تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - دو تا ده هزار تومانی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

دو تا ده هزار تومانی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1391-10:28 ق.ظ


 

بدنش خیلی دردناک بود. از خود صبح تا آن وقت روز به هر خری رو انداخته بود، جواب نداده بود. همه از دم ردّش کرده بودند. توی گوشش خوانده بودند بی مایه فطیر است و حتّی چند تایی با چک و لگد، بدرقه اش کرده بودند.

پاهایش را به زور می کشید. قبل از این وقتی به خماری می افتاد، می زد تو کار دخل مغازه ها و چند دفعه ای هم، ترتیب کفش های جلوی واحد های مجتمع های دور از محلّ زندگی اش را داده بود. رندومی انتخاب می کرد. کیفش که کوک بود و نئشگی از سر و کول و دو لپ معمولا" تیره و تارش، بالا می زد، ده تا ده تا می شمرد و کفش های مجتمع یازدهمی را غارت می کرد.

هیکل متوسّطی داشت با شانه های افتاده و کون تخت  و سر و صورتی زار و مفلوک. دندان هایش یک در میان افتاده بود و اثر همیشگی سیگار، یک زردی مختصر، قسمت وسط سبیل های جو گندمی اش را می پوشاند امّا مرتّب می پوشید تا در غافلگیری ها، گیر نکند و مشت و لگد همسایه ها، کبودش نکند. جوری رفتار می کرد که خود از همسایه هاست یا برای میهمانی آمده و آن وقت که اوضاع میزان بود عین برق و باد به جان کفش ها می افتاد و از آن جایی که شگردش بود، گرانترینشان را غارت می کرد و سر سه سوت به پول تبدیلشان می کرد و آن وقت پاتوقش بود و بساطی که با پول کفش ها جور می شد و دود و دمی که تا خود استخوان هایش می نشست و هرچی درد بود از او دور می کرد.

درنیمه باز مجتمعی را دید و عین جن داخل رفت. پنجره های رو به حیاط مجتمع، کوچک بودند و این باعث می شد نور کمی راه پلّه ها را روشن کند. به سرعت دو طبقه را بالا رفت. به دقّت جلوی واحد ها را نگاه کرد. از کفش خبری نبود. طبقه ی سوّم تاریکی بیشتر بود. هیچ چراغی روشن نبود. دو تا از پلّه ها را بالا رفته بود که باز شدن در یکی از واحد ها را دید و هیکل در چادر پیچیده ی زن میانه بالایی که برای قفل کردن در، کلید می انداخت. برای یک لحظه برق النگوی زن، مرد را گرفت. حساب کرد با آن حدّاقل شش فقره النگو، چند مرتبه می تواند مواد بخرد و از دله دزدی و غارت کفش و سر زدن به مجتمع ها، خلاص شود.

چشم هایش کور شد. مغزش هنک کرد. دست و بالش به لرز افتاد. این که توی مخش رفته بود، النگوهای زن را بگیرد، شکّی نداشت امّا این که چگونه این کار را بکند در آن چند ثانیه، دیوانه اش کرد. بالاخره تصمیمش را گرفت ونچندان آرام و متین پلّه ها را بالا رفت. دل توی دلش نبود. زن وقتی از بغلش رد می شد، نگاهی پر از بدبینی انداخت. این مرد را هیچ وقت توی مجتمع ندیده بود. توی میهمانان همسایه ها هم سابقه ای از این مرد پریشان نداشت امّا گذاشت به حساب بی خیالی و عبور کرد و این لحظه ای بود که مرد با سرعتی که از وی بعید می نمود، توی تاریک روشن پلّه ها، چادر زن را بگیرد و بدون لحظه ای تامّل دور گردنش بپیچد.

زن شوکه شد. شروع به پیچ و تاب کرد و دست هایش را به شدّت تکان داد. صدای النگوها توی گوش های مرد، ترنّم دل انگیزی داشت. فشار دست هایش را زیاد کرد طوری که جیغ و داد بر آمده از اعماق حنجره ی زن را در جا خفه کرد و به جایی ته ریه های حالا تحت فشارش، رجعت داد. پشت مرد روی پلّه ها آرام گرفته و به همین ترتیب، پشت گوشتالود زن روی قفسه ی سینه ی مرد. گرمای تب آلود زن، تا اعماق وجود مرد را سوزاند. امّا خرخری که از گلوی گرفتارش درمی آمد هر فکر دیگری را از سرش دور کرد. خیلی به سرعت به درهای سه واحدی که در آن طبقه بودند، چشم دوخت و نگران از باز شدن درها و پیدا شدن سرخری، التهابش به نهایت درجه رسید.

از پشت بام سرو صدایی به گوش می رسید. مثل گفتگوی دو مرد بود بیشترش راجب تسمه و پوشال و کولر. حتم کرد مشغول راه اندازی کولر باشند و احتمال پایین آمدنشان را داد. زن، آرام شده بود. سرش یک وری شده بود. توی قفسه ی سینه اش، اثری از دم و بازدم نبود. زن، عین آب خوردن راهی آخرت شده بود. قسمت مشکل کار، درآوردن النگوها بود. اوّل هیکل زن را تا بالای پلّه ها برد و وقتی طاق باز روی گرانیت سرد و خوش رنگ               خواباند، شروع کرد به تقلّا برای غارت النگوها. امّا آن چه پیش بینی نکرده بود سراغش آمد. النگوها دور مچ را گرفته و به نظر می رسید سایز کوچکی داشته باشند. تقلّای مرد، عرقش را درآورد. چشم هایش را از درهایی که هر لحظه امکان باز شدنشان می رفت، بر نمی داشت. احساس گرما می کرد. حال خوبی نداشت. عرق، از بیخ موهایش می جوشید و روی بناگوشش حرکت می کرد و آن وقت جایی بین یقه ی لباسش، پنهان می شد.

چشم های زن نیمه باز مانده بود و این ترس مرد را بر می انگیخت. سعی می کرد با زن نگاه به نگاه نشود امّا غیر ممکن بود. چیز عجیب غریبی، آهن ربا وار، گردنش را سمت صورت حالا کبود و تیره تارزن، می کشاند. آن قدر تقلّا کرد تا با زخم و زیلی کردن مچ دست زن، شش فقره النگو را درآورد. خیلی به سرعت آن ها را توی جیبش گذاشت و برای این که سفره ی دزدی اش، بابرکت تر از همیشه باشد، کیف زن را هم جستجو کرد. دو تا ده هزارتومانی، بیشتر نبود. چیز دندانگیری نبود امّا همان هم خوشحالش می کرد.

سه پلّه را یک پلّه کرد و عین برق و باد، از مجتمع بیرون زد. آفتاب ظهرنیمروزتابستانی، چشم هایش را می زد امّا دشت گرانبهایش، ته جیب هایش، خوب سروصدایی راه انداخته بود. آرام و متین رفت سراغ مالخر همیشگی اش. همان که کارش را زود راه می انداخت.

...

...

...

طلاها بدلی از آب درآمد. مرد از غصّه داشت هلاک می شد. سرش به مرز ترکیدن رسیده بود. به خاطر دو تا ده هزارتومانی، آدم کشته بود. به خاطر بیست هزارتومان ...     




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مصطفی
چهارشنبه 3 خرداد 1391 01:54 ق.ظ
سلام

بسیار عالی
dina
جمعه 29 اردیبهشت 1391 06:11 ب.ظ
خوشحالم که خوشتون اومده.ممنون که به وبم سرزدین
موفق باشین.
راستی لینکت میکنم
sasa
جمعه 29 اردیبهشت 1391 06:05 ب.ظ
vayyyyyy
zahra
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 10:42 ق.ظ
پرنده به دانه های روی دام خیره بود....
چگونه بمیرد....
گرسنه و آزاد.....
یا
سیر و اسیر......
Zahra
شنبه 23 اردیبهشت 1391 11:31 ب.ظ
خیلی خیلی زیبا...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo