تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - غسّال

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

غسّال

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 3 بهمن 1390-03:27 ب.ظ


 

آن روزازمش صفر، خبری نبود و این برای هاشم که ازصبح، سه جنازه در ابعاد وسنّ و سال مختلف را شسته و کفن پیچ تحویل ایل و تبارش، داده بود، غیر قابل تحمّل بود. یغور بود و بالاتنه ی حجیمش، سریع توی چشم می زد. بیرون زدگی استخوان گونه، به اضافه ی سبیل های یک در میان سیاه و سفیدی که قسمتی از آن با تماس مداوم اشنوهای بی فیلتر، زرد شده بود، کناردست های بزرگش با آستین هایی که همیشه بالا می زد و رگ های کلفتی که بدجورجلوی چشم های عموما" گریان بستگان متوّفی، می آمد، از هاشم، تصویری غیرعادّی و غالبا" ترسناک بوجود می آورد که باعث می شد کسی جرات نکند وارد فضای نچندان بزرگ و نیمه تاریک غسّالخانه بشود و یک جورایی امورات داخل اتاق شستشو را به هاشم و وردست همیشه قبراق و سرحالش، مش صفر، بسپارد.

خیلی ها در آن شهر کوچک، هاشم را می شناختند و می دانستند کارش را درست و به موقع انجام می دهد و توی کارش، کوتاهی نمی کند. با دست های بزرگش، اموات جوان و پیر را جابجا می کرد و خیلی تر و فرز، کارشستشو را انجام می داد و ازحتّی سنگ کشیدن به پاشنه ی پای زمخت اموات دست از جهان فانی شسته غافل نمی شد و موقعیتش جور می شد و دشتی گوشه ی جیبش، قرار می گرفت و مشمول عنایات کوچک و بزرگ بازماندگان مرحوم، قرار می گرفت، خدمات متفرّقه ای را در حقّ عزیز از دست رفته، انجام می داد. خدماتی که نانوشته بودند و معمولا" به زیادی و کمی مبلغ آرام گرفته گوشه ی جیب یکّه غسّال شهر، ارتباط پیدا می کرد.

هاشم را کارد می زدند، خونش بیرون نمی زد. مش صفرکه نیامده بود، اوقات هاشم هم تلخ بود. مجبور بود بی یار و یاور، تا خود شب، مرده شوری کند و البتّه از لودگی های همیشگی دوست و همکاربی ریایش، بی نصیب بماند. نگاهی از سر عادت به مرده ی نچندان پر سنّ و سال انداخت و آنگاه که از کندن لباس های مرحوم البتّه با کمک بازمانده هایش، فارغ شد، با یک یا علی غرّا و جانانه، روی سنگ مرمرین خوش رنگ نزدیک دومترو خرده ای سانتی متر، خواباند و با چشم های ریزآبی اش که ته حدقه، می درخشیدند، به کس و کارمرحوم، نگاهی انداخت و تکلیفشان را یکسره کرد. تکلیفی که همه از بر بودند و می دانستند بی بروبرگرد مجبور به انجامش هستند. هاشم زمان شستن مرده، الّا مش صفر، هیچ کس را به حریمش، راه نمی داد.

 تصمیم گرفت مثل سه میّتی که آن روزرویشان کرده بود، به وقت تمام شدن شستشو، ازبازمانده های مرحوم از دست رفته خواهش کند برای جابجایی و کفن پوش کردنش با سه تکّه ی نهایی، کمکش کنند. مرحوم دراز به دراز شده، لنگ و پاچه ی پر و پیمانی داشت به اضافه ی تن و بدن سفیدی که حواس هاشم را به خود مشغول کرد. وقتی دور اوّل آب را روی بدن مرحوم، سرازیر کرد، برای یک لحظه، احساس کرد انگشت کوچک میّت، تکانی خورد. گذاشت به حساب پرکاری وخستگی و توی دلش، چند فحش تر و تمیزآب نکشیده را حواله ی زنده و مرده های مش صفرکرد و باقی شستشو را پی گرفت.

این باربا لیفی که حسابی صابون مالی کرده بود، به جان مرده افتاد. از سر تا پایش را لیف کشید. رسیده بود به لنگ های بلند مرحوم که درست شدن حبابی درست جلوی دماغ کف مالی شده ی میّت، حواسش را به هم زد. حبابی که خیلی زود ترکید و باز هم این هاشم بود که بی توجّهی کند و بگذارد به حساب شاید و شاید اندک بازمانده های نفس مرحوم، انبار شده گوشه ی ریه هایش. چیزی که بی سابقه بود و بفهمی نفهمی فکرهاشم را به هم می ریخت.

حتّی برای یک لحظه از فکر دشتی که احتمالا" از سوی بازمانده های خوش حساب مرحوم از دست رفته، جیبش را پر می کرد، خارج نمی شد. می دانست کارش را مثل همیشه درست انجام داده و این را هم خیلی خوب می دانست که این جور وقت ها، مردم، آن هایی که سفر
آخرت یکی مثل خودشان را شاهدند، خوب دست به جیب می شوند و معمولا" از کنس بازی،  دوری می کنند.

 هاشم تازه کف های بدن میّت را شسته بود و تازه صورت عین دسته گل مرحوم، رو شده بود که احساس کرد یک جفت چشم  آن هم از نوع درشت، بهش خیره شده است. می دانست داخل غسّال خانه، به جز خودش و مرحوم، کسی نیست و باور داشت که نفر دراز به دراز شده، قاطی ارواح شده و توان باز کردن چشم هایش را ندارد. البتّه این را هم می دانست که در نادر ترین حالت، آن هایی که مشمول اشتباه عجیب و غریب پزشکی می شوند، در لحظات آخر و شاید دم شستشو یا بدتر از آن سوار برمرکب چوبین، تابوت، همچنین نزدیکی های خانه ی آخرت، قبر کوچک و تنگ و باریک، زنده می شوند و این که این شرایط ناگوار و سخت و مدهش برای مرده ی زیر دست خودش، اتّفاق افتاده و حالاست که مرده، زنده شود و خودش را لخت و عوردرازکش روی سنگ غسّال خانه، ببیند، نه تنها مرده ی خوش اقبال را به خاطر روبروشدن با شرایطی وحشتناک وغیرقابل باوربرای مرگی دوباره البتّه این بار قطعی، آماده خواهد کرد، خودش را هم که تجربه وآمادگی دیدن چنین شرایطی را ندارد و توی عمرش با آن روبرو نشده، به ترسی عظیم احتمالا" همراه با سکته ای دردناک و مرگبار، شاید از نوع مغزی خواهد کشاند.

برای بار دوّم و این بار با دقیق ترین نگاه، به مرده ای که زنده شده ولخت و پتی با لُنگی روی نادیدنی ترین جای بدنش، به نفرغول پیکری با آستین های بالازده و چکمه هایی در پا و روپوش بدرنگی در تن، خیره شده بود، چشم دوخت و هم زمان نعره ی حیوانی این دو موجود عجیب و غریب، فضای نچندان بزرگ غسّال خانه را پر کرد.

بعد از این قضیه، مش صفر، به تنهایی غسّال خانه را اداره می کند. قرار است یک نیروی صفرکیلومتر، جای هاشم را پرکند. هاشم با دهانی که کج شده و با بدنی که نصف بیشترش لمس شده، گوشه ی خانه خوابیده و منتظربیمه است تا حقوق دوره ی از کارافتدگی اش را بگیرد.    




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo