تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - قطره های انتقام

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

قطره های انتقام

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-07:47 ق.ظ


 

نامش را که شنید، به آرامی برگشت و با احمد، رخ به رخ شد. این که وسط پیاده رو، شوهر سابقش، صدایش کند، غیر از تعجّب، نفرتش را هم بر می انگیخت. وقتی طلاقنامه را دستش دادند و وقتی از ته دل نفسی به راحتی کشید، پیش خود تصمیم گرفت، دیگر یار نچندان همراه زندگی اش را نبیند و گذشته ی پر از درد وکتک ودود و نئشگی و خماری را به باد فراموشی بسپارد.

امّا این که فرصت پیدا کند و به پارچ پلاستیکی کوچک قرمز رنگی که دست احمد بود، فکر کند، هیچ وقت عملی نشد. همه چیز درنهایت سرعت و دقّت، انجام شد. وقتی ثریّا برگشت، دست راست احمد قدر تکان مختصری، حرکت کرد و محتویات پارچ را تمام و کمال توی صورت یار غار سابقش، خالی کرد.  آن چه به صورتش نخورد، دست ها و گلویش را درگیر کرد.

لطفا" باقی داستان را در ادامه ی مطلب، ملاحظه فرمایید:



 

نامش را که شنید، به آرامی برگشت و با احمد، رخ به رخ شد. این که وسط پیاده رو، شوهر سابقش، صدایش کند، غیر از تعجّب، نفرتش را هم بر می انگیخت. وقتی طلاقنامه را دستش دادند و وقتی از ته دل نفسی به راحتی کشید، پیش خود تصمیم گرفت، دیگر یار نچندان همراه زندگی اش را نبیند و گذشته ی پر از درد وکتک ودود و نئشگی و خماری را به باد فراموشی بسپارد.

امّا این که فرصت پیدا کند و به پارچ پلاستیکی کوچک قرمز رنگی که دست احمد بود، فکر کند، هیچ وقت عملی نشد. همه چیز درنهایت سرعت و دقّت، انجام شد. وقتی ثریّا برگشت، دست راست احمد قدر تکان مختصری، حرکت کرد و محتویات پارچ را تمام و کمال توی صورت یار غار سابقش، خالی کرد.  آن چه به صورتش نخورد، دست ها و گلویش را درگیر کرد.

اسید سولفوریک بود یا هر چیز دیگری، احمد در عین راحتی، تهیّه کرده و در نهایت خونسردی، به تغییرفرمت صورت همسر سابقش، اقدام کرده بود. چیزی که با شروع اعتیاد و آغاز جنگ و جدل های اعصاب خردکنش با ثریّا، توی مغزش شکل گرفت و کم کم و به تدریج، قوّت یافت و شاخ و برگ پیدا کرد و نهایتا" قبل از ظهر یک روز بسیاردلنشین بهاری، به مرحله ی انجام رسید وعلاوه بر این که صورت ثریّا را کلّهم تغییر داد، باعث شد هر دو چشمش، تخلیه شود و آن دو کره ی جغرافیایی سراسر رنگ و زیبایی را از دست بدهد. چشم های ثریّا در درشتی و خوش رنگی، سرآمد همه ی فامیل بود. یک چیزی در مایه های عسلی. تک رنگ.

چون پارچ بود، حتّی یک قطره اسید هم، به هدر نرفت. ثریّا سوخت. بدجور سوخت. بی اراده نشست و بی اراده جیغ هایش را رها کرد. دست هایش را روی پوست برشته ی صورتش گذاشت و گیج و منگ از سوزودردی که همه ی صورتش را در بر گرفته بود، به هق هق افتاد. به مانند این بود که سرش را تمام و کمال، توی دیگ پر از آب جوش، کرده باشند. احمد در یک چشم به هم زدن ناپدید شد و مردم بی اختیاردورزنی که حالا مچاله و سراسر درد بود، جمع شدند. یک راننده ی تاکسی، بطری آب معدنی را روی سر و صورت ثریّا خالی کرد. آن دیگری به اورژانس، زنگ زد. و آن دیگری ...

ثریّا هفت عمل جرّاحی را پشت سر گذاشته است. شوهر سابقش، همچنان متواری ست. دخترچهارساله ی ترد و خوشمزه اش، قدر همه ی دنیا از او می ترسد. فرق الان و روزهای خوشگلی مادرش را نمی فهمد. کسی نیست توجیهش کند. هرچند بچّه تر از این حرف هاست.

زمان هایی که صورتش را می پوشاند و با عینک بزرگ تیره و تاری، چشم های از فرم درآمده ی ناتوانش را مخفی می کند، نازنین، این بچّه ی از همه جا رانده و مانده، مثل همیشه برایش آغوش باز نمی کند ونزدیکش نمی آید و افسرده و دلسرد به گوشه ای می خزد و جواب مهربانی های مادرش را با بی محبّتی می دهد. با پنهان شدن. با دور شدن از مادری که قربانی شد. مادری که مظلومیتش فرای مصیبت هاست. قابل شمارش نیستند. اعتیاد نفر همراه زندگی و پشت بندش جدایی و آغازبی کسی ها و سربارننه بابا شدن وتحمّل نیشخند و ریشخند فامیل های نافامیل و غرولند و اخم و تخم های آن هایی که سربارشان شده وبی پولی و بدبختی و حالا هم صورتی با پوست آش و لاش و تکّه تکّه جمع شده ی بدمنظرولب هایی ورقلمبیده و چشم هایی فارغ ازپلک و مژه که دیگر نوری ندارند وپیشانی که دیگرابرویی روی آن خودنمایی نمی کند و دماغ خوش فرم رو به بالایش که به دو حفره ی بدشکل، تبدیل شده، به اضافه ی همه ی این ها، خرج دوا و درمان و جرّاحی و پوست هایی که روی روی صورت کج و کوله اش، جوش خوردند و صد البتّه به جایی نرسیدند و دل پراضطراب ثریّا را به آرامش نرساندند.

ثریّا به انتقام فکرمی کند. توی باورش نمی گنجد با چند جلسه صحبت و دورهم نشستن، خر شود و اسباب بدبختی هایش را ببخشد و کاری کند بعد از این هرکس عشقش کشید، نفر دیگر را غرق اسید کند و بسوزاند و با این توهّم پیش برود که نهایت امر، چند جلسه ی مصالحه می گذارند و دل طرف هم که از سنگ نیست، می زند توی کار بخشش و سند رضایت نامه را امضا می کند و ما هم فوقش، چند سال حبس می کشیم و خلاص.

تصوّر چنین خرشدنی، بدتر از اسید، ثریّا را می سوزاند. توی کنج بدبختی های خانه ی نچندان بزرگ پدری، می نشیند وفقط فکر می کند. به انتقام می اندیشد. به چند قطره از آن اسید که منتقم خواهند بود. دادستان خواهند بود. جواب ظلمی که به ثریّا شده را خواهند داد. ازاشک توی چشم های ثریّا خبری نیست. چشمه ی اشک هایش، سوخته و خاکستر شده است. می ماند کینه ای که مختصری آرامش می کند. جای اشک و آه را می گیرد. کینه ای که قرار است دامنگیر طرف مقابل شود. چشم در برابر چشم. ...

...

...

احمد را آوردند، همهمه ای شد و ولوله ای برخواست وثریّا ورود احمد را به اتاق، فهمید. زمانی که به پایش افتاد و با گریه و زاری تقاضای بخشش کرد، هیچ نگفت. رویش را برگرداند و چند قدمی بی عصای سفید همیشگی اش، رفت. نماینده ی دادستان حکم را خواند و مامور اجرای احکام، براجرای حکم، تاکید کرد. امّا مطابق معمول، پیش آمدند و برای محکوم تقاضای بخشش کردند. این که در عفو لذّتی هست که در انتقام نیست و این که به این جوان فرصت دیدن خواهی داد و این که ... وهمه ی نگاه ها به ثریّا بود. گریه ی احمد بند نمی آمد. دعا می خواند. زاری می کرد. حتّی برای یک لحظه هم چشم از ثریّا بر نمی داشت. چشم به دهان همسر سابقش دوخته بود. شنیدن آن چه انتظارش را داشت، تا الی ابد راضی اش می کرد. جواب ثریاّ، یک جمله ی پنج کلمه ای بود:

" من برای اجرای حکم آماده ام !"

وقتی قطره های اسید، داخل چشم های احمد را پر کرد، ثریّا نفسی به راحتی کشید. او حقّش را به دست آورده بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
رادمهر
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 07:34 ب.ظ
عاشقانه ای برای ماه

مجموعه شعر های ابراهیم حسنلو رادمهر




راهرو 31 غرفه 17
انتشارات هزاره ی ققنوس.
بگو در ماه خاکم کنند
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 06:46 ب.ظ
با احترام
دعوتید به نقد مانایاد "منوچهر آتشی" بر مجموعه شعر "بگو در ماه خاکم کنند" سروده فراز بهزادی
www.farazbehzadi.blogfa.com
احمدزاده
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 08:17 ق.ظ
با سلام و عرض ادب شما نیز با افتخارلینک شدید برای شما هم شهری فریهیخته آرزوی موفقیت را داریم.
جامعه ایثارگران آذربایجان غربی . خوی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo