تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - یك كوچه ی تنگ و باریك

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

یك كوچه ی تنگ و باریك

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 17 دی 1390-01:09 ب.ظ

 

یک کوچه ی تنگ و باریک، یک مسیر ایده آل، می توانست، نرگس را زودتر از همیشه به خانه برساند. کوچه ای که سنگ فرش قشنگی داشت و رابراه درهای کوچک و بزرگ چوبی، به آن باز می شد و شاخ و برگ انبوه یاس های خوش بوی همسایه ها، تا قسمتی از مسیر عبور و مرور اندک رهگذرانش، را بند می آورد.امّا این دخترک مهربان همیشه خجالتی کم حرف، اصلا" نمی خواست، بعد از تمام شدن درس و مشقش توی مدرسه ای که مادر و جد مادری اش هم توی آن درس خوانده بودند، راه خانه ی دو اتاقه ی درب و داغان را در پیش بگبرد. حالا از همان کوچه ی  رویایی یا هر مسیر خر دیگری.

 نرگس، برای رفتن به خانه ای که در آن عوض بوی غذا و خوراکی، بوی بدبوی دودشدن تمام نشدنی تلخکی پدر نامهربانش، شنیده می شد و جای سلام و علیک و گپ و گفت، فحش و دری وری، ردّ و بدل می شد، هیچ عجله ای نداشت.

 با طمانینه و آرامشی ساختگی، راه می رفت. تو حال خودش بود. حتّی به این که کم کم ابرها، آسمان یکدست آبی را در بر می گرفتند و می رفت تا لحظه هایی دیگر، باران از این رگباری های وحشتناک، همه ی سر و لباسش را خیس کند، بی توجّه بود. کلاسور رنگ و رو رفته ی عتیقه را روی جناغ سینه اش، فشار می داد. از این که از داخل کوچه برود یا سر خر را سمت خیابان، کج کند، دودل بود.

باقی داستان رادرادامه ی مطلب، ملاحظه فرمایید:

 

یک کوچه ی تنگ و باریک، یک مسیر ایده آل، می توانست، نرگس را زودتر از همیشه به خانه برساند. کوچه ای که سنگ فرش قشنگی داشت و رابراه درهای کوچک و بزرگ چوبی، به آن باز می شد و شاخ و برگ انبوه یاس های خوش بوی همسایه ها، تا قسمتی از مسیر عبور و مرور اندک رهگذرانش، را بند می آورد.امّا این دخترک مهربان همیشه خجالتی کم حرف، اصلا" نمی خواست، بعد از تمام شدن درس و مشقش توی مدرسه ای که مادر و جد مادری اش هم توی آن درس خوانده بودند، راه خانه ی دو اتاقه ی درب و داغان را در پیش بگبرد. حالا از همان کوچه ی  رویایی یا هر مسیر خر دیگری.

 نرگس، برای رفتن به خانه ای که در آن عوض بوی غذا و خوراکی، بوی بدبوی دودشدن تمام نشدنی تلخکی پدر نامهربانش، شنیده می شد و جای سلام و علیک و گپ و گفت، فحش و دری وری، ردّ و بدل می شد، هیچ عجله ای نداشت.

 با طمانینه و آرامشی ساختگی، راه می رفت. تو حال خودش بود. حتّی به این که کم کم ابرها، آسمان یکدست آبی را در بر می گرفتند و می رفت تا لحظه هایی دیگر، باران از این رگباری های وحشتناک، همه ی سر و لباسش را خیس کند، بی توجّه بود. کلاسور رنگ و رو رفته ی عتیقه را روی جناغ سینه اش، فشار می داد. از این که از داخل کوچه برود یا سر خر را سمت خیابان، کج کند، دودل بود.

 میلش به خیابان می رفت و طولانی کردن مسیر خانه. خانه ای که حکم زندان را داشت برایش. با پدری که تلخکی بدبوی بدطعمش را بیشتر ازبچّه ها دوست داشت وبرای زنده یا مرده بودن آن ها تره خرد نمی کرد و آن نامادری نامهربان که بدجورآن ها را می چزاند و فرق می گذاشت بین دو فقره بچّه از جنس و مثلا" گوشت و پوست و ریشه ی خودش و دوفقره متعلّق به شوهرش. امّا آن روز حسّ خوبی داشت و بعد از مدّت ها می خواست، از کوچه برود. کوچه ای که حسّ شاعرانه داشت و نفس کشیدن را برای نرگس، راحت می کرد. کوچه ای که رنگ قدیمی و خاک خورده ی در و پنجره های خانه هایش، به دل می نشست و صدای پرنده هایی که توی یاس های پر شاخ و برگش، بازی می کردند، توی گوش هایش می نشست و حالش را خوب می کرد. زمان های گذر از این کوچه ی تنگ و طولانی، نرگس همه ی ناراحتی ها را فراموش می کرد. ضرب دست سنگین نامادری را هم فراموش می کرد و آن ترکه هایی که روی بدن نرم و ظریف برادرش، خرد می شد. آخرین بار سر فراری دادن برادرش حسن از زیر دست و پای بزرگ نامادری اش، کلّی کتک خورد و یک خراش بزرگ دردناک، روی پوست سفید پایش، درست شد.

به ورودی کوچه که رسید، از خلوتی اش تعجّب کرد. با این حال واردش شد و از تیر برقی که درست وسط های کوچه، دل آسمان را در پیش گرفته بود، غافل شد. یک تیر برق چوبی پر از تراشه که هر وقت نرگس با دقّت نگاهش می کرد، از تصوّر بالا رفتن از آن و رفتن تراشه ها به زیر پوست دستش، بر خود می لرزید و برای درآوردن فرضی آن ها، کلّی مکافات می کشید و رنج و عذاب، تحمّل می کرد. تا چند متری تیر برق، خیلی عادّی ادامه داد امّا با دیدن تن و بدنی که خیلی به زحمت خودش را پشت تیر برق، جا داده بود، پا سست کرد. این که کسی وسط روز و پشت تیر برق، پنهان شده باشد، هم متعجّبش می کرد، هم ترس را توی دلش، می ریخت. برای یک لحظه خواست برگردد، از آن طرف میل شدیدی به ادامه ی مسیر داشت. آخرش دل به دریا زد و ادامه داد. به چند متری تیر برق رسید، نفر پنهان شده، رو نشان داد.

اکبرتیرچه بود. ختم شرهای دنیا. آخردودوزه بازی و خلاف بود. هیزی و از دیوار مردم بالارفتن و دست انداختن به ناموس مردم، جزو کارهای کوچکش بود. صورت گرد و کوچکش، با هیکل میانه بالایش، چندان هم خوانی نداشت. به اضافه ی چشم های درشتی که توی حدقه، بدجور می درخشیدند و انس و جن را به ترسی تمام نشدنی، وا می داشتند. نرگس برای برگشتن و فرار، چندان فرصتی نداشت. می دانست هرگونه عقب گرد، با تعقیب اکبر، همراه خواهد بود و گرفتاری و پشت بندش چیزی که ستون مهره هایش زا می لرزاند و تصوّرش، چشم هایش را گریان می کرد.

زد به جادّه ی بی خیالی و خواست بی هیچ نگاهی از کنار اکبر بگذرد. امّا نیروی موهومی، سرش را طرف لات و لوت محلّه شان، می کشاند. چشم به چشم شدند. اکبر می خندید. یعنی لبخندی روی لب های بی حالش بود. لبخندی که دل نرگس را از جا کند. زنجیری را رو هوا می چرخاند و دور انگشت سبّابه اش، حلقه می کرد و دوباره از نو تکرار می کرد. نرگس هر کاری کرد، بی نگاه به اکبر، رد شود، نتوانست. حالا هم ردیف هم بودند. تمام بدن نرگس، می لرزید. می دانست در خانه ی اکبر و مادرش، چند قدم آن ورتر بود و این را هم می دانست که مادراکبر این وقت روز، خانه، پیدایش نمی شود و تا خود غروب، خیابان ها را گز می کند و دست پیش مردم دراز می کند تا دشتی پیدا کند و از شماتت تنها پسرش، در امان بماند.

اکبر کف پای قدرتمندش را به دیوار تکیه داده و وزنش را روی آن یکی پایش، انداخته بود. سرکوچک گردش، با هر قدمی که نرگس بر می داشت، حرکت می کرد و راه رفتن هم محلّه ای خوش آب و رنگ تازه بر و رو یافته اش را تعقیب می کرد.

این که در آن لحظه دری باز می شد و نفری، بچّه ای، پیر سالی، زنی، مردی از آن بیرون می آمد، نهایت آرزوی نرگس بود. حالا بغضش ترکیده و اشک، روی گونه اش، نشسته بود. دو سه قدم بعد از اکبر، پا تند کرد و شروع به دویدن کرد. تازه دورگرفته بود که چیزی را روی شانه ها، سپس روی کمرش، حس کرد و آن وقت فهمید دست های اکبر، عین پنجه های عقاب، دور شکمش، قلّاب شده است. جیغی که درست از انتهای حنجره اش، درآورده بود، از دهانش درنیامده، به وسیله ی دست بزرگ اکبرخفه شد. عین برق گرفته ها شد. عین این که افت کرده باشد. مثل درختی که با تبر سرنگونش، کرده باشند. لس و بی حال، توی دست های اکبر، آرام گرفت. حالا نوبت اکبر بود تا کاری را که شروع کرده بود، به سرانجام برساند. کاری که به دو فقره رسیده بود. کاری که حالاحالاها، قصد تعطیل کردنش را نداشت.

اکبر یاد دوهفته پیش افتاد. آن دخترک ریزه میزه. لگدهایی که می پراند و چنگی که توی صورتش، انداخته بود و مشتی که اکبر توی گیجگاه دخترک بینوا، خوابانده بود و لحظه های شادی که هیچگاه از یاد اکبر، بیرون نمی رفت و نهایتا" چاه قدیمی خانه ی قدیمی مادر اکبر که می توانست، ماوا و سرپناه خوبی برای جنازه ی دخترکان ربوده شده باشد.

نرگس، چشم که باز کرد، اوّل گیج زد. هیچ شناختی از جایی که دراز کشیده بود، نداشت. توی تاریک روشن اتاقی که با پرده های کثیفی، محصور شده بود، دستش را دراز کرد و به شلواری رسید. شلوار را به دقّت دید و آن گاه جیغش را رها کرد و پایین تنه اش را که برهنه بود، پوشاند. روی ران و ساق پاهایش، جابجا کبودی بود و خونی که خشک شده بود و حکایت از عمق فاجعه می کرد. گوهر عصمت نرگس، به باد رفته بود امّا هنوززنده بود و برای زنده ماندن، می خواست تلاش کند. این که لات سرکش محل، توی بیهوشی اش، ازش کام گرفته بود، به حدّکافی تکان دهنده و مصیبت بار بود امّا درلحظاتی که اکبر نبود و برای کاری رفته بود، می طلبید نرگس، برای فرارش، برای گریختن از دخمه ای که داخلش بود ، دست به تلاش بزند و بیکار ننشیند.

تنها دراتاق را که چوبی بود، امتحان کرد و فهمید قفل بزرگی، آن سوی اتاق، زندانی بودنش را تکمیل کرده است. سراغ پنجره ها هم رفت و پرده را کنار زد. امّا مایوس بر جای ماند. نرده های آهنی، خروجش از پنجره را غیر ممکن می کرد. پس گوشه ای نشست و به مظلومیتش و به تنهایی وحشتناکش، زار زد و اشک ریخت. یاد مادرش هم افتاد و برای نبودنش، برای مردن زودهنگامش، ناله سر داد. عاقبت خسته شد و دراز کشید. موهایش را که ژولیده و به هم ریخته بود، مرتّب کرد و زیر روسری، پنهان کرد. قصد خواب نداشت امّا ضعف عجیبی داشت. چشم هایش، بدجورسنگینی می کرد. تازه چشم هایش، روی هم رفته بود که صدای خفیفی شنید. تیز از جا کند و گوشه ی پرده را کنار زد و اکبر را دید که وارد حیاط شد و سمت چاهی که گوشه ی حیاط بود، رفت. حیاط کوچکی بود که با چند پلّه، به کوچه می رسید. یک شیر آب با حوض کوچکی هم داشت که با مسیری سیمانی، آبش را به باغچه ی کوچکی می رساند که ابدا" گل و بوته ای نداشت. الّا چند درختچه ی بی مصرف و یک آلبالو که آن وقت سال، از میوه هایش، خبری نبود.

اکبربه چاه که رسید، ابتدا نگاهی سمت پنجره انداخت و سپس با دقّت در سیمانی چاه را برداشت و کناری گذاشت و سپس داخل چاه، نگاهی انداخت و سمت اتاق، راه افتاد. دل نرگس، عین سیر و سرکه می جوشید. این که سرنوشتش به اکبر و به چاهی که گوشه ی حیاط بود، ارتباط داشت، همه ی وجودش را در بر گرفته بود. تصوّر این که زنده یا مرده اش، داخل چاه آب یا هر کوفت دیگری، بیفتد و کسی توی دنیا از آرامگاهش، چیزی که به هیچ وجه با قبرهای یک و خرده ای متری بهشت زهرا، ارتباطی نداشت، باخبر نباشد، تن و بدنش را به لرزانداخت. سردش شد و با اعصاب و روانی خراب، تصمیم گرفت، با اکبر که چند برابر هیکلش را داشت، مبارزه کند. می دانست مبارزه ای یک طرفه خواهد بود و عاقبت از چاه خانه ی بی در و پیکری، سر درخواهد آورد، امّا این که کاری نکند و دست و پا بسته، به آغوش مرگ برود، تو کتش نمی رفت. یک جورتقلّا، یک جوربیخودی نمردن، یک تلاش هرچند به قول خودش ناکام و بی مراد، توی ذهنش، نقش بست..

خیلی آرام خودش را به پشت دررساند و در حالی که سعی می کرد قندشکنی را که دسته ی خوش دستی هم داشت و احتمالا" به مادر اکبر تعلّق داشت، مال خودش بکند، به انتظار اکبر نشست. تلاش اکبر را برای کلید انداختن به قفل در اتاق، حس کرد و ورودش را به فضای نیمه تاریک اتاق، فهمید. اکبرقدمی داخل اتاق گذاشت و از ندیدن طعمه اش، شکاری که آن روز گیر انداخته بود و قرار نبود، آخرین آن ها باشد، غرق تعجّب شد. فهمید دخترک، جایی پنهان شده است امّا این که پشت در باشد، هنوز به آن نرسیده بود. تا برگشت تا آخرین جای ممکن برای پنهان شدن قربانی اش را نگاه کند، تیغه ی فولادی قندشکن، روی پیشانی اش، نشست. نرگس، با چنان قدرتی، ضربه را زده بود که خودش هم به تعجّب افتاد. تیغه ی قند شکن که چندان هم تیز نبود، بعد از شکافتن پوست پیشانی، کاسه ی سر را ترکاند و با نیروی برگشت عجیبی، سمت دخترک برگشت.

اکبر به خاطر ضربه ای که به پیشانی اش، خورد، عقب نشست و این باعث شد، نرگس از جای تنگ و تاریکش، بیرون بیاید و با شتاب، قصد بیرون را بکند. قند شکن، همچنان دستش بود و برای ضربه های احتمالی دیگر، نگه داشته بود. هر دو چشم اکبر را خون پوشاند امّا سعی کردتعادلش را از دست ندهد و دخترک را که دم  دمای بیرون رفتن از اتاق بود، بگیرد. چنگ انداخت و مانتوی نرگس را از پشت گرفت و سمت خودش کشید. این بار، نرگس موقع برگشتن، تیغه ی قندشکن را توی نرمی صورت اکبر نشاند و دید که تیغه ی فولادی، ابتدا پوست و گوشت را از هم درید و سپس باعث شد، خون دوباره بپاشد و تمام سر و صورت نرگس را آغشته به خون بکند. ضربه آن چنان شدید زده شده بود که اکبر تلوتلو خورد و به پشت افتاد و طاق باز، آرام گرفت. خون از جای هر دو زخمش، بیرون می زد و بعد از این که مسیرهای ناهمگونی روی صورت و گردنش، به وجود می آورد جایی بین یقه ی لباس و گردن نچندان قطورش، گم می شد.

نرگس هنوز مطمئن نبود و چند بار دیگر، تیغه ی قندشکن را روی جاهای مختلف سر شکارچی اش، امتحان کرد. بعد به دقّت به آخرین خرخرهایی که از جایی توی حنجره ی شندره ی اکبربیرون می آمد گوش داد وپریدن آرام و با حوصله ی او را به تماشا نشست. وقتی اکبر از صدا افتاد، نرگس به آرامش رسید. به آرامی نشست وبه در تکیه داد و چشم از جنازه ی اکبر برنداشت. خونی را که همه ی صورتش را چوشانده بود، پاک کرد. سکوت عجیبی، حاکم بود. بیرون از اتاق، گنجشک ها دنبال هم گذاشته بودند. نرگس دسته ی قندشکن را توی مشت کوچکش گرفته بود و رها نمی کرد. خنده و گریه، همزمان سراغش آمد. این که هنوز زنده بود خوشحالش می کرد. خیلی به سختی بلند شد. توان راه رفتن نداشت. همه ی بدنش، کوفته بود.

حیاط خانه ی اکبر اینا، مملوّ از نور بود. خورشید، گرما و نورش را ازنرگس دریغ نمی کرد. نگاهی به آسمان انداخت و خدا را دید. فرشته هایش را هم دید. همه از دم لبخند می زدند.

خنده ی نرگس، تمامی نداشت.

 

  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
محمدمهدی میرزائی
دوشنبه 19 دی 1390 11:33 ب.ظ

با سلام
پایگاه توسعه فناوری اطلاعات مدرسه ی اول همزمان با بازگشایی مدارس به صورت آزمایشی و از ابتدای زمستان 90 به صورت رسمی، راه اندازی شد. شما می توانید در این پایگاه سایتی کاملا رایگان با امکانات کامل مدیریت مدرسه ایجاد کنید.
لطفا بعد از آشنایی با پایگاه توسعه فن آوری اطلاعات مدرسه اول، جهت حمایت از ما و گسترش فناوری اطلاعات در تعلیم و تربیت کشور، این پایگاه را در یک پست معرفی کرده و لینک پایگاه را در وبلاگتان قرار دهید و سایر همکاران را دعوت کنید.
هدف ما توسعه فناوری اطلاعات در بین مدارس، معلمان و دانش آموزان به صورت کاملا کارآمد و رایگان است.
با تشکر
آدرس ‏پایگاه www.sch1.ir
سپیده
دوشنبه 19 دی 1390 10:20 ق.ظ
داستان خوبی بود. لذت بردم دوباره به وب من سر بزن و نظر بده خوشحال می شم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo