تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - استخوان های خالی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

استخوان های خالی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 11 بهمن 1390-09:26 ق.ظ


 

گفته بودند، مادر! بچّه ات را آورده ایم. جنازه اش را. مادر هم نفس زنان آمد و پارچه را کنار زد. فقط استخوان بود. رنگ؟ استخوانی . استخوانی خاک خورده. با گردو غباری ده بیست ساله! مادر هاج و واج بود. نمی دانست کدام یک را بردارد. از کدام یکی، شروع کند. بزرگ ترینش را برداشت. استخوان ران بود. لب بر استخوان سایید. بعد گذاشت روی جفت چشم هایش و آخرسر، قشنگ و میزان، بویید. سراغ دنده ها هم رفت. کاسه ی سرش هم بود. کامل و تر و تمیز با ردیف عاج مانند دندان ها. جمجمه گرد و صاف دردانه اش را پیش رویش گرفت و شروع کرد به حرف زدن. قربان صدقه رفتن:

" مامان، دورت بگرده! مامان بمیره برات. قربونت برم الهی! چرا این شکلی؟ این جوری؟ لباسای دومادی تو، پسرم. "

به هم ریختم. داغان شدم. آن چه را که می دیدم، نمی توانستم باور کنم. نمی دانست از کدام استخوان شروع کند. کدام استخوان را در بغل بگیرد. کدام را ببوید و ببوسد. قشنگ بود. فرازمینی بود. جدایم کرد. من را از هرچه زمین و زمینی، جدا کرد و تا خود آسمان ها بالابرد.

مادر، ناباورانه استخوان های عزیزش را نگاه می کرد. این که عزیزت، سال ها مفقود بوده و حالا استخوان هایش، برگشته است، نعمتی ست. مصداق توجّه خداست. عین این که خدا رسانده باشد. تکّه ای استخوان برداشت. به گمانم استخوان دنده بود. کشیده و بلند. دقیق نگاه کرد. نازش کرد. بعد گوشه ای گذاشت و سراغ استخوان دیگری رفت. درشت نی بود انگار. استخوان ها برایش، فرقی نمی کردند امّا بی تابی های این مادردلسوخته، دیدنی بود. لحظه هایی که بین آن دو می گذشت. لحظه های عاشقی شاید. به ترکی، قربان صدقه ی استخوان ها می رفت. اشک می ریخت. ناله وزاری راه می انداخت و دوباره روز از نو، روزی ازنو. استخوان ها روی میز چوبی، جابجا می شدند.

آخر سر با دقّت تکّه های جامانده ازفرزندش را توی کفن، جمع کرد و دو سمتش را بست و عین بچّه قنداقی، توی بغل گرفت و دم گوشش، یک لالایی مرتّب راه انداخت. سوگواره ای که دل سنگ را هم آب می کرد. ناله هایی که اشکم را سرازیر کرد. از خود بیخود شدم. تماشای چنین سوز و گدازی از توان من خارج بود. چنین صحنه های نابی. 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
zahra
پنجشنبه 13 بهمن 1390 04:38 ب.ظ
چقدر تلخ..
فرهاد
چهارشنبه 12 بهمن 1390 04:43 ب.ظ
قالب قشنگی گذاشتی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo