تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - گمشده

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

گمشده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1391-04:39 ب.ظ



راه افتاد. نا نداشت. دهانش خشک خشک بود. اندک آبی که روز همراهی با دوستانش برداشته بود، بلافاصله بعد از جدایی از آن ها و گم شدنش بین آن همه ریگ و خاک در پهنه ای که از ابتدا و انتهایش خبری نبود، ته کشیده بود و حالا که روز به وسط هایش می رسید و انوار حالا مصیبت بارخورشید چون شلّاقی تن و جان خسته و به شدّت تشنه اش را می نواخت، هیچ امیدی به زنده ماندن نداشت و جسم مانده اش را نیرویی که برایش خیلی غریب می نمود، پیش می برد.

لطفا" باقی داستان را در ادامه ی مطلب،‌ملاحظه فرمایید :


گمشده

راه افتاد. نا نداشت. دهانش خشک خشک بود. اندک آبی که روز همراهی با دوستانش برداشته بود، بلافاصله بعد از جدایی از آن ها و گم شدنش بین آن همه ریگ و خاک در پهنه ای که از ابتدا و انتهایش خبری نبود، ته کشیده بود و حالا که روز به وسط هایش می رسید و انوار حالا مصیبت بارخورشید چون شلّاقی تن و جان خسته و به شدّت تشنه اش را می نواخت، هیچ امیدی به زنده ماندن نداشت و جسم مانده اش را نیرویی که برایش خیلی غریب می نمود، پیش می برد.

توی ماهیچه های ساق های نیرومندش درد وحشتناکی را حس می کرد. از دیروز ظهر و بعد آن توفان شن بی موقع و بعد از این که دوستان صحرانوردش را که او را در این سفر دو روزه ی سیاحتی اکتشافی همراهی کرده بودند، گم کرد، یکسره راه رفته بود و حالا ازاین جا سر درآورده بود. دست را سایبان چشم هایش کرد و دور و اطراف را کاوید. جز خاک ندید و رنگ خاکستری آن. زبان عین یک تکّه چرمش را توی اندرونی دهان خشک اندرخشکش، دور داد و مثل دفعات قبل از این که مختصر بزاقی نصیبش شود، حسرت به دل ماند. لب هایش چاک چاک  و خون آلود شده بود.

دفعاتش را نشمرده بود امّا برای چندمین بار نشست و به بررسی اوضاع پرداخت. این که وسط بیابان گرفتار شده بود، جای شکّ و شبهه نداشت امّا این که چگونه از این وضعیت خلاص شود، نگرانش می کرد. خوشبختانه پیش آمدگی سنگ بزرگی، سایه بانی درست کرده بود و این قضیه جلوی گداخته شدن کلّه ی بزرگ گمشده را می گرفت. دست برد و عرق گردن عضلانی اش را گرفت. به عادت چند ساعت گذشته قمقمه خالی اش را به لب های خشکش چسباند و برای چندمین بار از خالی بودن آن مطمئن شد و برای هزارمین بارآب سردکن ساید بزرگ خانه اش توی حافظه اش پدیدار شد و چند خاطره ی دیگر از آب و استخرودریا، جلوی چشم های قرمز خون گرفته اش ظاهر شد. به همان سرعت، ترس از دیوانه شدن توی مغزش شکل گرفت و برای این که اندک انرژی باقی مانده اش توی دورخود گشتن های بیهوده مابین دریایی از خاک، از بین نرود تصمیم گرفت تا شب زیر آن سنگ بزرگ صبر کند و شب با تعطیلی گرمای طاقت فرسا، تلاشش را برای خارج شدن از بیابان بی انتها، آغاز کند.

تصمیم گرفت بخوابد امّا هجوم افکارمختلف مانع شد و برای این که وقتش بگذرد شروع کرد به نوشتن حال و روز آشفته اش. با موبایلی که از بدشانسی دو سه ساعت بعد از گم شدنش، آنتن دهی اش، تعطیل شده بود، چند عکس از خودش گرفت و سپرد به حافظه ی همراهش تا اگر نعش بو گرفته اش را پیدا کردند، آخرین دست نوشته ها و عکس هایش را هم پیدا کنند و دست خانواده اش بدهند. خانواده ای که در یک پیرزن قدیمی خاک خورده خلاصه می شد. مادری پیرکه قدر دنیا دوستش داشت و می دانست اگرگوربه گور شدنش توی دریایی از خاک را بشنود، دیوانه می شود و از فراق فرزند پهلوانش، سر به بیابان می گذارد.

حرکت تند و موج وار مورچه ای را به دقّت نگاه کرد و تلاشش را برای بردن آن چه به گیره ی چنگک شکل دهانش گرفته بود، ستود. برای این که حرکتی آمده باشد، با تکّه چوبی، کانال عمیقی جلوی مسیر مورچه ایجاد کرد و آن گاه از گیج شدن موجود بی آزار وبه هم ریختنش، خندید و عاقبت برای این که از دل یار ریزاندامش درآورده باشد، کلّ هیکل مورچه را با نوک انگشت و به آرامی برداشت و چند مترآن طرف تر نزدیک لانه اش گذاشت و بار و باربر را به سلامت به سر منزل مقصود رساند.

مچ دستش را جلو آورد وبه صفحه ی بزرگ ساعتش خیره شد. برای یک لحظه بهت زده شد. صفحه تار شد. عقربه ها توی دل هم رفتند. گذاشت به حساب تعطیلی چشم ها و از این که چشم ها زودتراز سایر اعضایش، از کار افتاده اند، غصّه اش شد و گریه را رها کرد. توی هق هق پرسروصدایش، چند باری عاجزانه خدا را خواست و از این که بی یار و یاور شده، گله و شکایت کرد و عاقبت خسته و لس از گرسنگی و تشنگی و ناامیدی، به خواب پناه برد و با این جدایی به موقع، برای چند ساعت از دیدن اجباری و نفس گیرمنظره ی یکنواخت و کسل کننده ی دور و برش، خلاصی یافت.

یکی از افتادن های سر پرحجمش، باعث شد از خواب بپرد و بلافاصله از سوز سرما، لرز بگیرد و مجموعه ای از درد بدن و سرما و سر و صداهای مختلف امعا و احشاء را که به خاطر گرسنگی و تشنگی سراغش آمده بودند و در کنارهمه ی  آن ها، تاریکی بخصوص وقتی با نواهای نچندان خوشایند حیوانات به نظر خودش گوشتخواربیابان همراه بود، را توامان پذیرا باشد و چون موش تنها و غریبی، گوشه ای بخزد و این بار، ترس سراغش بیاید و اشخاص موهوم و مناظرهولناک، جلوی چشم های هرکدام اندازه ی نعلبکی اش، ظاهر شود و حسّ شنوایی اش را که چندان مالی نبود و قبلا" توی مناسبت های مختلف، خجالت زده اش کرده، انگ کری را تمام و کمال بهش چسبانده بود، درعجیب ترین شکل و فرم و به بهترین نحو، فعال کند طوری که صدای ریز و خش خش مانند حرکت سریع و ظریف هزارپای بدشکلی را از فاصله ی دو متری، بشنود و بلافاصله با صدایی که باورش شده بود مربوط به حرکت بندپای کریهی از نوع عقرب است، ترکیب کند و بگذارد به حساب هجوم آن ها و در کمال ناامیدی، خود را بازنده ی مبارزه با موجودات نامرئی دور و اطراف بداند و پتوی یک نفره ی آمریکایی اصلش را بیشتراز قبل دورش بپیچد وچون در سفر شبانه ی احتمالی، احتمال افتادن توی چاله چوله ها و شکستن و خرد شدن استخوان ها و پشت بند آن ها مرگی فجیع وجود دارد و درحالتی دیگر، احتمال گرفتار گرگ و پلنگ شدن و درنتیجه تکّه پاره شدن و قرارگرفتن توی خروجی روده ی بزرگ گوشتخواران بیابانی، هست، قرار را بر ماندن بگذارد و با این که چندان اعتقادی به دعا ونماز ندارد و عموما" وقت های گرفتاری، یاد خدا می افتد، حال سجده پیدا کند و استغاثه ای راه بیندازد و بی ریا و کلک، نجاتش را از دادار حق، بخواهد.

صدای بال زدن پرنده ای، بیدارش کرد. آفتاب چشم هایش را می زد. بدن کوفته از خواب بدموقع در جایی بدتر از آن را کش داد و برای یافتن چیزی که گوشه ی معده ی خالی اندرخالی اش را پر کند، کوله اش را زیر و رو کرد. حکایت بی چیزی اش در بیابانی که به نظرش از ابتدا و انتهایش، خبری نبود، فرای تصوّراتش بود. ناامید شروع به جمع کردن وسایلش کرد و راه افتاد. بنا داشت تا پاهایش جواب می دهند و تا اندک انرژی ای توی اعضاء بدنش وجود دارد برود و خود را به جایی برساند. با محاسباتی که یکسره توی مغزش می چرخیدند و جولان می دادند، فهمیده بود امروز روز آخر ویلانی و سرگردانی اش است. سربلند کرد و آسمان را به دقّت نگاه کرد. چند تکّه ابر، دنبال هم گذاشته بودند و مسابقه شان، مرد گمشده را سر ذوق آورد. آسمان آبی تر از همیشه بود. خوش رنگ تر از همیشه. آهی کشید و به راهش ادامه داد.

سرش را انداخته بود پایین و فقط می رفت. نمی دانست کجاست و چرا این مسیر مشخّص را ادامه می دهد. حال خوبی نداشت. اجبارش به ادامه دادن مسیری که چیزی از آن نمی دانست، حالش را بد می کرد. افسرده اش می کرد. ناامیدترش می کرد. امّا زنده ماندن و تلاش برای زنده ماندن، هلش می داد. پیش خود تصمیم گرفته بود تا وقت افتادن و ماندن و با خاک، آن همه خاک یکدست بیابان، یکی شدن، برود و نایستد. حالا آفتاب درست بالای سرش بود. از کلاه لبه دارش برای ممانعت از ورود انوارزرّین خورشید تابان، کاری ساخته نبود. بدنش گر گرفته بود. پاهایش داخل پوتین انگار توی دریایی از آتش بودند. عرق عین چشمه از زیر موهایش می جوشید و روی صورت مملوّ از گرد و غبارش حرکت می کرد و آنگاه جایی شکاف های لباسش، پنهان می شد. گام های لرزانش نه به محکمی که خیلی شل و وارفته، برداشته می شد و هیکل ملتهبش را پیش می برد. تشنه اش بود. تشنگی، خیالاتی اش کرده بود. گاه احساس می کرد صدای آب می شنود. چیزی تومایه های برخورد امواج دریا به سنگ های ساحل یا در مایه های صدای دلنواز و شیرین عبوریک رودخانه ی پرآب.

ایستاد. مجبور به ایستادن شد. بلافاصله روی زانوهایش افتاد و پشت بندش پخش خاک بیابان شد. نفس نفس می زد. زبانش انگار به سقف دهانش چسبیده بود. قلبش انگار از سینه اش بیرون می زد. فهمید ته خط رسیده و عنقریب وقت کوچش از دنیای خاکی می رسد. بیشتر متعجّب بود تا ناراحت یا غمگین. تعجّب از سرنوشت و غربت عجیب و غریبش بود. مردنش آن هم در دامنه ی کم ارتفاع تپّه ی ناچیزی درست وسط بیابان، چیزی نبود که قبلا" به آن فکر کرده باشد یا حتّی لحظه ای از مشاعیر همیشه فعّالش گذشته باشد. بخت و شانس همیشه رویگردانش، غصّه دارش می کرد.

به پشت دراز کشید ومنتظرمرگ شد. در عجیب ترین حالت، احساس خواب آلودگی کرد واز این که دیگراحساس تشنگی و گرسنگی نداشت، تکان خورد. حال خوبی سراغش آمده بود. حال غریبی بود. بیشتر در مایه ی حال افرادی بود که هرچند موقّت، دنیا را ترک می کنند و بعد که به دنیا برگشتند از حال و روز آن چند دقیقه ی جدایی شان از دنیا، حرف می زنند و حال خوبی که سراغشان آمده بود و این که آن حال خوب را هیچ گاه با هیچ چیزی در دنیا معاوضه نمی کنند و گمشده با چنین توهّماتی دست و پا می زد.

خیلی به سختی نبضش را گرفت و با فهمیدن کوبش ضعیف و بی حال آن زیر شصت کت و کلفتش، فهمید گردش خونش هنوز روبراه است امّا ضعف و تعداد کمش، می گفت به این وضعیت نباید چندان امیدی داشت.

نمی دانست چند ساعت درآن وضعیت گذرانده امّا برای یک لحظه احساس کرد، صدایی می شنود. چیزی ته گوش هایش صدا می کرد. گذاشت به حساب توهّمی که بعضی وقت ها سراغ محتضرین می آید. چیزی درقالب سراب برای آن هایی که گیر و گرفتار بیابان می شوند ونگاه جستجوگرشان را به همه طرف می اندازند ودرعین خوش وقتی، ته افق، دریاچه های آب شیرین می بینند و وقتی جلو رفتند تا خود خرخره از آبی که خیلی خنک و زلال می آید، بنوشند، می بینند همه سراب بوده و آن وقت آن حال پریشانی و افسردگی سراغشان می آید. چیزی که از مرگ بدتر است و نصیب گرگ بیابان نشود هم بهتر است.

امّا آن چه توی گوش های گمشده می پیچید، هرچند خیلی ضعیف، می گفت کاروانی ازنزدیکی هایش می گذرد و این از صدای زنگوله ی خوش صدای گردن شترهای کاروان معلوم بود. هرچند خیلی بی حال بود و گذاشته بود به حساب مردن و رفتن، امّا خیلی به زحمت، ابتدا روی زانوها و سپس تمام قد ایستاد تا اگر شد، علامتی بدهد و فرشته های نجاتش را مفت از دست ندهد. کاروان چند نفره ی شترها را دید، گل از گلش شکفت. برای یک لحظه احساس کرد، منظره ی قطار شترها، ناپدید می شوند و سپس دوباره پدیدار شدند. قاطی کرد. به هم ریخت. از این که همه چیز توهّم باشد و کاروان خوش رنگ شترها، پیش چشم های خسته و مانده اش، رنگ ببازد، غرق افسردگی شد.

چند قدم جلوتررفت و این بارتصاویر شترها واضح تر شد امّا ...

       

  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo