تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - درد كلیه

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

درد كلیه

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-07:44 ق.ظ


 

با دردی که باعث می شود در و دیوار را هم گاز بگیری چه می کنید؟ نکند اگر بدو بایست کرد و بساط شل و سفت راه انداخت، بی خیالش می شوید و ترتیب گاها" منظّم گرفتن و رها کردنش را به حساب یک مریضی ساده می گذارید و از آن عبور می کنید؟

با دردی که از ناحیه ی کمرتان جایی حول و حوش پهلو، همان محلّی که عضو لوبیا شکلتان، دستگاه ردیف و میزون پالایش سموم بدن، کلیه ی محبوب، جا خوش کرده، شروع می شود و باعث می شود از شدّت درد عین بچّه ها بزنید زیر گریه و هرمورد دم دست را چنگ بزنید و هی کش بیایید و پیچ و تاب بخورید و صدای آی و وایتان، گوش فلک را پر کند، چه می کنید؟

من این درد را تجربه کردم. کم از درد زایمان نداشت. منتهی از بچّه در پایان ماجرا، خبری نبود.

چون به تعطیلی ها خورده بود، مجبور شدم خلاف میلم، به تبحّر و تجربه ی بالای پزشکی از نوع عمومی، اکتفا کنم ووجود سنگی البتّه از لحاظ اندازه کوچک را داخل کلیه ی چپم، بپذیرم و قبول کنم که الان درحال حرکت است و احتمالا" از طریق لوله ی حالب ( میزنای ) به مثانه رسیده و این درد ها و کج و راست شدن ها ناشی از تحرّک میهمان کوچولوی بدن این حقیر می باشد. تصمیم گرفت روی دفترچه ی درمانی من تقاضای آزمایش خون و ادرار کند و برای دیدن مسیر حرکت میهمان کوچولو، دستورسونوگرافی کامل را بدهد.

تا روز پنج شنبه که بین التعطیلین شهادت حضرت فاطمه و جمعه ی نازنین بود، من چند باری درد وحشتناک کلیه ام را تحمّل کردم و صبح آن روز برای این که جزو اوّلین نفرات حاضر جلوی آزمایشگاه بیمارستانی مجهّزباشم، تقریبا" از نیم ساعت قبل از باز شدن درهای بیمارستان، خودم را رساندم، امّا جواب متصدّی پذیرش برای سونوگرافی، بیشتر از درد پیچیده توی اندرونم، تکانم داد :

" نوبت شما میوفته به چهارشنبه ی هفته ی دیگه! "

نتیجه ی فوق طبیعی جواب متصدّی نچندان خوبروی پذیرش، گرفتن دفترچه و پراندن جمله ی معروف " مرده شوربیمارستانتونوببرن " از سوی من بود.

ازناچاری و برای فهمیدن این که چه بلایی سرم آمده، شروع کردم به درنوردیدن آزمایشگاه های مختلف و در حالی که در حالتی بسیار اسفناک، پهلویم را گرفته بودم، جلوی پذیرش آن ها حاضر شدم. جواب متّفق القول همه ی عزیزان ظریف و غیر ظریف پذیرش، در یک جمله ی سه کلمه ای، خلاصه می شد:

" پنج شنبه ها، دکترنداریم."

حالا این ها پنج شنبه ها دکتر ندارند و این همه مریض درب و داغان و آش و لاش و دردمند که استثنائا" پنج شنبه، مریض شده اند، کجا بروند و دردشان را پیش چه کسی مطرح کنند، همه نزد خدای داناست و بس.

درگشت و گذار و پرسه های باری به هرجهتم، از بیمارستانی سردرآوردم که اتّفاقا" تخصّصی بود و از شانس گلم، تخصّصش، مربوط به کلیه و مجاری ادرار بود. با آن حال زارم، ذوق کردم و سراسیمه، سمت آزمایشگاه، سرازیر شدم. امّا روز، روز من نبود. قرار براین بود همچنان صبور باشم و نسبت به دردی که درون و بیرونم را می کاوید، بردباری نشان دهم. با بی تفاوتی به من اعلام کردند، سفارش و خواسته های دکترهای بیرون از بیمارستان را انجام نمی دهند. این یعنی این که سرم را بیاندازم پایین و با آن حال زار، دنبال یک آزمایشگاه دیگر بگردم یا این که درصف واردشوندگان به اتاق تنها پزشک عمومی و نه متخصّص کلیه و مجاری ادرار بیمارستان فوق تخصّصی کلیه و مجاری ادرار! قراربگیرم و حرکت حلزونی صف مریض ها را شاهد باشم و اگر درد اجازه داد و مثلا" از شدّت درد بیهوش نشدم، خانم دکترعمومی، درد و مرض این حقیر را تشخیص دهد و بر مهر و امضاء هم صنف و هم رده ی خودش البتّه از جایی دیگر، مهر تایید بگذارد و جان من بدبخت آواره را از این همه درد، نجات دهد.

توی دفترچه ی درمانی ام، نوشت " اورژانسی " و بر سرعت گرفتن نمونه و دادن جواب آن، تاکید فرمود. حرکتی که فقط در گرفتن نمونه ی خون و تحویل نمونه ی ادرار در ظرف های بدمنظر، رعایت شد و جواب آزمایش حواله شد به ساعت یک ظهر. چیزی حول و حوش سه ساعت دیگر. و تفکّر و تعقّل از سوی این حقیر که اگر بر فرض محال، مریضی شخصی از نوع مثلا" سکته ی قلبی بود و ... این سه ساعت ناقابل را چه کسی تقبّل می کرد و چه کسی پای عواقب آن می ایستاد؟

راه افتادم. درد داشتم امّا تحمّل سه ساعت نشستن در راهروهای بدبوی بیمارستان را نداشتم. رفتم تا آن سه ساعت را جایی دیگر، درد بکشم. سه ساعتی که قدر سه روز گذشت. وقتی سه ساعت گذشت، دیگر نای حرف زدن هم نداشتم. به نفری که مثل من کلیه درد داشت و البتّه دو نفر، زیر بغل هایش را گرفته بودند و با خوشرویی به ناله هایش، گوش می دادند غبطه خوردم و حسادت کردم و با جواب آزمایشی که گرفته بودم، دربه دردنبال دکترمتخصّص کلیه گشتم تا دردم را بگوید و بر آن چاره باشد امّا مثل همیشه با جمله ی باری به هر جهتی، آب پاکی به دست هایم ریختند. گفتند متخصّص نداریم و فقط و فقط می توانیم با مسکّنی دردت را آرام کنیم.

بعد از این را عین مسابقه ی دو شده بود. بعد از این که دو فقره آمپول آرامبخش را از آن ها گرفتم، افتادم دنبالشان و از انترن ها و پرستاران نازنین که درد این حقیر به هیچ جای بدن هایشان نبود، خواهش کردم من را راحت کنند. چیزی که از محالات می نمود و به خواست و میل و اراده ی مبارک آن عزیزان سراسر فداکاری و لطف و ایثار، ارتباط پیدا می کرد.

حالا دو روز از تمام آن قضایا گذشته است. من بعد از این که دو روز تماما" درد و ناراحتی را گذراندم، به طور شگفت انگیزی، خوب شدم و احتمالا" با خواست خدای نازنین که از بنده های سراسر نافرمانی و عنادش، به خوبی آگاه است، مورد لطف قرار گرفتم و بدنم از شرّ هرچی سنگ و کلوخ و شن و ماسه ی توی کلیه، خلاص شد.

ازخداوند برای تمامی مریض ها شفای عاجل، آرزومندم.   




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
فرزانه
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 09:07 ب.ظ
من هم به این درد یه بار دچار شدم خدا نصیب نکنه بدجور مرضیه با مسکنم آروم نشم تا کمی شن ازم دفع شد البته بعدش سونو دادم دکتر گفت هنوز هم شن باقیمونده داری منم کلیه ی چپم بود حالا درد بعدیش کی باشه خدا عالمه ایشالله که بلا بدوره ولی توصیه میکنم یه سونو دیگه انجام بدین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo