تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مهندسی لحظه ها

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

مهندسی لحظه ها

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-01:59 ب.ظ


 

از حتّی قبل ازورود آقا معلّم، احمد برنامه های خودش را آغاز کرده بود. برنامه هایی که  در قالب اذیت و آزار سایر هم کلاسی هایش می گنجید و معمولا" مورد پسند کسی واقع نمی شد و اکثر اوقات به دعواهای خونین و چشم و چار کبود و سر و پوست زخم و زیلی طرف های دعوا، می رسید.

قدّ و بالای خوبی داشت وهمین خصوصیت، شیرش می کرد تا به جان ضعیف ترها بیفتد و لات بازی در بیاورد و از خود خدا هم پای شرارت هایش، نترسد. چشم های رنگی موذی اش با موهای صاف بورش، هم خوانی داشت و توی ذوق نمی زد. امّا دماغ و دهان مالی نداشت طوری که درجلسات گروهی سایر هم کلاسی هایش، مورد بحث و کنکاش قرار می گرفتند و دورادوراسباب خجالت احمد را فراهم می کردند. دماغ و دهانی به چه بزرگی و چه قناسی. بی ریخت بودنشان، پروژه را کامل تر می کرد. پروژه ی زشتی احمد. دانش آموز چند سال ردّی مدرسه مان.

وقتی آقا معلّم برگشت به تخته سیاه و گچ دستش گرفت، احمد با لوله ی خودکاری که داخلش را خالی کرده بود به جان دور و بری هایش، افتاد. دانه های ریزی بود که همیشه ته جیب های گشادش، پیدا می شد و معمولا" با فوت دقیق و محکمی داخل همان لوله خودکار، به سر و گردن دانش آموزان، برخورد می کردند. برخورد هایی که سوای درد و سوزش، یک غافلگیری بی موقع، نصیب طرف هدف می کرد. غافلگیری که خنده های خرکی احمد را در پی داشت و خرکیف شدنش را بعد از این مردم آزاری مسلّم.

آقا معلّم از جنب و جوش بی موقع شاگردانش، فهمید خبری شده، همچنین با حسّ ششم قوی اش، فهمید به نفر اوّل شرورهای کلاس، ربط پیدا می کند. برای همین تصمیم گرفت کاری بکند و برای عبرت سایرین هم شده، درس خوبی به احمد بدهد.

سرعت برگشتن آقا معلّم و گام هایی که سمت احمد و هم نیمکتی آرام و محجوبش، برداشت، دور از انتظار بود. ردیف فحش هایی که در حالتی عجیب از دهان معلّم همیشه خوش اخلاق، بیرون می آمد و در حالتی عجیب، حواله ی هم نیمکتی احمد می شد، چشم ها را خیره کرد و باعث شد، دهان ها از تعجّب باز بماند. حیرت دانش آموزها برای این بود که آقا معلّم، نفر را اشتباهی گرفته بود و می رفت تا با کبود کردن طرف، اشتباهش را دو چندان کند.

وقتی هیکل متوسّط و استخوانی آقا معلّم جلوی نیمکت احمد رسید، سکوت وحشتناکی بر کلاس حاکم شده بود. اخم های آقا معلّم توی هم بود و ردیف چین هایی که روی پیشانی بلندش، نشسته بود، از لحظه های بد و ناگوارهم نیمکتی احمد، صحبت می کرد. بخصوص تیر تیز شرار چشم های ریز ولی مدهش آقا معلّم، به نفراز همه جا بی خبر دوخته شده، می رفت باعث شود، چشمه ی اشک هایش، بجوشد و جویبارگریه هایش را سرازیر کند. نفس توی سینه ی همه حبس شده بود و حالاهمه نیم خیز شده بودند تا پایان عقوبت نفرخاطی را ببینند. هرچند همه می دانستند آقا معلّم، اشتباهی گرفته و نفر اصلی خطاکار فردا به ریش همه شان، خواهد خندید.

وقطی دست استخوانی آقا معلّم بالا رفت، خیلی ها چشم هایشان را بستند. آه برآمده از سینه های دانش آموزان، توی کلاس پر شد. احمد با نیشخندی روی لب هایش، پایان کار را می جست و از این که قسر در رفته، احساس خوشحالی می کرد.

صدای برخورد کف دست استخوانی آقا معلّم روی صورت احمد، برق از چشم همه پراند. سرعت عمل آقا معلّم، همچنین به اشتباه انداختن آن همه دانش آموز، همه را غافلگیرکرد. احمد از همه بدتر. بلافاصله نقش انگشتان کشیده ی آقا معلّم روی صورتش نقش بست و ناخوداگاه دستش سمت صورتش رفت و اشک درد و خجالت از گوشه ی چشم هایش، سرازیر شد.

احمد بعد از آن قضیه، شاگرد خیلی خوبی شد. دیگر هیچ کس را آزار نداد.   




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo