تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - تخته سنگ

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

تخته سنگ

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 1 آبان 1390-07:36 ب.ظ


بالاخره، تخته سنگی را پیدا کرد وخودش را توی حفره ای که به مرور زمان، روی آن بوجود آمده بود، جا داد. از غروب آن روز که با بدترین شکل ممکن، چیزی که از کوهنوردی باسابقه مثل او، بعید می نمود، از گروه، عقب ماند و ناخواسته، مسیری را رفت که به بیراهه می رسید، ترس توی جانش ریخت و فکر مردن آن هم با سرمایی که که بیست سی درجه ای، زیر صفر می زد، ناکارش کرد و روح و روانش را به هم ریخت.

لطفا" باقی داستان را در ادامه ی مطلب، ملاحظه فرمایید:

     


بالاخره، تخته سنگی را پیدا کرد وخودش را توی حفره ای که به مرور زمان، روی آن بوجود آمده بود، جا داد. از غروب آن روز که با بدترین شکل ممکن، چیزی که از کوهنوردی باسابقه مثل او، بعید می نمود، از گروه، عقب ماند و ناخواسته، مسیری را رفت که به بیراهه می رسید، ترس توی جانش ریخت و فکر مردن آن هم با سرمایی که که بیست سی درجه ای، زیر صفر می زد، ناکارش کرد و روح و روانش را به هم ریخت.

مثل همیشه، آمار هواشناسی را گرفته بودند و به قولی، بی گداربه آب نزده بودند. دو سه ساعتی را روی برف پاکوب شده، زیر تابش نور قشنگ و گرم خورشید، بالا رفته بودند و آن گاه با بدشانسی تمام، گیر برف ریزی شده بودند که با بوران و باد وحشتناکی، همراه بود و باز هم مثل همیشه بحث و مشورت بین همدیگر، پیش آمده بود که این وضعیت، چندان ماندگار نیست و بیایید ادامه بدهیم و روز خوبی خواهد بود و به حول و قوّه الهی، قلّه را صعود خواهیم کرد و...

امّا پیش بینی ها، درست از آب درنیامد. این که کاظم از گروه، جدا شود وتوی باد و بورانی که باعث می شد تا یک متری اش را نتواند ببیند و سرما تا حتّی مایع داخل چشمش را به یخ زدنی دردناک، بکشاند، مسیری را ادامه بدهد که چندان به آن امیدوارنبود، جزو برنامه نبود وروحیه اش را خراب می کرد.

از شدّت بادی که ذرّات ریزبرف را توی صورت کاظم، می کوبید، کم شده بود امّا سرما، همچنان بیداد می کرد. سرمایی دردناک و بی رحم. چیزی که باعث شده بود، اعضاء درونی و بیرونی کاظم، از حال عادّی خارج شود و بر فرض برای درآوردن دستکش های خیس و یخ زده و ها کردن بین انگشتانی که حالا رو به سیاهی می رفتند و نوید سرمازدگی را می دادند، فشاری را تحمّل کند که بی سابقه بود.

پشتش را به دیواره ی یخ زده تخته سنگ، تکیه داد و پاهایش را توی سینه اش، جمع کرد. خیلی به سختی زیپ کاپشن اصل کوهنوردی اش را پایین کشید و انگشت های جمع شده اش را که عین پنجول گربه شده بودند، زیر بغل هایش گذاشت وحسّی از گرما، گرمایی مطبوع، همه ی بدنش را درنوردید. حسّی که گذرا بود و در دم، ناپدید شد. سرما از ورودی جدید، داخل بدن کاظم، رفت و باعث شد با تقلّایی دردناک، زیپ را بالا بکشد و این بار با موج عجیب خواب، خوابی بی موقع، روبرو شود.

خوابی که بدپیله ست. کاظم احوالات این خواب بدموقع را، خوب می شناسد. می داند بخوابد، درجا یخ می زند. می داند، بیدارشدنش، نه در این دنیا که در سرای باقی خواهد بود. پس یکسره می رود تو کار مقاومت و سرسختانه ایستادگی می کند. پلک ها را که پایین آمده، به زور باز می کند و آن چه را که شکل غبارپیدا کرده، دوباره و دوباره، نگاه می کند. می داند اگر خوش شانسی بیاورد وجلوی خوابی را که بدجورشیرین است بگیرد، احتمال زنده ماندنش، زیاد می شود. صدای هوی باد، توی گوش هایش، یکسره بالا پایین می شود. توهّم ویرانگری، سراغش می آید. فکر مردن، برای یک لحظه هم از مغزش، بیرون نمی رود. برای محکم کاری، اشهدش را با صدای بلند می خواند. اشهدی که تهش با لرز، همراه می شود و با هق هق پرسر و صدایی، خاتمه می یابد.

برای این که وقتش بگذرد، شروع می کند به یادآوری رفتگان و برای شادی روح عزیزانش، فاتحه می خواند. خوب فکریه. دور کردن خواب، به هر قیمتی. با صبر و حوصله، می خواند. سرما، کار خودش را کرده است. دهانش، به سختی باز می شود. از پدر بزرگش، شروع می کند و نهایت کاربه محسن، دوست صمیمی اش می رسد. دوست جوانمرگش. به یاد محسن، کلّی گریه می کند و اشک و مفش، درجا یخ می زند.

دکمه ی چراغ ساعتش را به سختی می زند و با دیدن زمان، ناامیدی روی سرش، آوار می شود. ساعت تازه از نصف شب گذشته است. شروع می کند به محاسبه. پیش بینی و بازهم پیش بینی. ازهیچ احتمالی، نمی گذرد. فرض را بر این می گذارد که اگرمقاومت کند و در خوشبینانه ترین حالت ممکن، باد و بوران کوفتی، تمام شود و آفتاب، رخ بنماید و تمام قد، جلویش، ظاهر شود، می تواند راه گم کرده را پیدا کند و به سرنوشت، محسن، دچار نشود. محسن در آخرین صعود، از دیواره، افتاد و خلاص. سر و تهش، یکی شده بود.

باد، ساکت شده است امّا از شدّت برف، کم نشده. توهّم ول کنش نیست. فکر مدفون شدن زیر خروارها برف، ویرانش می کند. فکر می کند یخ زدن، بهتر از خفگی بهتر باشد. بلافاصله، معکوس می شود و خفه شدن را ترجیح می دهد. به آن جاها نمی رسد. ساعت حول و حوش دو صبح، برف، بیکباره، قطع می شود و چهره ی قشنگ و رویایی ماه، جلوی دیدگان سرمازده ی کاظم، ظاهرمی شود. سر و کلّه ی امیدواری، پیدا می شود. احساسش، توی جفت گوش هایش، داد می زند، مردنی نیست و حالاحالاها، عمرش به دنیاست. با این جمله که بادمجان بم، آفت ندارد، ادامه ی ماجرا را پی می گیرد.

همه ی آمارها را دارد. اززمان طلوع آفتاب، آگاه است و می داند نزدیک های شش صبح، تاریکی مدهشی را که با موج ویرانگرسرما، همراه است، پشت سر خواهد گذاشت امّا از سه ساعتی که پیش رو دارد، بدجور درهراس است. زمان، انگارکش آمده است. ثانیه ها برای عبور، برای تبدیل شدن به دقایق، انگار با کاظم، لج کرده اند. در هیچ دوره ای از از زندگی اش، زندگی ای که به خوبی و خوشی، گذشته بود، این قدر برای گذرسریع زمان، اصرارنکرده بود.

پوتین هایش، زمستانه هستند امّا سرما، ازچرم اصل پوتین و دوجفت جوراب ضخیم کاظم، می گذرد و انگشت های پاهایش را به گزگزو سوزشی وحشتناک، می رساند. یادش افتاد که درآوردن پتو، بی خیالی طی کرده و حالا خودش را به خاطر چنین بی احتیاطی خرکی، شماتت می کند. بلند بلند به خودش فحش می دهد و آخر سر، باز هم به گریه می افتد. این بارخدا را به یاد می آورد و آن چه را از دعا، بلد است، می خواند و به دورو برش، فوت می کند. دور و بری که پر از برف است.

ساعت حول و حوش پنج و نیم صبح، خواب غلبه می کند. عجیب است دیگرسرما را حس نمی کند و عجیب تر این که میلی برای مقاومت، ندارد. خواب آن قدر دلچسب و گواراست که کاظم، بی درنگ، به آغوشش می پرد. ته دلش، یک هرچه باداباد جانانه می گوید و با خیالی آسوده، توی چاله ی مرگ، می غلتد.

صداهایی می شنود. خیال می کند خواب می بیند ولی نفیردسته جمعی دوستان کوهنوردش، هیچ جایی توی رویاهای کاظم ندارند.

" کاظم... کاظم ... اگه صدامونومی شنوی، جواب بده ..."

" من این جام... بیایین این جا ... خدایا شکرت "

اشک شوق کاظم، یخ نزد.         




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
asheq
دوشنبه 2 آبان 1390 12:17 ب.ظ
dastanak jalebud
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo