تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - شیمی درمانی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

شیمی درمانی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 25 دی 1390-08:47 ب.ظ

 

 

آن روز بدنش خیلی دردناک بود. استخوان هایش را انگارمی کوبیدند. مثل این که پوستش را از چند نقطه گرفته باشند و به زور بکشند. عرق ریزش داشت. از بوی بد تنش، حالش به هم می خورد. یک بوی ترشیدگی. بوی ماندگی.

هاشم توی چهل و پنج سالگی، همه چیز باخته بود. اوّلش مریض شد. یک دفعه ای از کار افتاد. عین این که با تبر زده باشند، افتاد. گیر رختخواب بود و آن زن نامهربان که اصلا" هوایش را نداشت. از اوّل این شکلی بود. یعنی نامزدی و دوره ی قشنگش را هم حالی نبود. سر چی زن هاشم شده و حالا با شنیدن و دیدن مریضی نابهنگام شوهرش، قصد رفتن داشت، خدا می دانست. هاشم اصلا" سر در نمی آورد. از این متعجّب بود که زنش نسرین، به دختر کوچولویشان هم بی توجّه بود. یکباره کرده بود زن ناحسابی. هر دو پایش را کرد توی یک کفش و نطق باز کرد که من مریض نگهدار نیستم. کوچولویت هم ارزانی خودت.

سارا، کم بهایی نبود. عین فرشته ها بود. از بس سفید بود، یکسره می درخشید. خیلی خوشگل بود. وقتی میهمانی می آمد از بغلش کنده نمی شد. از هیچ کس فرار نمی کرد. توی چشم های درشت میشی اش، محبّت و دوست داشتن، موج می زد. معصومیتش همه را کشته بود.

حالا نسرین رفته بود و سارا را به هاشم سپرده بود. هاشم با این که روپا بود و سرطان هنوز ناکارش نکرده بود، نمی توانست به سارا برسد. با این که دختره خیلی تودار بود و خیلی کم نق می زد، با این حال، هاشم، از تنهایی و بی کسی سارا، شرمش می شد و گاه توی تنهایی اش، به حال گریه می افتاد. آن وقت صورت اشک آلودش بود و دست های گرم و کوچولوی دخترش که بغلش می کرد و سرش را در آغوش می گرفت و ضمنا" به هیچ وجه از مادر نامهربانش، نمی پرسید.

سارا چهارساله بود و هاشم، برای این که سر کار برود، مجبور بود، دخترش را خانه بگذارد و در را هم قفل کند. از توی پذیرائی به بالکنی که دیواری چند سانتی حایل بین آن و فضای خالی پیرامونش بود، دری، مانع بود و این مانع نچندان سفت و سخت تنها با یک گیره کوچولوی چند سانتی، مهار می شد. گیره کوچولویی که عین آب خوردن می توانست با انگشت های ظریف سارا، از هم گشوده شود و آن گاه ورود سارا به بالکن واحد سی و ششم طبقه ی پنجم برج نیلوفر بود و اشرافش به فضای بازمحدودی که با چند قدم کوچک، به آسمان می رسید و فضای خالی بالکن تا کف مرمرین حیاط تروتمیز مجتمع. فاصله ای به اندازه ی پنج طبقه ی استاندارد!

سارا می دانست پدرس حول و حوش چهاربعد از ظهر از راه می رسد و از این هم مطمئن بود که چون پارکینگ نداشتند، ماشینش را روبروی مجتمع پارک می کند و قفل فرمانش را هم می زند و آن گاه که از بسته شدن هرچهاردرش مطمئن شد، می آید داخل حیاط و برایش که از آن سمت پنجره ی همیشه بسته، دست تکان می دهد، لبخندی می زند و خیلی زود بهش، ملحق می شود و باقی روز را به خوبی و خوشی می گذرانند، امّا این بار تصمیم گرفت فاصله را نزدیک کند و از سمت بالکن، به استقبال پدرش برود. با گیره ی آهنی در بالکن، چندان کلنجارنزد. سر سه سوت، نزدیک دیوارحایل بالکن رسید. نگاهی به ابرهای در حال حرکت، انداخت و تا رسیدن پدرش، به انتظار نشست. انتظاری نچندان طولانی.

هاشم، آن روز اصلا" حال خوبی نداشت. با هر سرفه انگار قلبش را از جا می کندند. انگاری داخل ریه هایش را با سوهان، می خراشیدند. حال بدی بود. این که بعد از مدّتی که دکترش، تعیین کرده بود باید همه ی دار و ندارش را به امان خدا رها کند و مثلا" به آرامش برسد و توی دنیای اموات با ارواح صالحه و غیر آن سر و کار بزند، اصلا" توی کتش نمی رفت. بخصوص از این که سارا، دختر خوشگل سفیدرویش را وا بگذارد به امان خدا و تحویل اندک خویشاوندانش بدهد و تازه از آینده اش هم نگران نباشد، این از دستش بر نمی آمد.

با همین افکار بود که به مجتمع رسید. آن روز دشت زیادی از مسافرهای همیشه ناراضی نگرفته بود. امّا با قسمتی از آن ها توانسته بود عروسک قشنگی را بخرد و برای سارا، سورپرایز قشنگی، آماده کند.

هنوز پا نگذاشته بود به حیاط مجتمع که سارا را دید. سارا روی دیوار بالکن، خم شده وبا خنده ی بلندبالایی به استقبالش شتافته بود. رنگ هاشم برگشت. عین گچ سفید شد. چند قدمی را با دو رفت و داد زد تا سارا کنار برود. تا عقب تر برود امّا سارا از آن فاصله، گذاشت به حساب شادی پدرش و بیشتر خم شد. بقیه اش را روی هوا بود و چند پشتک و واروی سریع و آن وقت فرودش روی سنگ فرش حیاط و صدایی که از افتادنش، بلند شد و کاسه ی سری که تکّه تکّه شد و موهای بلند شبق مانندی که در آن ثانیه، آغشته به خون شد و نفسی که رفت تا نیاید و پدر کمر شکسته ای که بالای سرش آمد و دست هایی که بر سر کم مویش فرود آمدند.

 هاشم آن روز نوبت چندم شیمی درمانی اش را رفته بود.     

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo