تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - پژو405نوك مدادی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

پژو405نوك مدادی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 8 اسفند 1389-09:23 ب.ظ

 

 

كریم اشرفی راهمه ی اهل محل می شناختند،نه بخاطراینكه بازنشسته ی ارتش بودوهیكلی گنده وشكمی بزرگ وسروتن بی ریختی داشت ونه بخاطرآن كت وشلوارخاكستری رنگ كه تمام سال تنش بودوهیچگاه نخواسته بود یانتوانسته بودآنهاراعوض كرده ،حداقل جلوی سیل متلك های اهالی ،بخصوص این جغله هایی كه سرهرخیابانی می ایستندوبه هرحركت كوچكی نیششان تابناگوش بازشده وهرهركركرشان گوش فلك راكر می كند،بگیرد.

كریم خان ،فقط وفقط بخاطرپژوی مامانی خوش خط وخالش معروف شده بودكه درست به محض بازنشستگی وگرفتن پاداش پایان خدمت وباعوض كردن آردی عدسی اش كه همه ی عشقش بودوبامختصری تاخیردرپرداخت هزینه هاوعقب انداختن چند قسط مهم وگنده ،واردزندگی كرده بود.

پژو405نوك مدادی تروتمیزمدل 88 توكرم آقاكریم كه ازبدبیاری وقلق ناجورخانه ی شمالی دوطبقه اش درچهاردانگه،واردحیاط نشده واجبارا"محلّ پاركش كنارجوی آب مختصركوچه ی باریك آنهاتعیین شده بود،كعبه ی آمال كریم آقابود.دلش رابرده بودوتمام هوش وحواسش را.

عین قرقی حواسش به ماشین بودوپرنده وچرنده حقّ نزدیك شدن بهش رانداشتند.مگرگربه ی بخت برگشته ای می توانست محلّ عبورهمیشگی اش ازدیوارحیاط كریم آقا به كوچه وبالعكس ازروی سقف وصندوق عقب ماشین باشد؟ماشینی كه هروقت توی كوچه بودكه غالب اوقات بود،روكش كامل وتمام عیارسبزرنگ نویی تنش بود،الّا پنجشنبه ها كه كریم آقا،فقط وفقط بخاطرغرولندهای منیژه خانم ،همسرش،ویادادوهواربچّه ها كه طی چندسال اوّل زندگی مشترك ،بوجودشان آورده بودند،مجبوربه تكان دادن ماشین واحیانا" رفتن به خانه ی فامیلی،یاپاركی و...می شد،البتّه وصدالبتّه باهول وهراس همیشگی اش ازدزدیده شدن ماشین ویاحتّی یك قالپاق دزدی مختصرویاخط وخوط احتمالی كه روی تن وبدن نازنین ماشین می افتاد،هرچند خیلی نمی گذشت كه ماشین نازنینش رانزدشركت بیمه ی معتبری ،بیمه ی بدنه كرده بود.

آن بعدازظهرداغ ونفس گیرمردادماه یادمان نمی رودكه گربه ای گرمازده واحتمالا"غریبه،گیج ومست ازشدّت گرما،روی ماشین كریم كریم آقاپرید،تاپشت بندش برای دوری ازگرمازیرماشین چرت مختصری هم بزند كه ناگهان صدای پتك واروگوشخراش دزدگیرمخصوص وگران واصل كره ی كریم آقابصدادرآمدوهمزمان هیكل گنده ونافرم ایشان مشاهده شدكه عین برق وبادخودش رابه كوچه رسانده وپاگذاشت دنبال گربه هه كه ازدیدن این غول بیابانی بااین هیبت وعظمت ،غرق وحشت شده وهیچ جایی را الّا زیرماشین دیگری ،برای پنهان شدن پیدانكرد،تا ازاین عذاب الهی كه عین یك هیولا جلویش ظاهرشده بود،رهایی پیداكند.ولی گربه ی بینواآنچه می دید،یك چوب نازك بوددریك دست كریم آقابرای سیخونك زدن به تن وبدن زارونحیفش وبیرون آوردنش از زیرماشین ویك چوب كلفت وپرازبندوگره برای مالاندنش.

حالا چه بلایی سرآن گربه ی بدبخت آمدوچه مكافاتی برای گناه نكرده اش كشید،بماند.ولی كریم آقا،بخاطرعشق وعلاقه ی بی پایان به ماشینش معروف شده بود.یعنی باوجوداینكه ماشین رابا،به روزترین وگران ترین وبه قول خودش مطمئن ترین دزدگیرها مجهّز كرده بود،با این حال درعین حالی كه باصدای تخماتیك وگوشخراشی كه تحت عنوان تكنولوژی تاعمق وجودهمسایه ها،راه می یافت،چهاردرماشین وصندوق عقب قفل می شد(البتّه قبل ازهركاری ،هم قفل كلاج وهم قفل فرمان رابرای محكم كاری می بست.)با این حال ،قبل ازورودبه خانه ،هرچهاردرماشین رابادست امتحان كرده ودرست درآستانه ی ورود به خانه هم،قفل فشاری صندوق عقب راهم می دادوآنگاه سوت زنان وبی خیال واردخانه می شد.هرچند،همه می دانستند كه كریم آقا ،جانش به این ماشین بسته وحتّی درخانه ودربیداری وخواب همه ی حواسش به این ماشین بود.ماشینی كه روح وروانش را اسیرخودش كرده وعین یك بت جلوی آن تعظیم می كردونازش رامی كشیدوتاسرحدّجنون می پرستیدش.

پنجره ی خانه ی ما،به بن بست كم عرض ومختصری بازمی شد كه خانه ی شمالی وباصطلاح ویلایی دوطبقه ی كریم آقا درست روبروی آن بودومابرای عدم خفگی ازگرمایی كه بخصوص آن تابستان ،نفسمان رابریده بود،مجبوربودیم صدای وحشتناك خرخرهمسایه ی عشق ماشین راكه عین صدای كشیدن چندین سوهان روی یك قطعه آهن یانفیرگوشخراش اگزوز سوراخ شده ی یك پیكان مدل پایین بود،بشنویم.

بله،كریم آقابرای اینكه احتمالا"سارق نگون بختی راه گم نكرده وغفلتا"كنارتحفه ی ایشان سبزنشده ّوباهزارترفندوحیله انواع موانع كریم آقا را ردنكرده وماشین نازنینش را به یغما نبرد،شبهای گرم تابستان را درنزدیكترین فاصله به معبودش ودرحیاط خانه می خوابید تا با كوچكترین سروصدایی ،عین اجل معلّق روی آن دزدفلك زده فرودآمده ودل وروده اش راباچاقوی دسته شاخی كارزنجانش كه محض احتیاط كنارش می گذاشت،بیرون بیاورد،یابا آن چماق خوش دستش تن وبدنش راسیاه وكبودكند.

گذشت وگذشت تا اینكه خبری عین بمب درمحل تركید.البتّه ،نه خبرسكته ی مغزی وقلبی همزمان كریم آقا كه باعث شده بودنصف بدنش ازكارافتاده ودهانش كج شده وحتّی برای كوچكترین كارهایش هم توان تكان خوردن نداشته وبدبخت وبینواوعین یك زندانی ،اسیررختخواب وقرص وآمپولی شود كه یك عمرازشان متنفّربود،بلكه خبردزدیده شدن ماشین عروس كریم آقابودكه همه رابه هیجان آورده بود.

بله؛وقتی یك بعدازظهرنحس وشوم ،كریم آقاقصدمراجعت به خانه راداشت خلاف آنچه كه عادت داشت وفرسنگها باخواندن مجلّه وروزنامه فاصله داشت،دلش هوای روزنامه می كندودرعین غفلت وپریشانی ،ماشین راروشن باقی می گذارد.ازاینجاببعد این ماجراكاملا"تابلوست:دریك چشم بهم زدن،جوانكی سبزه وجغل،باسرعتی باورنكردنی ،روی صندلی راننده قرارگرفته وتاكریم آقابه خودش بجنبد وخودش رابه معبودش كه كم كم ازش دورمی شد،برساند ازجلوچشمانش دورمی شود.

حالاهفت هشت ماهی ازآن قضیه می گذردواهالی به قیافه ی بق زده ونگاه بی هدف كریم آقابه جای خالی ماشینش عادت كرده اند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo