تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - میلیاردرلگد خورده

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

میلیاردرلگد خورده

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-07:38 ق.ظ



جنازه ی بابایی را برده اند داخل و غسّال های محترم، مشغول شست و شویش هستند. عزیزان بازمانده، صاحبان به حقّ ماترک میلیاردی آغاجون، ناراحت و مغموم نشان می دهند. راه دور بوده و رنج سفراروپا تا ایران، تهران، شهرپدری، به جانشان نشسته و تمام و کمال خسته شان کرده است. ناغافل با وکیل پدررهسپارآخرت، روبرومی شوند و ناغافل ازمفاد وصیت نامه اش، مطّلع می شوند و این جاست که به محض پایان شست و شوی ابوی محترمشان وبیرون آمدن جنازه ی کفن پیچش ازغسّالخانه، به جان بی جان بابایی می افتند و حالا نزن کی بزن.

جا پای نازنین پسرقند عسل، روی کفن هنوز خشک نشده ی باباجان، چشم هر بیننده ای را اندازه ی نعلبکی می کند. سوال پشت سوال، توی مغز عزیزان ناظر، قطار می شود.

" چه کسی این بلارو سراین بنده خدا آورده. الهی خیر نبینن که به جنازه شم، رحم نمی کنن. نامردا. بی غیرتا. " و بعد که از ضارب این بنده خدای دراز به دراز افتاده، آگاه می شوند و به هوّیتش پی می برند، برق خشم از چشم هایشان می پرد و دندان قروچه می گیرند و دندان بر دندان می سایند و ردیف فحش های آب نکشیده شان را البتّه نه بلند بلند که توی دل هایشان، نثار ورثه ی خیرندیده می کنند و بعضی ها حتّی کار را به جایی می رسانند که به حال میلیاردربخت برگشته، دل می سوزانند و چند قطره ای اشک، عین مروارید روی صورت هایشان می لغزانند.

امّا از آن طرف، عزیزان مال از کف داده، فرزندن ناکام ازآن همه میراث چرب و چیلی، آن گاه که از زدن خسته می شوند و حرص و جوش پایان نیافتنی شان را روی تن دراز به دراز کفن پیچ پدر، خالی می کنند، سرشان را می اندازند پایین و با ردیف فحش های جورواجورکه نثار پدردست از زندگی شسته می کنند، تصمیم به ترک بهشت زهرا می گیرند و جنازه را به حال خود رها می کنند تا بانوی خدمتکارمیانسالی که پنج سال آخر عمرمیلیاردررا کنارش بوده و تروخشکش کرده و پیرمرد را ازبچّه هایی که دورازسرزمین پدری بوده، محض رضای خدا، سالی یک بارهم از پدرتنها وغریبشان، یاد نکرده اند، بی نیاز ساخته، کنار برانکارد به امان خدا رها شده ی حاوی تن بی جان صاحبکارش، بنشیند وبرای بی کسی و تنهایی غریب میلیاردرجان به جان آفرین تسلیم کرده، گریه و زاری کند و مستاصل و ناگزیربه این وآن، نگاه التماس بیندازد تا فرد خیّردین وایمان داری از راه برسد و درازاء مبلغی، چهارکارگربهشت زهرا را به کاربگیرد و جنازه ی مسلمان تازه درگذشته را از روی زمین جمع کند ومیلیاردرمغبون مظلوم را برای استراحتی چندین میلیون ساله، روانه ی خانه ی آخرت کند و او را را زیر خروارها خاک، به آرامش برساند.

جریان چه بوده ؟

ساده است. قشنگ و میزون، به پول و مادّیات، همون که به چرک کف دست، تعبیر می شه، ارتباط پیدا می کند. گل پسرا، نازنین دخترای پیرمرد میلیاردر، وقتی از وفات جانسوزابوی محترمشان باخبر می شوند، ازگوشه گوشه ی کره ی خاکی، سرزمین های محلّ اقامت خود و همسر و فرزندان ریزو درشتشان، راه می افتند و خودشان را به مراسم کفن و دفن رسانند امّا موقع شست و شوی پدرشان توسّط غسّال های چیره دست بهشت زهرا، آگاه می شوند، پدر جانشان، کلّیه ی اموال منقول و غیر منقول اش را که به نظرشان به آن ها تعلّق داشته و جزوماترک ابوی، دوسوّم یا یک سوّم به آن ها می رسیده، از سر بخشندگی زیاد، به بانوی خدمتکارمیان سال که همه ی این پنج سال آخررا کنارش بوده، بخشیده و در صحّت عقل، محضری کرده وبا این کار، داغی به دلشان گذاشته و رنج سفر دور و دراز را به جان هایشان، ماندگار کرده است.

کون سوزی دارد خدایی. بی خیال بابا جان بشی و با پول و سرمایه ی ایشان، راهی دیارغرب بشی و کار و زندگی برای خودت جورکنی و آن وقت که آقا خره از پل، رد شد و همه چیز بر وفق مراد پیش رفت، آغاجون را بیندازی گوشه ی زباله دانی و سالی یک بارهم از باباجان که یاروهمراه سال ها زندگی مشترک، همسر دلبندش را از دست داده، خبر نگیری و حالش را نپرسی و آن گاه که فهمیدی، سرش را زمین گذاشته و قاطی ارواح شده، بدوبدو بیایی تا موقع کفن و دفن مثلا" حاضر باشی و آن وقت که پدرجان نازنین، زیر خروارها خاک، آرامش یافت، با خیال راحت با دیگر برادرها و خواهرهای عزیز، بشینی دور یک میز و با قیافه ای مثلا" بق زده وناراحت و غمگین، گوش به نوای آرام و متین وکیل باباجان، بسپری وآن وقت که از سهمت از ماترک میلیاردی مطمئن شدی، برای آن همه  پول نقد و سکّه و زمین و آپارتمان و مغازه، نقشه بکشی ودرست همین جا، ببینی والد محترم، هرچی داشته و نداشته را به نام یک خدمتکارغریبه کرده و خلاص. خدایی به این، کون سوزی نمی گویند، انفجارکون می گویند!

من یکی، هیچ چیز دیگری نمی توانم بنویسم.    




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
قلم
سه شنبه 27 تیر 1391 02:58 ب.ظ
جالب بود . شما رو لینک کردم به دیدنم بیایید خوش حال می شم
رها
چهارشنبه 17 خرداد 1391 09:27 ق.ظ
سلام داستان قشنگی بود موفق باشید
بهار
سه شنبه 16 خرداد 1391 10:10 ق.ظ
سلامم به گرما ی دستت ای دوست دلم لحظه ای با دلت روبه روست
بگو عاشقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم
دوست داشتی منا با اسم دلنوشته های دختر بارانی بلینک وبگو دوست داری با چه اسمی بلینکمت
ارژنگ
دوشنبه 15 خرداد 1391 06:03 ب.ظ
تقدیم به پدر حقیقیمان، امام زمان-ارواحُنا فِداه:
ای سفر کرده ی موعود بیا / که دلم در پی تو دربه در است
جان ناقابل این چشم به راه / برگ سبزی به تو، روز پدر است

پدر عزیزم!
از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد، این بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی؛ از تمام وجودم می گویم: "روزت مبارک"

با سلام، میلاد پرخیر و برکت مولای متقیات حضرت علی (ع) را بر شما و خانواده محترمتان تبریک عرض می کنم.
پاسخ امیر تقی نژاد : وبر شما دوست خوبم. امیدوارم همیشه خوب و خش و سرحال باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo