تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - تکّه ی جان

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

تکّه ی جان

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 19 بهمن 1390-12:08 ب.ظ


 

دم صبحی زن و شوهر، دعوایی راه انداختند که بیا و ببین. فحش هایی حواله ی هم می کردند که توی بساط هیچ عطّاری پیدا نمی شد. ازاوّل هم معلوم بود آب این زن و شوهر قلّابی توی یک جوب نخواهد رفت. همه رقم با هم اختلاف داشتند. بی دعوا و درگیری، روزشان، شب نمی شد. جنسشان، شیشه خرده داشت. بدل بود. یک ازدواج عاریه ای، ترتیب داده بودند. یک بند و وصل موقّت.

 مرد، بدون آن که بچّه ای را دنبال خود بکشد، زنش را طلاق داده بود. بعد کلّی گشته بود و یکی لنگه ی خودش را پیدا کرده بود که از شانس خوشگلش، مطلّقه بود و جانش ازهفت دولت آزاد امّا یک جای کار می لنگید. سرخری به زن آویزان بود که به روزهای اوّل ازدواج با مرد قبلی اش، ارتباط پیدا می کرد. پس انداختن بچّه را خوب آمده بودند امّا این که بهش برسند و هوایش را داشته باشند، ابدا. سراعتیاد مرد، موقع جدایی، بچّه را به زن داده بودند. بچّه ای که مرد جدید، آن اوایل خیلی فکرش را نکرده بود و برای نگهداری اش، چندان نگرانی توی دلش راه نداده بود. توی سر زن هم نزده بود که من بچّه ی مردم نگهدار نیستم و پس انداخته ی مردم توی خانه ی من چکار می کند و از این حرف ها.

امّا گذرزمان، کارخودش را کرد. بچّه هه شد آیه ی دقّ مرد. بدجوربه هم ریخت. بچّه را می دید انگار فاسق زنش را دیده بود. خون توی رگ هایش منجمد می شد. حاضر نبود به هیچ قیمتی پس داده ی کمر و زهدان مردم را نگهداری کند. به قول خودش، پای پس انداخته ی یکی دیگر، پولی خرج کند. ونگ بچّه را می شنید، دیگر خودش را نمی فهمید. زمین و زمان را به هم می ریخت و تلافی همه ی عصبانیت ها و به هم ریختن ها را سر زنش درمی آورد. کسی که اتّهام بزرگی را یدک می کشید. بچّه ی یکی دیگر را روی سرش آوار کرده و بیخ ریشش بسته بود.

این اواخر، کارشان به زدوخورد می کشید. مرد، تن و بدن لاغر و نحیف زن را می گرفت به باد مشت و لگد و تا می خورد، می زد. نگران این نبود که زیر چشم های درشت زن، یکی یک بادمجان درشت و حسابی، کاشته شود واز این که لب های قلوه ای و خوش حالت زنش، زن رسمی شناسنامه ای اش،  بشکافد و خون سرازیر شود، چیزی قاطی روح و احساساتش، نمی شد. این مرد، از انسانیت، بویی نبرده بود.

آن اوایل پسرک دو سه ساله ی موبورچشم زاغ پوست سفید را می دید، چندان اتّفاقی نمی افتاد. می گذاشت به حساب زنش و همه ی ناز و بوس و محبّتی را که برای فرزندش هرچند عاریه ای و ناخوانده، لازم بود، به او حواله می داد و شانه از زیر بار چنین برنامه هایی خالی می کرد. دیده بود افرادی را که با فرزندخوانده هایشان، خوب هستند. عشق و محبّتشان را هم دیده بود. امّا این که کار و بارش را ول کند و بچسبد به بچّه ی مردم و قربان صدقه اش برود و نازش را بکشد، این دیگر در توانش نبود. توی خیالش هم نمی گنجید.

کم کم وضعیت تغییر پیدا کرد. مرد، هردو پایش را توی یک کفش کرد که :

" بچّه بی بچّه، بخصوص اگه مال مردم باشه و قدریه مولکول، بهش وابستگی نداشته باشی. من یکی، بچّه ی یکی دیگه رو نمی خوام !"

 حالا تمام بحث ها به دعوا می انجامید و غالب دعواها به کتک کاری، ختم می شد. مرد می گفت:

" خودت و خودت. خودت باشی، نوکرتم هستم. تا آخرعمرغلامی تومی کنم. امّا با این بچّه نمی شه. یا می بری گم و گورش می کنی و با عزّت و احترام، سر خونه زندگی ت بر می گردی یا این که می چسبی بهش و ول کنش نمی شی که آن وقت من قاطی می کنم و قید زندگی با تو رو می زنم و می سپرمت به ننه بابای هیچ وقت نداشته ت. خود دانی. یا من و زندگی ت. یا این بچّه و زندگی بی زندگی. می ری جایی که عربه نی انداخته. نمی دونم با این همه گرگ و خرس ول توی کوچه و خیابان، چه خاکی می خواهی توی سرت بریزی. بروفکراتو بکن که کاسه ی صبرم لبریز شده."

...

...

...

یک بار دیگر، چشم های زن، پر از اشک شد و یک بار دیگر، پسرش، اشک هایش را پاک کرد. طاقت گریه های مادرش را نداشت. ریزش بی امان اشک های مادر، برایش معمّایی شده بود. به خاطرهمین، چشم می دوخت به صورت مادرو دهان کوچکش، یکسره می جنبید. برای زن، عین مخمصه بود. جوابی برای آن همه کنجکاوی نداشت. تمام راه ها را بسته می دید. موهای صاف و لخت پسرک را شانه کرد و بهترین لباس هایش را پوشاند. همان کت و شلوار نقلی و همان پاپیون قرمزه. همان هایی که پدرقلّابی از خریدنشان، طفره رفت و آخر سر مادره مجبور شد از پول های توجیبی اش بزند و بچّه را نونوار کند. همان هایی که حتّی برای یک بار هم  نتوانستند لبخند به لب های همیشه مهر و موم شده ی پدرخوانده بیاورند و اندکی از اخم و چین پیشانی نچندان بلند مرد، کم بکنند.

آخرسرمجبور شد جواب سوال های بیشمارپسرش را با یک سیلی آبداربدهد و ردّ بدرنگ کف دستش را روی صورت طفل بی گناهش، جا بگذارد. اشک و مف بچّه را یکی کرد. بلافاصله با موج پشیمانی، روبرو شد وبا کوهی از غصّه روی قلب پریشانش، سربچّه را توی سینه اش، پنهان کرد وگرفته و ناراحت ازحرکت نسنجیده اش، آه و سوزدلخراشی را رها کرد.

زن برای عملی کردن فکرش، خیلی عجله داشت. تصمیم گرفته بود مرگ یک بارشیون یک بار بکند. تصمیمی که به نظر خودش درست بود و به قیمت آوارگی پاره ی جانش، تمام می شد. تصمیم به رها کردن بچّه گرفته بود. که او را گوشه ای بگذارد و تنها برگردد. رهانشدن خودش درگروی رها شدن بچّه بود. بچّه تاوان سنگینی می پرداخت.

چادر از سرش لیز می خورد امّا زن، بشدّت درگیر بود. گام های کوچک بچّه با گام های تند و بلند مادرش، هم خوانی نداشت. تقریبا" پشت سر مادرش، کشیده می شد. خیلی راه رفتند. زن، جای شلوغ تری را انتخاب کرده بود. پیاده رویی بود و خیابانی. هردومملوّ از جمعیت. برای این که از شرّ بچّه خلاص شود، تصمیم گرفت در یک لحظه بچّه را جا بگذارد. هرچند می دانست همراه با بچّه، دلش را هم جا خواهد گذاشت.

برای بچّه خوراکی خرید و از عرض خیابان ردّش کرد. جلوی یک مغازه ی بزرگ اسباب بازی فروشی، توجّه بچّه را به انبوه اسباب بازی ها، جلب کرد و خیلی به آرامی بدون این که توجّه کسی را برانگیزد، ازبچّه دور شد. آن سمت خیابان رفت. نگران بود. فکر می کرد همه، کارش را دیده اند. گرمش شده بود. قلبش می خواست از قفسه ی سینه، بیرون بزند. گوشه ی چادر را به دندان گرفته بود و چشم از بچّه بر نمی داشت. بچّه، مدّتی اسباب بازی ها را دید زد و آخر سر خسته شد. به هوای مادر، برگشت امّا اثری از مادرش ندید. چشم چرخاند امّا از مادر، خبری نبود. چون یادش داده بودند، از جایش تکان نخورد. درعوض چشم های زیبایش، پر از اشک شد. چشم های بچّه، این سمت و چشم های مادر، آن سمت خیابان، پرازاشک شده بود. پاهای زن برای برگشتن و دور شدن از قضیه، سست شد. پشیمانی، درونش را می خورد. قدر همه ی دنیا، پشیمان شده بود. حال و روز بچّه و تنهایی اش، دلش را می خراشید. تکّه تکّه اش می کرد. پا برداشت برای رد شدن از خیابان ولی خیلی زود متوقّف شد. یاد آخرین جمله ی مردش افتاده بود:

" بی بچّه بر می گردی. برگشتنی، بچّه بود، خونه، رات نمی دم. خدارم بیاری، قبول نمی کنم!"

بعد یاد قسم های شوهرش افتاد و این که قسم آقا ابوالفضل مردش، ردخور نداشت. دوباره برگشت و به دیدزدن فرزندش، ادامه داد. می دانست نمی تواند خیلی معطّل بچّه شود. دید چند نفری دور بچّه را گرفته اند و دنبال مادرش می گردند. خیلی به سرعت، عقب گرد کرد و تند و با عجله راه افتاد.

زن، تکّه ی جانش را جا گذاشته بود. تکّه ی قلبش را.

         




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo