تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - شاش بند

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

شاش بند

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 26 بهمن 1390-05:15 ب.ظ


 

چیزی ته دلش می گفت، شروع خوبی برای مسافرتی که از خیلی وقت پیش، آماده اش شده بود، نخواهد داشت. یک جورنگرانی از حالتی پیش بینی شده، سراغش آمده بود. حالتی که به مثانه ی گل و گشاد و ظرفیت محدودش و سپس برای انبار کردن و نهایتا" بیرون فرستادن پس مانده ی ده ها چایی، ارتباط پیدا می کرد.

چایی خور حرفه ای بود. برای چایی، لفظ " نه " را هیچ وقت استفاده نمی کرد. روزی بیست سی لیوان رو شاخش بود. توی میهمانی ها، همه با ذائقه ی عجیب و غریبش، آشنا بودند و می دانستند احمد خیلی وقت ها، اوقات سه گانه ی غذا خوردن را فدای دفعات متعدّد چایی می کند. برای همین، دستشویی و اماکن تخلیه را بهتر از هر کسی می شناخت و توی کوچه و خیابان، همیشه دنبال مستراح می گشت و شده بود که برای مثلا" یک شاش کوچولو آن هم در موقعیتی بسیار اضطراری، بلیط سینما بگیرد و جای دیدن فیلمی که پولش را داده بود، از دستشویی سینما سر در بیاورد و بعد ازشاش کردن، نفسی به راحتی بکشد و حسرت پول خرج شده و فیلم ندیده، توی دلش نماند.

چون از اوضاع بدنش، باخبر بود و می دانست فصل زمستان است و از عرق کردن و تبخیر و از دست رفتن قسمت عمده ای از چایی های خورده شده، خبری نیست، طی دو مرحله، از دستشویی های پایانه ی مسافربری، استفاده کرد، با این حال وقتی روی صندلی، آرام گرفت هنوز نگران بود و از چیزی که ممکن بود، بر سرش بیاید و احتمالا" باعث آبروریزی اش شود، دلواپس بود.

نگاهی به بغل دستی غول پیکرش انداخت و برای این که با یارو تنه به تنه نشود و احتمالا" باب صحبت باز نشود و بساط پسرخاله شدن از سوی طرف، جور نشود، خودش را به شیشه ی پنجره ی بزرگ اتوبوس چسباند و تو خودش فرو رفت. فکر یازده ساعت مسافرت آن هم توی قارقارکی که صدای موتور قدیمی اش، توی گوشش پیچیده بود، کلافه اش می کرد. امّا شوق دیدن پدرو مادرش آن هم بعد از مدّت ها، حالش را خوب می کرد. تهران نشینی، اخلاق و رفتارش را عوض نکرده بود. هنوز به پدر و مادرش، ارادت داشت و برای دیدنشان، لحظه شماری می کرد.

شروع موجی خفیف از درون مثانه و حرکتش به سایر قسمت های بدن، اورا ازخیالات بیرون آورد. آن چه ازش نگران بود، سراغش آمده بود. منتهی تعجّبش از این بود که چقدر سریع، آهنگ بدبختی اش، نواخته شده بود. با نگرانی به مسیر پیش رو نگاه کرد و از این که نمی تواند پیش چشم این همه مسافر پیر و جوان، به راننده ی عنق و اخمو، رو بیندازد و اتوبوس به آن بزرگی را وسط اتوبان، آن هم بعد از ده دوازده دقیقه ازشروع حرکتش، متوقّف کند، ناراحتی اش، چند برابر شد. مطابق معمول شروع به محاسبه کرد وثانیه ها و دقایق را برای توقّف ماشین، شمرد. می دانست راننده مجبور است ماشین را برای بازدید پلیس راه متوقّف کند وازاین مطمئن بود که این قضیه، در پلیس راه کرج، اتّفاق خواهد افتاد. شمارشگرش به خوبی کار می کرد. احمد نیم ساعت زمان داشت تا از منفجر نشدن و زمین و زمان را به گند نکشیدن، خلاصی پیدا کند. اگر و اگر یک راه بندان تخمی یا هرعلّت دیگری این نیم ساعت را به زمان های طولانی تری، نمی رساند.

درکمال تعجّب فهمید، مثانه اش، پرشده و در حال لبریز شدن است. به عادت معمول، سرجایش، شروع کرد به پیچ و تاب خوردن و سرخ و سفید شدن. فشار بیش از اندازه بود. زمان به کندی می گذشت. انگار ثانیه ها و دقیقه ها، مسابقه ی معطّلی برگزار می کردند. بازی دیوانه کردن موجود زار و بدبختی به نام احمد.

فشاری که بهش وارد می شد، بیش از اندازه بود. از این که عادت چایی خوری اش، این شکلی مزاحمش شده بود، خودش را به انواع و اقسام فحش بست و همه رقم دشنامی را امتحان کرد. غصّه هایش، تمامی نداشت. اگر همراهان ریز و درشتش، نمی گفتند " اشک های مرد گنده رو " می زد زیرگریه واگر خجالت ازوجودش محو می شد، با خیال راحت می شاشید توی شلوارش و خطّ سیر گندش را تا ته ماشین، می کشاند.

یک راه بندان ده دقیقه ای احمد را تا سر حدّ جنون کشاند. این ترافیک بد موقع، کار را بدجور خراب کرد. چند باری محکم خودش را نیشگون گرفت و برای فرارازآن حال وحشتناک، نفسش را حبس کرد و بارها و بارها عضلات شکمش را شل و سفت کرد. برای دیدن پیش رو و مشاهده ی احتمالی کم شدن از حجم ترافیکی که بدجورموی دماغش شده بود، بارها گردن کشید وهربار با دیدن ماشین های تنیده در داخل هم، ردیف ناموزون خودروها، آه کشید و بساط فحش را پیش کشید و اجداد و نیاکانش را بی بهره نگذاشت.

با خروج از ترافیک و دنده هایی که تند و تند از سوی راننده جا می رفت، امیدواری احمد بیشتر شد امّا هنوز استرس داشت و فشارعجیب و غریبی، درونش را درهم می پیچید. چند باری خواست هرچه باداباد کند و خودش را بسپارد به امواج ناخوشایند درون و با آزاد کردن شاشش، راحتی را تجربه کند امّا هربارازریخت و پشم وسنّ و سال میان سالی اش، خجالت کشید و فکر کرد که حتّی بچّه های کوچک هم این مواقع، مقاومت به خرج می دهند و به این راحتی ها تسلیم نمی شوند.

با دیدن پایگاه پلیس راه، خیلی به سرعت بلند شد و در حالی که کج و کوله می شد، خودش را جلوی اتوبوس رساند. دروجود احمد، از چیزی به نام آرامش، خبری نبود. شست راننده خبردار شد و لبخند ملایمی، اخم هایش را از هم باز کرد:

" کارت واجبه لابد ؟ طوری نیس. تا من دفترچه مو بزنم، شمام کارتونو کردین! "

و مختصری سرش را جلو آورد و تقریبا" توی گوش احمد گفت:

" و اشکاتونو ریختین! "

سرعت احمد در پیاده شدن از اتوبوس و دویدن سمت اوّلین جای مطمئن، جایی که احتمالا" سرخری، سرک نکشد و برفرض، ده ها جفت چشم، آن هم از نوع خسته و نگران مخصوص مسافرها، نپاید، بیش از اندازه بود. نزدیک بود کلّه کند امّا خودش را کنترل کرد و پشت چند اتوبوس رسید. با هول و هیجان، درحالی که تند و تند، نفس می کشید، زیپش را پایین کشید و همان طورسرپا، دم و دستگاهش را آزاد کرد. صورتش به خنده باز شد. بهترین لحظه های عمرش راانگار تجربه می کرد. لحظه هایی که همه ی دار و ندارش را پای آن می داد. حالا می توانست نفسی به راحتی بکشد.

امّا یک جای کارمی لنگید. ازشاش یا هرمایع ولرم بدرنگ دیگری، خبری نبود. چیزی بیرون نزد. احمد چند باری خودش را تکان داد وفشار زیادی را تحمّل کرد امّا بی نتیجه بود. لبخندش محو شد. رنگش پرید. چیزی که انتظارش را نداشت، به سرش آمده بود. احمد شاش بند شده بود.

صدای شاگرد راننده توی گوشش پیچید. او دنبال تنها مسافری که پیاده شده بود، می گشت.      

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Erik
سه شنبه 27 شهریور 1397 01:24 ق.ظ
Convertible automobile seats grow with the newborn.
Arnold
دوشنبه 26 شهریور 1397 07:24 ب.ظ
A bavy providwr that stands tthe test of time.
Mario
دوشنبه 26 شهریور 1397 06:55 ب.ظ
Super cute wraps aand carriers. All position baby service.
Mohammad
دوشنبه 26 شهریور 1397 06:25 ب.ظ
LEVANA® Oma+ clips immediately onto child's diaper.
joma jewellery mummy and me
دوشنبه 26 شهریور 1397 03:58 ب.ظ
Persistent filth will get in between the steel settings and
the gems producing abrasive put on and ultimately probably a
free stone.
wiki.secondgalaxy.com
دوشنبه 26 شهریور 1397 01:40 ب.ظ
The Angelcare onitor will not be a medical system.
fxgohome.com
دوشنبه 26 شهریور 1397 12:52 ب.ظ
TAKE NOTE OF THE PRICEYou must choose a treadmill that may suit your budget tthat you have
set for that equipment. Unfortunately, the Sole Treadmill F63 is not precisely the quietest weight reduction machine
around. A very basic motorized one will amount to anything from $500
to $1500 while a top quality treadmill full
of features will set you back anything from $3000 and upwards.
https://uk.linkedin.com/in/benjamin-appleby-21bb75a0
یکشنبه 25 شهریور 1397 11:47 ب.ظ
You hurt your because.
new
یکشنبه 25 شهریور 1397 09:26 ب.ظ
Hey there! Would you mind if I share your blog with my facebook group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Thank you
Robert's Blow Boy
یکشنبه 25 شهریور 1397 07:11 ب.ظ
Checking out just how many page views it will take to reach Hubpage's $50.00 first payout requirement and how At long last
extra traffic to my hubs.
rapid loss of vasomotor tone
یکشنبه 25 شهریور 1397 01:16 ب.ظ
My partner and I stumbled over here coming from a different web address and thought I may as well check things out.
I like what I see so now i am following you. Look forward to looking at your web
page again.
garcinia cambogia pure extract and apple cider vinegar reviews
شنبه 18 فروردین 1397 09:57 ب.ظ
Have been taking little over a month.
joma jewellery bee
شنبه 18 فروردین 1397 06:37 ب.ظ
Coloured diamonds and gem stones have turn into an especially widespread alternative to the basic white diamond engagement ring.
Robert's Blow Boy
شنبه 18 فروردین 1397 03:23 ب.ظ
I'd to see some of them five times to even realize that a female was indeed included, claims Symons.
Robert's BJ boy
یکشنبه 12 فروردین 1397 01:54 ب.ظ
These costs will change dependant on the quantity of transactions you perform
in monthly along with your capability to negotiate much.
pure garcinia cambogia reviews gnc
یکشنبه 12 فروردین 1397 11:52 ق.ظ
Have actually been taking little over a month.
garciniacambogiapremium.net
یکشنبه 12 فروردین 1397 09:19 ق.ظ
Have been taking little over a month.
joma jewellery real silver
یکشنبه 12 فروردین 1397 05:11 ق.ظ
One can find that it tarnishes faster in humid climates in the
Southeast United States and slower within the Southwest
the place it is dry.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo