تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - خرمای نذری

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

خرمای نذری

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:یکشنبه 27 بهمن 1392-09:48 ق.ظ


 

ساکش سنگین تر از همیشه می نمود. پس تا سرِ جایش برسد کلّی عرق کرد. یکی از صندلی های وسط اتوبوس را نوشته بودند. یک جای خنثی و به دردنخور از دید حسن البتّه. حسن طلا. به قول خودش دست به هر چیز می زد، به خودِ طلا تبدیل می شد. بی رگ و پی. اصلِ اصل.

و حالا اگر ساکش را نه توی صندوق جادار اتوبوس که جلوی پایش در یکی از ردیف های تنگ و ناجور اتوبوس گذاشته بود به خاطر طلاهایی بود که همه ی دنیا و آخرتش حساب می شدند. یک دلّال تمام عیار بود. طی یک هفته کلّی طلای این و آن را جمع می کرد و سر دو سه روز همه را با کمی اختلاف قیمت رد می کرد. این وسط چیزی گیرش می آمد که بدکی نبود. خرج خودش و نرگس و آن دو جوجه ی خوشگل را در می آورد.

یک آدم کلّا" معمولی بود. معمولی تر از معمولی. تریپ فوق العاده ای نداشت. لباس هایش به خاطر مسائل ایمنی توی چشم نمی زد. توی حاشیه بود حسن خانِ ما. حالا هم اگر طلاهایش، طلاهای مردم را با اتوبوس به مقصدشان می رساند به خاطر این بود که توی چشم نباشد. تابلوبازی درنیاورد.

صندلی سمت راهرو به حسن اختصاص داشت. پوف پر سر و صدایی را رها کرد و در دم زیر و روی نفر بغل دستی اش را کاوید. عادتش بود. بخصوص زمان هایی که طلا همراهش بود، پلیس بازی هایش گل می کرد. فرو نمی رفت توی صندلی اش و به سوال های راه کوتاه کن هم سفرهایش با بله و خیر های باری یه هر جهت پاسخ نمی داد. هر چند پرچانه نبود و با پا نمی رفت توی مخ طرفش. با این حال آداب معاشرت را بلد بود و در حدّ مکالماتی عادّی خیلی به ندرت خصوصی، کار خودش را راه می انداخت. عیار طرف هم دستش می آمد. می فهمید ریگی به کفش دارد یا نه. لازم است دوری کند یا خیر.

نفر بغل دستی آدم متشخّصی نشان می داد. مارک سرآستینِ کتش هی جلوی چشم حسن می آمد. به اضافه ی دستمال گردنی که گلو و گردن مسافر را خوب پوشانده بود. پیراهن مشکی مرد بر ابهتش صد چندان اضافه کرده بود و آن ریش دو سه روز دست نخورده، از عزادار بودنش می گفت. نگین فیروزه ی انگشتری مرد کلّی خاطره یاد حسن آورد و آن دو انگشتری گران قیمت که به قشنگی روی انگشت های کشیده ی مرد نشسته بودند، از وضعیت خوبِ مالی اش قصّه ها گفتند.

حسن غرق حیرت شده بود. تیپ و مدل طرف به مسافرهای اتوبوس نمی خورد. لگن هایی که غُرغُر موتورهایشان، صداهایی که از صدها و صدها قطعه ی فرسوده بلند می شد، می رفت توی مخ بخصوص حسن و تا روزها آن جا را ترک نمی کرد. از آن طرف قیافه ی غمگین و افسرده ی طرف، مغز به شدّت فعّال حسن را پر از کنجکاوی می کرد. تاب نیاورد. نیاز بود راه ورود را پیدا کند. چیزی که از بر بود. درسش را خیلی پیش از این خوانده بود. روابط عمومی حسن یکِ یک بود:

« عذر می خوام آغا. قصدم فضولی نیست. امّا خیلی غمگین می بینمتون. لباس  مشکی ام که تنتونه. خدای نخواسته عزایی چیزی نباشه؟ هر چند همه مون به تقدیرمون، چیزی که یه جورایی بهش وصلیم، اعتقاد داریم و اینم بگم از تقدیر نمی شه فراری بود. دیر و زود گیرمون می ندازه. من حسنم. مخلصتون حسن پور نبی! »

این روده درازی اوّلیه از شگردهای حسن بود. وقتی طرف شروع به صحبت می کرد، همه چیز دست حسن می آمد. می فهمید طرفش چند مرده حلّاج است. می ارزد رویش سرمایه گذاری بکند یا نه. احتمالا" به پروژه های آتی اش ارتباط پیدا می کند یا نه. به چیزی که به حرفه اش، به دلّالی خرید و فروش های طلا می رسید. سنگ مفت و گنجشک مفت می کرد. می انداخت سنگ را. می خورد به هدف و هدف چیز دندان گیری بود، به نفعش می شد. راه چند ساله را در چند شب طی می کرد.

مرد صدای آرامی داشت. تو دماغی حرف می زد. خیلی خونسرد و قاطع نشان می داد. سفیدی موهایش به سیاهی ها می چربید. این یعنی عبور از چهل و ورود به مسیر پنجاه سالی. دریچه ی بدفرم پیری. نفیرِ رفتن. با لبخندی که همه ی صورتش را به شادی و نشاط خود خواسته ای می رساند، شروع کرد:

« من کمالم. کمال حاج روشنی. تاجرم. خرید و فروش فرش. عمده دستباف. خاصّه ابریشمی. مقصدم آلمانه به اضافه ی چند کشور اروپایی دیگه. از کرمان و اصفهان هر چی فرش درست و حسابیه جمع می کنم و می فرستمشون آلمان. آن جا یه شرکت بزرگ دارم. با کلّی کارمند و خدم و حشم. فرش که صادر کردیم جاش قطعه وارد ایران می کنیم. قطعه های الکترونیکی حسّاس ... »

حسن نطق طرفش را پاره کرد. عمدی نبود. امّا کمال آقا بدجور راه افتاده بود. تخت گاز می رفت:

« قطعه ی الکترونیکی؟ فرش؟ پس اوضاتون بیش از حدّ روبراهه. چی جوری این همه راهو رفته این؟ »

یکی دیگر از شگردهای حسن بود. می رفت توی کار طرف تا اسباب موفّقیتش را بشناسد. چند و چون کارهایش را بفهمد. پلی بزند سمت خودش و راه های پیروزی را مستحکم تر کند. امّا کمال بیراهه رفت. زد توی یک کانال دیگر:

« بله عزادارم. بیست روزیه عزادار رفتن همسرم هستم. رفته بودیم شمال. یه ویلا دارم توی چمخاله. لنگرود. همه جمع شده بودن. همه ی فامیلام اومده بودن. مثلن جشن تولّد گرفته بودن برای من. اروای عمّه شون یه جور سورپرایز. امّا همه چیز زهرمون شد. همسرم می آد جلوی ویلا تا از خیابون رد بشه و نمی دونم چه کوفتی رو اون طرف خیابون بخره امّا یه پژو عین اجل معلّق از راه می رسه و با صد و بیست تا می زنه به زنم و می ره که رفته باشه. فرار می کنه و من خاک به سرم می شه. عمرمو از دس دادم. شریکِ راهمو. نفسمو. رسیدم بالا سرش، هنوز نفس داشت. خونین و مالین بود. یه چیزی تو گوشم گفت و تو بغلم جون داد. گفت هوای بچّه هامونو داشته باشم. اون دو جوجه ی کوچولومونو. اشک چشم و خون صورتش قاطی هم شده بود. خدا نصیب هیشکی نکنه. بلا به دور باشه همیشه ... »

و خیلی به آرامی اشکی را که از گوشه ی چشم های ریزش جوشیده بود پاک کرد. سرش را پایین انداخت و ریز گریه کرد. گریه ی پر دردی بود. بی صدا امّا پر از غصّه.

حسن خودش را از بابت چیزی که باعث غصّه دار شدن هم سفرش شده بود، ملامت کرد. می دانست بی تقصیر است امّا شروع دیالوگش را با یادآوری تصادف همسر هم سفر داغدیده اش بی ارتباط نمی دانست. خواست بحث را عوض کند امّا کمال را دید که روی ساکش خم شد و بشقاب چینی قشنگی را درآورد. بشقاب پر از خرما بود. خرماهایی که با نظم و نظام جالبی چیده شده بودند. وسط هرکدام از خرماها گردو گذاشته بودند. بدجور چشمک می زدند لامصّب ها. نهایت سلیقه بود.

آقا کمال بشقاب را گرفت جلوی حسن و تعارف مفصّلی آمد:

« نذر زن خدابیامرزمه. از وختی اون سواری بهش زد، دیگه با ماشینم این ور اون ور نمی رم. گذاشتمش تو پارکینگ و چادرشم کشیدم. با اتوبوس به مقصدام می رسم. بعضی وختام با قطار. هرکدوم جور بود. هر وخت یه با معرفت باکمالاتی مثل شما رو می بینم یاد نذرم می افتم و فاتحه ای خونده می شه و ... »

و باز هم نطقش پاره شد. نتوانست ادامه بدهد. باز هم به گریه افتاد. امّا حسن هیچ توجّهی به گریه های هم سفرش نداشت. جفت چشم هایش عین چشم های عقاب خیره شده بود به خرماهایی که گردوهای داخلشان بدجور چشمک می زدند. حسن عجیب عاشق خرما بود.

سه چهار تا برداشت و همه را توی دهان گنده اش چپاند. به سه اشاره تهِ معده اش بودند. با اجازه از صاحب عزا دو سه خرمای دیگر برداشت و با ولع راهی خندق بلا کرد.

چند دقیقه ای بی هیچ صحبتی بین آن دو گذشت. توی سر حسن هنگامه ای بود. سنگین و لَخت شده بود. حالِ سرگیجه پیدا کرده بود. چشمانش را باز می کرد راحت تر بود امّا وقتی آن ها را می بست عین این بود که با سرعت او را به قلّه ی کوهی می رساندند و از همان جا به ته درّه ی هولناکی پرتش می کردند. دفعه ی دوّم یا سوّم پرت شدنش بود که دیگر چیزی را نفهمید. امّا این یادش مانده بود که تمام دور و برش سفید شد. سفید عینِ برف. یکدست سفید.

...

...

...

چشم که باز کرد خودش را توی تخت ناشناسی دید. لباس آبی تنش بود. یک لباس راحتی. چند نفر بالای سرش بودند و نگاهش می کردند. زودتر از همه نرگس را شناخت. قیافه ی غمگینی داشت با ردّ  بدشکلی از اشک روی صورت پر و گِردش. بلافاصله صورت دو جوجه ی قشنگش جلوی چشمانش آمدند. هما و نازنین. از لبخند بی معنی دکتر چیزی را نفهمید.

همه ی طلاهای امانتی مردم به وسیله ی تاجر قلّابی غارت شده بود. ساک حسن را یک جا برده بود. البتّه این را هم که حسن جای تخت بیمارستان راهی سنگ سرد مرده شورخانه نشده بود را به حساب خوش اقبالی اش نوشتند.

حالا صدای گریه های حسن را همه می شنیدند. اشکِ غصّه و شادی اش سرازیر شده بود.

 



 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
نایسر دایسر پلاس
یکشنبه 4 اسفند 1392 03:18 ب.ظ
سلام خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه . خوشحال میشم منو با نام ""خرید نایسر دایسر پلاس"" لینک کنی چون به نفع بازدید جفتمونه و از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
آموزش برنامه نویسی به شرط چاقو
سه شنبه 29 بهمن 1392 08:10 ب.ظ
سلام شاید تا بحال شده بخوای برنامه نویسی یاد بگیری ولی نتونستی و هر آموزشی که گرفتی دیدی که به درد نمیخوره - ما اومدیم یه آموزشی زدیم که با دیدنشون مطمئن باشید که برنامه نویسی را یاد میگرید .این یعنی آموزش برنامه نویسی به شرط چاقو اونم با اورانوس تاک | http://oranustalk.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo