تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - دزد هیوندا سوار

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

دزد هیوندا سوار

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 24 آبان 1391-11:09 ب.ظ

مضطرب است و نگران. نگرانی اش بابت ماشینی است که صاحب بی خیالی دارد. صاحبی که بی هوا پیاده شده و برای خریدن سیگار، ماشین را روشن گذاشته است. ماشین گران قیمتی که هیوندا نام دارد و به از ما بهتران ارتباط دارد. از ما بهترانی که تافته ی جدا بافته اند. از قماشی دیگر اند. معطّل نمی کند. می پرد پشت رل و دِ برو. می رود تا صاحب ماشینی شود که مال خودش نیست. تا صدها سال بعد از این هم نمی تواند صاحب چنین ماشینی شود.

گازش را می گیرد و طوری می رود که جن هم به ماشین حالا دزدی نرسد امّا قصّه بر وفق مراد آقا دزده پیش نمی رود. توی آیینه ی فوق مدرن ماشین، چشمان نگرانش به صاحب ماشین می خورد که سوار بر یک تاکسی، دنبالش افتاده است. امیدهایش، ناامید نمی شود، کم رنگ می شود. یک جورایی بدحال می شود. عجب سریشی ست صاحب پول دار ماشین. بدجورداد می زند و گلو پاره می کند. نوای " آی دزد، آی دزدش" توی همهمه ی ماشین های عبوری گم نمی شود. تصمیم دارداز مال و اموالش نگذرد.

حالا خود خدا هم به آقا دزده نمی رسد. انگاری پرواز می کند. می رود که رفته باشد. می رود که یکی از مابهتران باشد. البتّه اگر و اگر صاحب اصلی ماشین بگذارد. توی مدرّس به سمت جنوب، هول می کند. دست خودش نیست. پدرش هیوندا سوار بوده یا خودش؟ خیلی ارفاق کنند، هوندا 125 اصل، سوار شده آن هم محض روزی خود و خانواده از طریق کیف قاپی و یک بار هم آن پیکان مدل 72 که پژو موتور بوده و وقتی سرعتش به صدو پنجاه تا رسیده بود، آقا دزده را تا خود عرش بالا برده بود. همان پیکانی که آقا دزده را قشنگ و میزون، سه سالی روانه ی هلفدونی کرد.

از هولش زد به یک دکّه ی کوچک و جمع و جور بغل اتوبان. دکّه ای که دو فقره کارگر داخلش مشغول استراحت بودند. دیوار سیمانی دکّه روی کارگرها ریخت و اوّلی را روانه ی بهشت زهرا و دوّمی را راهی بیمارستان کرد امّا این پایان کار نبود. حواسش به فرمان فول هیدرولیک ماشین نبود. فرمانی که عین کره ست. عین خامه یا عین هر لبنیات دیگری.

فرمان می پیچد و ماشین بعد از این که گاردهای وسط اتوبان را به مشتی آهن پاره تبدیل می کند، چپ می کند و اساسی آتش می گیرد. این بار امیدها، ناامید می شود. همه چیز به سیاهی تبدیل می شود. سیاهی پر از سرخی. سرخی داغ. توی طالعش نبوده انگار. توی چند ثانیه ی قبل از جزغاله شدن، به بخت بدش فکر می کند. به ورق های تیز عین تیغ بدنه ی ماشین که توی نرمی شکمش فرو رفته و به لهیب آتشی که همه ی وجودش را در بر می گیرد.

دزد بدشانس، پشیمان شده است.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
خودت میدونی کییم
یکشنبه 3 دی 1391 10:15 ب.ظ
چاکریم
فرات اشک
یکشنبه 3 دی 1391 02:13 ب.ظ
سلام

روز به خیر
خیلی داستان خوب و آموزنده ای بود ممنون
با مطلبی پیرامون حجاب به روزم

فرات اشک در انتظار نگاه پر مهرتان

یا حق
مهدی خلیلی
پنجشنبه 23 آذر 1391 10:15 ب.ظ
سلام
ممنون از حضور گرمتون باید بگویم که شما را لینک کردم اگر افتخار می دهید مرا بانام وبلاگم{نفس صبحدم}لینک کنید.
شاد باشید و خرم
مسیح
سه شنبه 21 آذر 1391 08:54 ب.ظ
عاپم
مهدی خلیلی
سه شنبه 21 آذر 1391 07:39 ب.ظ
سلام و درود برشما
ازوب جالبتان بازدید کردم امیدوارم سر بزنید و نظر دهید قبلا ها می امدید!!!!
غریبه
سه شنبه 21 آذر 1391 04:17 ب.ظ
به نام حق

هعیییی روزگاااار...خیلی داستان غم انگیزی بود...اگه وضع بد اقتصادی ادامه داشته باشه دزدی هم زیاد میشه...ان شاء الله به مدد خدا و امام زمان وضع مردم بهتر بشه....هعیییی دنیا////بدرود
مسافر
جمعه 17 آذر 1391 06:47 ب.ظ
برای 3 چیز پشیمانی سودی ندارد:
سنگ پس از پرتاب کردن(استعاره ای از همین اتفاقات)
حرف پس از گفتن
و زمان پس از سپری شدن
.
موفق باشید
مهرزاد
پنجشنبه 16 آذر 1391 12:36 ب.ظ
سلام.وبلاگ جناب استاد باقری با غزل «نی نوا» بروز است به این آدرس:

mestaar.blogfa.com


قلم
پنجشنبه 16 آذر 1391 12:24 ق.ظ
سلام
داستان های کوتاه شما را می خوانم و لذت می برم
لطفا اگر مایل بودید به این وبلاگ سر بزنید و نظر بدهید
http://iranjavidan.persianblog.ir/
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo