تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - دردانه

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

دردانه

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 6 آبان 1391-08:18 ب.ظ

 

 

دستش را تا زیر گلویش برد و یقه ی بسته اش را آزاد كرد. همه ی شیشه های ماشین، بالا بود. هر از چندگاهی با كف دستش بخار شیشه ی بغلش را پاك می كرد تا آیینه بغل توی دیدش باشد. این وضعیت برای شیشه ی جلو هم تكرار می شد. یكی از مواردی كه همیشه ی خدا، مورد نفرت سامان بود و صد البتّه هیچ راه گریزی هم نداشت. هوی باد از درز و دورز شیشه داخل می آمد. صدایی كه دم دمای چهار صبح یك روز سرد زمستانی، داخل پراید كم جان سامان پیچیده، حواسش را از دو دخترك نازش، سهیلا و سمیرا، می گرفت. دو دردانه ی خوشگل كه صندلی عقب ماشین را در اختیار داشتند و صد البتّه خواب هفت پادشاه را هم می دیدند.

سامان توی آیینه، قامت فروپیچیده در خواب هر دو را دید و لبخندی روی لب هایش نشست. این كه این وقت صبح، توی اتوبان تهران ساوه، درحال حركت است و قصد رساندن دوقلوهایش را به مادربزرگشان در ساوه دارد، به ماموریتی كه شب قبل به اطّلاعش رسانده بودند، ارتباط پیدا می كرد. ماموریتی كه باید می رفت و هیچ راه گریزی از آن نبود و از آن جایی كه مادر بچّه ها، سفر كربلا، تشریف داشت، پس بچّه ها باید تكلیفشان، معلوم می شد. آن ها پیش مادر بزرگشان باشند و سامان، ماموریتش را با خیالی راحت، به پایان برساند.

چشم هایش آلبالو گیلاس می چیدند. خواب عجیب فشار می آورد امّا برای این كه همچنان به راهش ادامه دهد، نمی توانست مانع سفت و سختی باشد. اوّل و آخر اتوبان را با چشم هایش كاوید امّا هیچ ماشینی ندید. سكوت، حرف اوّل را می زد. برای دور شدن خواب، رادیو را روشن كرد و قشنگ پرید وسط صحبت های مجری ای كه توی برنامه ی زنده اش، ورور به دردنخوری را شروع كرده بود. توی لاین سرعت اتوبان بود. برای یك لحظه تصوّر كرد اگردستش را از ماشین بیرون بیاورد، به گاردهای آهنی وسط اتوبان برسد امّا فرصت یك چنین بچّه بازی خطرناكی را نداشت. برای یك لحظه احساس كرد سرعت بالایی دارد. روی كیلومترشمارش، زوم كرد. یكی دو ثانیه، ‌صرف نگاه به صفحه ی كیلومتر شمارو برآورد زیادی و كمی سرعتش شد. یكی دو ثانیه ای كه باعث شد حواسش از ماشین، از رانندگی و از این كه در فاصله ای كم تر از یك متر با گارد آهنی اتوبان قراردارد، پرت شود و در كم تر از یك ثانیه، خودش را كنار گاردها و در چند دهم ثانیه ی دیگر، ماشینش را در حال برخورد با گاردها و لحظه های بعدی را توی آسمان و در حال معلّق زدن ببیند. كلّه معلّق شدنش را می فهمید. بالا و پایین شدنش را و بدتر از همه، جسم هراسان یكی ازدخترها كه از شیشه ی شكسته ی ماشین، بیرون زد و روی هوا چرخ خورد و آن سمت اتوبان در گارد مخالف، روی آسفالت خیس و سرد اتوبان، آرام گرفت.

سهیلا بود. بزرگ تره. قُل اوّل. همان كه چند دقیقه ای زودتر به دنیا آمده بود. همان كه ساكت ترین بود. خجول ترین. پاك و صاف ترین دختر عالم. همان كه عاشق بابایی اش بود. بابا سامانش. امّا سمیرا همچنان داخل ماشین بود و متاسّفانه، كمربندش را نبسته بود. سامان، توی معلّق زدن های ماشین، سمیرا را فهمید، برخوردش را با ستون های ماشین و انبوه تكّه پاره های ماشین دید و صدای یا ابوالفضلش، زمین و زمان را پر كرد.

ماشین از خوش شانسی، روی چهار چرخش، آرام گرفت منتهی از ریخت افتاده بود. شكل ماشین را نداشت. به مجموعه ی درهم و برهمی از ورق و شیشه و تكّه های بزرگ و كوچك قطعه و لوازم، شبیه بود. سامان خیلی به سختی كمربندش را باز كرد و پایش،‌ پای راستش را كه بین كلاج و ترمز و گاز، گیر كرده بود، آزاد كرد. استخوان درشت ساقش، بدجور شكسته بود. پوست و گوشت را دریده و بیرون زده بود. آن چه كه از دل و روده ی خالی سامان، بالا آمد، درست در آستانه ی ورود به گلویش، ‌متوقّف شد. فقط عق زد. از ماشین بیرون آمد و با دردی كه همه ی وجودش را در بر گرفته بود، سمت در عقب رفت. سمیرا را بی حركت در حدّ فاصل صندلی های عقب و جلو می دید. طفلی، بد جایی گیر كرده بود. سامان داد زد. دخترش را صدا زد. جوابی نشنید و این بار سمت دری كه به دخترش می رسید،‌هجوم آورد. باز نشد. به هم پیچیده بود. عاقبت لنگان لنگان، صندوق عقب ماشین را دید زد و میله آهنی روزهای مبادا را آورد و در را باز كرد.

سرمای تن بی حركت سمیرا را گذاشت به حساب سردی هوا و تنگ در آغوشش گرفت. چند باری صدایش كرد امّا جوابی نشنید. خونی كه از بین خرمن زرّین موهای سمیرا، درآمده بود، چند شیار بدرنگ روی صورتش به وجود آورده بود. زیر یكی از چشم هایش كبود بود به اضافه ی زخمی كه بالای شانه اش را شكافته، به بدترین شكل ممكن، توی چشم هایی مملوّ از اشك پدرش، نقش بسته بود. سامان، سرش را به طرف آسمان گرفت و چند باری خدا را صدا كرد و آن گاه مایوس و درمانده، به گریه ای پر از درد، مشغول شد. ناگهان، چیزی یادش آمد. سهیلا را پاك فراموش كرده بود. ده بیست متری ماشین، جسم بی حركت دخترش را می دید. به سختی بلند شد و لنگان لنگان سمت سهیلا رفت. حالا زار می زد. بلند بلند، گریه می كرد و برای زنده بودن تنها امیدش، هرچه دعا بلد بود، می خواند.

سهیلا به رو افتاده بود. صورتش روی آسفالت خیس جادّه بود. سامان، با اكراه، دخترش را برگرداند. دلش ریش شد. صورت سهیلا، غرق جراحت های ناجور بود. غرق ناامیدی، یك سمت صورتش را روی قفسه ی سینه ی سهیلا، گذاشت و نچندان با دقّت، گوش داد. صدایی نشنید. چند بار دیگر امتحان كرد ولی خبری نبود. سهیلا،‌ خواهرش را در سفر آخرت، تنها نگذاشته بود. خواهر كوچك ترش:

" سهیلا؟ "

" سهیلا چیه دختر؟ خواهر، آبجی، آبجی سهیلا! "

" آبجی واسه چی؟ "

" واسه این كه من چن دقیقه، زودتر به دنیا اومدم و لابد بزرگ ترم دیگه. خواهر كوچیكه به خواهر بزرگه، می گه آبجی!"

" باشه بابا. آبجی! آبجی سهیلا! خوب شد؟ راحت شدی ؟ "

سامان، افتاد. وا رفت. مچاله شد. همهمه ی وحشتناكی، توی مخش به صدا درآمده بود. انگاربا پتك سنگینی، كاسه ی سرش را در هم می كوبیدند. جفت دخترهایش را از دست داده بود. امیدهای زندگی اش را. سرمایه ی زندگی اش را. قلبش شروع كرد به زدن. به تند تند زدن. خودش را گناه كار می دانست. نمی توانست اهمالش را ببخشد و موج ای كاش های ناامیدكننده اش شروع شد:

" ای كاش، كیلومتر شمار لعنتی و نگاه نمی كردم. ای كاش،‌ قلم پام می شكست و توی این جادّه ی كوفتی نمی آدم. ای كاش این ماموریت، به تورم نمی خورد و ... "

البتّه یكی از این ای كاش های از ته دل، درست از آب در آمده بود. قلم یكی از پاهایش، درست و درمان، شكسته بود!

سهیلا را توی بغل گرفت و راه افتاد. بدن تبدارش، راه سرما را می بست. حالا دردی هم نداشت. زُق زُق وحشتناك استخوان خرد شده اش، ناپدید شده بود. پیكر شكسته و خون آلود دخترهایش را كنار هم قرار داد و روی زمین یله شد. احساس بدی داشت. یك جور تنهایی ِ وحشتناك. این كه زنش كربلا بود و از رفتن دردناك دردانه هایش خبری نداشت، دیوانه اش می كرد. می توانست حال زنش را بعد از شنیدن خبربسنجد. بی تابی هایش را ببیند. صدای گریه و زاری اش را بشنود. ونگاهی دیگر به پاره های تنش. دختركانی كه زود پریده بودند. سامان، تصمیمش را گرفته بود.

وقتی سرنشینان اوّلین ماشین عبوری، كنار صحنه ی تصادف رسیدند، با صحنه ی دلخراشی روبرو شدند. جسد دو دختر هم سنّ و سال كنار پیكر مردی، گویا پدرشان. ردّ خونی كه از رگ شكافته ی مچ دست مرد، شروع شده بود، یكی دو متری روی آسفالت اتوبان پیش رفته بود. چشم های مرد باز بودند. مسیر نگاه بی فروغ مرد را تعقیب كردند. به صورت های رنگ پریده ی دو دختر تصادفی رسیده بود. نگاه مرد، پر از ناامیدی بود و عذاب وجدان.

مرد، پراندن سهوی طفلان بی گناهش را تاب نیاورده بود. توی دادگاهِ چند دقیقه ای، حكم چند ثانیه ای داده بود. روح دوقلوهایش را تنها نگذاشته بود.

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
فرات اشک
دوشنبه 8 آبان 1391 04:03 ب.ظ
سلام
با یه داستان کوتاه به روزم
سری بزنید خوشحالم می کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo