تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - جوجه كلاغ

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

جوجه كلاغ

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 7 آبان 1390-09:51 ق.ظ


 

از خیلی وقت ها پیش، چشم رحمان به لانه ی کلاغ ها روی تک درخت حیاط خانه ی مختصرشان، افتاده و از همان زمان، فکر یورش به لانه و غارت داشته و نداشته های آن محلّ پر سر و صدا، چیزی که آرامش بی مثال کلاغ ها را به هم زند و چیزی هم برای رحمان بماسد، مغز و روح دانش آموزسوّم دبستان را به هم زده بود. آخرش تصمیم گرفت، روز خلوتی خانه، چیزی که زیاد گیر رحمان، می آمد، از فرصت استفاده کند و بی غرولندهای اعصاب خردکن مادرش، ازتبریزی قدیمی خانه، بالا رود و آن دو جوجه ی بی دفاع بدشکل را با نگاهی موشکافانه، ببیند و از نزدیک، بررسی کند و اگر و اگر مقدور بود، با خود بیاورد و قصّه ی لانه ای که خود با کارتن و تخته، درست کرده بود، به واقعیت برساند.

لطفا" باقی داستان را درادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید:

 


 

از خیلی وقت ها پیش، چشم رحمان به لانه ی کلاغ ها روی تک درخت حیاط خانه ی مختصرشان، افتاده و از همان زمان، فکر یورش به لانه و غارت داشته و نداشته های آن محلّ پر سر و صدا، چیزی که آرامش بی مثال کلاغ ها را به هم زند و چیزی هم برای رحمان بماسد، مغز و روح دانش آموزسوّم دبستان را به هم زده بود. آخرش تصمیم گرفت، روز خلوتی خانه، چیزی که زیاد گیر رحمان، می آمد، از فرصت استفاده کند و بی غرولندهای اعصاب خردکن مادرش، ازتبریزی قدیمی خانه، بالا رود و آن دو جوجه ی بی دفاع بدشکل را با نگاهی موشکافانه، ببیند و از نزدیک، بررسی کند و اگر و اگر مقدور بود، با خود بیاورد و قصّه ی لانه ای که خود با کارتن و تخته، درست کرده بود، به واقعیت برساند.

خانه ای کوچک و جمع و جور داشتند با دو اتاق تودرتو حکما" یکی برای پذیرائی ازمیهمانان ریز و درشت که هیچ وقت از ورود و خروجشان، کاسته نمی شد و آن دیگری، بزرگتره که جای خواب و زندگی خانواده ی چهارنفره، حساب می شد. به اضافه ی آشپزخانه ای ترو تمیز گوشه ی هال، که در رنگ و رورفته اش، همیشه باز بود و وقت هایی که روده های کوچک و بزرگ رحمان، به جنگ و نبرد، می پرداختند، پاتوقش بود و محلّی برای آویزان شدن به مادری که هیچ گاه، درحقّ بچّه هایش کوتاهی نکرده بود:

" مامان! مامان! ماااااااااماااااااااان، یه تیکه از اون قرمه ها بده."

" چرا داد می زنی، بچّه! نپخته هنوز. آماده نیست."

" تو چیکارش داری، من می خوام بخورم."

و آن وقت که قرمه ی داغ و برشته را که خوب و عالی توی روغن دنبه ی گوسفند قربانی، چرخ خورده و آماده شده، توی دهان گشادش، می اندازد و در حالی که به خاطر داغی قضیه، هی تغییر چهره می دهد و چشم های همیشه سرتق و دریده اش، اشک آلود می شود، با چند حرکت، توی خندق بلا، سرنگون می کند و دنبال فرصت دیگری برای ورود به آشپزخانه و ناخنک زدن به غذاهای مادرش، می گردد.

بالاخره، روز موعود، از راه رسید. حاتم، بابای خانه، خانه نیست. باید هم نباشد. گچ کار نمونه ی شهر، سر کار است و تا چند ساعت بعد از این هم بر نمی گردد. اکرم خانم مادر خانه به اضافه ی نازی، دختر یکی یک دانه،  لوس و دردانه ی خانه که خیلی از اوقات، حرص رحمان را در می آورد و آخر صحبت و گفتگوهایشان به چند فقره نیشگون و چک و لگد و به عادت معمول، جیغ های از ته دلِ نازی، می رسد، رفته اند سر روضه ی آقا ابوالفضل یکی از فامیل ها. یک مجلس کاملا" زنانه و صد البتّه طولانی که خوشحالی رحمان، پشت سرش است و نیش هایی که بیرون می زند ازاتّفاق محتملی که تهش، یک جفت جوجه کلاغ شیرین است با نوک های بزرگشان و آن زردی بی قواره که گوشه ی نوک ها قراردارد و از بچّگی و کوچکی آن دو جوجه، حکایت می کند.

این که در حیاطی به آن کوچکی، چطور یک تبریزی کت و کلفت، روییده و قد برافراشته و تا دل آسمان، پیش رفته، نه بر رحمان که بر سایر اهل خانه، نامعلوم بود. امّا این دلیلی نمی شد تا رحمان در باالا رفتن از تنه ی صاف درخت، تعلّل بکند. نردبان درب و داغان خانه، کار را راحت تر کرد. رحمان، پا لخت بود. می خواست عین پلنگ از درخت برود بالا و عین فیلم ها، هر دو جوجه را بکند توی پیراهن گل و گشادش و تیز، برگردد.

به یکی دو متری لانه رسیده بود که جیغ و هوار بابا ننه ی جوجه ها، شروع شد. احساس خطر کرده بودند و برای رفع شرّی که پیش آمده بود، زمین و زمان را به هم می زدند. رحمان، نزدیک شدن خطر را فهمید. می دانست کلاغ ها، آب زیر کاه هستند و برای حفاظت از خانه و مکان خودشان، همه ی ترفندها را به کار می گیرند. حتّی اگر این ترفند، شامل نزدیک شدن به رحمان و درآوردن جفت چشم های ریزش، باشد. از این که سمتش، شیرجه می زدند و با تهدید، قصد دور کردنش را داشتند، خوشش نیامد. برای چنین کاری، چنین دغدغه ای را پیش بینی نکرده بود. به یک متری لانه که رسید، لرزش بال های سیاه عین شبق کلاغ ها را در چند سانتی متری اش، احساس کرد.

دو سه کلاغ همسایه، با شنیدن سر و صدا، قاطی قضیه شدند و شدّت حمله ها را زیاد کردند. صدای قارقارشان، تمامی نداشت.عاقبت به لانه رسید. وقتی دستش را سمت لانه برد، جفت جوجه ها، گوشه ای خزیدند و چند باری هم با نوک های نچندان سفتشان، گوشت نرم دستش را گرفتند. پشتش را به شاخه ای، تکیه داد وپیراهن چهارخانه اش را توی زیرشلواری اش، کرد. کلاغ ها، حمله می کردند، امّا این باعث نشد، رحمان هردو جوجه ی هراسان را توی پیراهنش، نچپاند و به سرعت، را بازگشت را درپیش نگیرد.

کار، به گره خورد. مشکلی، پیش آمد. رحمان، مسیر بازگشت را گم کرده بود. مسیری را که بالا رفته بود، می شناخت امّا در عجیب ترین حالت، از این که از همان مسیر، نمی توانست، پایین بیاید، غرق فکر و خیال شد. بلاتکلیفی، اذیتش می کرد. جوجه کلاغ ها، روی پوست شکمش، وول می خوردند. نمی توانست، شاخه ای را بغل کند و پایین بسُرد. می ترسید، جوجه ها، طوریشان شود. می ترسید اسباب پز درکردن پیش دوستان و پیش به قول خودش، هم سنّ و سال های فامیل حسود، له و لورده شوند و از دست بروند.

توی این گیر و واگیر، برخورد شدید پاهای کلاغی را روی شانه اش، حس کرد. آن قدر شدید بود که تا مرز از دست رفتن تعادل و سرنگون شدن، پیش رفت. پیش خودش فکر کرد، کلاغ ها، این نکته را که عین خر، توی گِل گیرکرده، فهمیده اند و حالا برای ادامه ی دفاع و نهایتا" باز پس گرفتن اولاد صغیرشان، به آب و آتش می زنند و اگر شد از همان جا، از ارتفاع ده بیست متری، سرنگونش می کنند. تصوّر افتادن و خرد شدن استخوان ها و متاشی شدن مغز سرش، حالش را بد کرد.

درآخرین حمله ی کلاغ ها، وقتی رحمان قصد مقابله داشت و دستش را برای مثلا" زدن مهاجمانش، تکان می داد، کف پای عرق کرده اش، از روی پوست صاف و بی بند و گره یکی ازشاخه های درخت، سُرخورد ودرحالی که چندان تعادلی نداشت، از میان دو پا، روی شاخه ی درخت، فرود آمد و نعره ای که از ته حلقومش، درآمد، کلّ محلّه را درنوردید. دردی که از بین دوپایش، شروع شده بود، بین اعضاء بدنش، دوری زد و نهایتا" متمرکز در کانون شروعش، اشک به چشم های رحمان آورد و باعث شد، بی هیچ حرکتی، چند دقیقه ای چشم رو هم بگذارد و لحظه هایی را با گریه ای تلخ و دردناک، بگذراند.

آرام تر که شد، دست به زیر پیراهنش برد و خیلی به نرمی هردو جوجه را درآورد. به تلخی نگاهی به هر دو انداخت. معلوم بود به خاطر کم بودن هوا و تنگی جای موقّتشان، حال چندان خوبی ندارند. امّا وقتی رحمان، جلوی قارو قورتمام نشدنی بابا ننه شان، آزادشان کرد، ناشیانه، بال و پری زدند و خیلی به سختی خودشان را روی یکی از شاخه های تبریزی، مهار کردند. بعد از آن را رحمان، کاری نداشت. برای این که می دانست، کلاغ ها، کارشان را بلد هستند و یک جورایی بچّه هایشان را به لانه می رسانند.

با آزادی جوجه کلاغ ها، همه چیز رنگ آرامش گرفت. هیچ کلاغی دیگر حمله نمی کرد. درد رحمان، کم ترشده بود، امّا این که از جای دشوار و ناراحت کننده ای که داشت و درگیرش بود، بلند شود و خلاصی پیدا کند، از محالات بود. محکوم به این بود که تا آمدن مادرو خواهرش، بر حال زار و خرابش، صبر کند.

هردو پای رحمان از طرفین شاخه ی درخت، آویزان بود. گیرکردنش روی درخت را گذاشت به حساب حیوان آزاری اش، بلایی که سر جوجه کلاغ ها، می خواست بیاورد. یک بار دیگر تلاش کرد تا راهی برای خلاصی اش، پیدا کند. خلاصی اش از وضعیت خنده داری که پیدا کرده بود. از این که نازی، خواهرش، او را با این وضع ببیند و بخندد، عصبی شد و خواهر و مادر هرچی کلاغ است، یکی کرد. آب نکشیده ترین فحش های عالم را نثار آن ها کرد.

آخرش، راه به جایی نبرد. محکوم به صبر بود. تا چند ساعت دیگر با ید بی هیچ تکانی، روی درخت باید می ماند. شروع کرد به وقت گذرانی. شمارش اعداد. محاسبه کرد از یک تا صد، چقدر وقت می برد. از صد تا هزار و از هزار تا ...

یک، دو، سه، چهار، ...        

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo