تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - تورّم ... قحطی ..

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

تورّم ... قحطی ..

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 17 بهمن 1390-08:02 ق.ظ


 

در جا میخکوب شدم. یک جفت شاخ تر و تمیز روی سرم سبز شد. حیران بودم از رفتار مردمی که در انفعال و ماندگی، رقیبی ندارند.

جمعه روز خوبی برای دور زدن در یک فروشگاه بزرگ زنجیره ای بود. این که خرت و پرت های مورد نیاز، ازروغن و پودر و قند گرفته تا حبوبات و شوینده ها و آن چه را نیاز است واین روزهای آخر سال، خریدنشان به خاطر هجوم منحصر به فرد خریداران دم عیدی، به شکنجه ای دردناک، تبدیل می شود، را فراهم کنیم، یک سره توی سرم می چرخید که بالاخره، آدینه روزی فرصت فراهم شد وهنگام ظهرکه معمولا" فروشگاه ها، خلوت تر از همیشه هستند، به آن جا رسیدیم.

امّا از همان بدو کاربا دیدن جمعیت عظیمی که سراسیمه و آشفته بین راهروهای تنگ و باریک فروشگاه مورد نظر می چرخیدند و دنبال ملزومات مورد نیازشان می گشتند، غرق حیرت شدم. هیچ وقت این شکلی نبود. یک جورایی غیرطبیعی می نمود. انگارهمه ی مراجعه کنندگان، عجله داشتند و به خاطرتمام شدن چیزهایی که مدّ نظرشان بود یا به صورت لیست هایی توی کاغذ درآورده بودند، نگرانی و دلشوره ی خاصّی را تحمّل می کردند. تند و بی وقفه چرخ های استیل فروشگاه را پرمی کردند و می دیدم که این بار چرخ هایشان پرتر از همیشه بود و رقم های سنگینی هم پرداخت می کردند. اگر قبلا" بودند افرادی که با چند فقره خرید مختصر، گشت کوچکی در محوّطه ی فروشگاه می زدند، این باراز این افراد خبری نبود و همه، خریدارعمده شده بودند.

حیرتم با دیدن جای خالی ملزوماتی مثل قند و روغن های پنج کیلویی صد چندان شد. همه را از دم جارو کرده بودند. امّا آن چه باعث شد گوشه ای بایستم و حرکات محیّرالعقول عدّه ای را شاهد باشم این بود که می دیدم اکثرمشتری ها، چه زن چه مرد، آن هایی که منحصرا" برای خرید آمده بودند، خلاف همیشه، همه چیزرا کارتنی می برند و به یکی دوتا قناعت نمی کنند و آن چه از دهان یکی از آن ها شنیدم وعلامت تعجّبی که جلو چشم هایم ظاهر شد و بلافاصله تاسّف و تاثّری که توی سرم به چرخش درآمد و همه ی وجودم را فراگرفت:

" مگه نمی دونین تورّموچهل درصد اعلام کرده ن. می گن قحطی می شه. می گن هیچّی پیدا نمی شه. می گن اتیوپی و سومالی باید پیش ما، لُنگ بندازن! "

و من که ازاین طرزفکراحمقانه، خنده ام گرفته بود، گفتم:

" امّا تا کی؟ چه می دونین این قحطی تا کیه و تا کی بایس بخرین و بخرین؟ اصلن چه می دونین که چقد از چه چیزی بایس بخرین؟ "

که یارو نگاه سفیه اندر عاقلی به این حقیر انداخت و با لبخند مشمئزکننده ای که گوشه ی لب هایش را پر می کرد، گفت:

" فعلنو دریاب حاجی! دم غنیمته دوست عزیز! ماها شنیده ایم قحطی می شه. نمی تونیم بیکار بمونیم ودست رو دست بزاریم که. زن و بچّه مون، گناه دارن به خدا. طفلیا طاقت گشنگی ندارن! "

و من که مکّه نرفته و کعبه ندیده، حاجی شده بودم، ادامه دادم:

" کدوم گشنگی مرد حسابی؟ اصلن از کجا می دونین این قضیه تا کی ادامه داره؟ شاید این به قول شما قحطی و نداری و بدبختی، یه سال یا بیشتر طول کشید، اون وخ چیکارمی کنین؟ "

که یارو منفعلانه ترین جواب دنیا را به من داد. جوابی که درون و بیرونم را به هم ریخت:

" حالا کو تا اون موقع؟ به وقتش یه خاکی تو سرمون می ریزیم!؟ "

 از این " به وقتش " منفعلانه و باری یه هرجهتش، حرصم گرفت. کارد می زدی، خونم درنمی آمد. این بار تعجّب و خشم، هم زمان سمتم، حمله ورشدند. حیرتم از رفتار مردمی ست که درانفعال، دربزرگ نبودن، دریک گوشه ایستادن وتماشای دعوای سایرین و از ته دل، خندیدن و درتکرارمکرّرات ودرگوش به شایعات سپردن و پیرومحض آن شایعات بودن و دررسیدن به استادی دردروغ گفتن و پشت بندش، دروغ های دریافت شده را با دروغ جواب دادن و دردوری از عزّت و جوانمردی وبالاخره دررسیدن به همه ی مواردی که درقاموس شریف بودن و شریف زندگی کردن نمی گنجند، شهره اند والی ابد در موضع انفعال می مانند و فکر تغییررا از وجودشان دور می کنند.

آن روز من حرص و طمع همشهریانم که نه، هم وطنان تهرانی ام را، درآن فروشگاه دیدم. حسرت و پریشانی ام تمامی نداشت. می دیدم بزرگ بودن، چندان آسان نیست و برای رسیدن به آن باید ازخیلی چیزها گذشت. از چیزهایی که جزو پوست و گوشتمان شده اند و توی سلسله اعصابمان هم رفته اند. تقلّای مشتریانی که عرق ریزان کارتن های روغن و پودر لباسشویی را جابجا می کردند یا صد کیلو دویست کیلو برنج وارداتی هندی، آن خوش پخت های قد درازنچندان خوشمزه، را می خریدند، خیلی خنده داربود. خنده ای که با بغض های فروخفته ای همراه بود. جای خنده و گریه، چپ و راست عوض می شد.  

روی سخنم با عزیزهم وطنی است که جمله ی کذائی تورّم چهل درصدی را پراند و به قحطی پشت بندآن اشاره کرد و بعد که دید جمله، نامربوط بوده وتبعات داشته وکاررا به جاهای باریک کشانده وبا همین یک جمله، بازار و بازاری را به هم ریخته و مردم عجول و بی حوصله را روانه ی بازارکرده است، مجبور به عذرخواهی شد که حکم نوشدارو بعد از مرگ سهراب را داشت و ...

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo