تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - شرخر

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

شرخر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 20 مهر 1390-11:45 ق.ظ


 

مادرزاد شرخر بود. وقتی بهش می سپردند جلوی یکی سبز شود و چک برگشتی، زنده کند وسفته های نکول شده ی بی رنگ و بوی بی خاصیتی را که آبی برای طرف طلبکار، گرم نمی کرد، توی حلق طرف بدهکار، فرو کند و مادرو پدر و همه ی اجداد ریز و درشت نفر مال باخته یا ورشکسته  را جلوی چشمانش، بیاورد، از حال طبیعی خارج می شد وبه بیراهه می زد و زمین و زمان را نمی فهمید.

رحم محم، حالی اش نبود. با انصاف منصاف هم، فرسنگ ها فاصله داشت. گریه ی بچّه های بدهکارها، آن هایی که زیر مشت و لگدش، می رفتند تا پولی را که به هر ترتیب گرفته اند، برگردانند، توی دل سنگی اش، هیچ تاثیری نداشت. چنان فشاری به طرف می آورد که مجبور می شد، از زیر سنگ هم شده، پول پیدا کند و بدهی اش را با طرف طلبکار، صاف کند.

بابت زورگویی و عربده کشی و نهایتا" آن چه که در قالب شرخری، به انجام می رساند، خوب پولی می گرفت. وقتی طرف بدهکار را شل و پل می کرد و خون دماغ و اشک چشم هایش را قاطی هم می کرد. وقتی جلوی در خانه ی نفر بدهکار، شروع می کرد به دشنام دادن و فحش های آب نکشیده را نثارایل و طایفه ی بدهکار وامانده می کرد، به مورد متفرّقه ای، توجّه نمی کرد و جز به انجام وظیفه، آن هم این قدر خشن و غیر انسانی، فکر نمی کرد.

زندگی مرتّبی داشت و به هیچ کس بدهکار نبود. روزگار خودش و زن و تنها بچّه اش، پسرک ده دوازده ساله اش، فریدونش، قند عسلش، خوب می گذشت. خانه ی کوچک و جمع و جوری داشت که الّا زمان های شرخری و مراجعه به افراد بدهکار، از آن خارج نمی شد و الباقی وقت و زمانش را با گل ها و درختچه هایی که داخل باغچه ی نقلی خانه ی جمع و جورش، کاشته بود، می گذراند.!

عجیب بود نفری که وقت های شرخری، گرگ می شد و خشتک بدهکار را روی سرش می کشید، زمان هایی که خانه بود، می شد یک پدرو شوهر نمونه وجانش برای آن دو در می رفت و بخصوص برای فریدون از جان عزیزترش، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را آماده می کرد و توی باغچه ی ریزه میزه اش، با دقّت و حوصله، گل کاری می کرد و با قیچی باغبانی، اضافه های درختچه های تزیینی اش، را می گرفت.

هاشم، شرخر معروف، جمیع اضداد بود. خیلی ها، بخصوص آن هایی که توی محل، حقّ آب و گل داشتند و مورد احترام عموم مردم بودند، جلویش را می گرفتند و بهش هشدار می دادند و عذاب خدا و قیامت و شعله های آتش جهنّم و آه بچّه یتیم ها و فریاد های خاموش زن های بیوه را جلوی چشمانش می  آوردند و می گفتند که شرخری، خوب شغلی نیست و اعتبار ندارد و آینده اش، صفر است و بالاخره این که به هر ضرب و زوری بود توی گوشش، فرو می کردند که ممکن است، یکی از همان بدهکارها، همان هایی که توی هفت آسمان، یک ستاره هم ندارند، از همه چیز و همه کس، جدا شود و صبحی غروبی، وقتی بی وقتی، بیاید سراغش و ناغافل کارد روی گلویش بگذارد و سرش را بیخ تا بیخ، ببرّد و فریدونش را قاطی پدرمرده ها بکند. موردی که هاشم، خوب گوش می کرد امّا این که به عمل برساند، از محالات بود. اصلا" هاشم، عاشق شرخری بود.

هیچ کدام از این هشدارها، کارگر نمی افتاد. مرغ هاشم خان، یک پا بیشتر نداشت. هیچ کس را به تخمش، حساب نمی کرد و راه خودش را می رفت. پول شرخری، زیر زبانش، مزه کرده بود. حضرت فیل هم نمی توانست، هاشم را از این راه، جدا کند. تا این که ...

دم غروب بود. نسیم خنک، توی حیاط، چرخ می خورد و تکانی به آب توی حوض، می داد و توی شاخ و برگ درخت ها، دوری می زد و هاشم و اهل و عیالش را به اوج سرخوشی، می رساند. اکرم خانم، قالیچه ی قدیمی آغاجانش همان لعبت چند صد رنگ را از جایی بین انبوه خرت و پرت های توی صندوق چوبی زواردر رفته ای که گوشه ی زیرزمین همیشه تاریکشان را گرفته بود، پیدا کرده، گوشه ی حیاط، انداخته بود. هاشم، پشت تنومندش را به مخدّه ی نرم و راحتی، تکیه داده بود وبا پک های مردافکنش، صدای قلیان قدیمی اش را درمی آورد. چندان دودی نداشت. تنباکوی اصل خوانسار، بفهمی نفهمی، سر هاشم را سنگین کرده بود.

زیرشلواری گل و گشاد خاکستری رنگ، تنش بود. به اضافه ی رکابی مشکی اش که قالب موزون و شکیل بدن عضلانی اش را نشان می داد. هاشم، ذاتا" آدم سالمی بود و هیچ گاه اسیر دود و مواد و عمل، نشده بود. روایت تن و بدن درشت و قوی اش، توی بحث های خانوادگی و دوست و همسایه ها، ردّ و بدل می شد و اوقات بیکاری، تخته شنای قدیمی اش را به کار می انداخت. موهای کم پشتی داشت امّا این باعث نمی شد، رنگ قهوه ای روشن چشم های درشتش، به چشم نیاید و ظرافت دماغ کوچکش، دیده نشود. صورت گردش را همیشه ی خدا، شش تیغه می زد.

نرمی صورت تازه تراشیده اش را امتحان کرد و با شنیدن صدای در، از جا کند. فریدون، با ماهی هایی که توی حوض بودند، سر و کلّه می زد. با چوب بلندی، توی آب می زد و ماهی ها را می ترساند. اکرم خانم، سینی را جلو کشید و توی استکان های کمرباریک، چایی ریخت. هاشم، عاشق چایی های همسرش بود. این را در همه ی مناسبت ها، توی میهمانی های خانوادگی، به زبان می آورد. هاشم آقا در را باز کرد.

چون کلاه کاسکت، داشت، هاشم نشناخت. امّا وقتی یارو، کلاهش را برداشت و انبوه موهایش را روی شانه ی عرض و طویلش، رها کرد، هاشم فهمید، با یکی از بدهکارهایی که قبلا" بدجورچزانده، روبروست. یادش آمد که بارها جلوی خانه ی رحیم رفته و بارها، زن صبور و آبرومندش را سکّه ی یک پول کرده بود. رحیم آن موقع زندان بود و به خاطربدهکاری هایش، آب خنک می خورد امّا این باعث نمی شد، هاشم سروقتِ زن و بچّه اش نرود و با ترفند فشار به اهل و عیال فرد بدهکار، به هدفش نرسد و پول نفر طلب کاررا زنده نکند.

هاشم، غرغری کرد و خواست در را ببندد. امّا پوتین چرم اصل رحیم، مانع بزرگی بود. فاصله ی بیرون آمدن دست رحیم از جیب کاپشن خلبانی اش و فرو کردن چاقوی تیغه بلند معروفش توی سینه ی هاشم، جایی توی قفسه ی سینه ی پهنش، خیلی کم بود. هاشم خیلی به سختی، آه ضعیف و بی حالی را از ته حنجره اش، بیرون داد و هم زمان، رحیم، سوار موتورش شد. افتادن هاشم، با سر و صدا همراه بود. تنه ی سنگینش به در خورد و به عقب برگشت و کف حیاط، ولو شد. وقتی رحیم، گاز موتورش را گرفت، هاشم، دربغل زنش، آخرین وصیت هایش را می گفت.

فرصتی برای یادآوری گذشته، نداشت. قلبش، شکافته بود. خون، از محلّ زخمش، بیرون می زد. صدای جیغ های ممتد و گوشخراش اکرم خانم، تا سر کوچه، می رفت. هاشم، دور و برش را هنوز می فهمید امّا توان باز نگهداشتن چشم هایش را نداشت.  صدای خُرخُری كه از بیخ گلویش، در می آمد، كم تر و كم تر می شد. فقط برای یك بار زنش را نگاه كرد و آن گاه مرد.

شرخر معروف، پایان تراژیکی داشت.       




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شر خر
چهارشنبه 5 بهمن 1390 12:14 ق.ظ
اگه مردم انصاف داشته باشن شرخر باید بره غاز بچرونه
سپیده
یکشنبه 24 مهر 1390 10:19 ق.ظ
مرسی. جای کار داره. من هم یه نویسنده ام. به وبم سر بزن و نظر بده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo