تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - رفیق شیشه ای ما

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

رفیق شیشه ای ما

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 24 تیر 1391-11:02 ب.ظ

 

یكی از دوستای قدیمیِ ما، یكی از اون راه گم كرده های فلك زده، زده تو كارِ شیشه. می دونستم قبلنا تو كار تلخكی و گرد و نهایتا" كراك بوده. می دونستم فقط و فقط سراغ دود و دم می رفته و هیچ وخت پی پیدا كردن رگ و گیر آوردن سرنگِ چند دست چرخیده و نهایتا" تزریق نرفته است. می دونستم خون بازی ام، تجربه نكرده. یعنی بعد تزریق، دوباره خون را توی سرنگ بکشد و یک تزریق دیگر. می دونستم تو این فازا نبوده.

همه ی تلاش هایش در جور كردن منقل استیل و بافور فرد اعلا و زغال كاردرستِ بدون پرشِ جرقّه و گیر آوردن تلخك زعفرانی اصل آن ورِ‌مرزی، خلاصه می شد و آن گاه پشت بساط نشستن و فرت و فرت چسباندن و چسباندن و درآوردن صدای جلز و ولز دود شدن زندگی اش. زندگی سگی اش. سگ دونی بهترین تعبیره.

یا اگر گَرد بود كه همه ی ابزارش در آن تكّه ورق كوچولوی آلومینیومی خلاصه می شد وآن لوله ی عموما" كاغذی، در حالت پیشرفته اش نی نوشابه،‌  كه دود و دمی راه بندازه و به قول خودش از هر چه غم و غصّه ست،‌ خلاصی پیدا كنه.

به كراك هم رسید. با یه فندك كار درست اتمی كه زور لازم برای داغ كردن سیخ كوچولو رو داشته باشه و آن وخت حكایت همیشگی نئشگی آغاز بشه. وضعیتی که همیشگی نیست. کیف و حالش مال روزای اوّله. آخرشم  می شه عین یه گوسفند پشه توی مخش رفته كه هی می چرخه و می چرخه و می چرخه و آن وخت، زِرت می افته به دواری كه پایانی نداره. پایانی ام داشته باشه، ‌در مرگ خلاصه می شه.

امّا رفیق قدیمی ما حالا حالاها زنده بود و به آخرت فکر نمی کرد. اندك مایه ای كه زن بدبختش از قِبَل نگهداری بچّه سرتغِ همسایه گیر می آورد به اضافه ی مختصر دشتی كه سر نگهداری از پیرسالان عتیقه ی چند نسل گذشته،‌ توی حساب قرض الحسنه ش جمع می شد، با ضرب و زور و كتك و فحش خواهر مادریِ رفیق گور به گور شده مان، از چنگش در می آمد و خرج عمل شوهر عملی ش می شد.

پس معامله جوره. تناسب برقراره. زنش، شریك زندگی ش، كار می كنه. كون گُهی بچّه ی مردمو می شوره. دندون مصنوعی یه عتیقه ی زیرخاكیو تو لیوان می زاره و زیرش لگن می آره و بابت این كارا، پول می گیره. یه طرف تناسب جور شد. پول، پیداش شد. می مونه آن سمت تناسب. طرف دیگه ش. چون پول جوره،‌ پس موادّم جوره،‌ می مونه یه جای امن كه عین آبِ خوردن، گیر می آد.

امّا نه، یه جای كار می لنگه. ‌جنسای سنّتی، دیگه كارساز نیستن. اصلن هرچی به تکرار بیفته، لذّتشو از دست می ده. دید هم وقتشو می گیره هم پولای زنش دود می شه، می ره هوا. چی گیرش می آد؟ هیچ! نگاه كه می كنه می بینه هیچ ثمری نداره. هیچ گرهی براش وا نشده. نئشگی بی نئشگی. پرواز و قاطیِ پرنده ها شدن كلّهم تعطیل.

رفیق گور به گور شده ی فعلی، می افته به تعقّل و تدبّر كه چون پول سخت گیر می آد و جنسای سنّتی، نئشگی ندارن و آشغال ماشغال، توشون فراوونه و بلا به دور، امكان اوردوز هست و جون به عزرائیل دادن و اوّل جوونی، راهی سینه ی قبرستون شدن و زیرِ آن همه خاك گیر كردن، داره، ناچارا" می ره سراغ جدیدا. شیشه، کریستال یا هر کوفت دیگه ای. جنسی كه از كیلویی سی میلیون تومان به كیلویی سه میلیون تومان رسیده. یعنی هركی آشپزخونه ی خونه ش ردیف بوده،‌ زده تو كار یه آزمایشگاه جمع و جور و فرت و فرت، ‌شیشه تولید كرده و سر سه سوت فرستاده بین مردم كوچه و خیابون و این جاست كه رفیق ما، ‌تغییر رویه می ده و می شه یه شیشه ای تمام عیار. اسباب آلاتشم، خلاصه ست و راحت. سبك و ارزون. تو جیبم جا می شه. خلاصه می شه به همون فندك كار درست اتمی شاید یه مدل بالاتر با وسیله ی خاصّ دود كردن شیشه،‌ پایپ كه این روزا برخی از عزیزای نئون كار، ‌بی تحمّل زحمت فراوون در ازاء چند ده هزار تومانی ناقابل، دستشان می دهند و از آن جایی كه ‌هنگام مصرف، بو و دود چندانی، ضمیمه ش نیست، پس خوش خوشانِ رفیق نارفیقِ ما می شه و دستشویی خونه و پشت شمشادای پارك و كنار دیوار تنها خونه خرابه ی محلّه و ... می شه پاتوقش و سه سوت عملشو، انجام می ده و فاز جدیدی و تجربه می كنه. اینارو از قول خودش می گم:

" جون داداش، یه چیز دیگه س. نئشگی به اون صورت نداره امّا حالی به حالی ت می كنه. حسّ‌پرواز بهت دست می ده. زمین و زمان و نمی فهمی. فاصله ها رو گم می كنی. بی خوابی سراغت می آد. یه بی خوابی باحال. دوست داری یه سره فك بزنی. تا خودِ صبح، ‌حرف بزنی. دوست داری ... "

امّا رفیق دست اوّل ما، نكته ی اصلی زندگیِ شیشه ای هارو یادش رفت بگه. از توهّمشان چیزی نگفت. از شكّ و تردیدی كه سراغشان می آد و از شیطانك هایی كه توی وجود زن و بچّه هایشان می رود.

رفیق شیشه ای ما، هفته ی پیش، زنش را به شكل یه شیطان دید و سرشو گوش تا گوش برید.  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حمید
چهارشنبه 4 مرداد 1391 11:12 ب.ظ
متشکرم دوست من.
پست خوبی بود.
ممنون
فعلا تا بعد...
حمید
جمعه 30 تیر 1391 09:50 ق.ظ
مرسی
جالب بود
موفق باشی دوست من.
بازم سر میزنم.
masiha
یکشنبه 25 تیر 1391 07:51 ب.ظ
این که نوشتی بر اساس واقعیت بووووووود؟؟؟؟؟؟
پاسخ امیر تقی نژاد : واقعیت یا خیالات. چیزی ست که دم به دم،اتّفاق می افتد. صفحه ی حوادث روزنامه ها، خود گویای همه ی جریانات است.
ت
شنبه 24 تیر 1391 11:30 ب.ظ
من شرمنده ام که اولین بازدیدتون با اون پست بود ولی دنیا رو گند گرفته
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo