تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - جدول ضرب

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

جدول ضرب

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 5 آذر 1390-10:29 ق.ظ

 

 

 

می خواست ادای پدرهای واقعی را در بیاورد. مثل آن هایی که برای آموزش بچّه هایشان، برای چیزی که قرار است داخل کلّه ی ثمره های زندگی شان، فرو رود و مایه ی پیشرفت و سعادت آن ها در آینده شود، اهمیت قائلند. امّا راهش را بلد نبود.

نوری که از لامپ کم مصرف اتاق دخترک در می آمد، در برخورد با رنگ سیرپرده، می شکست و اتاق را غم انگیزتر ازقبل می کرد. میل به گریه در وجود دخترک، موج می زد. ترس ازپدر، از چشم های پدر، بخصوص وقتی قصد داشت با شگرد خاصّ خودش، جدول ضرب بپرسد، در اوج بود. کاش دخترک، قبل از تعلیم و تربیت اجباری، دستشویی می رفت!

اوّل از آسان ها پرسید. از آن هایی که سریع توی ذهن فرو می روند و به سرعت حفظ می شوند. دو دو تا، سه چهارتا و چند تای دیگر. دخترک، روسفید شد. بی هیچ مکثی، همه را از دم جواب داد. لبخندی گوشه ی لب های کلفت پدرنشست. فاجعه از وقتی شروع شد که پدر سمت سنگین ها رفت و پس و پیش پرسید. هفت هشت تا، نه شش تا. این جا بود که دخترک، لنگ زد. وقتی صدای پدر درآمد و پشت بندش به دندان قروچه و نهایتا" به دادی سر دخترک هراسان رسید، مادر سراسیمه از راه رسید و نیامده، هیکل زمخت شوهرش، مانعش شد:

((شما دخالت نکنین خواهشن! ))

دخترک به هم ریخت. آن چه را حفظ کرده بود، به باد فراموشی داد. احساس کرد، داخل سرش، از جدول ضرب، خبری نیست. خودش را هیچ وقت، این قدر خالی حس نکرده بود.

داد دوّم پدر، بغض فرو خفته ته گلوی دختر را در هم شکست. امّا فرصتی برای گریه پیدا نکرد. یک " ببُرصداتو " تند و تیز از سوی پدر، راه گریه ی دخترک را بند آورد امّا این که بتواند از فرو ریختن دانه های مرواریدگونه ی اشک، جلوگیری کند، از محالات بود. همین قضیه پدر را تا مرز انفجار، پیش برد:

(( جم کن آب غوره هاتو! گریه بی گریه! ))

و انگشت شصت و سبّابه اش را زیر چانه ی گرد و خوش فرم دختر، گذاشت و رو به بالا فشار داد و این جوری نشان داد که گریه و به قولی تراوشات آب غوره ای از سوی دختر، احتمالا" واکنش فیزیکی از سوی پدر را خواهد داشت. شانه های ریز و نحیف دخترک از فشاری که به چانه اش آمد، به لرز افتاد و اشک و مف دماغش، قاطی هم شد. این بار احساس کرد چیزی به نام جدول ضرب را برای اوّلین باراست در عمرش، می شنود. حرکتی که حرص پدر را درآورد و منجربه ضربه ای شد که با کف دست پر و گوشتی اش، بر صورت کوچک و برافروخته ی دخترک، فرودآمد.

فرار دختر و پناه بردنش به آغوش مادر، پایان تعلیم و تربیت پدر را اعلام می کرد. مادروقتی دخترش را بغل کرد، رطوبتی را روی پاهایش، حس کرد.

دخترک، خودش را خیس کرده بود.   




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
hasti
دوشنبه 21 آذر 1390 09:05 ب.ظ
ناز شصت همه مردایی که سایه مردونگیشون همیشه سنگینه!!!!

pasokh12.mihanblog.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo