تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - خماری

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

خماری

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 14 اسفند 1392-11:38 ق.ظ

خماری

 

رسول نیم غلتی زد و به پشت خوابید. حالا تک تک ستاره ها را می دید. ستاره های محبوبش را. همان هایی که از خیلی وقت پیش یار غارش شده بودند. همراه ساکت امّا زیبایش شده بودند.

مسیر نگاهش عوض شد. حالا نگاهش یکسره زمینی بود. کلّ هیکل اکبر را در نوردید. این ریزه ی بدبخت را. حدس زد خواب نباشد. از غلت و واغلت هایش معلوم بود.  تابلو شد درد دارد. می پیچد به خودش. خمار است عملی بخت برگشته. چیزی نزدیک به حال و روز خودش.

اکبر یکی مثل خودش بود. با مختصری تفاوت در سایز و قد. هر دو در یک زمان وارد آن پارک درندشت شده بودند. هر دو هم هم زمان کارتن خواب شده بودند. درست از زمانی که از طرف خانواده هایشان طرد شده و گیر کش و سوزن افتاده بودند. کش برای بستن بازوهای حالا زار و نحیفشان و سوزن برای این که گرد بدبختی را بکنند توی رگ های صاب مرده شان.

رسول چشم هایش را بست و به اکرم فکر کرد. زن همیشه وفادارش. طبق معمول غصّه اش شد و بغض راه گلویش را گرفت. یاد گلی هم افتاد. دخترک شادش. تنها اولادش. بیشتر از یک سال بود که گلی را ندیده بود. یعنی از وقتی که همراه با اکرم از در دفترخانه بیرون زده هر کدام راه خود را در پیش گرفتند. رسول بی گلی و اکرم با گلی.

اکرم زن وفاداری بود. با بد و خوب رسول می ساخت. پای اعتیادشوهرش خوب ایستاد. خوب مقاومت کرد. رسول را چند باری توی کمپ خواباند. سر رسول با خانواده اش به هم زد. نمی خواست مرد رویاهایش را از دست بدهد. راضی نبود به متارکه. هنوز امید داشت به بازگشت رسول. به رنگی شدن زندگی اش. به رخت بر بستن آن همه چرک و کثافت از زندگی اش.

امّا رسول درست بشو نبود. تنها یک روز بعدِ کمپ دورمی افتاد بین دوستانش و روز از نو و روزی از نو می کرد. همان آش بود و همان کاسه. عملیِ تیری بود رسول خان. به این آسانی ها ترک نمی کرد. اواخر شروع کرده بود به فروختن اثاث خانه. جهاز زنش. یادگاری های جورواجور شریک زندگی اش. تا چشم اکرم را دور می دید قابلمه ای، بخارپزی، چیزی را می زد زیر بغلش و به کم تر از نصف قیمت رد می کرد و سرِ سه سوت هر چه رادر آورده بود می کرد توی رگ اش و بعدش را هم یکسره می زد توی کلّه اش که بقیه ی ایّام اعتیادش را چه بکند و به چه شکل خرج آن را در بیاورد. از کار که بیکار شده بود. مال و منالی هم که نداشت. می ماند دزدی که عرضه ای نداشت یا دست بردن به جهاز زنش که در این یک مقوله عجیب تبحّر داشت.

رسول یک بار دیگر یاد گلی افتاد. یک روز تمام آفتابی بود. اردیبهشت ماه بود. بوی بهار و عید هنوز توی دماغ ها بود. از در دفترخانه که بیرون آمدند هر کدام مسیری را در پیش گرفتند. گلی چند قدمی با مادرش رفت. چند قدم به چند قدم بر می گشت و به او خیره می شد. آخرش تاب نیاورد و دوان دوان پیش او رفت. دست در گردنش انداخت و بغلش کرد. ماچش کرد. به پهنای صورت گردش اشک ریخت و گریه کرد. آخرین حربه اش را بکار برد و از زبان شیرینش استفاده کرد:

 « نمی شه نری بابا؟ دوسِت دارم بابا. مامانم دوسِت داره. مامانم نمی خواد تو بری. دوست دارم با هم باشیم. تو برام قصّه بگی. تو برام لالایی بخونی. نرو بابا جون. جونِ من نرو. جون گلی ات! »

هق هق بچّه شروع شده بود و نگاه های کنجکاو مردم همچنان ادامه داشت. پدر و بچّه جدا بشو نبودند. مادر گوشه ای از خیابان ایستاده بود و گریه می کرد. هر سه گریه می کردند. شد بدترین روز زندگی رسول.

رسول پاهایش را جمع کرد. تاب نیاورد. دوباره دراز کرد. گِز گِز استخوان هایش را می فهمید. دردی را که توی پوست و گوشتش فرو رفته بود می فهمید. بی اختیار به پشت برگشت و خیلی به سرعت موقعیت خوابش را عوض کرد و این بار روی شکمش بود. سرما از آسفالت زیرش وارد زیرانداز مندرسش شده بی هیچ مانعی رگ و پی و پوست و استخوانش را در می نوردید. آن لحاف یکسر چرک و کثافت اگر نبود تا حالا ده کفن بیشتر پوسانده بود.

یادش آمد. رمستان سال قبل بود. سرما استخوان می ترکاند. رفته بود توی یک پل عابر پیاده تا کفه ی مرگش را بگذارد و چند ساعتی بخوابد. از بابت برف و باد و باران راحت بود امّا سرما همه ی وجودش را به لرز انداخته بود. دراز کش بود. پاهایش را توی شکمش جمع کرده و دست هایش را توی گودی بین ران هایش پنهان کرده بود امّا همچنان سردش بود. حال غریبی داشت. ناگهان چیزی را احساس کرد. مثل این بود که چیزی را رویش می کشند. با احتیاط دست برد. لحاف بزرگی بود. لحاف تمیزی بود. گرم و راحت. به سختی سرش را بلند کرد و صاحب بخشنده ی لحاف را دید. دور شدنش را دید. پیرزنی بود. عصا زنان می رفت. حتّی برنگشت صاحب جدید لحاف را ببیند. بخشندگی اش را انجام داده و حالا می رفت. می رفت تا به فکر یکی دیگر باشد. یکی از هزاران بدبختی که اطرافش پراکنده بودند.

رسول سرجایش نشست. درد کلافه اش کرده بود. آمارِ ترک این بار را داشت. می دانست بیشتر از بیست و چهار ساعت است چیزی نزده است. اجبار بود یا خودخواسته، چیزی نزده بود. هر چند از موجودی جیب هایش خبر داشت و می دانست شپش ته جیب های خالی اش قاپ می اندازد. فکر خماری بدتر از خود خماری آزارش می داد. هیچ اشتهایی نداشت. ظهر یکی یک ظرف غذا کنارش گذاشته بود. از این یک بار مصرف ها بود امّا رسول حتّی نگاهش نکرده بود. دست نخورده گوشه ی پیاده روی پارک مانده بود. فکر غذا حالش را به هم می زد.

مانده بود تا صبح چگونه دوام بیاورد. فکر این که ترک این بارش مثل همه ی ترک های گذشته باشد آزارش می داد. خسته بود از زنده بودنش. از اعتیادش. از این که اسیر و معطّل گَرد بود. بعید می دانست بتواند به آخر برساند. که برگردد. که یک گوشه ی زندگی اش را دست بگیرد. بسازد. روی ویرانه های زندگی اش، بنایی نو بسازد.

نصف شب نشده بلند شد. زار و نحیف بود. خمیده. داغان. این که راه بیفتد و چند چهارراه آن طرف تر ساقی همیشگی اش را گیر بیندازد و دلش را به رحم بیاورد و یک امشب را به امید این که فردا هم روزی است و نباید ناامیدی به خود راه بدهد، خودش را بسازد، اذیتش می کرد.

می دانست بی مایه فطیر است و اصغر ننه بابا، مواد فروش آن دور و اطراف حتّی نگاهش نخواهد کرد. امّا مجبور بود به این کار. که سینه خیز برود پیش اصغر و التماس راه بیندازد. که خماری امشب را عقب بیندازد. قدر یک نصف روز دیگر عقب بیندازد.

چندان سرعتی نداشت. زُق زُق پاهایش امانش را بریده بود. سرِپاتوق همیشگی اثری از اصغر نبود. می دانست موجودی جنس های جورواجورش را فروخته و حالا به یکی از مخدّه های خوش نقش خانه ی گَل و گشادش تکیه داده و با همراهی ترازوی کاردرستش بسته های ریز و درشت سفارش های فردا را آماده می کند. رسول مطمئن بود اصغر در را روی او باز نخواهد کرد امّا خماری راه یک چنین فکرهایی را می بست. آب دماغش سرازیر شده بود. توی شکمش قیامتی بود. حال استفراغ داشت.

با این حال خودش را جلوی در اصغر رساند. مکثی کرد و چیزهایی را که باید به اصغر می گفت توی ذهنش سبک و سنگین کرد. آن گاه با ترس زنگ زد. نمی خواست اصغر را سرِ خشم بیاورد. با اصغر همه جوره آشنا بود. جزئیات زندگی اش را ازبر بود. برای همین آماده ی یک عجز و ناله ی حسابی بود. باید نقاط حسّاس دل نداشته ی اصغر را قلقلک می داد. دل سنگی اش را.

اصغر قامت بلندی داشت. دو وجب بلندتر از رسول. با کلّه ای کلان که از ته می تراشید و چشم هایی که عین چشم سمور بودند. ریز و جسور. دماغی بزرگ و دهانی غیرعادّی داشت. لب و لوچه ای بود. وقتی حرف می زد آب دهانش توی صورت طرفش بود. صدای تودماغی داشت. خش دار.

دور سوّم زنگ زدن بود که اصغر در را باز کرد. با خشمی ساختگی زیر تا بالای هیکل فرو ریخته ی رسول را نگاه کرد و غرّید:

« چیه این وخت شب این دور و برا پیدات شده؟ خبر مرگت فردایی هم هست. می مردی تا فردا صبح صبر می کردی؟ می رفتی سرقرار و کوفتی تو می گرفتی.این قدر واجب بود که نصفه شبی پاشنه ی درمو از جا بکنی؟ جون بکن. بگو. چیکارم داری تحفه؟ خیر ندیده؟ لاکردار انگشتشو گذاشته رو زنگو و ول کنم نیس! »

رسول با لبخند ماسیده ای گوشه ی دهانش شروع کرد:

« دستم به دامنت اصغر آقا. بلاگردونت بشم. الهی خیر دنیا و آخرتو ببینی. یه امشبه رو منو بساز. خودم نوکرتم. خودم غلامی تو به گردن می گیرم. جبران می کنم اصغر آقا. به جون تک دخترم جبران می کنم. حالم بده. خمارم. استخونام تیر می کشه. چیزی تو دست و بالم نبوده. منو دست خالی برنگردون اصغر آقا. به خدا ... »

اصغر نطق پر از فلاکت و حقارت رسول را نیمه کاره گذاشت. با جفت پا پرید توی حرف و بحث رسول:

« خفه بابا. روده درازی موقوف. حالا رد کن بیاد تا چیزی دستتو بگیره. پولشو بده تا رات بندازم. تا این جام اومدی کلّی بی جا کردی. بار آخرت می شه می آی دمِ درِمون. »

رسول به نقطه ی حسّاس قضیه رسیده بود. می دانست اصغر توی خطّ نسیه نیست و برای التماس مشتریانش تره هم خرد نمی کند. امّا به امتحانش می ارزید. حال و حوصله ی خماری را نداشت. یک شبِ پر از بی خوابی و درد و بدبختی را نمی خواست:

« اصغر آقا به خدا ندارم. یه امشبو منو بسازی فردا جبران می کنم. دوبله می آرم خدمتتون. راضی تون می کنم ... )) »

اصغر بعد از یک عمر مواد فروشی و گشتن با اراذل و اوباش، یک چنین شگردهایی را از بر بود. لم همه ی عملی های دنیا را می دانست. تک به تکشان را می شناخت. از همان اوّل نسیه بی نسیه کرده بود. در فروش جنس حتّی پدرش را هم نمی شناخت:

« بی خود کرده ای بی پول اومده ای. گُه زیادی خورده ای. مرتیکه ی خر این جا مگه سوپرمارکت بابای گوربه گورشدته که جنس نسیه بدن. حالام برو گورتو گم کن تا اون رو سگم بلند نشده. هرّی. راه بیفت برو تا روی نحستو نبینم. نکبت بی ریخت. عملیِ پیزوری. بی پدر و مادر عوضی!»

آخر خواری بود برای رسول. اوج حقارت بود. این که فحش را به پدر و مادرش بسته بودند خارج از توانش بود. تک به تک جمله های اصغر همه ی هیکلش را در هم شکسته بود. سزاوار این همه توهین نبودو این بر سوزش آن همه فحش اصغر اضافه می کرد. تاب نیاورد:

« نمی دی نده اصغر آقا. چرا فحشم می دی؟ مگه من چه بدی در حقّتون کرده ام؟ بد مشتری ای بودم براتون؟ همشم نقد بوده که اصغر آقا. یه امشبه ست که دستم خالیه ... »

این بار اصغر نه با حرف و بحث که با مشت سنگینش دردهان رسول را بست. شکستن حدّاقل دو دندان زرد و کرم خورده را فهمید. به اضافه ی طعم شور خون را و دردی که همه ی صورتش را پر کرد.

عقب تر رفت. هاج و واج مانده بود. دلش به درد آمده بود. ناخودآگاه دستش توی جیبش رفت و به سه اشاره چاقوی دسته شاخی فرد اعلایش را بیرون آورد و تا دسته توی قفسه ی سینه ی اصغر جای داد. تیغه ی چاقو قلب اصغر را جرا و واجر کردو خون با فشار بیرون زد. اصغر حتّی فرصت فریاد زدن پیدا نکرد. سرجایش فرو نشست و در چند لحظه زیرش دریاچه ای از خون درست شد.

رسول نمایش واقعی پیش رویش را از دست نمی داد. چشم از چشم های نیم باز اصغر بر نمی داشت. تمام تنش کرخت شده بود. گرمای بی موقعی همه ی وجودش را در بر گرفته بود. اثری از خماری نبود. نهایت هیجان بود. به سختی راه افتاد. تعادل نداشت. تلو تلو خوران تا سر کوچه رفت. تلفن همگانی را دید و بر سرعتش اضافه کرد. باران شروع شده بودکه رسول گوشی تلفن را برداشت:

« الو پلیس 110 »

 

پ


 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
نایسر دایسر پلاس
سه شنبه 20 اسفند 1392 10:52 ب.ظ
سلام مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود .اگه یادتون باشه دفعه قبل درخواست تبادل لینک داده بودم . خوشحال میشم منو با نام ""خرید نایسر دایسر پلاس"" لینک کنی . بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
WXXW
سه شنبه 20 اسفند 1392 06:02 ب.ظ
saalaam
استخدامی
جمعه 16 اسفند 1392 07:39 ب.ظ
سلام عزیزم .وبلاگ خیلی زیبایی داری بخصوص این پستت که عالی بود .یه پیشنهاد واسه دوست گلم دارم .راستش من یه گروه تازگی ها راه انداختم در مورد استخدامه که جدیدترین اخبار استخدامی رو به گروه میفرستم .اگه شما هم از این ایمیل ها میخواهی دریافت کنی پیشنهاد میکنم بیا عضو شو .گروهم کاملا سالمه و الان 2000 عضو داره .چون روزی فقط یه ایمیل میفرستم که مزاحمت نداشته باشه واسه کسی .ضمنا تبلیغ هم اصلا ارسال نمیشه به گروه چون کار درستی نیست! .برای عضویت به وبم بیا .همه چی رو توضیح دادم اونجا .اینم لینک http://www.estekhdamiha.com/khabarname
چراغ خواب شلمن
پنجشنبه 15 اسفند 1392 10:59 ب.ظ
سلام خوبی؟ مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود معلومه که وقت گذاشتی .من یه پیشنهاد داشتم که واسه وبلاگ جفتمون خوبه . خوشحال میشم منو با نام ""چراغ خواب موزیکال شلمن"" لینک کنی چون به نفع بازدید جفتمونه و از این به بعد مثل دو تا دوست خوب واسه هم میشیم بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo