تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - ضدّ نفر

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

ضدّ نفر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 27 مهر 1390-06:37 ب.ظ

ضدّ نفر

 

حسن خیلی ریزه میزه بود. نقلی و جمع و جور. چیزی پشت لب هایش، سبز نشده بود. هنوز توی نوجوانی، دست و پا می زد. صدای تازه بالغ شده ی نخراشیده و نتراشیده اش، توی گوش شنونده ها می نشست وتا مدّت ها از ذهن و یاد طرفش، بیرون نمی آمد.

گوش های بزرگی داشت و پلک های افتاده اش، چون چتری روی چشم هایش را می گرفت و به همان اندازه، او را با مزه و دوست داشتنی می کرد. یال و کوپالی نداشت و دست ها و پاهای لاغرش، توی چشم می زد. بخصوص لنگ هایی که عین دو ستون دراز و باریک، به بالا تنه ی نحیف حسن، متّصل می شدند و در شلنگ انداختن و تیز و بز دویدن، او را یاری می کردند.

از سر مزرعه و کارو آفتاب و داس، یکسره بریده و بی اجازه ی ننه ی پیر سالش، خود را درست به وسط آتش و انفجار و خاک و خون، رسانده بود. بعد ها تلفن زده و از دل حاجی بانوی قدیمی، درآورده بود. می ترسید عاقّش کند و برسد به آن جایی که بحث رضایت خداوندی، پیش می آید و شرط و شروطی که برای آن گذاشته اند. حال و حکایت همیشگی مومنین با این توصیف که رضای خدا در رضایت ننه و بابا است و گیر و پیچی که با همین یک جمله، نصیب آدمی می شود.

حسن، دل پرجراتی داشت. هرکاری هم می سپردند، انجام می داد. اهل دودر و گوشه ی دنجی پیداکردن و جاخالی دادن، نبود. بار تویوتا خالی می کرد. سنگر می کند. پشت لودرمی نشست و وقت های حمله و عملیات، آرپیچی درمی کرد و حتّی توی تخریب هم می رفت و با کارد سنگری خوشگلش، مین ضدّنفر و ضدّ تانک، درو می کرد.

بخصوص مورد آخر که بدجورکشته و مرده اش بود. جانش در می رفت برای بازکردن معبرو حذف موانع. با اجازه یا بدون آن، می دوید برای خنثی کردن مین  و به خاطرضدّ تانک، آن گرد و قلنبه ی ترسناک، قدر یک مورچه، ترس به دلش راه نمی داد. زمان هایی که شش دانگ حواسش، پیش مین های پنهان توی خاک نرم منطقه می رفت، کلّی عرق می کرد و شیارهای کج و معوجی روی پوست آفتاب خورده اش، به وجود می آمد.

حسن یک بار دیگردور و برش را نگاه کرد و توی گوش بغل دستی اش، چیزی گفت و لبخند پرو پیمانی، همه ی صورتش را پر کرد. مثل هرشب نبود. تک و توک صدای تیراندازی آن هم باری به هرجهت مثل زمان هایی که عراقی ها برای خالی نبودن عریضه و خودی نشان دادن، تیر در می کردند، شنیده می شد. رنگ خاکی تپه ای که به محوّطه ی مین گذاری شده ی دشمن می رسید با هجوم نقره ای خوش رنگ مهتاب، ترکیب قشنگی را به وجود می آورد که دل حسن را می لرزاند. بند حمایلش، سنگینی می کرد. آن را روی بالاتنه ی نحیفش، جابجا کرد و موقعیتش را نسبت به هم قطارهایش، سنجید. مثل همیشه صفی را تشکیل دادند و در یک ردیف، سمت میدان مین، شروع به حرکت کردند.

سعی کرد از دیگران، آن هایی که با تجربه تربه نظر می آمدند، جلونزند. از این که ضدّنفری، تا مچ پایش را بپراند یا گیر تله ی انفجاری بیفتد و بالاتنه اش را ریز ریز کند، باکی نداشت. از این نگران بود که بی احتیاطی کند و کلّ برنامه را لو بدهد و عملیاتی را که آن قدر محلّ بحث و گفتگو بود و از مدّت ها پیش، وعده اش را می دادند، به خطر بکشاند.

نفسش را قورت داد ودر کمال احتیاط، نوک کاردش را به بدنه ی  یک مین کوچولو، رساند. وقتی از جا و مکان مین، مطمئن شد، دورش را خالی کرد و از دل خاک، بیرون کشید وچاشنی اش را با دقّت جدا کرد. حال و اوضاع میزانی داشت. اگر رهایش می کردند، تا خود صبح، مین روبی می کرد. حسن، با واژه ی خستگی، بیگانه بود.

حرکت عقرب کوچک زرد رنگی را درست بغل پوتینش، دید امّا بی خیال فکرهایی شد که بیکباره توی سرش، ریخت. ارزش سر به سر گذاشتن با جانور سمّی با دم برافرشته اش را نداشت. قدم بعدی را تمام و کمال برنداشته بود که کشیده شدن چیزی را درست روی پوتینش، فهمید. تجربه ی برنامه های قبلی به حسن، این آلارم را داد که مربوط به شاخ و برگ درختچه های تنک آن دور و اطراف نیست. بلافاصله با حسّ قدرتمندی که توی لایه لایه ی روان قدرتمندش، جریان داشت، فهمید، گیر سیم نازک یک تله ی انفجاری افتاده که با مهارت، زیرخاک پنهان شده بود. از دو احتمال در مورد این تله های مرگبار، غافل نشد. اوّل این که پاره شدن این سیم به شدّت و نوع حرکت پایش، داشت و دوّم این که با هر حرکت در پای گرفتارش، نه تنها خودش بلکه دوستانش را هم به مشتی تکّه گوشت آش و لاش، تبدیل می کرد.

بازهم تجربه، کمک حالش شد و فهمید به هیچ تکان دیگری در پایش، به ارزیابی موقعیت و نحوه ی گرفتارشدنش، بپردازد. این نکته توی مخش، فرو رفت که شانس، به طور دلپذیری، سراغش آمده و اجل معلّقش، را به تعویق انداخته است.

با نگاه به محلّ واقعه، فهمید با بی احتیاطی، پایش را روی خاک و خل آن جا سُرانده و پوتینش، رفته زیر سیم و چند سانتی متری، جلوتر برده است. حالا چرا این سیم باریک و ظریف که غالبا" حسّاس تشریف دارند و با اشاره ای، از محلّ اتّصال، جدا می شوند وخرج های انفجاری را که سریالی بسته شده، می ترکانند و نفری را که برخورد کرده به اضافه ی اطرافیان دور و نزدیک به محلّ واقعه، به سرای دیگر، رهنمون می شوند، سر جای خود مانده بود وحسن را هم با موجی از عرق سرد، روی پیشانی، روبرو کرده بود، جزو مجهولاتی بود که همه ی وجود حسن را در بر گرفت واو را که در خونسردی و شجاعت، شهره ی عامّ و خاص بود، به لرزش مختصری دراندام کشیده و لاغرش، مجبور کرد.

دوستانش، چند متری جلو افتاده بودند و از آن چه بر حسن می گذشت، بی خبر بودند. برای لو نرفتن برنامه، مجبور شد ندای کمک خواهی از دوستانش را جایی ته گلویش، پنهان کند و آن را هیچ رقمه، آزاد نکند.

هنوز سرِپا بود و به صورت کاملا" منطقی انتظار داشت نسیم نسبتا" گرمی که دورو برش، درجریان بود، باعث تکان سیم و دررفتنش، شود. مغزش، بسیار فعّال بود و هر حرکتی هرچند میلی متری و ناچیز را در اطرافش، تجزیه و تحلیل می کرد و به تله ی انفجاری، می رساند و برای ترکیدن یا همچنان خاموش بودن وحشتناکش، به نتیجه گیری وادارش می کرد.

پایی که گرفتار بود، عین چوب، خشک شده بود. عقب و جلو نمی توانست بکند. حالا که با انفجار، با رفتن و همه چیز را به سایرین سپردن، قدریک سیم نازک و ناچیز، فاصله داشت، ترس، سراغش آمده، باعث شده بود به نوعی به هم ریختگی در اعصاب و روان برسد. بالاخره توانست با حفظ موقعیت درپا و جلوگیری از حرکات زائد در سایر اعضاء، آرام آرام بنشیند و به تفکّر در مورد مشکل پیش آمده، مشغول شود. هیچ کدام از رزمنده ها، حسن را رصد نمی کردند و کاملا" متمرکز روی کارشان، پیش می رفتند و از حسن، دور می شدند.

با دقّت به محلّ اتصّال سیم نگاه کرد و دستش را بررسی جای اتّصال، جلو برد. از این که سیم چینش را آورده بود، احساس خوشحالی کرد و با تمرکزی عجیب و غریب، محلّ اتٌصال را کاوید. با نوک سیمچین، گره ناجورسیم را جابجا کرد و با گرفتن سیم و ادامه ی کشش، درست از نقطه ی اتّصال، سیم را باز کرد و خیلی به آرامی، پای گرفتارش را آزاد کرد.

لبخندی، دهان گنده اش را باز کرد و به پهنای صورت، خندید. تا پایش را برداشت و دوباره بر زمین گذاشت، ابتدا نور خیره کننده ای عین فلاش دوربین، چشمش را زد، بعد صدای مهیبی هردو گوشش را پر کرد. پای راست حسن، روی یک ضدّنفر ناقلا، رفته بود.

حسن، الان هم خوش و خرّم است و قدر تمام دنیا، روحیه دارد. امّا درصد جانبازی اش، را نمی داند.          




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo