تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - شب جن زده

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

شب جن زده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 26 آذر 1390-12:05 ب.ظ

 

 

 

آن شب از مرتضی خبری نشد. آخرش هم زنگ زد و گفت رفته پیش دوستانش تا ریاضی کار کنند و این که امتحان دارند و این که  احمد مجبور است شب را به تنهایی به سر ببرد. حرکتی که باب میل احمد نبود وکلّی مکافات داشت برایش. اوقات تنهایی، یک جورایی می شد. از باب تصوّرات و اوهامی که همیشه به سراغش می آمدند، دچار پریشان حالی می شد و به هم می ریخت.

احمد و مرتضی دو برادر با فاصله ی سنّی مناسب که از خوش شانسی در یک دانشکده درس می خواندند، در دو زمان متفاوت، خانه ی پدری را در شهرستان رها کرده و به تهران کوچیده بودند. جایی که زندگی می کردند، مربوط به لطف و مهربانی پدرشان می شد که هر دو را هم ازمستاجری نجات داده بود و هم این که برای آینده شان، آینده ای که قطعا" در تهران بزرگ و درندشت، شکل می گرفت، کارهایی جمع و جور کرده بود.

یک خانه ی ویلایی شمالی با زیرزمینی که احمد و مرتضی ساکنش بودند و یک خواب بیشتر نداشت و حمّام بزرگ و جادارش، گوشه ی آن قرار داشت و طبقه ی همکف که بزرگ تر و جادارتربود را از باب این که هر دوی آن ها مجرّد بودند وبه  سن عیالوار شدن نرسیده بودند! به خانواده ای پرجمعیت اجاره اش داده بودند و آن شب، اهل و عیال مستاجر هم از شانس احمد، خانه نبودند و یک احمد مانده بود که دنیای ترس بود و وقت و بی وقت با دیو و جن های خیالی سر و کلّه می زد و یک خانه ی بزرگ پر رمز و راز که به قول احمد، جا پاهای جن ها روی سنگفرش قدیمی اش، دیده می شد.

حالا چرا آن شب احمد با وجود این که مطمئن بود جن ها معمولا" توی جاهایی مثل حمام، سراغ آدم ها می روند، راهی حمام شد، بماند. حمام مثل همیشه بود. کف کاشی و دیوارها سرامیکی، سفید یکدست. با دوشی قدیمی که شیرهای درب و داغانی داشت و یک شانه از این پلاستیکی ها که در حدّفاصل محلّ اتّصال دوش و شیر، قرار داشت و به اضافه ی یک کاسه روحی و تشتی که هیچ وقت به کار هیچ کدام آن ها نخورده بود.

احمد تازه سرش را کف مال کرده بود که احساس کرد، صدایی شنیده است. صدایی در مایه های افتادن. صدا خفیف بود ولی توی گوش احمد، نشست و برق از سرش پراند. وقتی چشم هایش را که به خاطر کف شامپو، بسته بود، باز کرد، دید شانه ازجای همیشگی اش در جای سخت و گیری بین دوش و شیرحمام، جدا شده و گوشه ی حمام، افتاده است. بااین که زیر ریزش آب داغ دوش، قرار داشت در یک لحظه، چنان سرمایی تن احمد را رد کرد که به حال لرز افتاد و پوست بدنش مورمور شد. وقتی خواست برگردد و با آن حال ضایع، بزند به چاک و فلنگ را ببندد، از بد شانسی، به در بسته خورد و فهمید گیره ی آهنی آن سمت در حمام که غالبا" شل بود و سرخود، گیر بازار درست می کرد و باعث گیر افتادن اهل خانه داخل حمام می شد، عمل کرده و احمد را با آن وضع ناجور، در حمام، حبس کرده است. حمامی که احمد یقین داشت، جن داخلش است و عنقریب روح از بدنش، جدا خواهند ساخت.

احمد یقین پیدا کرد گیر افتادنش، بی حکمت نیست و عنقریب است جن بی شاخ و دمی، از پشت بغلش کند و دندان های بزرگ نیشش را توی گوشت گردنش فروکند. توی فعل و انفعالاتی که پیش آمد پایش با کاسه ی روحی، برخورد پیدا کرد و صدای کوبیده شدن کاسه به دیوار، چون نفیر بدصدایی توی گوشش پیچید و قلبش را تا آستانه ی پوکیدن برد. احساس ضعف کرد و نشست و به کوبش وحشتناک قلبش، گوش داد.

غروب فردا مرتضی از راه رسید و با جنازه ی احمد داخل حمام، روبرو شد. پوست سبزه ی احمد را سفیدی وحشتناکی در بر گرفته بود. چشم هایش باز بود. وقتی مرتضی مسیر نگاه احمد را تعقیب کرد، به شانه ی پلاستیکی رسید.   




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Online cialis
جمعه 17 فروردین 1397 07:34 ب.ظ

Superb info, With thanks!
walgreens price for cialis cialis generico postepay we recommend cialis best buy prescription doctor cialis cialis 20 mg cut in half online cialis cialis uk next day prices for cialis 50mg try it no rx cialis canadian cialis
Cialis online
یکشنبه 27 اسفند 1396 10:55 ب.ظ

You mentioned that perfectly!
buy cialis cheap 10 mg 40 mg cialis what if i take only best offers 100mg cialis cialis 5 mg funziona cialis online cialis ahumada order a sample of cialis cialis 5mg generic cialis tadalafil cialis authentique suisse
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo