تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - روز اوّل مهر

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

روز اوّل مهر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-10:56 ب.ظ

 

 

هوندا 125  درب و داغان رنگ و رو رفته اش را سوار شد و بگاز سمت خانه اش رفت. حسّ خوبی نداشت و حواسش خوب كار نمی كرد. از دو سه هفته قبل زنش توی مخش رفته بود كه بچّه دفتر و خودكار و مداد رنگی می خواهد و از همان موقع اكبر هر كاری كرده بود سی چهل هزار تومانی كنار بگذارد تا نگاه برّنده و پر از التماس و خواهش دردانه اش را جوابگو باشد، به در بسته خورده بود. تازه سر برج بود و امروز و فردا صاحبخانه عین برج زهرمار، سر می رسید. به بقّال و چقّال و بزّاز هم بدهكار بود به اضافه ی خرج كوفتی بدرنگ بدطعم كه شاهِ خرج ها بود و بلعنده ی چندرغازی كه از خروس خوان صبح تا شغال خوان شب، چنگش می آمد. اكبر، یك عملی تمام عیار بود.

خانه كه نبود، بیغوله ای با چهار دیوار دور و برش به اضافه ی در و پنجره هایی كه ضدّ زنگ قرمز رنگش، آخر بدبختی ها را نشان می داد، در كنار آن ها دو اتاق تو در تو كه یكی از آن ها كار پذیرایی و نشیمن و خواب را انجام می داد و آن یكی، كوچك تره، حكما" به آشپزخانه ی بدون كابینت آخرین مدل ایتالیایی اختصاص می یافت كه هفته ها می گذشت و بوی غذا از آن شنیده نمی شد. اكبر كه وارد شد، بلافاصله غرولندهای نسرین شروع شد. سی سی و پنج سالی داشت با تن و بدنی گنده و سر و رویی مقبول با لنبرهایی كه اكبركش بودند و چشم هایی كه برق تیزشان تا عمق وجود اكبروارد می شد. صدایی جانانه داشت كه وقت های دعوا، رخ نشان می داد. از محدوده ی خانه ی نقلی اجاره ای شان، خارج می شد و گاهی اوقات تا سر كوچه هم می رسید. كوچه ای كه به به جوی آب بدبویی ختم می شد. پر از موش و سوسك و لجن بدرنگی كه سال به سال تمیز نمی شد و بوی بدش، كفر اهالی را در می آورد:

(( لباساتو درنیار اكبرجان. تا هوا روشنه بدو بریم، دفتر قلم اكرمو بگیریم. فردا اوّل مهره و دختره هیچّی نداره.))

اكبر مف دماغشو با نوك انگشتان شصت و سبّابه اش گرفت و تو دماغی نالید:

(( امّا من كه چیزی دشت نكرده ام. جون نسرین، چیزی گیرم نیومد. صب تا غروب اوّل تا آخر خیابونورفتم و اومدم، دریغ از یه مسافر. همه شون انگاری غیب شده بودن. یكی دوتایی اومدن، قیمتا رو شنیدن، دِ برو. پشت سرشونم، نیگا نكردن نامردا. شرمنده م به خدا.))

نسرین با ادا و اطوارهای شوهرش، بهتر از خودش آشنا بود. می دانست از دو حالت خارج نیست. یا این كه گوشه دخمه های جیب های درندشتش، پولی چیزی برای مبادا كنار گذاشته یا این كه همه را هپولی كرده سر دود و دم، به باد فنا داده است. دعا دعا كرد پول دفتر و قلم اكرم را خرج عملش نكرده باشد كه در این صورت مثل همیشه دعوا بود و كتك كاری و چشم های همیشه  گریان مادر و دختر. دو عضو همیشه تیره روز خانواده:

(( من یكی حالیم نیس. یا همین امشب می ریم خرید یا این كه اون رو سگم بلند می شه و اون وخت خودت بهتر از همه می دونی كه چی به سرت می آد. كتك متكم حالیم نیس. یالّا دیگه. لنگاتو تكون بده، وخت تنگه ها!))

امّا اكبر تكانی به لنگ های لاغر و زارش نداد. درعوض خودش را تا تنها پشتی قابل قبول خانه رساند و یله شد. چشم هایش باز نمی شد. همان یك نخود جنسش، كاری شده، عضلاتش را لس و لخت كرده بود. می خواست با نئشگی اش خوش باشد و سرخری مثل زنش، گیربازارهای همیشگی را شروع نكند:

((حرف حالیت نیست انگار. من می گم نره، تو می گی بدوش؟ از كجا بیارم؟ بزام؟! والّا بلّا ندارم. ندارمو می فهمی یا خریتت گل كرده؟ همین چن دیقه پیش نصرالدّینو دیدم. نمی دونی پای اجاره خونه ش چیا بارم كرد. لاكردار، تن و بدن اموات دور و نزدیكمونو،‌ تو گوراشون لرزوند. یه امشبه رو بی خیال شو تا بعد. ایشالّا فردا می ریم خرید.))

((فردا بی فردا آغای خوش خیال. كه بری و بازم وعده پشت وعده ردیف كنی. كه بری همه رو خرج كثافتای ته جیبات بكنی. كه همه رو دود كنی و من و این بچّه رو به هیچ جات حساب نكنی. تو یكی غیرتو می فهمی یعنی چی؟ می دونی چی جوری می نویسنش؟ حالیته بچّه ت فردا مدرسه می خواد بره؟ ذلّه م كردی. روزگارمو سیاه كردی! بلن شو بریم مرد!))

اكبر بلند شد امّا نه به هوای رفتن بلكه برای بازكردن كمربند چرم گاوی یكش! كمربندی كه تنها میراث باقیمانده از ابوی مرحومش بود. كمربندی كه گودی كمرمادربدبخت اكبر را بارها نشانه رفته بود. اوّلین ضربه توی فرو رفتگی كمر پهن نسرین نشست. تا جیغش بلند شود چند فقره ضربه ی دیگر هم خورد. جاهایشان فرق می كرد. یكی از آن ها بدجور سوزاند. ردّ قرمز رنگش، یك طرف صورت نسرین نشست و بلافاصله داد و فریاد از ته حلقش را باعث شد. ته ماجرا مثل همیشه بود. یعنی اكرم توی بغل مادرش زار زار گریه می كرد و اكبر سیگار پشت سیگار دود می كرد. سكوت وحشتناكی حاكم بود.

...

...

...

اكبر آن روز خیلی شانس آورده بود. انگار از زیر زمین مسافر می جوشید. تا یك كورس می رفت و دشتی می گرفت، یكی دیگر دست بلند می كرد و مسیر را می گفت و اكبر تخت پوتین های از فرم درآمده اش را روی پدال گاز موتورش فشار می داد و دِ برو. آن وقت یكی دیگر بود و این قضیه تا خود غروب ادامه داشت. از این كه یك چنین وضعیتی پیش آمده بود، توی پوستش نمی گنجید. چند بشكن پر سرو صدا آمد و قری توی كمرش نشاند و دور خودش چرخید. یك چنین دشتی، چیزی بالای شصت هفتاد هزار تومان توی تاریخ مسافركشی اش، بی سابقه بود. تصمیم داشت یك سورپریز درست و حسابی برای زن و دختركش داشته باشد. اوّل خرید ملزومات اكرم و بعدش یك شام سه نفری باحال. چیزی كه ماندگار باشد. توی ذهن هرسه یك خال اساسی بیندازد.

تا پیچ اوّلین خیابان را رد كرد، نرسیده به یك بن بست كوچولو، اوّل جیغ وحشتناك چرخ های اتوموبیلی را شنید و بلافاصله خودش را روی هوا حس كرد. ضربه ی سپرماشین درست و سط موتور را نشانه رفته بود. بین زمین و آسمان برای یك لحظه یاد سفارشات نسرین افتاد. چیزی كه در مورد كلاه ایمنی بود و همیشه از سوی اكبر نادیده انگاشته می شد. و حالا از این كه كلاه روی سرش نبود، بدجور به پشیمانی افتاده بود. فرودش با سر و صدا بود آن هم نه با پا كه با فرق سر. جدول بتونی كنار خیابان، منتظر گیجگاه اكبر بود تا عین آب خوردن او را رهسپار آخرت بكند. تصویر جمع شدن مردم، مبهم بود. صدای همهمه ی آن ها را انگار از ته چاه می شنید. جوشیدن خون را از فرق سرش فهمید و سرازیر شدنش را روی آسفالت داغ خیابان. برای یك لحظه یاد خرید های آن روز افتاد. چهره ی خوشحال اكرم، جلو چشم های خون گرفته اش، ‌نقش بست. خواست چیزی بگوید امّا غیر ممكن بود.

و بعد تاریكی مطلق پیش آمد. اكبر، روز اوّل مهر، پرید.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
حسن آذری
یکشنبه 9 مهر 1391 02:51 ب.ظ
....
فرات اشک
پنجشنبه 6 مهر 1391 02:20 ب.ظ

این که ما تو کشوری زاده شدیم که مزین به قدوم مبارکه شاه خراسانه عنایتی خاص از سوی

خداوند رحمن و رحیمه و به اعتقاد بنده هر کسی هر جای این کشور سلامی به حضرت بده

قطعا جوابش رو دریافت می کنه زیرا آنچه از دل برآید لا جرم بر دل نشیند ....
میلاد امام رضا (ع) رو بهتون تبریک می گم و دعوتتون می کنم به خوندن یک غزل از شاعره ای جوان به نام سپیده حسین زاده
چهارشنبه 5 مهر 1391 10:02 ب.ظ
سلام وبلاگ جالبی داری اگه با تبادل لینک موافقی هستی
1- وبلاگ من رو با آدرس :
www.us-nod.mihanblog.com
و نام : دنیای آنتی ویروس لینک کن.
2- به وبلاگ من بیا و به من خبر بده تا لینکتون کنم .
راستی به وبلاگم اومدی روی تبلیغات کلیک کن بگزار باز بشن بعد ببندشون
تشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo