تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - از خاك تا خاك

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

از خاك تا خاك

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 5 دی 1390-09:52 ق.ظ


 

خاک، فلسفه ها دارد. خاک، افرادی را در دل خود، جای داده که هیچ تصوّری برای رفتنشان نبوده. این همه هنرمند و سیاسی کارو آدم های بزرگ و بزرگ تر. امّا چه کنیم که سرنوشت محتوم همه این است که روزی روزگاری، با علّت های مختلف، با چپ کردن ماشین و با ریزش کوه و با دشنه ای که رگ و پی قلب را از هم باز می کند و با سکته ای که ناغافل از راه می رسد و قلب را به توقّفی نهایی می رساند و با لقمه ای که راه نای، این دریچه ی حیاتی، را می بندد و با هزاران روش دیگر، راه را کج کنند وبروند به جایی که خیلی ها رفته اند. جایی که برای رفتن به آن جا، هیچ عجله ای ندارند وپا سست می کنند وبرای دورنگه داشتن خودشان از قافله ی بزرگ و عریض رفتن و جاگذاشتن، دیگران را پیش می اندازند.

از مردن می ترسیم؟ بله که می ترسیم. بدجور هم می ترسیم. ترس از کندن و رفتن و قاطی خاک و خل و مار و مور شدن و قرار گرفتن توی جایی که بسی تنگ و تاریک است، آن قدر هولناک نشان می دهد که توصیفی برای آن نیست و از دیر باز توی وجود آدمیزاد بوده و خواهد بود.

خیلی ها نگران این هستند که بعد از آن ها، بعد از کوچ کردنشان، بعد از این که دنیا را به نفع ورّاث، خالی کردند، بازمانده هایشان، اقربا و زن و فرزندشان، تنها خواهند ماند و سختشان خواهد بود و بدون کسی که تا به الان نان آورشان بوده، دستشان، پیش این و آن، دراز خواهد بود و منّت این و آن را تحمّل خواهند کرد و توهین و تحقیر خواهند دید و به عذابی دچار خواهند شد که روح عزیز از دست رفته، در چند قدمی شان، در سرای باقی، به رنجی بی پایان، دچار شود و دائما" در حال لرز و اضطراب به سر ببرد.

بعضی ها، از خود مرگ، در هراسند. با خود مرگ، مشکل دارند. رفتن را کندن و جا گذاشتن، تلقّی می کنند و چون، تصوّر کمی از آن دارند و با بعد از آن آشنایی ندارند، می افتند به چاه غفلت و با گم کردن مسیرهای روشنی که در مرگ، وجود دارد، به خودخوری می افتند و با چیزی که هیچ تصوّری از آن ندارند، مشکل پیدا می کنند و سختی می کشند و مثل شوهر خاله ی مرحوم ما، برای دور شدن از مرگ و این که مرگ، حتما" در داخل اتاق، و توی رختخواب، رخ می دهد، بدو، می دوند توی حیاط و روی صندلی، می نشینند تا بلکه، مرگ، را دور کرده باشند. واژه ی آشنایی که دیر یا زود، سراغ همه، خواهد آمد.

امّا از آن هایی که میل به جاودانگی دارند و دنیا را خیلی بزرگ و مال دنیا را تمام نشدنی می دانند. نمی خواهم شعار داده باشم و از لفظ دنیا پرستی استفاده کرده باشم و با کلیشه های آشنای چنین مطالبی، درگیرشده باشم. امّا از این مطمئنّم که آدمی برای ساعتی بیشتر زنده ماندن و نفس کشیدن ودرقید حیات بودن، همه ی زندگی اش را هم می دهد. میل به جاودانگی، میل به ماندن در دنیا به هر بهایی، تمام نشدنی ست. منِ انسان، از کندن و جا گذاشتن این همه فضا و طبیعت و گل و بلبل و موفّقیت هایی که انتظارم را می کشند و بچّه هایی که ترگل و ورگل هستند و امید آینده ام، حساب می شوند و بالاخره از همه ی آن چیزهایی که جذّابیت دارند و باعث خوشی و خرّمی من می شوند، درهراسم و بر خود می لرزم و دائم فکرش را می کنم و عرصه را برای همه تنگ می کنم و کار را به جایی می رسانم که پیش آشنا و غریبه، تابلو می شوم و اسمم در می رود به عنوان فردی که از مرگ، می ترسد. کسی که قدم توی گورستان نمی گذارد و زیر تابوت هیچ کس را نمی گیرد و توی ختم مرحوم از دست رفته، فامیل و غیرفامیل، قدر چند دقیقه، آن هم برای دیده شدن و خالی از عریضه نبودن، شرکت می کند.

شما، عزیزان بازدیدکننده، از مرگ می ترسید؟ دلایل خودتان را توی نظرات، بگذارید تا فلسفه ی یکی از بزرگ ترین سوالات تاریخ بشر، گشوده شود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo