تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - اعدامی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

اعدامی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 17 خرداد 1391-08:55 ق.ظ


 

سه تقّه ی متوالی به درآهنی سلّول قرنطینه به زندانی فهماند وقت رفتن فرا رسیده و باید جلّ و پلاسش را جمع کند و برای ساعتی بالا بودن و تاب خوردن، از اتاق دو در سه متر محقّرخشک و خالی اش، دل بکند و بعد از این که توی اتاقی دیگربا ابعاد و آدم های متفاوت تر، لحظه هایی نشست و با قیافه های بق زده و خالی از هرگونه احساس حاضرین روبرو شد وخیلی به زحمت و مملوّ از غلط املایی، چند سطری به عنوان وصیت نوشت، آخرین چند قدم زندگی اش را بردارد و در سوز سرمایی که تا مغز استخوانش را خشک می کند، پای چوبه ی دارحاضر شود و خیلی به سختی و با کمک سربازی که صحنه های دارزدن، حالا دیگر برایش عادّی شده و تاب خوردن یک زندانی اعدامی، دو سه متری بالای سطح زمین، چیزی را توی دل بی تفاوتش، تکان نمی دهد، بالای چهارپایه برود و طناب کلفت درعین حال بدفرم زمخت، دور گردن به قول خودش از موباریک ترش، را بگیرد و بعد از این که نگاه های مظلومانه ی رقّت باری به خانواده ی سراسر خشم و اندوه مقتول، انداخت و آن ها به آخرین التماس ها و ناله های برآمده از دل نگرانش، وقعی ننهادند و دیدارهای بعدی را به قیامت، حواله کردند، چشم هایش دودو بزند و انگشتان باریکش را مشت کند و از آن بالا همه را به رنگ غبار ببیند و ضربان قلبش به دویست برسد و چشمه ی جوشان اشک هایش، پرآب شود و بناگاه درحالی که ثانیه ها را برای ترک دنیا، می شمارد، زیر پایش خالی شود و گره طناب، دور گردنش، سفت شود و نفس های برآمده از اعماق ریه هایش، راه برگشت را در پیش بگیرند و آخرین صداهای زندگی اش را درآن صبح سرد که قارقارکلاغ غریبی ست به اضافه ی شکستن استخوان گردنش، بشنود و بی اراده چشم روی هم بگذارد و خود را برای سفری که دیگر هیچ رنج و دردی بر آن متصوّر نیست، حاضر کند...

سرهیچ و پوچ زد یکی را کشت. اهل شاخ و شانه کشیدن برای این و آن بود. از آن جایی که خدا درخلق محسن، محسن پلنگ، هیچ رقمه کوتاهی نکرده، اورا صاحب برو بازو و گردن کلفت وهیکل عضلانی کرده، درآفرینش صورتش، نهایت دقّت به خرج داده، چشم هایی درشت با رنگی دلنشین و ابروهایی پیوندی و موهایی انبوه و دماغ و دهانی مناسب و به قاعده، بخشیده بود، تمام و کمال، مغرور شده، باعث شده بود بیفتد به جان و دوروبری ها و غریبه ها را بچزاند وموقعیتش جور بود، شیشه ی مغازه ای پایین بیاورد و لاستیک ماشینی، بترکاند و خیلی رو فرم بود و شرایط می طلبید، داد و هواری راه بیندازد ونفس کش بخواهد وبا بی رحمی، خطّ و خوطی روی صورت غریبه و آشنا بیاید و بی خیال حبس و بند شود و غرور به قول خودش بی مثالش را با ترس از زندان و پشت میله ها رفتن، نشکند و جریحه دار نکند.

برای همین، قلدربازی درآورد و پسرک زار و ضعیف غریبه ای را که دختر بازی به سرش زده بود و دنبال دختره تا محلّه شان، آمده بود، گرفت و ابتدای امر، چپ و راست کرد و آنگاه که با موج فحش های آب نکشیده ی پسرک، روبرو شد، دیگ خشمش به جوش آمد و از آن جایی که لات بود و به قول خودش حرف و بحث هر جغل پسری، توی کتش نمی رفت و این بارفحش هایی، دقیقا" خواهر و مادر از دار دنیا دست شسته اش را نشانه رفته بود، رنج و دردی ابدی، سراغش آمد و غرور تا خود الان سالم و دست نخورده اش، جریحه دار شد و همه ی اینا باعث شد، تیزی کارد دو لبه ی کارزنجانش را تا دسته توی سینه ی یارو فرو کند و بعد از این که خون از سینه ی جوانک بخت برگشته فوّاره زد و آخ بلند بالایش همه ی محلّه را درنوردید، مبهوت صحنه ی خونین پیش رویش شد و هیکل تنومند و عضلانی اش، شکست و روی زانوهایش فرودآمد و مضطرب و آشفته، آخرین دست و پا زدن های حریف ضعیفش را به تماشا نشست وسراسر غم و دلشوره، منتظر شد تا سردی دستبند فولادی را روی پوست دستش، احساس کند. محسن پلنگ، قتل کرده بود.

صدایش در نمی آمد. قاضی برای هر سوال و جواب، یک بارهم لفظ " بلند ترآقا " را به کار می برد. این که کاربه این جا کشیده بود، توی باورش نمی گنجید. این که توی راهروهای دادگاه، برادرمقتول بهش حمله کند یا مادرجوانک، تف به صورتش بیندازد به چه گندگی، آن گاه جیغش را رها کند و خود حضرت ابوالفضل را بکشاند به صحن دادگاه و برای رفتن تا ته قضیه و بالای دار بردن سر قاتل پسر به قول خودش، مظلومش، واسطه قراردهد وهمان اوّل کار، تکلیف همه را روشن کند و بخشش بی بخشش، راه بیندازد، را هیچ جا نخوانده بود. هیچ جا نشنیده بود.

اعتراض به رای دادگاه اوّلیه وکشاندن قضیه به دادگاه تجدید نظر، نه به خواست خودش که به اصرارتنها کس و کارش، خواهرش، انجام شد که کورسوی امیدش، مختصری می درخشید و به این نقطه می رساند که ممکن است دست غیب به مدد محسن بیاید و گذر زمان، دل خانواده ی مقتول را نرم کند و زمین و زمان، دست به دست هم بدهند تا محسن، پای چوبه ی دار نرود و اگر رفت، بالای چهارپایه و گرهِ بدجورِ طناب را تجربه نکند و بخشیده شود و تکرار این جمله که بخشش از بزرگان است و جمله های سراسر التماس دیگری که بخصوص برمادرمقتول، سنگین می آمد واین باردهان و زبان مادرداغدیده، به کارمی افتاد:

" که اگه بچّه مون، زیر خاک رفته، بچّه شونو، زیر خاک می کنیم. که خون با خون شسته می شه و دلامونو سوزوندین، دلاتونو می سوزونیم."

و ختم ماجرا با این جمله که :

" دل هامون مگه این که با تاب خوردن محسن، آروم بشه! "

تا یک روزغروب که چشم محسن به برگه ی اجرای حکم خورد و سرگیجه ای که سراغش آمد و درو دیوار که دور سرش شروع کردند به رقص و آن یک لیوان آبی که پاشیده می شد به صورتش تا از خواب و گیجی دربیاید و رهسپار اتاقی شود که قرار بود دو روز آخر اقامتش در دنیای زنده ها را در آن بگذراند. اتاق قرنطینه.

دو در سه متر بود. مفروش با موکتی که رنگ خاکستری مرده اش، برای گرفتن حال محسن، کافی بود به اضافه ی یک تخت با دو پتوی نیمدارامّا تمیزو بالشی که چندان راحت نبود و گردن محسن را وقت های درازکشیدن، دردناک می کرد. گردنی که قراربود درد بدتری را بیازماید. یک لامپ بالای اتاق، جایی که دست محسن به آن نمی رسید، جا خوش کرده بود و وقت هایی که خواب نبود و قرآنی ! را که درخواست کرده و خوشبختانه دراختیارش گذاشته بودند را می خواند، به مددش می آمد. عجیب بود، ازچیزی که همه ی عمر از آن فراری بود و گوشه ی طاقچه ی خانه ی نقلی جمع و جورشان را گرفته بود، لذّت می برد. بلند بلند می خواند. از هیچ کس و هیچ چیز، ابایی نداشت. وقتی آیه ها را می خواند، بغضی که راه نفسش را گرفته بود، می ترکید و آن وقت صدای ناله هایش، اشک نگهبان ها را هم در می آورد.

صبح که در اتاقش را زدند، خواب نبود. همه ی شب را بیدار مانده و قرآن خوانده بود. اجازه خواست برای نمازخواندن. نیّت کرد و اقامه بست. تنها نماز باحال زندگی اش را با خلوص دل خواند. دعای نمازش را خیلی طول نداد. احساس می کرد دو مامورمراقب، نگاهش می کنند و معنای نگاهشان را خواند. پر از ترحّم و دلسوزی بود. آخرین نمازیک اعدامی.

صدای پابند، توی گوشش می پیچید امّا محسن به تنها چیزی که فکر نمی کرد، پابند بود. موقع نوشتن وصیت، چیزی به ذهنش نیامد. مورد قابل عرضی نداشت. از مال دنیا هم برای این که تکلیفشان را معلوم کند، بی بهره بود پس همه چیز را درسلام و خداحافظی با خواهرش، خلاصه کرد وحتّی زودترازمامورین ونفراجرای احکام، بیرون رفت. حال خوبی نداشت. بفهمی نفهمی، ترسیده بود. عجیب بود میل به زندگی، سراغش آمده این قضیه، اذیتش می کرد. دوست داشت، به التماس نیفتد وحتّی با خانواده ی مقتول، روبرو نشود امّا این غیرممکن می نمود. با اصرارآن ها، قرار بود خودشان، مامور اجرای حکم باشند.

هوا خیلی سرد بود. گوشه ی دیواری که چوبه ی دار، نزدیکش بود، برف و یخ جمع شده بود. دندان های محسن، به هم می خوردند. صدای منزجرکننده ای داشت. تن و بدنش به لرز افتاد. پیش خودش قرارگذاشته بود، نترسد امّا نشد که نشد. رو کرد به مادرمقتول و با صدای بلند، بخشش خواست. ازجواب خبری نبود. قیافه های سنگی خانواده ی مقتول، راه را بر محسن می بست. نفرت توی صورت برادرمقتول، موج می زد. به زانو افتاد و با همان حال تا پیش پای مادرمقتول رفت. دست هایش گیر دستبند بود امّا این باعث نشد صورت خیس از اشکش را روی کفش های مادرمقتول نگذارد. حالا رسما" به التماس افتاده بود. با همه ی وجود، گریه می کرد. پای ائمّه را وسط کشید وامام حسین و آقا امام زمان را واسطه قرارداد و هوارش را رها کرد. ماموراجرای حکم پیش آمد و برای آخرین باراز خانواده ی مقتول برای اعدامی، تقاضای بخشش کرد امّا جوابشان در یک کلمه ی دو حرفی، خلاصه می شد.

" نه "

وقتی محسن بالای چهارپایه رفت، از این که خواهرش، آن جا نیست، احساس راحتی کرد. امّا حالا ترس از مرگ، سراغش آمده بود. برای یک لحظه، نعش تیره و کبودش جلوی چشم هایش آمد و بلافاصله تصویر عوض شد و به غسّالخانه کشید و آن گاه مردمی که زیر تابوتش را گرفته بودند، ظاهر شدند و نهایتا" تن کفن پوشش که به پهلوی راست، خوابانده می شد، پدیدارشد. پشیمانی از کشتن پسرک بی گناه، دراوج بود. طناب داررا به گردنش انداختند و مادرمقتول، پیش رفت. نگاه ها، جابجا عوض می شدند. بیشتر به نفری بود که می رفت قاطی مرده ها شود. سفر بی بازگشتی را آغاز کند.

محسن چشم هایش را بست و آماده ی رفتن شد. برای یک لحظه، احساس کرد، یکی چهارپایه را گرفت و تکانی داد. هنوز چشم هایش را باز نکرده بود. قلبش می خواست سینه اش را بدرد و بیرون بزند. حالا داغ شده بود. عین کوره می سوخت. فهمید نفری که چهارپایه را گرفته، دودل است. چهارپایه از جایش، تکان نخورد. یک وری نشد. محسن، تاب بازی را تجربه نکرد. محسن را بخشیده بودند.

 صدای صلوات حاضرین، تا خود عرش رسید. فرشته ها، خوشحالی می کردند.  

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
كبالت....
سه شنبه 3 مرداد 1391 02:05 ب.ظ
گریه ام امد
پاسخ امیر تقی نژاد : گریه کن تا زخم های دلت باز بشه. اشک هایت را رها کن تا دیگر هیچ چشمی را اشک آلود نبینی.
فرات اشک
یکشنبه 28 خرداد 1391 12:49 ب.ظ
سلام
به روزم و
منتظر حضور سبز و نظرات گرم و سازنده شما . . .
یا علی مدد
فرات اشک
پنجشنبه 25 خرداد 1391 12:27 ق.ظ
سلام
وب جالبی دارید لینک شدید در صورت تمایل لینک بفرمایید
غریبه
چهارشنبه 24 خرداد 1391 11:35 ب.ظ
سلام..خیلی داستان زیبایی بود...خوشم اومد از داستانتون..ایول الله...راستی لینکتون کردم اگر شما هم مایل بودین من حقیر رو با اسم غریبه لینک فرمائین...تا دیدار بعد یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo