تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - حجّت

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

حجّت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 29 خرداد 1391-01:27 ب.ظ

 

 

یکّه بزن محلّه بود. این که غریبه ای، جوان یا پیرفرق نمی کرد، پا بگذارد به محلّه و دانسته و ندانسته، شلتاق کند و قصدی داشته باشد و احیانا" هیزی راه بیندازد و سر به سر دختران محلّه بگذارد، از محالات بود. حجّت، مانع بزرگی بود.

بدون این که به طرف، فرصت حرف زدن و دفاع بدهد، می افتاد به جانش و آن چه خورده بود از خودِ دماغش در می آورد. کاری می کرد، مرغان هوا به حالش گریه کنند. طوری می شد حتّی هم محلّه ای ها، به حال طرف، دل می سوزاندند و پا پیش می گذاشتند برای واسطگی تا حجّت، طرف گناهکار را به بزرگی اش، ببخشد و کاری به کارش نداشته باشد.

قیافه ی مقبولی داشت. دماغ و دهان و چشم و ابرو، همه به قاعده، شکیل و زیبا، قرارگرفته توی صورتی گرد، بفهمی نفهمی نورانی غالبا" باعث شکّ این و آن که نفری به این شرّی چرا این قدر آسمانی ست و توضیح برای همدیگرکه جنس و فرمش اینگونه ست و باز هم تفسیر که برای یکی مثل حجّت، درهای بهشت، کمپلت بسته است و به این نتیجه رسیدن که حجّت را اگر با آب زمزم هم می شستند، باز به جایی نمی رسید وراهی به خدا پیدا نمی کرد و تکلیف این همه شرارت و لات بازی اش توی دنیا را با مرگی فجیع و توی آخرت، با اقامت ابدی داخل جهنّم و زجری همیشگی، همراه می دانستند.

هیکل گنده اش، توی چشم می زد و چهارشانه بودنش، تحسین بیننده ها را بر می انگیخت. موهای فر ریزش، تا حالا شانه به خود ندیده بود. جلو بازو های خوبی داشت و ران های حجیم خوش فرمش، نشان می داد گاهگداری به تنها باشگاه محلّه سر می زند و بر آن همه عقده ی ناشی از بی پدر و مادر بودن اضافه می کند. حجّت یک عقده ای تمام عیار بود. همه ی سختی هایی را که از ابتدا تا حالا شراکتا" با تنها خواهرش، تحمّل کرده بود، با گنده کردن بر و بازو و گردن کلفتی و جلوی این و آن را گرفتن و لات بازی، عقده گشایی می کرد و ظاهرا" به آرامشی هرچند مختصرو کوتاه مدّت می رسید.

امّا ورق برگشت. انقلاب که شد، حجّت هم برگشت. همه چیز وارونه شد. این همه تغییر توی رفتارو اخلاق یکی مثل حجّت، شگفت انگیز بود. سر به زیر و آرام شد. دیگر به کسی گیر نمی داد و شرّش، دامن کسی را نمی گرفت. دیگر چوب لای چرخ مردم نمی گذاشت و برای عبور مردم، غریبه یا آشنا از کوچه و خیابان های محلّه شرط نمی گذاشت و گاها" بساط باج گیری، راه نمی انداخت و خرج یومیه اش را از این راه بدست نمی آورد.

پاکِ پاک شد. مردمی که روزی روزگارش، سایه ی حجّت را با تیر می زدند حالا تمام و کمال، رفته بودند توی دلش و هرچه از دستش بر می آمد برای آن ها انجام می داد. خیریه، راه انداخته بود. به درد دل مردم می رسید و با کمک چند تایی مثل خودش، جهاز نوعروس ها را راه می انداخت و برای آن هایی که دستشان به دهانشان، نمی رسید و هشتشان گروی نهشان بود، کمک حال می شد.

جنگ که شروع شد، حجّت جزو اوّلین ها بود. هیبتی پیدا کرده بود. پلنگی ها را که می پوشید و پوتین، پایش می کرد و آستین ها را بالا می زد و یک فقره کلت مشکی را زیر فانسقه اش، جا می داد، کف همه می برید. چشم ها از دیدن حجّت، سیر نمی شد. رفته بود توی دل مردم و به این سادگی ها، بیرون نمی آمد.

یک چند وقتی گذشت، شجاعت و توانمندی های جنگی اش، باعث شد از یک بسیجی مختصر و بی نام و نشان به فرماندهی آگاه و فنّی، تغییر پیدا کند ونهایت امر به فرماندهی گردان برسد. توی رده ی سازمانی، فرمانده ی گردان بود امّا با نیروها می چرخید و با آن ها دم خوربود و شام و ناهارش با آنها می گذشت و پایش می افتاد، نگهبانی هم می رفت و خرده کاری های گردان را هم انجام می داد. حجّت، یک وارسته ی تمام عیار شده بود.

حالا برای چگونه رفتنش، نقشه می چید. نقشه که نه، یک جور التماس و خواهش به درگاه خدا برای این که شهادتش، یک جورِ خاص باشد. بر فرض مثل خیلی ها با هجوم سرگردان ترکش مختصری روبرو نشود و آن گاه با برخورد همان تکّه چدن مختصر درست روی گیجگاهش، پروازش را آغاز نکند و مقدّمه ی رفتنش نشود.

آن روز حجّت حال خاصّی داشت. بی محابا پیش می تاخت و همراه با خط شکن های گردان، می جنگید. بیسیم چی اش که تیر خورد، بیسیم را روی دوشش انداخت و تغییر جا داد. برای لحظاتی، از چشم ها محو شد. هنوز صدایش توی بیسیم، شنیده می شد. امّا فرود یک خمپاره 120، ارتباط ها را قطع کرد. فاصله ی کمی با محلّ استقرار حجّت داشت. خاک که بلند شد، همه فهمیدند فرمانده ی گردان، پریده است.

وقتی پاتک عراقی ها، دفع شد، چند نفری سمت جایی که حجّت افتاده بوده بود، رفتند. طاق باز بود. امّا صحنه ی عجبیب تر این بود که حجّت سر بر بدن نداشت. انگار خواهش و التماس هایش پیش خدا، جواب داده بود. قامت بلند و تنومندش، چشم ها را می گرفت. فرشی از خون، زیر جثّه ی بزرگ حجّت درست شده بود.

توی جیب هایش، به نوشته ای رسیدند. چند خط بیشتر نبود امّا پر از حرف و حدیث. چند خطّی که اشک همه را درآورد:

" این پیکر بی سر، پیشکش آغا امام حسین! "

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
کبالت
چهارشنبه 4 مرداد 1391 04:49 ق.ظ
آخه آغا یعنی خواجه. اخته.
معنی بدی داره
اونم واسه امام حسین
كبالت....
سه شنبه 3 مرداد 1391 01:52 ب.ظ
چرا نوشتی آغا امام حسین ؟؟؟؟
غلط املاییه
پاسخ امیر تقی نژاد : سبک نوشتاریه. وقتی حالت گفتگو پیدا می کنه یا یکی با خودش حرف می زنه، می افته تو خطّ محاوره ای. آقا را آغا می نویسه.
فرات اشک
دوشنبه 12 تیر 1391 09:15 ب.ظ
سلام دوست گرامی

به روزم و منتظر حضورگرمتون
یا حق

فرات اشک
یکشنبه 4 تیر 1391 10:49 ق.ظ
امروز را بعد از هزار و اندی سال به یمن میلادت به شادی نشسته ایم ؛

گویا در باورمان صدای نوزاد ام البنین را میشنویم

به روزم و در انتظارتان
یا حق
ستاره
شنبه 3 تیر 1391 01:04 ب.ظ
مرسی بهم سر زدی
وبلاگ زیبایی داری
غریبه
پنجشنبه 1 تیر 1391 10:05 ب.ظ
ممنون که بهم سر زدید
مهدی خلیلی
دوشنبه 29 خرداد 1391 04:45 ب.ظ
سلام عزیز
ممنون که سر زدی وب بسیار جالبی
شادیت مستدام و بر دوام باد........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo