تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - حلیم بوقلمون با روغن زرد كرمانشاهی

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

حلیم بوقلمون با روغن زرد كرمانشاهی

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1391-03:10 ب.ظ

 

 

تعریفش را زیاد شنیده بودم. وقتی لجاجت به خرج می دادم و از سر كوچه یا حدّاكثر از دو كوچه پایین تر، حلیم می خریدم، داد و هوار زنم به آسمان می رفت كه چرا از جایی كه من آدرسش را می دهم و همسایه ها، كلّی تعریفش كرده اند، تهیّه نمی كنی. خوب،‌ اوّلا" روزه دار بود و خیلی از روزه دارها، به خاطر سختی ساعت ها گرسنگی و تشنگی و گناه نكردن، دروغ به خلق خدا نبستن و ردیفی غیبت نكردن و برای همدیگر زیرآبی نرفتن و زیر و روی هم را در نیاوردن و كلك و نیرنگ و ریا و تزویر به كار نبردن، خلقشان تنگ می شود و از آن جایی كه روزها هم طولانی ست و از ساعت چهار پنج بعد از ظهر تا خود اذان مغرب، ثانیه هایشان به دقیقه ها و دقیقه هایشان به ساعت ها، تبدیل می شود، ‌اعصاب معصابشان به هم می ریزد و آن وقت پاچه ی اوّلین نفری را كه بی گناه یا با گناه جلویشان  سبز می شود را می گیرند و این جاست كه مگر خود خدا به داد نفرِ گرفتار، پا پیش گذارد.

می دانستم امر، امرِ علیاحضرت ملكه ست و نافرمانی، پریدن سر و گردن را دارد و از آن جایی كه دیوارم معمولا" كوتاه تر از سایرین است، چپ و راست غرغرهایش را می شنیدم و دم نمی زدم. تازه خیلی خیلی زن ذلیل بودم و ترسم از مادر بچّه هایم، هیچ وقت تمامی نداشت. عین یك بچّه مرال هراسان، مقابل یوزپلنگ تیز دندان.

هنوز یك ساعتی به اذان مانده بود. صف بلندبالایی جلوی مغازه ی حلیمی، ‌درست شده بود. همه جورآدمی آمده بود. كوتاه بلند،‌ چاق لاغر،‌ زن مرد، بچّه بزرگسال. همه گردن می كشیدند تا كی نوبتشان شود و كی ظرف حلیم به دست، راه خانه را در پیش بگیرند و الف الله اكبرِ اذان را نگفته، چایی داغ مادرجان یا همسرنازنینشان را سر بكشند وآن وقت حلیمی را كه بعد از ساعتی رنج و درد ماندگار خریده اند،‌ حلیمی كه به خاطر بازار هردمبیل این روزها، حلیم بوقلمون با روغن زرد اصل كرمانشاهی می خوانند و صد البتّه نه از بوقلمونش خبری هست و نه از روغن حیوانی اصلش، داغ داغ ببندند به شكم های گرسنه شان و دلی از عزا در بیاورند. از آن جایی كه كم كم وقت اذان می شد، همه كیفور و سرحال بودند. نطقشان باز شده بود و عموما" دو به دو با هم حرف می زدند.

چشمم به پیرزن ‍ژنده پوشی افتاد. هی پا عوض می كرد. توی صف هم نبود. بیرون از صف و به چه دلیلی ایستاده بود، من یكی معطّل مانده بودم. ولی بین انگشت های گره كرده اش، پانصد تومانی مچاله ای دیده می شد. حدسم به این بود كه پیرزن، می خواهد حلیم بخرد امّا پول كافی ندارد. این كه یك ساعتی توی صف بایستد ووقتی نوبتش شد، صاحب مغازه ی عجول حلیمی، نگاه سفیه اندرعاقلی به سر تا پایش بیندازد و اگر اوقاتش خیلی تلخ نبود، فقط بگوید:

" مادرجان، قربونت برم!‌ با این پونصد تومن، اومدی این جا چی بخری؟ این پولو به گدا بدی، تیربارونت می كنه. ننه باباتو جلو چشات می آره!  بفرمایین تشریفتونو ببرین مادرجون! تا مشتریام غرغرشون بلند نشده بفرمایین برین! "

و من كلّ جریان را فهمیدم. رفتم توی نخ پیرزن و زوایای صورت پرچین و چروكش را زیر نظر گرفتم. چادر سیاه بوری به سر داشت كه برای مهارش، دندان های مصنوعی مرتّبش را به كار گرفته بود. آفتاب،‌ چادر را رنگ به رنگ كرده بود. یك جفت دمپایی به پا داشت كه بزرگ تراز پاهایش بودند. توی ذوق می زدند لاكردارا. رنگ جیغ آبی داشتند كه به هیچ كدام از رنگ های خاكستری و مرده ی لباس های شندر و پندر پیرزن،‌ می خورد. با بدن منحنی و كج و كوله اش،‌ هی دولا راست می شد تا درد كمرش را بگیرد. عینك ذرّه بینی اش با كش، دور سرش، محكم شده بود. چشم هایش را بیش از حد بزرگ نشان می دادند. بی قرار و دلواپس نشان می داد. چند قدمی راه می رفت، آن گاه می ایستاد و به صف و آن هایی كه توی صف بودند، نگاه می كرد و بعضی وقت ها تا چند ثانیه، ‌مات و مبهوت مغازه ی حلیمی می ماند كه از جمعیت، پر و خالی می شد.

حالا جلوی حلیمی رسیده بودم. پیرزن را هنوز می دیدم. چند قدمی جلو آمد ولی دوباره،‌ عقب نشست. دیگر ندیدمش تا این كه حلیم را گرفتم. مقدّمات اذان مغرب،‌ شنیده می شد. بیرون از مغازه، غلغله بود. اندك روشنی موجود، كم كم رخت بر می بست. شب،‌ هجومش را آغاز كرده بود. بیرون كه آمدم پیرزن را ندیدم. فكر كردم منصرف شده امّا با یك نگاه دیگر،‌ فهمیدم گوشه ای را پیدا كرده و نشسته است. راه افتادم تا به زن و بچّه هایم ملحق شوم امّا تردید برای انجام كاری كه توی ذهنم بود، مانع رفتنم می شد. این كه حلیم را به پیرزن بدهم و دوباره توی صف كوفتی بایستم، حتّی برای چند ثانیه، رهایم نمی كرد. امّا از زنم می ترسیدم و از این كه شماتتم كند چرا دیر برگشته ام، پوستم مورمور می شد. عاقبت دل به دریا زدم و با اطمینان جلوی پیرزن رفتم و ازش خواستم، حلیم را ازمن قبول كند. نگاهش به من، عجیب و خنثی بود. یك جور واماندگی بود. تصوّر این كه كسی، گدا خطابش كرده و دارد بهش،‌ صدقه می دهد، آزارش می داد. تواضعش، ‌تكان دهنده بود. ولی با اصرار،‌ از دلش درآوردم و با خواهش،‌ با ظرف حلیم، ‌راهی اش كردم. البتّه خیلی سعی كرد آن پانصدی مچاله را توی جیبم بگذارد. تقلّایش دیدنی بود و  خوشحالی اش فراتر از تصوّراتم. یك بار دیگر، توی صف ایستادم. احساس كردم صدای خنده ی فرشته ها را می شنوم. عبور تند و تیز شهاب سنگی را دیدم. صدای اذان مغرب را شنیدم، دعاهای پیرزن هنوز توی گوش هایم، جولان می دادند:

" الهی پیر شی ننه! الهی خیر از جوونیت ببینی! الهی محتاج از دنیا نری! "




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
شیدا(مرزپرگهر)
یکشنبه 15 مرداد 1391 01:13 ب.ظ
درود بر جناب تقی نژاد .
طاعات و عباداتتان قبول درگاه حق .
خنده پیرزن و وجدان آسوده شما بخاطر کمک به آن ارزش قدری دیر رسیدن را دارد . واقعا از کاری که انجام دادید لذت بردم و به انسانیت و معرفت شما تبریک می گویم .
فرات اشک
جمعه 13 مرداد 1391 03:06 ق.ظ
سلام هم سنگر

با دل نگاشته ای پیرامون ولادت کریم اهل بیت منتظر نگاه سبزتان هستم .
آرام آرام هلهله ی فرشتگان ارض و سماء را عطر آگین می کند ...

چه ضیافت عظیمی بر پاست ...

التماس دعا
aysan
دوشنبه 9 مرداد 1391 11:45 ق.ظ
كبالت....
چهارشنبه 4 مرداد 1391 10:54 ب.ظ
راستی من كتاب زیاد میخوندم
اما بدبخت شدم نه رستگار
فرات اشک
سه شنبه 3 مرداد 1391 10:56 ب.ظ
بی ذکر علی صومعه و دیری نیست
کس را پـی درک ذات او سیری نیست

گویند که از غـیر علـی چشـم بپوش هـر جـا نگـرم علـی بـود غیـری نیـست

التماس دعا
masiha
سه شنبه 3 مرداد 1391 02:28 ب.ظ
شخصیت پردازیت عالی بود دست مریزاد.
خعلی حال کردم.
واقعا چقد از آدما تو دنیا پیدا میشه؟
كبالت....
سه شنبه 3 مرداد 1391 01:31 ب.ظ
خیلی حال كردم
امیر
دوشنبه 2 مرداد 1391 04:50 ب.ظ

سلام وبلاگ بسیار زیبایی داری.اگه دوست داشتی منو با نام (( شکار )) لینک (پیوند) کن. به وبلاگ من هم سر بزن . ممنون .اگه خواستی توی وبلاگم آدرست رو بذار تا لینکت کنم.
http://shekar2013.mihanblog.com/

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo