تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - تا هزار بشمار

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

تا هزار بشمار

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 17 آبان 1390-10:13 ق.ظ

 

 


شیشه ی پنجره ی سمت شاگرد پیکان درب داغان، طوری نبود که زن بتواند حرکت سریع و متناوب تیرهای بتونی برق را به راحتی ببیند. نمایش تصاویر پیرامونش، در احاطه ی فضای غریب غبار مانندی بود که بلافاصله بعد از ضربه ی وحشتناک پشت دست گوشت آلود مرد متجاوز، در جایی بین هر دو چشم و دماغ رو به بالای خوش فرمش، به وجود آمد.

خودش هم نمی دانست چگونه و با چه شرایطی، سوار پیکانی شده بود که غیر از راننده، سرنشین غول مانند بی شاخ و دمی داشت که چشم های ورپریده ی دریده اش، توی ذوق می زد و بالاتنه ی پت و پهنش، توی کت مخمل خوش دوختش، جا نمی شد. نامرد بی صفتی که رشته ی سفیدرنگ را دور گردن ظریف زن انداخت و با مختصری فشار، بی حالش کرد وتصاویری که این باردرپیکان لگن و سپس بین آن همه خاک و سنگ و نهایتا" هیکل های نخراشیده و نتراشیده ی آن دو خلاصه می شود به اضافه ی صدا، صدای نفس نفس های بریده بریده ی آن دو که روی صورت رنگ پریده و هراسانش، پخش می شود و مرگ، این نعمت خدادادی گوارا و شیرین را هرچه بیشتر به یادش می آورد وباعث می شود، برای رسیدن به آن، لحظه شماری کند و عاجزانه، آرزویش را بکند.

وقتی از ته دل، التماس کرد و با همه ی وجود، جیغ کشید. وقتی پای ائمّه را وسط، کشید و آن ها را واسطه، قرار داد. وقتی آن دو کفتار را به جان عزیزانشان، قسم داد ونهایتا" جز خنده های هیستریک و وحشتناک متجاوزانش، چیزی نصیبش نشد، تسلیم شد و ابتدا تلفن همراه و اندک پول های ته کیفش، به یغما رفت و بعد تنها نشانه ی ازدواجش، حلقه را به زور از انگشتش، بیرون کشیدند وآخرسر، چون گوسفند قربانی، به یک پهلو خواباندند و با بی رحمی، سرمایه ی زندگی اش، را به باد دادند وگل وجودش را تاراج کردند.

برگشتنی، پای پیاده بود. گفته بودند تا هزار بشمارد و سرش را برنگرداند. از یک تا هزاررا با صدای بلند، شمرد. از ته حنجره اش، بود. صدایش، خش داشت. با گریه، همراه شد. گریه ای تلخ و نفرت انگیز.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo