تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - بچّه یتیم

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

بچّه یتیم

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-11:14 ب.ظ

 

 

یک بار دیگر ماشین های عبوری را براندازکرد و برای یک چراغ قرمز دیگر و یک ایست مجدّد برای آن همه ماشین مدل بالا و پایین، آن هم در آن شب سرد و برفی زمستانی، به انتظار نشست.

 سردش بود. خیلی سردش بود. آن چه که دوراز چشم همیشه مراقب زن بابایش، پوشیده بود، برای پوشاندن قامت کوچک و استخوانی اش، کافی نبود. یک پیراهن بلند نخی و روی آن بافتی چرک با طرحی که گذرزمان، آثارش را کلّهم محو کرده بود به اضافه ی یک شلوار لی که لنگ های نچندان بلندش را می پوشاند و صد البتّه از گذر زمان، بی بهره نمانده بود واین از پاچه های ریش ریش شده و سر زانوهای کج و کوله اش، معلوم بود.

برای این که کارش به گدایی نزند و احتمالا" با نچ و نوچ و غرولندهای راننده های همیشه عصبیِ منتظردرراه بندان کلافه کننده ی آن قسمت از اتوبان که به نوعی سرقفلی باارزشش حساب می شد، روبرو نشود، می زد توی کارفروش و خرده ریزهایی مثل فال و آدامس و بیسکویت را می آورد و آخر شب وقتی همه ی عایدی اش را دودستی تحویل زن بابای شمرش می داد، اجازه پیدا می کرد گوشه ی سرد و تاریکی را برای کپیدن انتخاب کند و با یاد وروزگارخوش گذشته دراز بکشد و اگر تاریکی و ترس از آن همچنین سرمای استخوان سوزاجازه داد، به خواب پناه ببرد و برای یک روز دیگر زنده بودن و زندگی کردن، امیدهایی داشته باشد.

تا خواست بین ماشین های متوقّف شده، راهی پیدا کند و مثل همیشه به قیافه های عین سنگ راننده های عصبی، چشم بدوزد و از بین آن همه، آن هایی را که معمولا" دلشان می سوزد و نه به هوای خرید قاقالی های توی کیف درب و داغانش که به هوای کمک به هم نوعی، دست به جیب می برند، شناسایی کند و سمتشان برود، نرّه غول بی خاصیتی مقابلش سبز شد.

بزرگ بود و یغور. سنّ و سالش به بیست و چند سال می زد و دست های بزرگ پر پینه اش، می گفت تازه از سر زمین یا کارگری توی برج های چند طبقه آمده و احتمالا" خستگی یا تعطیلی کار، اندوخته های ته جیب هایش را به صفر رسانده و محض ناچاری یا حتّی چیزی که از آن به گیرآوردن کاری بی دردسر، عنوان می کنند، به آن قسمت از اتوبان روی آورده و چون حریفش، نفر دارنده ی سرقفلی گدایی یا عنوان محترمانه اش، فروشنده ی آن قسمت را، خرد و ریز دیده، بنا را گذاشته بر زورگویی وبه چنگ آوردن آن موقعیت خوب و عالی. هرچند ته دلش با این حرکت، حرکتی که قطعا" چشم های کوچک پسرک را اشک آلود می کرد، مخالف بود و اجبارو ناچاری را عامل قضیه می دانست.

پسرک جا خورد. ابتدا خواست کوتاه بیاید و جا را خالی کند و عطای قضیه را به لقایش ببخشد. تمام و کمال بسپارد به یارو گندهه و از خیرش بگذرد امّا محض این که خیلی راحت و بی دردسر، موقعیت کاری چندین و چندین ساله اش را رها نکرده باشد، رفت سینه به سینه ی نفرمتعرّض ایستاد و در حالی که سر کم موی کوچکش تا سینه ی طرف نمی رسید، اعتراض بیهوده ای را شروع کرد.

ابتدا، یکی بدو بود و بعد به دادکشیدن از سوی دو طرف رسید و نهایتا" به دست به یقه شدن و کتک کاری کشید که صد البتّه به مغلوب شدن پسرک سرمایی منجر شد و چک و لگدی که سیر خورد و نفسی که توی دلش، حبس شد و دماغی که خونین شد و زیر چشمی که کبود شد و هر دو چشم کوچک رنگی اش که از شدّت درد و بخصوص از زورگویی آشکاریارو گندهه، تر شدند و بالاخره هیکل کوچکش که زار و خمیده، میدان جنگ را ترک می کرد و گوشه ای را برای آرامش و آنگاه ترک موقعیت و گیر آوردن جایی مثل آن چه به زور از او گرفته شده بود، می جست.

هیچ کدام از راننده ها، گریه ی درد و بدبختی پسرک را ندیدند.  

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo