کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

پایان

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 3 اسفند 1389-09:45 ب.ظ

 

شب ازنصف گذشته بودكه ازاتوبوس پیاده شد.خسته وزار بودامّا خوشحالی اش می چربیدبه خستگی ساعتها توی اتوبوس نشستن ویك ضرب خودرابه شهرآبا واجدادی رساندن.ازاینكه بعدازدوسال سختی و دوری ازمادروتنها برادرش،چشمش به جمال آن دوروشن می شد،توپوستش نمی گنجید.

ناغافل آمده بود،یعنی بعدازبخشیدن اضافه هایی كه داشت،تصمیم گرفت،هیچ كس را ازورودش ،آگاه نكند.یك جورایی بی مقدّمه وناگهانی واردشودوبخصوص مادرش رابااین حركتش غافلگیركند.

 

بخاطرمهتاب كه نورنقره ای كم رنگش رابه همه جای شهرپاشیده بود وآسمان كه حتّی لكّه ابركوچكی درآن دیده نمی شد،فضای تاریك روشن بسیار رویایی وقشنگی بوجودآمده بود.برای همین تصمیم گرفت پیاده سمت خانه شان برود.آرام وراحت بودولبخندی روی لبهایش نشسته بود.

دست گذاشت روی جیب پیراهن خوش رنگ قشنگی كه محض دیدارش با مادر وبرادرش خریده بودوازوجودكارت پایان خدمتش مطمئن شد.

برسرعت قدم های محكم وسنگینش افزود.تا خانه شان،خانه ی پدری شان،خانه ای كه بعد ازمرگ ناگهانی پدرش ،هنوزنتوانسته بودنددستی به سروگوشش بكشند،راهی نمانده بود.همان درچوبی وهمان دیواركوتاه خشت وگلی پیش رویش بود.

 

مكثی كرد برای درزدن،اما دیدبه زابراكردن دوعزیزنازش نمی ارزد.درضمن دوست داشت وقتی حاج خانم برای نمازصبح بیدارمی شود،چشم های همیشه نگران ومهربانش ازدیدن بی مقدّمه وناگهانی گل پسرپهلوانش،غرق شوروشعف شود.

برای همین دست درازكرد وساكش راروی دیوارجاداد وبایك خیز،خودش را بالای دیواررساند.نگاهی به حیاط ودرخت هایش انداخت.هردواتاق،غرق درتاریكی بودند.عین فنری كه یكهو انرژی اش آزادشود،ازجایش جست وبا جفت پا سمت موزائیكهای حیاط رفت.امّا بدون اینكه فرصت دادكشیدن یا هرعكس العمل دیگری پیداكند،همانطوركه پریده بود،راست درون چاه آبی عمیقی كه در سیمانی اش را بخاطرتعمیرطوقه ی آن كناری گذاشته بودند،فرورفت.

 

آب لجن مانندی كه ته چاه بود،با سقوط ناگهانی كریم،آرامشش را ازدست داد.چندباری دست انداخت به دیواره ی چاه تاجایی برای گیردست های قدرتمندش پیداكندامّا مایوس شد وازهول حادثه وبلای پیش آمده وسقوط درچنین عمقی وبین آب لجن وكثیف كه دم به دم به خوردش می رفت،چندتكان اساسی به تن وبدنش داد وبی هیچ تلاش برای كمك خواهی ،آرام درآب فرورفت.

...

...

...

هنوزهواروشن نشده بودكه نفیردسته جمعی وپرسروصدای گنجشكها همه جا را پركرد.حاج خانم،خواب آلودسمت شیرآب حیاط رفت تا وضوبگیرد.چشمش به ساك خوردكه روی دیوارجاخوش كرده بود.كیف پسرش راشناخت.به چاه كه با در بازش بهش دهن كجی می كرد،نگاهی انداخت وبعدازجیغ بلندی كه همه ی شهر رابیداركرد،بیهوش شد.

 

 

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic