بود. توی پوست و گوشتش فرو رفته بود که حمّام را به هر بهایی نگه دارد و از دستش ندهد. با کارگر پیری که عمری در خدمتش بود، به حمّام می رسیدند و ترو خشکش می کردند. نازش را می کشیدند.

حسن سروقت رسیده بود. برنامه ی پیرمرد را می دانست. زمان باز شدن درِ دولنگه ی آهنی حمّام را. در کوچک آهنی با آن همه یادگاریِ ریز و درشت. پیرمرد هیچ گاه نخواسته بود در را رنگ بزند. در را با همان ترکیب قدیمی دوست داشت. با آن همه خاطره ای که از ورود و خروج افراد مختلف داشت.

حسن به عادت معمول با پیرمرد خوش و بش کرد. سلام و علیکی و درخواست های همیشگی. یک صابون و یک شامپو در ابعاد کوچک. یک بار مصرف. راه افتاد سمت راهرویی که نمره ها در طرفینش قرار داشتند. مثل همیشه سوّمی از راست. بنا بر عادت بود. بی هیچ دلیل خاصّی. چفت در بیرونی نمره را انداخت و بلافاصله لخت شد. سرمای داخل حمّام پوست تن ورزیده اش را مور مور کرد. وقتی داخل نمره شد تشت پلاستیکی را پر از آب کرد و به همه جا آب پاشید. عادتش بود که روی چرک و کثافت نفر قبلی حمّام نکند. یک وسواسی تمام عیار. فابریک. هرچند با همه ی وجود باور داشت، حمّامی قبل از ورود نفر بعدی نمره را عین دسته گل می کند.

خیلی به دقّت لیف و کیسه اش را به میخ زنگ زده ای ثابت روی دیوار خیس خورده ی دیوار نمره آویزان کرد و بلافاصله زیر دوش رفت. برنامه ی مرتّبی داشت. مو لای درزش نمی رفت. ابتدا دو بار شامپو کاری موهای انبوه سرش که معمولا" پر از گچ و خاک بودند بعد صابون کاری بدن جمع و جورش و پشت بندش یک کیسه کشی حسابی. تا پوست بدن چغرش سرخ نمی شد و عین لبو پخته رو نمی آمد سراغ مرحله ی بعدی که سنگ کاری پینه ی پاشنه ی پاهایش بود، نمی رفت. ختم ماجرا هم با دو سه بار زیر دوش رفتن و آب کشیِ بدنی که حالا عین هلو پاک و تمیز شده بود، انجام می شد.

وقتی توی چشم هایش شامپو رفت بی اختیار آن ها را بست امّا موقع باز کردنشان مورد عجیبی اتّفاق افتاد. لیف و کیسه اش به جای دیگری روی دیوار نقل مکان کرده بودند. احساس کرد موهای تنش سیخ شد و بلافاصله سرمای وحشتناکی همه ی وجودش را در بر گرفت. این که موجودی غیر خودش داخل یک حمّام قدیمی، قصد شوخی داشته باشد، توی مغز حالا تکان خورده اش از این موقعیت غیر مترقّبه، جای نمی گرفت. هر وقتِ خدا پیش حسن از جنّ و دیو حرف زده بودند، با صدای نکره اش زده بود زیر خنده و حالا نخند کی بخند.

دوش همچنان سرازیر بود و نگاه خیره ی حسن به دیوار روبرو تمامی نداشت. می خواست از محلّ قبلی و فعلی لیف و کیسه مطمئن شود. آخر سر با یک بی اطمینانی عجیب گذاشت به حساب خودش و به خود این گونه قبولاند که لیف و کیسه از همان اوّل سرجای فعلی شان بودند. هرچند هیچ اطمینانی نداشت و همچنان می لرزید. دوباره رفت زیر دوش و برای دورِ دوّم شامپوکاری آماده شد. مردّد بود برای بستن چشم ها. باز می ماندند سوزش و قرمزی چشم ها بود. می بست از چیزی مطمئن نبود. قطعا" اتّفاق دیگری می افتاد.

از ناچاری چشم هایش را بست و در همین لحظه بود که ضربه ی مختصری را روی شانه ی چپش احساس کرد. دقیقا" مثل این که یکی سنگی را بردارد و نه با ضرب که خیلی به ملایمت سمت حسن خان پرت کرده باشد، آن هم وسط نمره ی یک حمّام قدیمی در یک محلّه ی قدیمی. امّا نکند این محلّه ی قدیمی و بخصوص این حمّام قدیمی جنّ داشت و ما خبر دار نبودیم. عین این بود که حسن را برق فشار قوی گرفته باشد. همه ی جای بدنش شروع کرد به لرزیدن. لَخت و سنگین شد. میان موج ترسی که بیکباره وارد بدنش شده و او را زمینگیر کرده بود، قدرت تفکّرش را هم از دست داده بود.

چشمانش را خیلی به سختی باز کرد و شوک دوّم با دیدن کلوخ گچی که جلوی پایش افتاده بود، وارد شد. مثل این بود که با چوب سنگینی پسِ گردنش گذاشته اند. قطعی بود که یکی غیر آدمیزاد وارد حمّام شده و قصدی دارد. و این برای حسن سنگین بود. موردی که هیچ گاه توی باورهایش قرار نداشت و همیشه از آن ها گریزان بوده است. دهانش نیم باز مانده بود. چشمانش هر کدام قدر یک نعلبکی شده بودند. با آن همه بخار و آب، دهانش خشکِ خشک شده بود. خیلی به سختی به دیوار خنک نمره تکیه داد و به آرامی فرو نشست. ضربان قلبش را احساس می کرد. طوری بود که می خواهد سینه اش را بدرد و بیرون بزند. با این که قبلا" مرگ را تجربه نکرده و از نزدیکی اش هم عبور نکرده بود، با این حال آن را خوب احساس می کرد. نزدیک می دید آن را. در چند قدمی اش. فکر کرد رفتنی ست و این بر فشاری که دم به دم چپِ سینه اش را در هم می کوبید، اضافه کرد.

دستش را بالا آورد تا در منتهی به رختکن را باز کند امّا نتوانست. چشمانش توانی نداشتند. به آرامی بسته شدند. حسن راه آخرت را در پیش گرفته بود.

وقتی حمّامی بعد یک ساعت در نمره را باز کرد، چشمش به تن و بدن افتاده ی حسن افتاد و به تکّه گچی که روی کاشی خیس کف نمره افتاده بود. مسیر نگاهش عوض شد. رو به بالا رفت. به سقف نمره رسید. به قسمتی که گچ به خاطر بخار حمّام از آن جدا شده و افتاده بود. امّا حمّامی هیچ ارتباطی بین قامت افتاده ی حسن و گچ پیدا نکرد. بدو رفت تا به پلیس زنگ بزند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فرمانده حبیب

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 13 خرداد 1393-10:58 ق.ظ

فرمانده حبیب

 

سمت چپش بسته بود. سمت راستش هم زیر آتش شدیدِ دشمن بود. می ماند مسیرِ روبرو با مین های بی نظم و نظامی که همه جایش را پر کرده بودند. فرصت برای تصمیم گیری کم بود. دسته ای که پشت سرش بودند، دسته ای که فرماندهیِ آن ها بر عهده اش بود، باید پیش می رفتند و اوّلین خاکریزی را که جلوی جادّه قد علم کرده بود، می گرفتند. خاکریزی که گرفتنش چندان آسان نبود. محافظی داشت برای خودش. کار را خیلی سفت و سخت گرفته بودند. سنگری و اقداماتی برای دور ماندن خاکریز از هر حمله ای. دو سرباز عراقی توی سنگر دوشکا نشسته بودند تا هیچ آدمیزادی اجازه ی نزدیک شدن به خاکریز را نداشته باشد.

آرپی جی زن بلند شد و نشانه گرفت. تعادل خوبی داشت. جای خوبی را برای شلّیک در نظر گرفته بود. همزمان دو انگشت روی ماشه رفت. دوشکاچی سُر و مُر و گنده سرِ جایش نشسته بود. بی هیچ ترسی از موشکی که سمتش نشانه رفته بود. موشک چند متر بالاتر را زد. علّت داشت. تیر قنّاسه ی تک تیرانداز عراقی کاسه ی سر آرپی جی زن را پرانده بود. تک تیراندازی که هیچ کس از وجودش خبری نداشت. فرمانده حبیب غرق حسرت شد. آرپی جی زن به پشت افتاد و دریایی از خون زیر تن سنگینش جمع شد. رسول، گنده ترین رزمنده ی گروهان بود. شوخ ترینشان البتّه. نم اشکی گوشه ی چشم حبیب نشست. فرمانده حبیب. نفرِ باسابقه ی گروهان.

معلوم شد تک تیرانداز عراقی آن گوشه موشه ها برای خودش می چرخد و از سنگر دوشکا مراقبت می کند. دوشکاچی ها مراقب خاکریز بودند و تک تیرانداز مراقب دوشکاچی ها. خوب هوای هم را داشتند. قوز بالا قوز شد. فرمانده حبیب باید به جادّه می رسید. پنجاه متر بیشتر فاصله شان نبود. امّا اوّل باید تکلیف خاکریز را یکسره می کردند. خاکریزی که سخت ازش مراقبت می شد. آن دو سربازِ سنگرِ دوشکا و تک تیرانداز کاربلد، بد کنه ای بودند. رفع شر باید صورت می گرفت. آفتاب می رفت که تن سرخِ سنگینش را پشت کوه پنهان کند و این یعنی پایان تمام اتّفاقات آن روز. این یعنی حبیب به هدفش نرسیده بود. سه شهید با دو زخمی کلّ خرجِ آن روز حبیب بود. خرج سنگینی بود.

فرمانده حبیب امیر را صدا زد. ابهتی داشت امیر. ورزیدگی اش در کلّ گردان نمونه بود. روزی بیست کیلومتر توی دشت و دمنِ محلّ استقرار گردان می دوید. تن سنگینش از چالاکی اش نمی کاست. سرعتِ عملش فوق العاده بود. کارد دستش می رفت، خودِ خدا هم حریفش نمی شد. ده بار بیشتر گوش و دماغ عراقی آورده بود. گوش و دماغ هایی در ابعاد و سایزهای مختلف. در رنگ های مختلف!

فرمانده با امیر رو در رو شد و امیر آن چه را که بر زبان فرمانده اش جاری می شد، فهمید. این هم توی کلّه اش فرو رفت که حرکتش اختیاری است و کسی وادارش نمی کند. حالا همه چیز به امیر بسته بود. به چالاکی اش. به نترسی اش و به شانسش. عبور از بین آن ده بیست مین عمل نکرده، خواسته ی فرمانده حبیب بود. امیر چشم بسته قبول کرد و بی مهابا به آتش زد. نمی دوید. پرواز می کرد. بی اختیار می دوید. آماده ی تکّه تکّه شدن بود با این حال همچنان می دوید. می جهید. پرش و بعد فرود. دوباره پرش و باز هم فرود. در فرود آخر، خون توی رگ هایش منجمد شد. چند سانتی متر بیشتر با شاخک های هولناک چاشنی مین فاصله نداشت. حتّی تصوّرش دیوانه اش می کرد.

رفتن روی مین دو حالت دارد. یا ضدّ نفر است که در عادّی ترین حالت پای نازنینت را می پراند و بعضی وقت ها به پایان پرونده ی زندگی ات می رسی و شهادت را نوش جان می کنی یا این که ضدّ تانک است که با هیچ کس شوخی ندارد و بی بُر و برگرد ریز ریزت می کند. عین این که گوشتِ تنت را رنده کرده باشند. سر یک طرف، هر کدام از اعضاء بدن یک طرف. مشمّا می خواهد یا از این گونی های بزرگ که تکّه های بدنت را جایی برسانند.

خوش حالی فرمانده حبیب تمامی نداشت. با اشاره هایی، ادامه ی کار را از امیر خواست. و ادامه ی کار به تک تیرانداز عراقی ارتباط پیدا می کرد. به فوت کردنِ چراغ زندگی اش. جنگ است و ناچاری.

" نزنی می زننت. نکشی می کشنت. بدجور می کشنت! "

امیر با چند حرکت دیگر کنار خاکریز بود و با یک حرکت دیگر در نزدیکی تک تیرانداز. کارد خوبی داشت. در کلّ گروهان تک بود. کارد که نبود. چیزی در مایه های یک شمشیر. وقت های بیکاری به شمشیرش می رسید. تیزش می کرد. آماده اش می کرد. یک امیر بود و یک کاردش. چیزی حول و حوش چهل سانت. مختصّ سر بریدن. گوش و دماغ بریدن.

در مایه های هم بودند. هم قواره. امّا تک تیرانداز سنگین تر می نمود. قطره های عرق پیشانی اش را پر کرده بود. کلاه آهنی نداشت. موهای فرِ ریزی داشت با صورتی سوخته. تیره و تار. سبیل های عینِ شبق تیره رنگش می درخشید. و دندان هایی که با خنده ی بی موقعی همه بیرون ریختند. و خنده اش بخصوص برای امیر عجیب بود.

حالا رو در روی هم بودند. صدای شلّیک دوشکا شنیده می شد. این یعنی سرگرم کردن آن ها از سوی بچّه های فرمانده حبیب که احیانا" یکی از آن دو به سرش نزند پشت خاکریز سری بزند و تک تیراندازشان را غرق خاک و خون ببیند.

تک تیرانداز فرصت استفاده از قنّاسه اش را پیدا نکرد امّا با سرعت فوق العاده ای سرنیزه اش را رو کرد و حالا این دو رو در روی هم بودند. خنده های تک تیرانداز همچنان ادامه داشت. تنها احتمالی که امیر می داد به سنّ و سالشان ارتباط پیدا می کرد. چیزی حدود بیست سال اختلاف سنّشان بود. و تقابل بچّه و بزرگسال! احتمالا" خنده های تک تیرانداز را باعث شده بود. امیر باید از تک تیرانداز عبور می کرد. می کشتش. جنگ بود و ناگزیر از کشتن دشمن. امّا چیزی درون چشم های تک تیرانداز مانع کار امیر می شد. چیزی در مایه های مهربانی بود. رحم و مروّت امیر به جنبش درآمده بود.

رسول به یادش آمد. رسول گنده با آن همه شوخ طبعی. با آن همه مهربانی. طفلی قبلِ همه بیدار می شد و پوتین های همه را واکس می زد. ظرف ها را می شست. غذا می کشید. برای هر کاری اوّلین نفر بود. می مُرد برای دوستانش. عاشقشان بود.

تک تیرانداز دستش را بالا آورد و با فریاد سمت امیر هجوم آورد. کاردش را نه عمودی که به موازات گردن امیر وارد کرد که با یک حرکت تکلیف امیر و گردن امیر را یکسره کرده باشد. امّا امیر جاخالی داد و با لگد زیر دست مسلّح حریف زد. سرنیزه روی خاک داغ منطقه آرام گرفت. حالا اثری از خنده های تک تیرانداز نبود. چیزی مثل ترس توی صورتش دیده می شد. امیر با متانت شمشیرش را توی غلاف جای داد. حریفِ بی سلاح توی برنامه ی کاری اش نبود. صورت تک تیرانداز باز هم پر از خنده شد. یک چنین رفتاری آن هم از سوی دشمن درست وسط معرکه توی مغزش فرو نمی رفت. حسّ احترام همه ی وجودش را پر کرد در حالی که همچنان به فکر دراندن گلوی جوان خوش قد و بالای پیش رویش بود. حمله ی  مجدّد باز هم از سوی او بود. مشت و لگدش را امیر دفع کرد امّا ضربه بی موقع آرنجش نفس را توی سینه ی امیر حبس کرد. جای وقت تلف کردن نبود. با لبه ی دست راست درست زیر گلوی تک تیرانداز زد. و همین ضربه بی حالش کرد. توانش را برید. باعث شد دو زانو بنشیند و ناباورانه گلویش را بگیرد. گیجی تک تیرانداز به امیر فرصت داد گردن حجیمش را بگیرد و با آخرین حرکت، استخوان های گردنش را در هم بشکند. امیر صدای شکستن استخوان های تک تیرانداز را شنید. ردّ درد را توی صورتش دید و چشم هایی که کم کم روی هم آمدند. رفع شر شد به حول و قوّه الهی.

امّا این همه اش نبود. او حالا باید سراغ آن دو می رفت. سنگر دوشکا انتظار امیر را می کشید. می دانست تنهاست و کسی به کمکش نخواهد آمد. کسی را هم مقصّر نمی دانست. هیچ کس الّا خودش فرصت عبور از میدان مین را نداشت. شانس عبورِ بی خطر هم با خدا بود که بشود یا نشود. امیر بلاگردان دسته حساب شده بود.

ده بیست متری را باید می رفت تا به سنگر دوشکا برسد. به آرامی روی شکم دراز کشید و سینه خیز رفت. باید غافلگیرشان می کرد. سنگر دوشکا موقعیت جالبی داشت. سنگر محکمی بود درست جلوی خاکریز. عجیب مستحکمش کرده بودند. امیر باید از پشت سرشان در می آمد. یعنی خاکریز را سینه خیز دور می زد و از چپِ آن وارد معرکه می شد. هر دو را هم زمان باید راهی آخرت می کرد.

چیزهایی توی مغزش می چرخید. الهام یکسره جلوی چشمش بود. نامزدش. انگشتری ای را که الهام هدیه داده بود نگاه کرد. با نوک انگشتانش لمسش کرد. نقره بود با نگین فیروزه. خوش ساخت. در آخرین گشت و گذارشان، به شاه عبدالعظیم رسیده بودند. نمازی و دعایی و زیارتی و بعد این انگشتر را دیده بودند. کوچک بود برای انگشتش امّا تا دوری بزنند، انگشتر بزرگ شده بود. صاحب مغازه بزرگش کرده بود. همان جا وقتی الهام توی گوش امیر گفت مبارکت باشد، چیزهای عجیب و غریبی شنید. گفتنش سخت بود برای امیر امّا ناچار بود به روکردنشان. خالی کردنِ دل مهربانش:

«الهام جون، قربونت برم. فدات شم الهی. هنوز فرصت داری برای برگشتن. من یکی چیزی توی دلم نمی ره. چیزی ناراحتم نمی کنه. این که تو پسم بزنی، اذیتم نمی کنه. تو یکی فرصت زندگی داری. فرصت کار و تلاش داری. امّا من راهم فرق می کنه با همه. وضعم فرق می کنه. رفتنمون با خودمونه برگشتنمون نه! زخمی شدن داره. قطع دست و پا داره. بهشت زهرا داره. افقی رفتن و عمودی برگشتن داره. کسی وادارت نمی کنه با من باشی. کسی مجبورت نمی کنه پاسوز من بشی. صاحب اختیاری که پسم بزنی. راهی که دوس داری بری. بی من. بی امیری که عاشقانه دوست داره. »

اخم های الهام توی هم رفت و هیس بلند بالایی را از بین دندان های بالا و پایینش درآورد. خیلی قبل از این خیلی با خودش کلنجار رفته بود. کلّی حرف زده بود با خودش. تکلیفش معلوم بود. امیر را با جبهه اش خواسته بود. می دانست جانش به جبهه بسته ست. این را خوب می دانست. پس و پیش قضیه را خوب می فهمید. شهادت شریک زندگی اش را محتمل می دانست. جانباز شدنش را. زخم و جراحت های ناجورش را. امّا هیچ وقت کاری نکرده بود امیر تحت فشار قرار بگیرد. نیامده بود او را توی دوراهی جبر و اختیار گیر بیندازد. که یا الهام یا جبهه. که زندگی ای بی صدای کرکننده ی توپ و تانک و بی ترکش و بی رگبار گلوله. زندگی ای عاری از برف و یخ و سرمای کردستان و گرمای بالای پنجاه درجه ی خوزستان. زندگی ای بی درد و رنج پایان نیافتنی اثرات شیمیایی.

ژ3 تاشو دستش بود. خوش دستِ باوفایی که گیرمیر توی کارش نبود. هیچ وقت گیر  توی کار امیر نیانداخته بود. وسط معرکه نیامده بود فیلم بازی کند و حال گیری اساسی برای صاحبش بوجود بیاورد. خوشگل و میزون می زد. رگبارش دنیایی را به هم می ریخت. آوای سنگین و کوبنده ی تک تیرهایش بین تق و توق مختصر گلوله های کلاش، خودی نشان می داد. یار غار امیر حساب می شد لاکردار. رفیق بی کلکش.

اوّلی را زد. گذاشته بود روی رگبار و همه ی بیست تا را توی تن عراقی خالی کرد. امّا دوّمی فرصت فرار پیدا کرد. چند جعبه ی بزرگ مهمّات، پناهگاه خوبی برای عراقی درشت هیکل بود. همه ی مهمّات را استفاده کرده بودند. نامردها. جعبه ها خالیِ خالی بود. سنگر دوشکا خالی شده بود امّا امیر فرصتی برای اعلام این مطلب پیدا نکرده بود. فرمانده حبیب از این قسمت ماجرا چیزی نمی دانست.امیر هنوز سرِ جایش مستقر نشده بود که صدایی شنید. چیزی در مایه های افتادن چیزی. چیز بیضی شکلی که توی چند ثانیه به چهل تکّه تبدیل می شد. انفجاری و تکّه هایی از نارنجک که هر کدام قصّه ای را روایت می کنند. می درند. گوشت و پوست را از هم جدا می کنند. نفرِ پیش رو را به چند تکّه ی نامساوی تقسیم می کنند. کم تر از همه ی این ها، نفرِ بخت برگشته را موجی می کنند و دنیایی از سرسام و ترس و ناراحتی اعصاب را برایش به یادگار می گذارند.

همان چند ثانیه فرصتی بود برای امیر تا خودش را برهاند. خیزی زد و جست. همزمان صدای ترکیدن نارنجک را شنید و چند ضرب نامشخّص که بر بدنش وارد شد. اوّلی پوتینش را جر و واجر کرده بود. پوتین پرِ خون شد. دوّمی پهلویش را دریده بود. خون بی وقفه بیرون می زد. سوّمی امّا نه با لبه و نه با تیزی اش که از پهلو به کاسه ی سر امیر خورده بود. دردی که توی سرش پیچیده بود طاقت فرسا بود. توی چند ثانیه، بر آمدگی مسخره ای روی سرش درست شد. قیافه اش خنده دار شده بود. با نگاهش آسمان آبی را کاوید. خدا را جُست. خدایی که باز هم نجاتش داده بود. حساب خوش شانسی اش از دستش در رفته بود.

گرد و غبار که خوابید، عراقی گنده را روبرویش دید. همزمان شلّیک کردند. افتادن عراقی رادید. و خونی که زیر تن درشت عراقی به دریاچه ای تبدیل شد. خودش کم خون آلود نبود. گلوله ی عراقی سمت چپ سینه اش را شکافته بود. هیچ مانعی برای آن همه خون نبود. چند سرفه ی خون آلود همه ی توانش را به باد داد.

توان حرکت نداشت. احساس کرد زمین و زمان دور سرش می چرخد. حال استفراغ داشت. و قدر همه ی دنیا تشنه اش بود. باید از خاکریز بالا می رفت. شروع کرد. سانت به سانت خودش را بالا می کشید. با هر تکان تمام زخم هایش انگار داد می زدند. خون بی وقفه بیرون می زد. فاصله اش با نوک خاکریز دو قدم بیشتر نبود. هنوز حواسش کار می کرد. بیکباره انبوهی از شکل های واضح و نامشخّص توی مغزش پدیدار شدند. الهام واضح تر از همه بود. فرمانده حبیب خنده ای بر لبانش بود.

امیر بالای خاکریز رسید و بلافاصله آیینه اش را از جیب درآورد. آخرین پرتو خورشید رامی جست. پیدا کرد آن ها را و سریع حواله داد به سمتی که فرمانده حبیب و دوستانش بودند. نور ممتد امّا کم جان خورشید، بازتاب خوش رنگش، همه ی وجود فرمانده حبیب را به آرامش رساند. دستور حرکت داد.

و خورشید پشت کوه پنهان شد. اوّلین کسی که بالای امیر رسید فرمانده حبیب بود. چشمان رزمنده ی دلاورش بسته شده بود. لبخندی روی لب های خشک و تفتیده اش بود. طفلی تشنه رفته بود.

فرمانده حبیب پیکر امیر را در آغوش گرفت و گریه ی پرصدایی را رها کرد.

 




 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خیانت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-12:15 ب.ظ

 

 

هر دو دستش گیر بودند. داغ و ملتهب بود. حالا عرقی که درست از وسط تقریبا" کم مویش می جوشید، راه پیدا می کرد سمتِ پیشانی بلندش و از آن جا بی واسطه نفوذ پیدا می کرد به چشمانش که بدجور بی حفاظ نشان می دادند. سوزش چشمانش طوری عاصی اش کرد که با نوک کفش های قیصری اش افتاد به جان در و صدای مهیب آن را توی محلّه پیچاند. جبیب کلّه طاقتش کم تر از این حرف ها بود. از وقتی به یاد داشت بی پدر و مادر زندگی کرده بود. بی هیچ آقا بالا سری. یکّه و یالقوز. خواهر و برادری هم که نداشت. پس دوستانش می شدند رفیق راهش و تنهایش نمی گذاشتند. از زن و بچّه هم که خبری نبود. عطای ازدواج را به لقایش بخشیده بود. دست و پاگیر می دانست آن را. دنبالش نرفت که نرفت.

صدای پایی را از آن سمت در شنید. لابد حسن بود. حسن پوری. و

باقی داستان را در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید:


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo