تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - پیرمرد

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

پیرمرد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 11 مهر 1391-09:34 ب.ظ

 

 

زار و نحیف است با بدنی كج و كوله پر از انحنا بخصوص در پاها و بالاخص در كمر. خاصیت عمومی پا به سن گذشته ها كنار لرزش محسوس در دست ها و پاها همراه با قصور و كوتاهی در دید چشم ها و اجبار به استفاده از سمعك این شی كوچولوی نافرم خجالت آور، نهایتا" ضعف در اعضاء بدن،‌ خستگی مفرط كنار افسردگی ناشی از تصوّر گذشت اكثریت عمر و سر و كلّه زدن با اقلیت آن. اقلیتی كه نهایت بدفرجامی، پشت سرش پنهان شده است. نهایتی كه عین برق و باد از راه می رسد. به نیستی می رسد. به مرگ. به دخمه ی بدشكل همیشه تاریك. به ردیف گورها. به همسایه هایی كه بدجور منتظرند. انتظار برای ورود یكی مثل خودشان.

آن روز، حال و وضع خوبی نداشت. اوّلین ضربه را از مسئول صندوق بانك دریافت كرد. ریشخند مهوّع مسئول صندوق بدتر از واریز نكردن چندرغاز حقوقشان توی ذهنش نقش بست:

((نریختن پیری!))

و بلافاصله خنده اش را رها كرد حتّی به سكسكه افتاد. آخرش اخم های پیرمرد را دید و قهقهه ی نافرمش را خورد. زجر عظیم روزهای باقیمانده ی عمر پیرمرد در دیدن ماه به ماهِ این كارمند لوس بود. مسئول صندوقی كه زیاد سر به سرش می گذاشت. بلای جانش شده بود. حالش را اساسی می گرفت.

دوّمین بلای آن روز، موقع پیاده شدن از اتوبوس، به سراغش آمد. اوّل غرولندهای همیشگی مسافرین اتوبوس را تحمّل كرد. بالاتّفاق چپ چپ نگاه می كردند كه این به قول خودشان " پیری " چرا برای پیاده شدن، این همه لفتش می دهد. تصوّر غالب آن ها بر این بود كه پیرمرد برای پیاده شدن، عجله ای ندارد. عدم شتاب پیرمرد، حركت آهسته و حلزون وارش، آن ها را اذیت می كرد. شیشكی منزجركننده ی یكی از مسافرین را شنید و مثل همیشه ساكت ماند. حال و حوصله ی جر و بحث را نداشت. جر و بحثی كه تهش، باخت مفتضحانه ای، به انتظارش نشسته بود.

در اتوبوس با سر و صدا باز شد امّا پیرمرد به جای این كه پایش را روی پلّه ی دوّم بگذارد، قصد پلّه ی اوّل را كرد. این تغییر ناخواسته در پیاده شدن، تعادل پیرمرد را به هم زد. تر و فرز هم كه نبود. بدنش جلو كشید و ناخواسته، فرش آسفالت شد. با صورت افتاد. آهی كه از ته حنجره ی مسافرین درآمد، توی اتوبوس پیچید. بلافاصله گردن كشیدند و حال زار پیرمرد را تماشا كردند.

دماغش نشكست امّا بدجور خون آلود شد. به اضافه ی خراش های ناجوری كه روی گونه اش نشست. درد بالاتنه ی مچاله اش، تمامی نداشت. توان این كه به رو برگردد و سر پا بایستد را نداشت. و مثل همیشه ترحّم پایان ناپذیر مردم به كمكش آمد. موردی كه عجیب كلافه اش می كرد. همان مردمی كه به خاطر شیشكی یكی مثل خودشان، خنده سر داده به خاطر تعلّل پیرمرد در پیاده شدن، او را آماج شماتت كرده بودند، حالا با داد و قال، با تظاهری افراط گونه، برای جمع و جور كردن پیرمرد، عجله می كردند و همدیگر را پس می زدند.

یكی دو نفر بلندش كردند و یكی دیگر كلاهش را دستش داد. كلاهی كه اندك خاطراتش را از تنها پسرش به یادش می آورد. پسری كه خواسته ناخواسته،‌مسافرخارج شده، پدرش را در تنهایی غم انگیز شهر پر از دود و ترافیك و سر و صدا، جا گذاشته بود. تنهایی وحشتناكی كه بعد از مردن تك شریك صبور زندگی اش، زنش، بدجور خودنمایی می كرد. كلاه شاپوی گران قیمت را پسرش در آن یك بار مراجعتش به ایران، آورده بود. كلاهی كه حال پیرمرد را خوب می كرد. او را یاد پسرش می انداخت. پسری كه پدرش را پاك فراموش كرده بود!

با مكث راه افتاد. زخم های صورتش می سوخت. كوفتگی بازوی نحیفش، اذیتش می كرد. حوصله ی پارك رفتن را از دست داده بود. تصمیم گرفت قاطی مردمی شود كه عین مورچه بالا و پایین پیاده رو را در می نوردیدند. یكی دو باری تنه خورد و به سختی خودش را جمع و جور كرد. یك فحش خواهر مادردار توی دهانش آمد امّا ردّش نكرد مثل همیشه گذاشت به حساب نفهمی مردم و بزرگواری خودش. چند قدمی نرفته بود كه متوجّه نگاه های خیره ی مردم شد و خنده های زیرجلكی شان. اوّل ندید گرفت و بی خیالی طی كرد. تغییری مشاهده نكرد. حالا همه بلند بلند می خندیدند. انگشت اشاره ی مردم، سمت پیرمرد بود. بویی حس كرد. بوی سوختن بود. بویی در نزدیك ترین فاصله به پیرمرد. كلاهش می سوخت.

نوجوان پدر سوخته ای، سیگارروشنش را روی لبه ی برآمده ی كلاه پیرمرد گذاشته و حالا گردی بدمنظر جای سوخته ی كلاه، جلوی چشم های از حدقه درآمده ی پیرمرد بود. با عجله سیگار را برداشت و دور انداخت و بلافاصله كلاه را چند بار اساسی، تكان داد. مردم به قهقهه افتاده بودند. حواسشان به دل رنجور پیرمرد نبود. حتّی قطره اشكی كه از گوشه ی چشم كم بین پیرمرد جوشید و از جایی بین شیارهای پوست قدیمی اش، راهی گردن پر چین و چروكش شد را هم ندیدند.

بی اختیار زانو زد و كلاه را توی بغلش گرفت. و این بار گریه ی پر سر و صدایی را رها كرد. وقتی قلب پیرمرد دچار مشكل شد، نشسته بود. ابتدا درد سنگینی را درست زیر جناغ سینه اش احساس كرد، سپس چشم هایش روی هم آمد.

سفر آخرت پیرمرد، به آرامی صورت گرفت. آب از آب تكان نخورد. وقتی صورتش را می پوشاندند، كسی نمی خندید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
viagra generic
سه شنبه 23 مرداد 1397 03:23 ق.ظ

Thank you, I enjoy it.
buy viagra paypal cheap viagra online online pharmacy generic viagra viagra no pres how to buy viagra uk buy sildenafil online cheap canadian pharmacy viagra order cheap viagra online buy pfizer viagra find viagra
Buy cialis online
دوشنبه 22 مرداد 1397 12:49 ق.ظ

You actually reported it terrifically!
only best offers 100mg cialis cialis dosage amounts cialis generic prezzo cialis a buon mercato cialis therapie generic cialis 20mg tablets only best offers 100mg cialis cialis 20mg cialis generico postepay the best site cialis tablets
Buy cialis
دوشنبه 28 اسفند 1396 12:11 ق.ظ

Truly a lot of very good tips!
tadalafil 10 mg acquistare cialis internet prices for cialis 50mg usa cialis online generico cialis mexico cialis australia org we recommend cheapest cialis cialis coupons buy original cialis cialis professional yohimbe
آیدا
جمعه 5 آبان 1391 05:45 ب.ظ
سلام
عید قربان پاک ترین عیدها است.
عید سر سپردگی و بندگی ست.
عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.
عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
عید سعید قربان، جشن تقرب عاشقان حق مبارک.


فرات اشک
پنجشنبه 4 آبان 1391 09:42 ب.ظ
عید قربان زنده دارد یاد قربان‌گشتگان را

پاسداران و اسیران و به خون آغشتگان را

خیز و در این عیدقربان سوی قربانگاه رو کن

معنی بیت و حرم را در شهادت جست‌وجو کن . . .
عیدتون مبارک
فرات اشک
یکشنبه 30 مهر 1391 03:08 ب.ظ
سلام
لطفا در سایت dar-alhuda.net قبرستان بقیع را جزء میراث شیعیان قرار دهید . بیش از 40000 امضای دیگر نیاز است تا توسط یونسکو ثبت جهانی شود .
یاحق
جشنواره بزرگ كتابخوانی مجازی
پنجشنبه 27 مهر 1391 11:22 ق.ظ
دوست بزرگوار جناب امیر
رسما"از شما دعوت می شود تا در "جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی"شرکت فرمائید.
مایه مسرت ما خواهد بود اگر به عنوان همکار افتخاری در اجرای این جشنواره همکار ما باشید
م-آبکناری
پنجشنبه 20 مهر 1391 03:20 ب.ظ
خواندن داستان کوتاهتان لذت بخش بود اما اتفاقات داستان قلب را بدرد می آورد .
موفق و پیروز باشید
وبلاگ خانه پدری
فرات اشک
دوشنبه 17 مهر 1391 06:41 ب.ظ
سلام
وقت بخیر
تو لحظه های قشنگ عبادت بیماران رو از دعای خیر فراموش نکنید ...
تشریف بیارید به فرات اشک خوشحال می شم
یا حق
مرضیه انساندوست
دوشنبه 17 مهر 1391 08:27 ق.ظ
زن که باشی
فرقی نمی کند
جنگی ده ساله به راه بیاندازی
یا سیصد سال از عمرت را
صرف بیدار کردن شوهرت کنی...

سلام مهربان ؛ " پرده را کنار بزن! " به روز است و چشم به راه ...
قدم رنجه کنید
مرضیه انساندوست
جمعه 14 مهر 1391 02:07 ب.ظ
زن که باشی
فرقی نمی کند
جنگی ده ساله به راه بیاندازی
یا سیصد سال از عمرت را
صرف بیدار کردن شوهرت کنی ...

سلام مهربان . "پرده را کنار بزن! " به روز است و چشم به راه ...
قدم رنجه کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo