تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - لوطی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

لوطی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 16 اسفند 1390-09:56 ق.ظ


 

لوطی را کشدارآمد. عین این که ته لفظش، چیزی پنهان شده باشد:

" لوطی ی ی ی ی ی. "

" جان لوطی. امر. سفارش. "

" عرض داشتم خدمتتون. "

بعد، منّ و من بود و سرخ و سفید شدن پیش یکّه لوطی شهر. عاقل مرد بلند قامت تنومند که زهره ی دل اراذل و اشرارشهررا آب می کرد و دربه دردنبال افرادی می گذاشت که حرفه و شغلی الّا ضعیف چزانی نداشتند.

آب دهانش را قورت داد و در حالی که دست هایش را جلوی شکمش به هم وصل کرده بود، از" هاشم بلد" ی نام برد که قرار بود دودمانش را به باد دهد و این که همسایه شان است و از قضای روزگارو بخت بد، جزو اشرار شهر، حساب می شود و رفت و آمدش عین آدمیزاد نیست  و نهایتا" این که سرآب و برق مشترک خانه ی زواردررفته ی اجاره ای، آبشان توی یک جوب نمی رود و طرف که قالتاق است و شرارت توی وجودش، موج می زند، رفته توی کارنفرمحجوب و خجالتی ما و خونین و مالینش کرده و نفری یک بادمجان خوشگل و ترو تمیز، زیر جفت چشم هایش کاشته و با یک تیپا، راهی بیرونش کرده و اوکه توی هفت آسمان، یک ستاره هم ندارد، بعد ازحواله کردن مرد زورگو به خداوند ارحم الرّاحمین و فرستادن انواع و اقسام نفرین ها در حقّ مرد لات، بنا می گذارد به رفتن پیش نفر بامرام شهرو گفتن آن چه بر سرش رفته بود از ظلمی که پایش می افتاد، دل سنگ را هم آب می کرد.

لطفا" باقی داستان را در ادامه ی مطلب،‌ ملاحظه فرمایید:


     


 

لوطی را کشدارآمد. عین این که ته لفظش، چیزی پنهان شده باشد:

" لوطی ی ی ی ی ی. "

" جان لوطی. امر. سفارش. "

" عرض داشتم خدمتتون. "

بعد، منّ و من بود و سرخ و سفید شدن پیش یکّه لوطی شهر. عاقل مرد بلند قامت تنومند که زهره ی دل اراذل و اشرارشهررا آب می کرد و دربه دردنبال افرادی می گذاشت که حرفه و شغلی الّا ضعیف چزانی نداشتند.

آب دهانش را قورت داد و در حالی که دست هایش را جلوی شکمش به هم وصل کرده بود، از" هاشم بلد" ی نام برد که قرار بود دودمانش را به باد دهد و این که همسایه شان است و از قضای روزگارو بخت بد، جزو اشرار شهر، حساب می شود و رفت و آمدش عین آدمیزاد نیست  و نهایتا" این که سرآب و برق مشترک خانه ی زواردررفته ی اجاره ای، آبشان توی یک جوب نمی رود و طرف که قالتاق است و شرارت توی وجودش، موج می زند، رفته توی کارنفرمحجوب و خجالتی ما و خونین و مالینش کرده و نفری یک بادمجان خوشگل و ترو تمیز، زیر جفت چشم هایش کاشته و با یک تیپا، راهی بیرونش کرده و اوکه توی هفت آسمان، یک ستاره هم ندارد، بعد ازحواله کردن مرد زورگو به خداوند ارحم الرّاحمین و فرستادن انواع و اقسام نفرین ها در حقّ مرد لات، بنا می گذارد به رفتن پیش نفر بامرام شهرو گفتن آن چه بر سرش رفته بود از ظلمی که پایش می افتاد، دل سنگ را هم آب می کرد.

" اکبر فضیلت " خیلی شاخص بود. وقتی راه می رفت. وقتی غروب ها، می افتاد به پیاده روی و تسبیح دانه درشت کهربای اصلش را کار می انداخت، مردم، با ذوق و شوق شروع می کردند به دید زدن مرد تنومند باغیرتی که آوازه اش از خیلی وقت پیش، توی شهر، پیچیده بود. ورودش با صلوات مردم همراه می شد. کوچک و بزرگ، پیش پایش، بلند می شدند و بی اجازه اش، آب نمی خوردند. دوستش داشتند. توی دلشان، جا داشت. غیر ممکن بود، کسی، دست خالی از پیشش برگردد. مالا" و جانا" کمک حال مردم بود. داشت، خودش پیش می آمد و دست نفر افتاده را می گرفت، نداشت، می زد تو کار رفیق و آشنا و بازاری ها و مشکل طرف را رفع و جور می کرد. همان قدر که پیش مردم، اجر و قرب داشت، پیش اراذل و اشرار شهر، پیش آن هایی که توی کار خلاف بودند، جایی نداشت و پیش می آمد، خونش را سر می کشیدند. بدخواه مدخواه الا ماشاءالله، کم نداشت.

از مال دنیا، کم نداشت و درآخرهای میان سالی و ورودش به دوره ی کهن سالی، می توانست به خودش ببالد، دستش پیش مردم دراز نمی شود و غرور آهنینش، چیزی که خیلی به آن مفتخر بود، نمی شکند. قدّ و بالای بلندش، کنار سینه و کت و کول ستبرش، همراه گردنی که بی هیچ ارتفاعی به سرِ گردِ پر از موهای فراوان ریز مجعدش، می رسید، از اکبر، اکبر فضیلت، نه هیبت مدهش که تصویری صاف و ساده، بی هیچ خدشه و خللی از موجودی بی آزار، راحت وبی دغدغه، نشان می داد. دل صاف و پاکش، دل مردم را برده بود.

دست مرد پریشان را گرفت و کاری کرد از فشار روحی که درگیرش بود، خلاص شود. استکانی چایی جلویش گذاشت و با آرامش، شرح واقعه را شنید. طبق معمول، به فکر فرو رفت و مثل همیشه، بی گدار به آب نزد. قراراوّل را همیشه به مدارا و گذشت می داد و قرارهای بعدی را بازهم به خواهش و کوچک کردن خود و تواضعی که دل شیر را هم نرم می کرد و بالاخره ختم جریان که عناد و خیره سری طرف بود ومشت های آهنین که بر سر و رویش، باریدن می گرفت. این موقع ها، اکبر به هیچ طریقی، آرام نمی شد. تا حقّ را به صاحبش بر نمی گرداند، از پای نمی نشست و بیکار نمی ماند. به بالاسری هم خیلی فکر می کرد. یکسره در یاد خدا بود و رضایت الهی را می جست.

محلّه ی پرجمعیتی بود. بچّه ها از سر و کول هم بالا می رفتند. همهمه ی مردم، موج می زد. توی گوش اکبر، پر از اصوات مختلف بود. بیشتر از همه یک میوه فروش وانتی که سوای صدای موتوروانت لگن عتیقه اش، توی یک بلندگوی دستی، داد می زد و برای میوه های لهیده اش، مشتری جمع می کرد. انگار سیخ داغ می کردند توی دلش. بیشتر تو مایه های جیغ بود تا فریادی مردانه، محض شغلی مردانه!

خیلی از مغازه چی ها، جلوی مغازه هایشان را آب و جارو کرده بودند. بوی خاک، مشام اکبر را پر کرد. خاک خیس خورده، روان اکبر را بهتر می کرد. حالش را خوب می کرد. نگاهی به دورو برش انداخت و مرد را که پشت درختی خودش را پنهان کرده بود دید و بلافاصله با اشاره های وی، متوجّه هاشم بلد شد. حالا چرا بلد و نه چیز دیگری، به سابقه ی طولانی اش دردنبال عتیقه گشتن و طبق معمول دستش به حتّی یک کاسه سفالی شکسته ی درب و داغان بند نبودن، مربوط می شد. از آن هایی بود که همه ی عمرش، دنبال عتیقه گشته و کلّی پول خرج کرده بود امّا پای آن همه گشت و گذار و آن همه سوراخ کندن و دنبال این نقشه و آن نقشه بودن و آن همه رودست خوردن از رفیق و غریبه، حتّی یک پاپاسی هم گیرش نیامده بود. عمری، مفت دویده بود.

گرما، آزارنده نبود. برای همین، اکبر کتش را پوشید و سمت هاشم رفت. هاشم از آوازه ی اکبر خبر داشت و وجودش در آن نقطه از شهر، بخصوص وقتی عین یک غول بیابانی نخراشیده و نتراشیده، جلویش سبز شد را به فال نیک نگرفت و گذاشت به حساب فضولی های مکرّر مرد نیک اخلاق شهر. چون از اندرونی خودش خبر داشت و می دانست ماست ترشیده، زیاد دست مردم داده، حدس زد ورود اکبر به حساب همان ماست ها! باشد و باز کردن دکون نصیحت و رفتن به منبر و این که چه کار به کار مردم داشته ای و چرا هیزم تر به آن ها فروخته ای.

مواجهه ی دو مرد با ابعاد و طول و عرض تقریبا" یکسان، هردو یغورو غول آسا، بلافاصله، حواس مردم را به خود جمع کرد. نفس حضور اکبر در جنوبی ترین نقطه ی شهرو بین مردمی که اکبر را خیلی خوب می شناختند، کنجکاوی ها را زیاد کرده بود. تا آن دو شروع به صحبت کنند و اکبر به عنوان مدّعی، شکایت مرد رنج کشیده را پیش هاشم ببرد و هاشم به عنوان متّهم از خود دفاع کند، چند نفری، دورشان را گرفتند. عادت معمول همه ی فضولباشی های دنیا که دو نفری که هیچ گونه قرابتی با هم ندارند و از قضای روزگار، بر و بازویی دارند و برای یک طرف قضیه، سابقه ی شرارت و دعوا و آجان و حبس از چند روز تا چند سال، سراغ دارند را رودرروی هم ببینند و به احتمال قریب، بوی دعوا و مجادله را بشنوند و ته قضیه را بخوانند که بر فرض محال، اکبر برای نصیحت آمده و دنبال حقّ یکی دیگر تا این جا پیش آمده و هاشم که نصیحت مصیحت، حالی اش نیست و موعظه و پند، تو کتش نمی رود، می ایستد تو روی نفر شاخص شهر و هیچ رقمه، حرفش را نمی خرد و به خودش نمی گیرد و می گذارد به حساب لات بازی هایش و می رساند به جایی که تن صدایش بالا می رود و شروع دعوا که  "یارو! اصلا" شما چه کاره ی مملکتین که نخود هر آشی می شین. شما رو سننه؟ به شما چه، من می خوام سهم همسایه م از آب و برق مشترک خونه ی نکبتی اجاره ای، بیشتر باشه. مگه مملکت قاضی و پاسبون و دادگاه نداره که اون همسایه ی زپرتی که به وقتش، حقّشو کف دستش می زارم، اومده سر وقت شما و عین اجل معلّق کشونده بالا سر ما؟ هان چی می گین حضرت قاضی الدّوله ؟"

جمله ی آخر بخصوص لفظ قاضی الدّوله ی هاشم، تا ته اکبر را تمام و کمال، سوزاند امّا بی حرمتی هاشم پیش چشم آن همه همسایه و رفیق و آشنایش را گذاشت به حساب لات بازی های مرسومش و این که با این جور افراد باید به مدارا رفتار کرد و به راهشان آورد و نهایتا" این که صبر باید پیشه کرد و زود جوشی نشد و ختم ماجرا این که اکبر ازاین جریانات، زیاد به پستش خورده و همه را از بر بود. می دانست که هم نباید جا می زد و هم این که باز هم باید به طرف، فرصت حرف زدن می داد:

" امّا هاشم جون، این راش نیس. شما دو تا، همسایه این. گوشت هموخوردین، استخونشو، نباس دوربندازین. باس فکر همدیگه باشین.  تا ... "

ادامه ی مطلب، ممکن نشد. هاشم بلد با کلّه، رفت روی حرف و بحث اکبر و قشنگ و میزون، نطقش را خفه کرد. چیزی که به مزاج اکبر سازگار نبود و اوقاتش را تلخ می کرد. با این حال گذاشت به حساب جوانی اکبر و نخواست حالش را اساسی بگیرد. مثل همیشه صبر کرد و با حوصله به نطق اکبر، گوش داد:

" مردک پیزوری رفته نفر جم کرده، آورده. حالا که این جوری شد تا خود قیامت بایس صبر کنی تا کارات راست و ریس بشه.  هر خری ام بیاری، من یکی کوتا بیا نیستم. "

این که اکبر، اکبر فضیلت، پیر با مرام شهر را به یک چهارپا آن هم از نوع الاغ، تشبیه کنند و پیش چشم آن همه آشنا و غریبه، خطابش کنند، حالش را خیلی بد کرد. دندان روی دندان سایید و نیم غرّشی هم آمد. برای این که نگذارد یک عدّه ی دیگر، برایش شاخ شوند و سر هر کوچه و برزن، جلویش را بگیرند و حرف و نطقش را نخرند و نخوانند، دست پیش برد و مچ دست هاشم را گرفت و بلافاصله با یک پیچش، زوری که انتظارش می رفت را به کلّ بازوی هاشم آورد و درد را چون یک بسته ی پرفشاربه دست عضلانی هاشم، وارد کرد.

بلافاصله، میدان جنگی درست شد و معرکه ای ترتیب یافت. اکبرهمچنان امیدواربود، غائله به خیرو خوشی تمام شود وطرف دیگرباید پیچش سخت و دردناک دستش را جبران می کرد. مخصوصا" این که همه جمع شده بودند و چین های درد و ناراحتی را روی پیشانی بلند و گسترده اش، دیده بودند.

چند نفری پیش آمدند تا به حرمت لوطی شهر، کار را به صلح و آشتی برسانند و دعوا را خاتمه دهند امّا آن که بر تنور دعوا می دمید و ازغرّش پلنگ گونه اش، قدر ذرّه ای کم نمی شد، هاشم بود. آن روز سر لج بود و هیچ واسطه ای را برای سر و سامان دادن به اختلافاتش با همسایه ی به قول خودش، پیزوری، قبول نمی کرد برای همین وقتی دید زیر فشار وحشتناک بدن قوی و تنومند اکبر، خرد می شود، آرام و با حوصله، تیزی اش را از بند رها ساخت. اکبر حواسش به چاقوی تیغه بلند هاشم بود امّا توی گیر و واگیر دعوا و هجوم مردم برای جدا کردنشان، نوک چاقو توی پهلوی اکبر، فرو رفت و با فشاری دیگر، همه ی تیغه، عین این که قالب پنیری را ببرد، پوست و گوشت اکبر را درید و تا دسته در پهلویش، آرام گرفت.

آخ بلند و رسای لوطی را همه ی دنیا شنید.         




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
بهزاد رحیمی صالح
سه شنبه 16 اسفند 1390 10:02 ق.ظ
سلام .......وبلاگ شما خوب وزیبا است "خسته نباشید - از وبلاگ ما هم دیدن فرمایید و شما را با چه نامی لینک کنم ........یاعلی مدد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo