تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - باران قلّابی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

باران قلّابی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 26 آبان 1390-11:09 ق.ظ

 

 

چشم هایش را بست وبه فکر فرو رفت

از این که پاییز فرا رسیده و بعد از این خش خش برگ های زرد و نارنجی را خواهد شنید، غرق لذّت شد

قطره های آبی که ازآسمان، فرو می ریخت، صورت مرد را تر کرد

سرش را بالا برد تا ابرهای به هم پیوسته را ببیند

امّا از ابر خبری نبود. آسمان، رنگی تر از همیشه بود

یکی از طبقه ی چندم برج، می شاشید. سگرمه های مرد، درهم رفت. تمام تصوّراتش، نقش برآب شد

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
amir mohammad
پنجشنبه 26 آبان 1390 11:15 ق.ظ
با سلام خدمت شما دوست عزیز وبلاگ بسیار جالب و پرمحتوایی داری من که حسابی استفاده کردم شما هم به ما سربزن اگه خوشت اومد منو لینک کن بعد تو بخش نظرات بگو منم شما رو لینک کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo