تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - سرطان انگشت

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

سرطان انگشت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-11:14 ق.ظ

 

 

 

این که هاتف بعد این همه سال مثبت بودن وسرحالی و دوری از انواع دودآلات و مایعات سرخوش کن و با بزرگان گشتن و زندگی ای که خیلی کم، آثار ناراحتی و غصّه در آن دیده می شد، بیکباره دچار تغییراتی در انگشت میانی دست راست گردد و به مرور زمان و در دفعات متوالی، ناخن های آن انگشت را از دست بدهد، چیزی را در مایه های سرطان انگشت، نشان نمی داد. در عوض از فضا و موقعیتی صحبت می کرد که بسی ویرانگر است و چون غول بی شاخ و دمی، زهره ی شیر را هم آب می کند وناغافل از راه می رسد و آن وقت که از گرد راه رسید، به مانند طوفانی مهیب، هرچی سلّول درست و درمان داخل بدن طرف سرطانی است، می روبد و می برد و با کلّی سلّول درب و داغان و کج و کوله، آن هایی که به سلّول های سرطانی، تعبیر می شوند، جایگزین می کند.

هاتف خان، خیلی حواسش جمع بود. برنامه ها داشت برای زندگی اش. از آن هایی بود که حتّی برای ساده ترین موارد زندگی اش مثل خورد و خواب وکلّا" مسیری که در پیش گرفته بود، برنامه داشت و یکی از تلاش های عمده اش این بود که ناغافل اسیر مریضی نشود و با چیزی مثل سرطان، راه آسمان ها را در پیش نگیرد و خیری از دنیای فانی ندیده، زیر خروارها خاک، به خوابی چند میلیون ساله، فرو نرود. هاتف، از این که گذر از میان سالی و ورودش به دهه ی پنجاهِ عمرش، با هجوم بختکی به نام سرطان، روبرو شود، ترس داشت و همین ترس، باعث شده بود، سبک زندگی اش، مثل خیلی های دیگر نباشد.

گیاه خواری می کرد. صبح یک لیوان آب پرتقال و حول و حوش ساعت ده صبح یک لیوان شیر داغ و ظهر برای ناهار، معجونی از کاهو و کشمش و زیتون و مغز گردو را پایین می فرستاد و قدر همه ی دنیا ازآن چه به نام تنقّلات، معروف بود دوری می کرد و برای شام مختصری ماست کم چرب با کمی نان لواش، می خورد تا خوراکی خلاف قاعده نداشته باشد و با درونی صاف و پاک و با امعاء و احشاء ترو تمیز، فاصله ی سرطان را با خودش و زندگی ای که خیلی به آن علاقه داشت، زیاد کند.

امّا هاتف هم گیر افتاد. از سرعت عمل سلّول های سرطانی در هجوم به اندام باریک و بلندش، غرق حیرت شد. همان قدر که این مریضی ناجوررا از خودش، دور می دید و آن را حتّی در خیالاتش هم، رویت نمی کرد، به همان اندازه در مواجهه با آن و نوع برخوردش، گیج شد و مجبور شد بارها، دور خودش بچرخد و با حال و روزی خراب و آشفته، ساده ترین کارهایش را به این و آن، بسپارد.

مثل خیلی از آن هایی که ناغافل اسیر چیزی می شوند و چند روزی را با بهت و شوک گرفتاری، می گذرانند، مدّتی را به گریه و زاری و بی قراری گذراند و با ناامیدی که چندان از او بعید نمی نمود، اختیار از دست داد و با بی میلی، همان اوّل کار، تسلیم شد و با وجود اصرارهای زنش، یار همیشه وفادارش، مقابل مریضی، گردن کج کرد و عطای مبارزه و جنگ و جدل با عفریت سرطان را به لقایش، بخشید و خودش را برای مرگ، چیزی که بلافاصله بعد از گرفتاری با سرطان، توی یاد و ذهن افراد مریض و سالم، پیدا می شود، آماده کرد.

تا آن شب ...

شب سخت و ناجوری بود. هاتف، بی قرار می نمود. احساس می کرد، یک جور دیگر شده است. حال غریبی پیدا کرده بود. چیزی که فرسنگ ها با او فاصله داشت و قبل از این، هیچ وقت، تجربه نکرده بود. میل صحبت  و درددل داشت و برخلاف قاعده، تصمیم گرفت، شنونده ای چون خدا داشته باشد.

هاتف از آن هایی بود که از خدا و معنویت، تصوّری غریب داشت و با آن ها خیلی کلنجار نمی رفت. برایش، عادّی بودند و هیچ جای زندگی اش، را پر نکرده بودند. ایّام ماه مبارک رمضان و ماه محرّم، مختصری تغییر پیدا می کرد و با مختصری چرخش، تغییر حالت می داد و آن گاه که زمان، می گذشت و همه چیز، روز از نو و روزی از نو می شد، دوباره وارد چرخه ی تکرار می شد و با چیزهایی که به هیچ وجه، رنگ و بویی از معنویت و دین و ایمان، نداشت، مشغول می شد.

با این که میلش به صحبت با خدا آن هم در چنین شبی، آن هم با بودن در وضعیت ناجور سلامتی اش، عمده به ترسش از سرطان و احتمالا" سوختن دل خدا و رحم کردن به حال و روز اهل و عیالش، مربوط می شد، با این حال، تصمیم گرفت، تر و تمیز به استقبال خدا برود و حاجتش را بخواهد و با " امّ یجیب " ودعای توسّل و ... حالی بکند و اگر شد و توجّه خدا را برانگیخت، برای سلامتی اش، چیزی که از دست رفته، می دید، دست به دعا بردارد.

رفت توی حسّ و حال. ته دلش، به نحو عجیبی قرص و محکم بود. شروع کرد به راز و نیاز با خدا. خدایی که خیلی کم، قبولش داشت.خدایی که از خیلی وقت پیش، فراموشش کرده، توی مناسبت ها، آن هم شاید و باید، محض خاطر این و آن، سراغش می رفت و نوک زبانی، حرفی می زد و حاجتی می خواست.

امّا این بار انگار که سنگ صبوری یافته باشد، قشنگ نشست به درددل و سیر تا پیاز وضعیتش را ریخت روی دایره و با مقدّمه و موخّره، تحویل خدا داد. به گریه هم افتاد. هق هق صداداری بود. از ته دل. احساس کرد، سبک می شود. روبه بالا رفتنش را گذاشت به حساب خلاصی و پایان ماجرای مریضی اش. چیزی که به مرگ، تعبیر می شود. واژه ای که نکته ی جدایی ناپذیر سرطان است. همان که آویزان این مریضی ناجور است. امّا هاتف، گرمش هم شد. حال بسیار خوبی بود. دقیق شد. روی خودش، زوم کرد. رفت برای واکاوی اندرونی اش. توی امعاء و احشاءش. حال خاصّی بود. یک جور کندن و جداشدن. انگاردرد و رنجش، تکّه تکّه از وجودش کنده می شد. مثل این که به آرامشی فرای تصوّراتش می رسید. آرامشی که نهایتا" به بیهوشی هاتف رسید.

دو روز بعد، جواب اسکن هاتف از راه رسید. چیزی که عین بمب، بیمارستان را تکان داد. اثری از سلّول های سرطانی هاتف نبود. هاتف در عین سلامت بود. لباس های تکّه تکّه شده ی هاتف، رو هوا رفت. صلواتی که از ته حلق، کارکنان بیمارستان در می آمد، دوری توی اتاق هاتف می زد و چون نوای خوش آوازی توی گوشش می نشست.

هاتف، خوب شده بود.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo