تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - فال

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

فال

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 16 مهر 1390-11:32 ق.ظ


 

خیلی غمگین بود. هلهله ی شادی بچّه هایی که توی پارک، وسطی، بازی می کردند، توجّهش را جلب نمی کرد. هرکدام از بسته های فال، عین وزنه ای، بهش آویزان بودند. آن قدر با کف دست های چرک و کثیفش، آن ها را گرفته بود که ردّی از جای انگشت های باریکش، روی بسته ها، دیده می شد. چند باری فال ها را ازش زده بودند و هر بارتکّه پاره های آن ها را گوشه ای از پارک، پیدا کرده بود. آن فال ها، تنها دارایی خانواده اش، حساب می شد. کس و کاری شامل مادری علیل و ذلیل. یک یادگاری درب و داغان با گذشته ای پر از بدبختی و نداری و فلاکت، به اضافه ی برادری تنها چند سال بزرگ تربا فرقی کوچولو البتّه در نوع کسب درآمد و اضافه کردن به عایدی خانواده ای که اگر نیست و نابود هم می شدند، کسی در این دنیا، قطره اشکی نمی ریخت.

محمود، خرده فروشی مواد می کرد. خودش این کاره نبود. یعنی سنّ و سالی نداشت تا مفهوم نئشگی و خماری را بفهمد. یکی، پلاس و ویلان آن پارک، گیرش آورده بود و برای هر بار حمل و نقل جنس، چیزی کف دستش، می گذاشت. بچّه بود و کسی شك نمی كرد.

امّا سهیلا، با فال هایش، عشق می کرد. از آن هایی نبود که کنه ی مردم شوند و با آویزان شدن و التماس بازی، خودشان را کوچک کنند و به چشم و دست مردم خیره شوند. سهیلا با همین سنّ کم، به چیزهایی اعتقاد داشت، که خیلی از هم پیاله های همیشه چرب و کثیفش، از چند فرسخی اش هم، رد نمی شدند.

خیلی به سختی خودش را به نیمکتی رساند و به پاهای خسته اش، استراحت داد. چند گنجشک با سر و صدا از کنارش، رد شدند. نورخورشید از بین شاخ و برگ انبوه چنار کهنسال، می گذشت و روی زمین و بین انبوه برگ های زرد و نارنجی، نقش های بسیار زیبایی درست می کرد. با ورود به پاییز، سهیلا ردّ سرمای زودرس را روی پوست ظریفش، حس می کرد. آن روز سهیلا تصمیم گرفته بود دل به دریا بزند و با پول فروش فال ها، مادر و برادرش را به یک میهمانی کوچولو، دعوت کند. یک پیتزا خانواده ی جمع و جور، می توانست شبی پر از شادی را برای آن سه تا، فراهم کند.

چشم هایش را بست و شروع کرد به حساب و کتاب. کاری که می خواست انجام بدهد، مقدّمه و موخّره داشت. تبعات داشت. انجامش به این موکول می شد که آن روز را از اوّل تا آخر، گرسنگی بکشد و ناهار را بی خیال شود. از خیر دو فقره چایی که یکی را صبح و آن دیگری را غروب، روانه ی شکم همیشه گرسنه اش، می کرد، بگذرد و بالاخره این که پول کرایه ماشین را هم ذخیره کند و برای رسیدن به آلونکی که محل زندگی شان، حساب می شد، چهار پنج کیلومتری، پیاده برود.

دستی را که سمت فال هایش، رفت، احساس کرد امّا سرعت ربوده شدن تنها دارایی اش، خیلی زیاد بود. سهیلا تا از جا بجنبد، پسرک، چند متری دور شده بود. شلوار لی تنش بود و یک بلوز بافتنی، بالاتنه اش را پوشانده بود. خیلی که دقیق شد، پسرک را در مایه های خودش دید. هم سنّ و سال خودش امّا مختصری بلندتر. با دیدن شندره های تن پسرک، فهمید در بدبختی و تیره روزی نباید، فرقی با هم داشته باشند. اوّل خواست بی خیال قضیه شود و با وجدان کوچولویش، برای بدبختی مثل خودش، کاری بکند امّا برنامه ی خریدن پیتزا و سورپرایز مادر و برادرش را به یاد آورد و به سرعت قدم های کوچکش، اضافه کرد. پسرک عین آهو می دوید. تازه، ترس از گرفتاری، سرعتش را بیشتر کرده بود. پیچ و خم های پارک را رد کرد و افتاد توی پیاده رو. چند نفری را تنه زد و انداخت توی خیابان.

سهیلا همچنان در تعقیبش بود. به خیابان که رسید، پسرک را دید. پسرک، بین مردم آن سمت خیابان، درحال گم شدن بود. درآخرین لحظه ها، برگشت و با خنده به سهیلا، چشم دوخت. چشم های سهیلا، پر از اشک شد و ناخودآگاه، سمت خیابان، کشیده شد. ناامیدی در اوج بود. می دانست، فال هایش را از دست داده و امروز را دست خالی خواهد بود. جیغ وحشتناک ترمز ماشینی را شنید امّا فرصت فرار نداشت. یک 405 نقره ای بود. برای چند لحظه، چشم های نگران راننده را دید و آن گاه سپر و کاپوت ماشین را دید که ازکمر به بالایش را گرفت.

همه بالا سر سهیلا رفتند، حتّی پسرک که صدای ترمز ماشین، میخکوبش کرده بود. ردّ خون سهیلا، تا جوی آب بغل خیابان، پیش رفته بود. چشم هایش، نیمه باز بود. از نفس، خبری نبود. ردّ اشک های پسرک، روی چرک صورتش، دیده می شد. خیلی به نرمی، بسته ی فال ها را بغل جنازه ی سهیلا گذاشت. پسرک، تازه راه افتاده بود که آمبولانس، از راه رسید.     




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
NC
دوشنبه 18 مهر 1390 08:59 ب.ظ
very veryyyyy good blog
Nilofar
دوشنبه 18 مهر 1390 10:18 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo