تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - پرواز

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

پرواز

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 22 دی 1390-09:44 ق.ظ


 

نئون رنگی یک فروشگاه بزرگ، درفواصل منظّمی روشن و خاموش می شد. عبور فشرده و مداوم ماشین ها از آن قسمت خیابان، کنار صورت های ملتهب و غرق در فکر راننده ها، از ترافیک همیشگی این مسیر پررفت و آمد، خبر می داد. صدا در صدا پیچیده بود. گرمای نمداری، حاکم بود. رفت و آمد مردم مثل همیشه بود. کسی با کسی کار نداشت. عین یک مسابقه ی پیاده روی بود. مسابقه ای با شرکت کنندگان متفاوت وبا گام هایی متفاوت. پیرمردها و پیرزن ها، آرام و با تانّی راه می رفتند. جوان ها با غرور و عجله. بچّه ها هم، خیابان را روی سرشان، گذاشته بودند. مثل همیشه با شلتاق و بازیگوشی.

ساسان، میانه بالا، خوش پوش و خوشگل، مثل همیشه زودتر از موعد سر قرار آمده بود. این که کسی را سر کار نگذارد و به وعده اش، عمل کند را از پدرش داشت. پدری که زود تر از معمول، پرکشیده بود. پدری که برای ماندن در دنیا و زندگی، چندان تلاشی، بروزنداد. وقتی فهمید، سرطان، آن هم شاهِ سرطان ها، سراغش آمده و قرار است بعد از این برای خوردن غذا و بلعیدنش، مشکل داشته باشد و احتمالا" روزبه روز لاغرتر شود و مجبور باشد به شیمی درمانی و پرتودرمانی و به قول خودش، هزار کوفت و زهرمار دیگر، توی بی خیالی عجیب و غریبی، گیر کرد و قشنگ و تر و تمیز منتظر ماند تا سلّول های سرطانی، راه عبور و مرور غذا را در بدنش، ببندند و اندک امیدهایش را برای زنده ماندن، از بین ببرند وکاری کنند مطابق وعده ی دکتر معالج، منتظر زمان رفتن بماند و نهایتا" با قیافه و اندامی که همه را حیرت زده می کرد، رو به قبله بخوابد و منتظر حضرت ملک الموت بشود و در نهایت آرامش، راه آخرت را در پیش بگیرد.

باقی در ادامه ی متن لطفا"

      


 

نئون رنگی یک فروشگاه بزرگ، درفواصل منظّمی روشن و خاموش می شد. عبور فشرده و مداوم ماشین ها از آن قسمت خیابان، کنار صورت های ملتهب و غرق در فکر راننده ها، از ترافیک همیشگی این مسیر پررفت و آمد، خبر می داد. صدا در صدا پیچیده بود. گرمای نمداری، حاکم بود. رفت و آمد مردم مثل همیشه بود. کسی با کسی کار نداشت. عین یک مسابقه ی پیاده روی بود. مسابقه ای با شرکت کنندگان متفاوت وبا گام هایی متفاوت. پیرمردها و پیرزن ها، آرام و با تانّی راه می رفتند. جوان ها با غرور و عجله. بچّه ها هم، خیابان را روی سرشان، گذاشته بودند. مثل همیشه با شلتاق و بازیگوشی.

ساسان، میانه بالا، خوش پوش و خوشگل، مثل همیشه زودتر از موعد سر قرار آمده بود. این که کسی را سر کار نگذارد و به وعده اش، عمل کند را از پدرش داشت. پدری که زود تر از معمول، پرکشیده بود. پدری که برای ماندن در دنیا و زندگی، چندان تلاشی، بروزنداد. وقتی فهمید، سرطان، آن هم شاهِ سرطان ها، سراغش آمده و قرار است بعد از این برای خوردن غذا و بلعیدنش، مشکل داشته باشد و احتمالا" روزبه روز لاغرتر شود و مجبور باشد به شیمی درمانی و پرتودرمانی و به قول خودش، هزار کوفت و زهرمار دیگر، توی بی خیالی عجیب و غریبی، گیر کرد و قشنگ و تر و تمیز منتظر ماند تا سلّول های سرطانی، راه عبور و مرور غذا را در بدنش، ببندند و اندک امیدهایش را برای زنده ماندن، از بین ببرند وکاری کنند مطابق وعده ی دکتر معالج، منتظر زمان رفتن بماند و نهایتا" با قیافه و اندامی که همه را حیرت زده می کرد، رو به قبله بخوابد و منتظر حضرت ملک الموت بشود و در نهایت آرامش، راه آخرت را در پیش بگیرد.

ساسان، بعد از این که از نعمت پدرداشتن، محروم شد و بعد از این که مطمئن شد کسی مزاحم کارهای عجیب و غریبش نخواهد شد، اندک مایه های باقی مانده از ابوی مرحومش را صرف خوش گذرانی و بساط های مختلف کرد و پای هر لات جلنبر بی کس و کاری را به خانه ی موروثی باز کرد. خانه ای شمالی با حیاط نقلی خوش عرض و طول و نودمترساختمان قدیمی دو طبقه. هرطبقه فیکس هم، بی کوچک ترین تفاوت در اندازه و مدل، مشترک درهال و پذیرائی چسبیده به همِ ال شکل و آشپزخانه ای نه از این اپن های بی مزه و بالاخره اتاق خوابی که اتاق ساسان هم حساب می شد و آن کتابخانه ی خوشگل و پر و پیمان که گوشه ی اتاق، قرار داشت و برای مدّت زمان کمی به درد ساسان خورد. آن هم زمانی بود که ساسان را تب کتاب گرفته بود و پدر هم که پدر بود و قطعا" عاشق بچّه اش بود و دلش غنچ می زد وقتی بچّه ی اهل، از کتاب و خریدن کتاب و جور کردن کتابخانه، حرف می زد، در کوتاه ترین زمان، کتاب های زیادی برای تنها بازمانده اش، خرید که صد افسوس، عین رگباربهاری، بی مقدّمه از راه رسید و بی موخّره کنار زد و جای خود را به انبوه تمایلات بی حدّ و وصف ساسان، داد. تمایلاتی که خارج از رفتارهای درست انسانی و درست در مسیر بدی ها بود.

چند دقیقه ای پا به پا کرد و با دیدن نازنین که از آن سوی خیابان، دست تکان می داد، خنده تمام صورتش را پر کرد. این به اصطلاح سوّمین دوست دختری بود که درست از یک سال پیش، گرفته بود. نه این که فکر سوء استفاده داشته باشد و مثل خیلی ها، دخترها را به بازی بگیرد و آن وقت با یکی دیگر باشد و الی آخر. با دخترها اگر بود، پای وقت گذرانی بود و این که با یکی باشد که از جنس خودش نباشد. اهل دین و شرع هم که نبود، پس با یکی دوست می شد و چند وقتی با او بود و بساط کافه رفتن و قلیان و اگر می خواستند پز بدهند که رفتن به فرهنگ سراها بود و تیپ هایی که می زدند از بابت روشن فکری و صحبت هایی که بینشان ردّ و بدل می شد و نهایتا" محافل شب نشینی که در اولویت بود و معمولا" در خانه ی ساسان، برگزار می شد، به اضافه ی مخلّفات چنین مجالسی از مشروب گرفته تا کراک و شیشه که به فراخور به میهمان ها داده می شد و صدای آهنگ و موسیقی که تا چند کوچه آن ور تر هم می رفت و همسایه های معذّبی که فقط و فقط به حرمت اکبرآقای مرحوم، پدر ساسان، همسایه ی خوب و مهربانشان، چیزی به پلیس بروز نمی دادند.

دست در دست هم سمت خانه، راه افتادند. نازنین روی هم رفته، دختر قشنگی بود. متین و محجوب و معقول. دخترول و سرگردانی نبود. این که با ساسان آشنا شده و یک حالت دوستی، تشکیل داده بود، پای مقدّمات یافتن زوجی مناسب برای تشکیل زندگی مشترک بود. آشنایی اش با ساسان، دریک فرهنگسرا و سریک جشنواره ی داستان کوتاه، اتّفاق افتاده بود. آشنایی که به سرعت رنگ عشق گرفت و با وجود بی میلی درونی ساسان که در این مواقع برای تشکیل زندگی و ازدواج، بروز می داد از سوی نازنین، جدّی گرفته شد و به تبدیل شدن دلش به عنوان کانون عشق و محبّت، انجامید. نازنین، ساسان را قدر تمام دنیا، دوست داشت. محبّتی عمیق و ریشه دار، ته دلش، خانه کرده بود که به هیچ قیمتی نمی خواست از دست بدهد.

آن شب ساسان برای نازنین جانش، سورپرایز جالبی داشت. تصمیم گرفته بود برای نازنین، جشن تولّد بگیرد و از بابت این نازشست ناگهانی که نازنین، روحش هم از آن خبر نداشت، کلّی میهمان، دعوت کند و خلاصه شام مفصّلی دست و پا کند وکیک چندطبقه سنگین و رنگینی، سفارش دهد و از برای سورو سات شرکت کنندگان درمحفل شادی، دست به دامان تنها ساقی محل شود و با چند تایی پایپ و موادّ اولیه ی دود و دم، یک حال حسابی به جمیع میهمانان بدهد و نازنین را هم قاطی قضیه کند ومنحصرا" برای شادی و جدایی موقّت دوست دخترش از دنیایی که خیلی به ندرت از آن تعریف می کردند وهیچ جایگاهی پیششان نداشت، او را برای اوّلین بار با دنیای شوخ و شنگ شیشه، آشنا کند وکاری بکند نازنین هم، لذّت شیشه و احساسات فوق العاده اش را بعد از مصرف، تجربه کند. البتّه ترس داشت، دوست دخترش رد کند و پیش چشم آن همه یارغار، آن مگسان دور شیرینی که اطرافش را هیچ وقت خالی نمی کردند، کنفتش کند. چاره را در تامّل و تدبّر دید و آهسته آهسته و نم نم حرکت کردن و گوش و چشم داشتن به کوچک ترین و ریز ترین حرکات دخترعاشق.

دهان نازنین از سلیقه ای که ساسان، به خرج داده بود، باز ماند. ساسان، به تنهایی همه ی کارها را انجام داده بود و برای نازنین، هیچ کاری جزتعجّب کردن و گردشدن چشم های درشت قهوه ای اش، نمانده بود. وقتی کیک چند طبقه را دید نتوانست اشک شوقش را پنهان کند و از لرزیدن صدای آرام و راحتش، جلوگیری کند.

ورود آن دو با ورود دوستان ساسان، همراه بود. جنسیتشان، بینابین بود. یعنی هرتعداد پسر بود، به همان اندازه دختر هم آمده بود. چند زوج موقّت، دو به دو، در جشن تولّد نازنین، شرکت کرده بودند. سالار با لی لی، مهشید با احسان، کوروش با نازی و بالاخره ترانه با پویا!

همان اوّل کار، به پخش صوت ساسان اینا، ولوم دادند و بعد از این که مانتو و لباس های سر و سنگین بیرونشان را کندند، شروع کردند به پایکوبی و بزن و برقص. نازنین، کم تر قاطی آن ها می شد. بیشتر حواسش به ساسان بود و کمک به او. لیوان آورد. میوه سرو کرد و نهایتا" با آمدن شام از بیرون، میهمانان را دور میز ناهارخوری، دعوت کرد و در پذیرائی از آن ها، اصلا" کوتاهی نکرد. هرچند از چنین مجالسی آن هم با این کیفیت و مدل، دلخوشی نداشت و چندان باب میلش نبود، منتهی از این که ساسان، شروع کننده اش بود و همه ی برنامه ها برای تولّدش بود، به احترام میزبان، سعی می کرد گوشت تلخی نکند و توی خنده ها و صحبت های تمام نشدنی میهمانان، شرکت کند و خلاصه با هر آوازی که شروع کردند، برقصد و ساسان را که حتّی برای یک لحظه ازش چشم بر نمی داشت، خوشحال کند.

فوت کردن بیست فقره شمع از سوی نازنین، در میان موج کرکننده ای از جیغ و هیاهوی آن چهار زوج بی خیال، انجام شد و آن گاه برای ثبت چنین شب خاطره انگیزی، دوربین ها در انواع مختلف، شروع به کار کردند و صدای شاتردوربین ها، در فضای پر از دود سیگارپذیرائی بزرگ خانه ی ساسان، پیچید. آن جمع نچندان گسترده، همان بدو کار، چندین پاکت سیگار را دود کرده بودند. از یک متری سقف پذیرائی، عین توده مه کم رنگی دیده می شد.

ساسان برای این که نازنین قاطی دوستانش شود وپایپ دستش بگیرد، چندان زحمتی ندید. با دو اشاره ی ساسان، نازنین دو زانو پیش آن ها نشست و برای اوّلین بار در عمرش، برای نئشگی، چیزی که ساسان بارها توی گوشش خوانده و اوهم بارها، ردّش کرده و نزدیکش هم نرفته بود، پیش قدم شد. هدفش یک چیز بیشتر نبود. رضایت ساسان. چیزی که تنها خواسته ی زندگی اش بود و برای بدست آوردنش، همه کاری انجام می داد.

اوّلین کام را گرفت، چیزی نفهمید، با دوّمی، موجی از لذّت، همه ی وجودش را فرا گرفت و با سوّمی، کلّه شد. دیگر خود خدا هم نمی توانست جلوی نازنین را بگیرد. احساسات عجیبی سراغش آمده بود. خودش را بزرگ و قوی می دید. فکر می کرد، از عهده ی همه کاری بر می آید. شروع کرد به حرف زدن و حتّی از ساسان هم که دست کمی از او نداشت، جلو زد. خیلی به آرامی، گره روسری اش را که تا آن موقع حفظ کرده و حتّی با وجود اصرارهای ساسان، اجازه ی دیده شدن انبوه موهای شبق مانندش را نداده بود باز کرد و خرمن زلف های خوش رنگش را رو کرد.  صحبت های میهمانان، عین جریان موّاجی توی گوشش فرو می رفت و تعجّب نازنین در این بود که روی آن ها نمی توانست تصمیمی بگیرد. یک حالت بی تفاوتی شاید. چیزی که به بی خیالی تعبیر می کنند. تمام آن هایی که آن جا حضور دارند و مشغول بیرون ریختن انبوه تراوشات فکری شان هستند، پیش نازنین، هیچ حساب می شوند.

وقتی بلند شد تا به ساسان که در حال بیرون رفتن از اتاق بود، بپیوندد، احساس کرد دقیقا" مثل منحنی های سینوسی، بالا پایین می شود. برای یک لحظه حس این که پاهایش روی زمین قرارندارد و روی بستری از هوا، حرکت می کند، بهش دست داد. هرچه بود، حال خوشی بود که دختر تازه وارد، اصلا" قصد کندن از آن نداشت. به ساسان که بغل حوض کوچک وسط حیاط نشسته بود، ملحق شد و دستش را در دست هایش گرفت. چشم تو چشم هم شدند. احساس کرد، ضربان قلبش، تندتر شده است. همه چیز در نهایت خوشی بود. شروع صحبت هایش با خنده ی از ته دلش، همراه بود:

((خیلی خوبم. مثل اینه که توی آسمونام و دنبال ابرا گذاشته م. حالیه ساسان جان. به خاطر همه چیز ازت ممنونم. به خاطر جشن و مهمونا و همه ی کارایی که واسه من کردی.))

((قابل تو رو نداره نازی جون! همه ی زندگی م فدای تو. تو خیلی مهربونی. خداییش تو آخرشی. دوسّت دارم.))

وضع ساسان، بدتر از نازنین بود. با یک بی ارادگی عجیب، مثل این که از جایی و کسی، فرمانی بهش رسیده باشد، دست نازنین را گرفت و دو تایی بلند شدند و از مسیر منحنی شکل آهنی که با پلّه هایی کم عرض، به پشت بام می رسید، بالا رفتند. نازنین عین یک برّه آرام شده بود. صدای نفس نفس های ساسان، توی گوشش بود. آسمان پر از ستاره، پیش چشمانشان بود. نازنین فکرمی کرد با دراز کردن دست هایش، می تواند مشت مشت ستاره، جمع کند. امتحان کرد ولی فایده نداشت. تا لبه ی دیوار، راهی نبود. نزدیک تررفت. ساسان بهش ملحق شد. حالا یک دست ساسان روی شانه ی نازنین بود. نسیم خنکی می وزید. حالا با افتادن قدرچند سانتی متر، فاصله داشتند. این بار ساسان چیزی توی گوش نازنین گفت و دوتایی همزمان، دست هایشان را باز کردند و چون دو پرنده، خودشان را توی هوا، رها کردند. پرواز، بی نتیجه بود. به یک ثانیه هم نکشید و با هم به سنگ فرش حیاط رسیدند. صدای وحشتناکی بلند شد. تا میهمانان از جای خود بلند شوند و بالای سرساسان و نازنین، حاضر شوند، هر دو آخرین نفس هایشان را کشیدند.

پرواز بی نتیجه ای بود. هر دو درجا مردند. آخرین ساعت های زندگی شان، در توهّم گذشت.       




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo