تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - تک نگاری های روزنامه ی هفت صبح

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

تک نگاری های روزنامه ی هفت صبح

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 6 اسفند 1392-01:11 ب.ظ

 

بعد از هفت مرحله ی سخت و نفس گیر شرکت در مسابقه ی نوشتن خاطرات شخصی با عنوان تک نگاری های روزنامه ی وزین هفت صبح شامل تلخ ترین، غم انگیز ترین، شادترین، ترسناک ترین و ... خاطرات زندگی، این حقیر رتبه ی سوّم این مسابقه را بدست آوردم. و من برای شما عزیزان بازدیدکننده یکی از آن خاطرات را با عنوان تلخ ترین حادثه ی زندگی می نویسم: 



قصّه ی محسن

 

دوره ی دبیرستان بود. دهه ی 60بود. کلّی امیدها داشتم برای آینده. آینده ای دور ولی مطمئن. با محسن توی کلاس اوّل دبیرستان آشنا شدم. بچّه ی باصفایی بود. بی غلّ و غش. هیکل داشت چند هوا. بدی ندیدم از او. خودش که چندان حرّاف نبود امّا شنیده بودم مادر پیری دارد و تنها خواهری. سرپرست آن دو بود. خرج و مخارجشان را درمی آورد. یک نکته ی پنهانی هم داشت که محسن مریض قلبی بود. مادرزاد. دریچه مریچه هایش عیب داشت..

تا سوّم دبیرستان با هم بودیم. یک روح در دو بدن شده بودیم. همه کارمان با هم بود. درس خواندمان. گشت و گذارمان. زندگی مان. تا آن که آن اتّفاق هولناک زندگی ام را تیره و تار کرد. کلاغ ها خبر آوردند محسن سکته کرده  و دکتر هم

تایید کرده است. صورت آرام و راحتش هیچگاه فراموشم نخواهد شد. سنگ سرد غسّالخانه برای هیکل مردانه ی محسن بسی کوچک بود. سرما سنگ می ترکاند. دی ماه بود.و بعد کفن و دفن بود و گریه ها تمامی نداشت. داداش داداش های خواهرش دل همه را سوزاند. مادره بهت زده بود. نان آور زندگی محقّرش را از دست داده بود.

به هم ریختم. تنها دوستم را از دست داده بودم. صورت مهربانش را دم به دم می دیدم. شب اوّل  رفتنش خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم محسن زنده ست. کف قبرش نشسته بود وبا حالتی معصومانه به من نگاه می کرد. یک جمله بیشتر به من نگفت. من زنده ام. خلاصم کنید.

شب دوّم همان خواب تکرار شد. با جزئیاتی کم تر و یا بیشتر. و شب سوّم دیگر دیوانه شدم. محسن بدجور گریه می کرد. بر سرش می زد. می گفت چرا برای من کاری نمی کنید. یک جمله ی دیگر هم گفت. قبرتنگ و تاریکی دارم. ترا خدا نجاتم دهید.

نمی توانستم دست روی دست بگذارم. خواب، کابوس یا هر چیز دیگری توی گوشم می خواند اتّفاقی افتاده است و تو یکی باید جلوی آن را بگیری. پیش یکی از معتمدین شهر رفتم. با پدرم رفتم. معمّم بود. یکی از بزرگان حوزه ی علمیه ی شهر. صحبت هایم را که با گریه همراه بود به دقّت گوش کرد. چند دقیقه ای قدم زد و آن گاه شروع کرد به تلفن زدن. به نیروی انتظامی، شهرداری و مسئولین تنها قبرستان شهر. یک ساعتی طول کشید تا مجوّز نبش قبر گرفت.

ظهر چهارمین روز رفتن محسن بود. چندنفری دور قبرش حلقه زده بودیم. قلبم به طپش افتاده بود. پرتو نچندان درخشان خورشید برای گرم کردن بدن های سرد ما کافی نبود. سرما کار کندن را سخت کرده بود. امّا زودتر از موعد به سنگ های لحد رسیدند.

خیره به جایی بودم که دوستم آرمیده بود. دل توی دلم نبود. محسن به  پشت برگشته بود. شانه های حجیمش بین شکاف تنگ قبرش وضعیت رقّت انگیزی پیدا کرده بود. بدتر از همه کفنش بود. از چند جا پاره شده بود. قسمتی از بدن محسن دیده می شد. بدن تنومندش را زخمی کرده بود. خراش های ناجوری داشت. چین و چروک روی پیشانی اش از درد و فشار ونگرانی ای می گفت که در آخرین لحظه های عمر تحمّل کرده بود.

کفن محسن را تجدید کردند. به پهلوی راست خواباندند. بالش زیر سرش را خودم درست کردم. وقت خداحافظی با محسن رسیده بود.

جوان ناکام محسن پورعزیز




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
tafi.mihamblog.com
سه شنبه 26 فروردین 1393 05:05 ق.ظ
سلام
اشكم در اومد
از مطالعه مطالب كوتاه و جذاب لذت میبرم
برعكس از خوندن داستان های بلند خصوصا رمان فراری ام
موفق باشی
تافی
فاطمه
سه شنبه 13 اسفند 1392 11:46 ب.ظ
سلام عزیـــــــزم ، چه وب باحالی داری ، خیلی جذابه ، راستی منم یه سایت آشپزی دارم خیلی تر و تمیز و شیک ، ممنون میشم بیایی و نظرت رو بگی ، حتما یه سر بیا ،اگه خواستی میتونی منو با اسم سایت آشپزی نوشیدنی لینک کنی ، منتظرتم بای
بروز وب
دوشنبه 12 اسفند 1392 11:37 ب.ظ
آرزوم اینه که ... تو هم بیا آرزوتو بگو . حتما بیایی ها منتظرتم گلم
چراغ خواب موزیکال شلمن
پنجشنبه 8 اسفند 1392 06:28 ب.ظ
سلام خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه . خوشحال میشم منو با نام ""چراغ خواب موزیکال شلمن"" لینک کنی چون به نفع بازدید جفتمونه و از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
مهسا
سه شنبه 6 اسفند 1392 02:58 ب.ظ
سلام وبلاگ شما را دیدم قالب ومطالب قشنگی داشت برای افزایش بازدید وبلاگت می تونی به آدرس زیر ثبتش کنی تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلی که وبلاگتو ثبت می کنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان است و پر بازدید
مهشید
سه شنبه 6 اسفند 1392 02:26 ب.ظ
سلام خوبی؟ چند روز پیش یکی از دوستانم سایت زیر رو بهم معرفی کرد که باهاش تبادل لینک کنم من فکر کردم تاثیری نداره ، ولی بعد از این که وبلاگم رو توی این سایت و سایت های شبیهش لینک کردم هر روز بازدید وبلاگم زیاد میشه. خواستم این سایت رو به تو هم معرفی کنم . حتما تبادل لینک کن چون لذت وبلاگ نویسی توی آمار بالاست.http://www.tabadolelinks.ir/a/
دختر آفتاب
سه شنبه 6 اسفند 1392 02:13 ب.ظ
سلام خوبی؟ چند روز پیش یکی از دوستانم سایت زیر رو بهم معرفی کرد که باهاش تبادل لینک کنم من فکر کردم تاثیری نداره ، ولی بعد از این که وبلاگم رو توی این سایت و سایت های شبیهش لینک کردم هر روز بازدید وبلاگم زیاد میشه. خواستم این سایت رو به تو هم معرفی کنم . حتما تبادل لینک کن چون لذت وبلاگ نویسی توی آمار بالاست.
مهسا
سه شنبه 6 اسفند 1392 01:45 ب.ظ
سلام وبلاگ شما را دیدم قالب ومطالب قشنگی داشت برای افزایش بازدید وبلاگت می تونی به آدرس زیر ثبتش کنی تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلی که وبلاگتو ثبت می کنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان است و پر بازدید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo