تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - كارتن خواب

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

كارتن خواب

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 10 بهمن 1390-10:58 ق.ظ


 

حول و حوش یازده شب بود. این که این وقت شب توی آن کوچه، چه می کرد، به وضعیت بدنش و دردی که از اوّل شب، سراغش آمده بود، ارتباط پیدا می کرد.

همینطور رفته بود تا به کوچه ای رسیده بود که یک ورش بسته بود. از آن هایی که معمولا" تهش را می بندند تا کوچه شکل جادّه بین المللی را نگیرد.

یخ ها زیر کفش های پاره پوره اش، می شکستند و این خبر خوبی نبود. این که کاپشنش، جلو آن همه سرما را بگیرد، از محالات بود. یقه هایش را بالا زده بود و فقط راه می رفت. می رفت که رفته باشد.

زیرپنجره ای که احتمالا" آشپزخانه ی گرم و نرم یکی از همسایه ها بود، ایستاد و دو سه دقیقه ای به نوای شاد و گرم و با احساس اعضاء خانواده، گوش داد. صدای مرد و زن و بچّه ی دو سه ساله ای را تشخیص داد. لبخند کم رنگی، دورلب خون افتاده  اش نشست. هر دو دستش را دور دهانش گرفت و هایی کرد. بنا برعادت بود وگرنه از محالات بود بتواند برای سرما، چیزی که درونش را منجمد می کرد، بتواند کاری کند.

دوباره راه افتد. کوچه طولانی تربه نظر می رسید. این که به ته چیزی نرسد، عاتش بود امّا نرسیدن به ته این کوچه دراز و بی قواره، حالش را می گرفت. به هوی بی امان باد، گوش داد و به راهش ادامه داد.

از آخرین تزریقش، ساعت ها می گذشت و این پیام خوبی بای استخوان هایش، نبود. می دانست تا چند لحظه ی دیگر، به گزگزخواهند افتاد و آن وقت دردی شروع خواهد شد که امانش را خواهد برید. خماری را خوب می شناخت. با درد خماری هم آشنا بود. عین دو دوست شده بودند. دو فقره دوستی که همدیگررا نمی خواهند. حتّی سایه ی هم را با تیر می زنند امّا به حکم اجبار، با هم کنار می آیند و گپ و گفتی هم ترتیب می دهند و اگر شد، شانه به شانه ی هم می مالند و از گذشته، تعریف می کنند. گذشته ای که چندان روبراه نبود.

سرما کرختش کرده بود. می دانست یک نمه، یک کوچولوجنس، گرمش می کند و شبش را به روزو روزش را به شب ها و روز های دیگر، می رساند. امّا آن شب، چیزی توی بساطش نبود. به همه، حتّی به ساقی هایی که مال محلّه های دیگر بودند، رو انداخته بود امّا همه، متّفقا" گفته بودند بی مایه، فطیر است و این که گورش را گم کند و این که آن ها ضامن خماری مردم نیستند و عین این شده بود که انگار پوستش را می کنند. مثل این که چنگک هایی را به پوستش گیر می دهند و از دو طرف می کشند.

جلوی یک خانه ی شمالی رسید و انبوه شاخ و برگ یاس همسایه را دید زد و همان جا چمباتمه نشست. چند کارتنی که آن جا بود، معلوم می کرد همسایه تازه از اسباب کشی، فارغ شده و این مختصری ته دلش را گرم می کرد. قبلا" هم این کار را کرده بود. که برود توی چند کارتن و چند تای دیگر را به عنوان حایل استفاده کند. که حفاظی باشد برایش. که خدای نکرده از سرما یخ نزند. که مبادا دنیای درندشت و گل و گشاد، از وجود سراسر رحمت و خیر و برکت موجودی مفید و خوب، محروم بماند!

امّا سرمای آن شب، بدجور بود. در خاطرش نمی آمد، این همه لرزیده باشد. سگ لرز گرفته بود. دندان هایش به هم می خورد. همه ی بدنش تکان می خورد. اشک چشم و مف دماغش، قاطی هم شده بود. رفت توی دل کارتن و چند تای دیگر را دور خود چید. سیگارش را به سختی روشن کرد. پک هایش مثل همیشه مردانه بود. تنها نشانه ی مردانگی! سرخی کم رنگ سیگارش، نمایی از محلّ خوابش را نشان می داد. مثل همیشه قاطی افکارش شد و با آن همه فکر و خیال که صف بسته و منتظر ورود به سرش بودند، سفت و سخت به بحث نشست.

همان بحث های همیشگی بود. ورود به اعتیاد و جداشدن زنش و دور کردن تنها دخترش و ... باز هم بغضی که ته گلویش را فشار داد و اشکی که از گوشه ی چشم هایش درآمد وهق هقی که توی فضای کوچک و تنگ کارتنش پیچید.

سردش بود امّا زد به کانال بی خیالی و تصمم گرفت بخوابد. می دانست خواب، مسیری خواهد بود برای منجمد شدنش، امّا امشب واقعا" می خواست به ته قضایا برسد. به ته تهش. به چیزی که او را از این همه بلا و ناراحتی، خلاص می کرد. یک نیم ساعتی را با خودش کلنجار زد تا آخر سر، فرو نشستن پلک هایش را احساس کرد. خواب، شیرین می نمود و خواستنی. آن قدرکه به مرگ و یخ زدن پشت بندش، می ارزید.

چند ثانیه ای به جنازه ی یخ زده اش، فکر کرد و به تجمّع همسایه ها و سرک کشیدن هایشان و نچ نچ هایی که راه می اندازند و به برفی که اگر امشب می آمد، حتما" قامت فروپاشیده اش را زیر آن همه کارتن پنهان می کرد.

یاد برف او را به چند سال پیش برد. به برف بازی با دخترش. صدای گرم دخترش توی گوشش بود که خوابش برد.

خواب، برادر مرگه... نه؟      




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo