تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - درخت آسمانی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

درخت آسمانی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 7 دی 1390-09:20 ق.ظ



دوباره سر وقت یاسمن رفت. تک درخت خانه ی نقلی شمالی شان را خیلی دوست داشت. وقت و بی وقت، می رفت سراغ درخت و ساعت ها نگاهش می کرد. با درخت، حرف می زد و خیلی که بیکار می شد، زوم می کرد توی شیارهای پرخطّ و خش پوستش و برای تک تک آن ها، داستانی جمع و جور می کرد و با صدای بلند می خواند. کار را جوری ترتیب داده بود که با درخت، بساط دل و قلوه، می چید و سفره ی دلش را پیش محرم رازش، درخت نچندان پرشاخ و برگ، باز می کرد.

یادش آمد، درست دوسال بعد از کوچیدن از دهات وخریدن این خانه ی جمع و جوربه وسیله ی پدرش، پدری که برای ادامه ی زندگی در دنیای درندشت پیرامونش، چندان اصراری نداشت و خیلی زود کاسه  کوزه اش را جمع کرد و راهی آخرت شد، سروکلّه ی یاسمن، توی باغچه ی کوچک گوشه ی حیاط، پیدا شد و با گذشت فقط یک سال، بوی خوش گل های بنفش قشنگش، توی کوچه پیچید و کاری کرد، مشتری های همیشگی گل هایش، تمامی نداشته باشند و گل محافل شادی هایشان، تبریک به خانم و آقا معلّم ها و مهم تر وبیشتر ازهمه ی  این ها، هدیه دادن های دزدکی عاشق معشوق های جوان فامیل، از محلّ تمام نشدنی درخت پرآوازه ی محل، تامین شود.

روی سنگ فرش حیاط، دراز کشید و ابتدا ابرها را که توی دل آسمان یکدست آبیِ خوش رنگ، دنبال هم گذاشته بودند، دل سیر تماشا کرد و نیم ساعتی را به شنیدن آواز گنجشک هایی که سرمست از گل های خوش رنگ یاسمن، می خواندند، گذراند و مدّتی را هم گیج و سرخوش از نسیمی شد که بین شاخ و برگ تک درخت زندگی شان، دورمی زد و روح و روان احمد را سرشار از احساس و راحتی می کرد.

احمد با تک درخت زندگی شان، خاطره ها داشت. تعصّبی که نسبت به درخت داشت، احساسی که از ته دلش می جوشید و با راه های مختلف، سمت درخت، سرازیر می شد، تمامی نداشت. این که کسی جرات کند وبه درخت، چپ نگاه کند، از محالات بود. این که موجودی زنده یا غیر زنده، پیدایش شود و اراده بکند برای کندن فقط و فقط یک برگ از درخت، مستلزم این بود که احمد دراز به دراز افتاده باشد و قاطی رفتگان دور و نزدیک شده باشد. خاطره نوشتن روی درخت و خط خطی کردنش، کلّهم تعطیل بود. مرتّب کردن خاک و کودش، آبیاری به موقعش، از واجبات بود و سر وقت از سوی احمد و سایر اهل خانه، اجرا می شد. یک بار باد زد و یکی از شاخه های درخت را، یکی از اصلی ها را، شکست. تا سه روز، کسی جرات نزدیک شدن به احمد را نداشت. صدای گوشخراشش، صدایی که به خاطر بلوغ به موقعش، از جایی بین حنجره ی درست و درمانش، خارج می شد، گوش فلک را کر می کرد. احمد و یاسمن، درخت یاسمن، یک روح در دو بدن شده بودند. تا این که ...

احمد فهمید، پدرش برای کشتن مورچه هایی که کنار درخت زندگی اش، لانه ساخته اند، ناغافل پای درخت، نفت ریخته و با رسیدن نفت به ریشه های یاسمن، درخت را به ورطه ی نیستی و نابودی کشانده است. اوّل چیزی نگفت و یک گوشه، کپ کرد و با بغضی که توی گلویش، باد کرده بود، کلنجار زد و همه ی تلاشش را به کار برد تا اشکش، سرازیر نشود. غیر ممکن بود. این که عزیز دردانه ی خوشبویش، جلوی چشم هایش، پرپر شود و احمد چیزی به کسی نگوید، از محالات بود. زمین و زمان را به هم ریخت. چند شیشه ی بزرگ را پایین آورد و برای چند پرنده ی سرگردان، ده ها سنگ، پرتاب کرد. خیلی غصّه می خورد. تو حال خودش نبود. مرگ درخت را با مرگ آرزوهایش، یکی می دانست. برای پرنده هایی که منبعد قرار بود توی شاخه های بدون برگ درخت، جست و خیز کنند و حالی ببرند، افسوس خورد و برای همسایه هایی که از بوی ماندگار گل هایش، سرمست می شدند و حالا از این نعمت خدادادی، محروم شده بودند، غصّه ها خورد. پاک به هم ریخت و گوشه ای خزید و صم بکم شد.

کار الان احمد این است که چپ و راست برود سراغ درخت خشکیده و دستی به سر و رویش بکشد و توی گوشش چیزهایی بگوید و اختلاطی بکند و اگر شد، خنده بازاری درست بکند و با مخ و روان آشفته و به هم ریخته اش، جایی بین یاد و خاطره ی درب و داغانی که از درخت، داشت، گریزی بزند و یادش را زنده نگهدارد.

احمد، دیوانه شده است. یک دیوانه ی غمگین

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حامد حاتملو
چهارشنبه 14 دی 1390 01:13 ق.ظ
با سلام خدمت امیر خان
خوبی ؟؟ من هم اهل خوی هستم و یه وب موزیک دارم
نفراول المپیاد برنامه نویسی کشوری رو دارم و خوشحال میشم بیشتر باهات آشنا شم
اگه وب من بیایی با دوستان بیشتری آشنا میشی
چون اونجا خیلی از بچه ها آشنان
یا علی
شبت بخیر
پاسخ امیر تقی نژاد : ای به فدای همشهری خوبم. حتما" می آیم نازنین.

افتخاری ست با همشهریان ادیبم باشم و با آن ها همكاری كنم.
مزرعه دار
پنجشنبه 8 دی 1390 08:34 ق.ظ
سلام من شما را با نام دلزخم لینک دادم لطفا شما من با عنوان کشاورزی لینک کنید ممنون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo