تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - فرش

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

فرش

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1391-10:20 ب.ظ

 

 

آن روز تصمیم گرفته بودند فرش قدیمی خانه را به دست آب پرقدرت تنها چاه عمیق آن حوالی بدهند. این كه تا آن سال نتوانسته بودند، فرش را بشورند به این ربط داشت كه بسیار حجیم بود و كت و كلفت. سنگینی اش وقتی آب توی وجودش می رفت، صد چندان می شد. حركتی كه نفس همه را می گرفت. كاری كه میل اعضاء خانواده را برای شستن فرش، به باد فنا می داد. حركتی اجباری در نهایت دلخوری.

چند نفری فرش را از پشت باربند ماشین باز كردند و توی فضای صاف جلوی چاه عمیق، پهن كردند. از آن جایی كه مردهای خانه، كار را به عهده گرفته بودند، كار شستن فرش، خیلی به سرعت انجام شد. از گیربازار زن ها خبری نبود و غرولندهای وسواس گونه شان شنیده نمی شد. مردها هم فرش را گربه شور نكردند و چنین زحمت سنگینی را با زیر آب بردن فرش و فقط و فقط یك باركف مالی اش، به بازوان قدرتمندشان، تحمیل نكردند. از این می ترسیدند مشمول اعتراضات زن های خانه قرار بگیرند و بساط دوباره شستن فرش، جور شود. آن وقت خر بیار و باقالی بار كن. یك قوز بالا قوز حسابی.

آب، یخِ یخ بود. تا پوست پاهای قدرتمند محمود، به سردی وحشتناك آب چاه، عادت كند، مدّتی طول كشید. عرق از بیخ موهای سرش می جوشید و آن وقت سمت چشمان درشت زیبایش پیش روی می كرد وبعد با ادامه روی صورت مكعبی شكلش و از طریق  گردن عین تنه ی چنارش، بین شیارسینه ی پهنش، جریان می یافت. عادت داشت كاری را كه بهش سپرده اند، به خوبی انجام دهد. توی وادی تنبلی و تن آسایی، هیچ سیر و سیاحتی انجام نمی داد.

و بالاخره كار تمام شد. چند نفری فرش سنگین خیس را بار ماشین كردند و تا خانه رساندند. قرار بود بگذارند گوشه ی حیاط تا آب داخل فرش، خالی شود و آن گاه دو نفری، دو طرف فرش را بگیرند و پلّه های دو طبقه ساختمان حاج عین الله، بابای محمود را در پیش بگیرند و فرش را تا پشت بام عریض و طویل ساختمان برسانند. آن وقت نور خورشید بود و فرشی كه رنگ و رخش باز شده بود. فرشی كه حاج عین الله، كلّی خاطره ازش داشت.

امّا محمود، صبر و قرارش را از دست داده بود. این كه منتظر برادرانش بماند، توی حوصله اش نمی گنجید. تصمیم گرفت كار را به كت و كول تناورش بسپارد و فرش نود صد كیلویی را خودش یك تنه تا پشت بام برساند. برای انجام یك چنین كاری، شك و شبهه عین موریانه داخل مخش شد و شروع به كاوش كرد. خیلی بالا پایین كرد. كم و زیادش را سنجید امّا لجاجت محمود، برای هیچ كس تازگی نداشت بخصوص برای خودش. پرنده پر نمی زد. كسی از اعضاء خانه، به چشم نمی خورد. نگاهی به مسیر نیمه تاریك راه پلّه انداخت و با چشم های تیزبینش، اوضاع را سنجید. به هیكل بالابلند موزونش اعتماد داشت و می دانست ناامیدش نخواهد كرد. كمربند پت و پهن چرمی اش را روی كمرش محكم كرد و بالاتنه اش را خم كرد و خیلی به سرعت شانه ی راستش را زیر فرش برد و با یك یا علی غرّا برآمده از ته حنجره اش، فرش را بلند كرد. سنگینی فرش را فهمید و بفهمی نفهمی، لرزش محسوسی از زانو به پایین پاهای عین ستونش را فراگرفت.

درورودی خانه را با نوك انگشتان پایش باز كرد و دم پایی هایش را درآورد و اوّلین پلّه را در نوردید. برخلاف تصوّراتش مجبور شد قدم به قدم بالا برود. یعنی ابتدا پای راستش را روی یك پلّه بگذارد و بعد پای چپ و اگر توانش اجازه داد همین رویه را در پیش بگیرد تا اگر خدا خواست و توانش اجازه داد چهل پلّه ی دیگر را بالا برود و فرش را به پشت بام خانه ی پدری برساند. توی پلّه ی دهم بود كه احساس كرد نفسش سنگینی می كند. فهمید مال سیگارهایی ست كه دور از چشم پدر و برادران بزرگش، دود می كند. همان طور سرپا به خودش استراحت داد. این را هم فهمید كه نمی تواند فرش را زمین بگذارد. این كه دوباره برود زیر فرش و آن را روی شانه تا سی پلّه ی دیگر جابجا كند، توی عقلش جای نمی گرفت. تصمیم گرفت ادامه دهد.

زمختی و سفتی بیش از اندازه ی فرش، شانه اش را می خراشید و درد این تماس ناجور، ذهن و روانش را درگیر خود كرده بود امّا ادامه داد. پنج پلّه ی دیگر را رفت. دست راستش را دور فرش گرفته بود و با دست چپ مواظب بود، فرش از پشت نیفتد. فضای نیمه  تاریك راه پلّه، حالش را می گرفت. هوا دم كرده می نمود و حالا نفس تنگی، امانش را بریده بود. پاگرد طبقه دوّم رسید، مختصری امیدوار شد. این كه بیست پلّه ی دیگررا باید بالا برود، از توانش بیرون می زد امّا آن چه كه توی دل محمود بود، حالا با صدای بلند داد می زد تا ادامه بدهد و كار را به آخر برساند. پنج پلّه ی دیگر را رفت و دوباره یك توقّف دیگر. حالا پاهایش عملا" می لرزیدند. عرق سر و صورتش، بدجور مزاحمش بود. حالا عین جویبارهای باریكی قشنگ داخل چشمانش می رفتند. با ورودشان به كره ی چشم محمود، اختیار كار را از دستش گرفتند. چشمانش خارش گرفته بود و دیدش كم شده بود. مجبور بود بشدّت پلك بزند تا عرق از چشمانش خارج شود.

كناره هایی كه روی پلّه ها، انداخته بودند، به خوبی مهار نشده بودند و همه ی حواس محمود به این بود كه پاهایش را با دقّت روی پلّه ها بگذارد و خدای نكرده با كم حواسی، كناره از زیر پاهایش، سر نخورد و خودش و فرش را تا اوّلین پلّه ی خانه، سرنگون نكند. حالا پنج پلّه ی دیگر تا فتح قلّه! فاصله داشت. در ورودی پشت بام، باز بود و نور خوبی آن جا را روشن می كرد. دل محمود روشن بود و از این كه كارش با موفّقیت انجام می شد، خوشحالی می كرد.

سه پلّه مانده به اتمام كار، وقتی محمود پایش را روی پلّه گذاشت و تنه ی سنگینش به اضافه ی فرش را روی آن كشاند، چیز مبهمی داخل كشكك زانوی راستش، صدا داد و برای یك لحظه عین این كه از زانو به پایین را نداشته باشد، پایش خالی كرد. وضع، مغلوبه شد. محمود یك بری شد و این عدم تعادل كه همراه با درد سنگین و وحشتناك پاره شدن مینسك پایش بود، باعث شد فرش یكی دوباری بالای تنه ی محمود، چپ و راست شود.

فرش كه از پشت سر محمود افتاد، محمود هم افتاد. جالب بود. فرشی كه دورش را با نخ پلاستیكی محكمی بسته بودند، سرازیری تند پلّه ها را در پیش گرفته بود و پیش می رفت. وقتی تعادل محمود به هم خورد، ابتدا به پشت افتاد و چون نرده های پلّه ها را نگرفته بود، همراه با فرش، مسیر آمده را بازگشت زد. بازگشتی كه با اتّفاقات ناگواری همراه بود. چند گلدان تروتمیز را در هم شكست و همراه خود برد. توی پاگرد طبقه ی اوّل یك جا كفشی چوبی را هم با سر و صدایی وحشتناك، در هم شكست. حالا بین افتادن فرش و محمود، مسابقه درگرفته بود. گاه فرش جلو می زد و گاه محمود. امّا رسیدنشان به پلّه ی اوّل چندان وقتی نگرفت. این بار آن كه زودتررسید محمود بود و بلافاصله فرش سنگین زمخت با سر و صدا روی تن محمود افتاد و نفسش را برید. وقتی صدای شكستن استخوان گردنش را شنید، دیگر چیزی نفهمید. تاریكی مطلق، همه جا را فرا گرفت. بدنش داغ شد. شكافی كه روی گیجگاهش به وجود آمده بود، خون داغ خوش رنگی را بیرون می داد. خونی كه آرام آرام قاطی تار و پود فرش می شد.

محمود، كار دست برادرانش داده بود. فرش باید دوباره شسته می شد.

...

...

...

ویلچرش را خیلی به سختی تا نزدیكی چاه عمیق آوردند. گردنش روی بدن سنگینش، سوار بود. غصّه ی بزرگی همه ی وجودش را می درید. گردن به پایین فلج بود. محمود خودش را ناكار كرده بود. این بار فرش سنگین را بدون محمود می شستند.    




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ارژنگ
جمعه 31 شهریور 1391 10:00 ق.ظ
پاییز در راه است، اندکی از مهر پیداست؛‌ حتی در این دوران بی مهری! باز هم پاییز زیباست. مهرت افزون، پاییزت خجسته... آغاز سال تحصیلی مبارک...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo