تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - خیانت

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

خیانت

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-11:15 ق.ظ

 

 

هر دو دستش گیر بودند. داغ و ملتهب بود. حالا عرقی که درست از وسط تقریبا" کم مویش می جوشید، راه پیدا می کرد سمتِ پیشانی بلندش و از آن جا بی واسطه نفوذ پیدا می کرد به چشمانش که بدجور بی حفاظ نشان می دادند. سوزش چشمانش طوری عاصی اش کرد که با نوک کفش های قیصری اش افتاد به جان در و صدای مهیب آن را توی محلّه پیچاند. جبیب کلّه طاقتش کم تر از این حرف ها بود. از وقتی به یاد داشت بی پدر و مادر زندگی کرده بود. بی هیچ آقا بالا سری. یکّه و یالقوز. خواهر و برادری هم که نداشت. پس دوستانش می شدند رفیق راهش و تنهایش نمی گذاشتند. از زن و بچّه هم که خبری نبود. عطای ازدواج را به لقایش بخشیده بود. دست و پاگیر می دانست آن را. دنبالش نرفت که نرفت.

صدای پایی را از آن سمت در شنید. لابد حسن بود. حسن پوری. و

باقی داستان را در ادامه ی مطلب ملاحظه فرمایید:

خیانت

 

هر دو دستش گیر بودند. داغ و ملتهب بود. حالا عرقی که درست از وسط تقریبا" کم مویش می جوشید، راه پیدا می کرد سمتِ پیشانی بلندش و از آن جا بی واسطه نفوذ پیدا می کرد به چشمانش که بدجور بی حفاظ نشان می دادند. سوزش چشمانش طوری عاصی اش کرد که با نوک کفش های قیصری اش افتاد به جان در و صدای مهیب آن را توی محلّه پیچاند. جبیب کلّه طاقتش کم تر از این حرف ها بود. از وقتی به یاد داشت بی پدر و مادر زندگی کرده بود. بی هیچ آقا بالا سری. یکّه و یالقوز. خواهر و برادری هم که نداشت. پس دوستانش می شدند رفیق راهش و تنهایش نمی گذاشتند. از زن و بچّه هم که خبری نبود. عطای ازدواج را به لقایش بخشیده بود. دست و پاگیر می دانست آن را. دنبالش نرفت که نرفت.

صدای پایی را از آن سمت در شنید. لابد حسن بود. حسن پوری. و حالا چرا پوری کسی نمی دانست. از همان بچّگی همه پوری صدایش می زدند. از همان وقت هایی که توی خاک و خل کوچه ها می پلکید یا بعدها که کمی بزرگ تر شد و توی خیابان ها آمد و نهایتا" حالا که با حبیب دم خور بود و یار غارش حساب می شد. تکیده بود. سوخته. موهای فر ریزی داشت. صورتش پر از خط و خوط بود. یادگاریِ بد شکل دعواهای مکرّرش. همانی که از گوشه ی ابروی سمت چپش شروع شده بعد از قیچی کردن پلکش تا نصف صورتش آمده بود. بدریختش کرده بود. طفلی بدجورتابلو می شد. می افتاد به حرص و جوش و خون خونش را می خورد. پس اگر دست به تیغی نمی برد و سر و صورت طرف را آش و لاش نمی کرد، می آمد سمت خانه ی استیجاری اش با حبیب و تا جان داشت می کشید. وافوری نبود. بدجور می ترسید. فکر می کرد آن هایی که گیرِ منقل و وافورند، عملی ترند. یک توجیه کاملا" غیر منطقی.

فوری پیک نیکی را حاضر می کرد و سرِ سه سوت بساط سیخ و سنگش را روبراه می کرد. با حوصله تلخکی اش را روی شعله ی کم جان پیک نیکی می پخت و سر صبر می کشید. یک ساعت. دو ساعت. چند ساعت؟ مهم نبود. توی قید و بند زمان و مکان نبود. وقتی هم نئشه می شد و با کف دستش شروع به مالیدن دماغ ریز فلفلی اش می کرد، چانه ی تیزش دم به دم می جنبید و می رفت توی کار حبیب. گوش مفت و مغز مفت حبیب خوب به کارش می آمد. یک ریز برایش حرف می زد ناکس. غالبا" بیخودی. عمده ک... شعر. بی فایده.

باند درست کرده بودند برای خودشان. راه و قاعده داشتند. یک جور برنامه برای این که هرچی بردند نصف نصف تقسیم کنند. کلک ملکی هم توی کارشان نباشد. زیاده خواه نباشند. چشم طمع ندوزند به حقّ شرعی و قانونی! طرفشان.

حسن در را باز کرد و خیلی سریع هر دو دست حبیب را راحت کرد. می شناخت هم خانه اش را. می دانست روان سالمی ندارد و از این هم مطمئن بود که اهل شوخی موخی نیست و نباید سر به سرش بگذارد. بعد از دشتِ دیشب، دخلی که وسط های بهبودی خالی کرده بودند، حالا چپشان پر بود. حبیب کلّی میوه و گوشت خریده بود. شش گرم تلخکیِ اصل زعفرانیِ حسن را هم خریده بود. هرچند متنفّر بود از هر چی اعتیاد و از هر کی معتاد. به خاطر ذلّت و خفّتش هیچ وقت واردش نشده بود.

یک خانه ی جنوبیِ درب و داغان اجاره کرده بودند که حیاط کوچکی داشت. با حوضی و دیوارهایی تا نصف مرطوب. به اضافه ی دستشویی کوچکی که غالبا" غُرغُر حبیب را باعث می شد. بخصوص وقتی هوا سرد بود و مثانه اش پر می شد، در هر رفت و بازگشت به دستشویی، فحش های خواهر مادر دار نثار زمین و زمان می کرد. حسن این جور وقت ها کنار شریک سر به زیرش پیدا نمی شد. آن گوشه موشه ها برای خودش می پلکید.

حیاط با سه پلّه ی قدیمی به دو اتاق تو در تو می رسید. یکی بزرگ تر که محلّ خورد و خوابشان حساب می شد و یک جورایی مرکز طرح ریزیِ نقشه های سرقت بود و آن دیگری که حالت انباری داشت، به نوعی اسلحه خانه شان حساب می شد. لباس های پلیس چند دست. یک کلت جمع و جور و یک رولور کنار چند شوکر و اشک آور و باطوم و زنجیرو کارد و قمه در ابعاد کوچک و بزرگ. یک زرّادخانه ی تمام عیار.

همه ی حواسشان به این نکته بود که در سرقت هایشان که غالبا" به عنف بود، قتلی اتّفاق نیفتد. کارِ قربانی شان به بهشت زهرا نکشد و خودشان اسیر دادگاه و خانواده ی مقتول و بحث قصاص و چوبه ی دار نشوند. حواسشان کاملا" جمع بود. بخصوص حبیب که به نوعی وظیفه ی کنترل حسن را هم داشت. راه افراط و تفریط را برایش می بست. خیلی به موقع جلویش را می گرفت.

 از سر عادت لباس هایش را که کند دو متکّا را روی هم گذاشت و جلوی تلویزیون دراز کش شد. حسن اخلاقش را از بر بود. تا یکی دو ساعت بی هیچ صحبتی فقط وقت می گذراندند. حبیب با تلویزیون و حسن با کارهایی که به عهده اش بود.

حسن این شکلی اش را نمی پسندید امّا کارهای خانه، پخت و پز، جارو پارو همه و همه به عهده ی خودش بود. بی هیچ برنامه ی نوشته ای، تعهّدی، قراردادی، همه ی این کارها به اسم حسن نوشته شده بود. این حال بردگی حالش را می گرفت. حرصش را درمی آورد امّا چاره ای برای آن پیدا نمی کرد الّا اطاعت محض از شریکش. هم خانه اش. رئیس گردن کلفت باند.

شب بحث قدیمی خالی کردن یک طلافروشی معتبر را شروع کردند. نقشه ای که بارها تا مرحله ی عملی شدن پیش رفته امّا هربار به دلایلی متوقّف شده بود. قرار گذاشته بودند بر این سرقت بزرگ و سپس بستن پرونده ی دزدی هایشان. توبه. بازگشت به یک زندگیِ عادّی. زندگی ای بدون سرقت. بی اجازه ی دخل و تصرّف در مال و نان شرعی و قانونی مردم.

می دانستند طلافروشی، دوربین مدار بسته دارد امّا موقعیّت بیستی داشت. مردم در آن نقطه چندان ازدحامی نداشتند. جای پرتی حساب می شد. قرار بر تهدید صاحب مغازه و شاگردش بود و خالی کردن طلاها و الفرار. بی هیچ سر و صدایی. بی هیچ شلّیکی. فقط تهدید.

قرار بر انتظار حسن بود روی یک موتور روشن و هجومِ حبیب. ختمش رسیدن به میلیون ها میلیون پول بادآورده. طوری پیش رفته بودند که حتّی مال خرِ طلاها را هم کنار گذاشته بودند. صحبت های اوّلیه را هم انجام داده بودند. چانه مانه شان را زده بودند. یک جور قرار مدار شفاهی. خوش حالی شان حدّی نداشت. عجیب امیدوار بودند به موفّقیت عملیات! هیچ شکستی را پیش بینی نمی کردند. مو لای درز نقشه شان نمی رفت.

...

...

...

و زمان پیاده کردن نقشه از راه رسید. حبیب احساس کرد پاهایش می لرزند. بعد از سال ها سرقت این تغییر رفتار عجیب، این ناشی بازیِ مسخره، وجودش را به هم می ریخت. باعث شد تمرکزش را از دست بدهد امّا با چند نفس عمیق به خودش آمد. خودش را پیدا کرد.

ساعت چهار بعد از ظهربود و هر دو طلافروش را می دیدند که سینی های کوچک طلاها را روی ویترین می چیند. روی موتور روشن نشسته بودند. از شاگرد طلافروشی خبری نبود. حبیب خیلی شیک پوشیده بود. کراوات زده بود. با کت و شلواری که رنگ محشری داشت. و عطری که زده بود، بوی دیوانه کننده ای داشت. همه و همه برای رد گم کنی بود. که طلافروش بخت برگشته به مشتری خوش پوش شکّی نداشته باشد. درِ سنگینِ طلافروشی را برایش باز کند. حسن دور زد و چند متری طلافروشی ایستاد. جبیب پیاده شد و با طمانینه پیش رفت. عینک گرانقیمتی زده بود. شکل آقا مهندس های خرپول شده بود. جلوی مغازه به سرعت رصدش را انجام داد. ویترین کامل نبود. جبیب از برجستگی زیر کتش مطمئن شد و دستگیره ی در را فشار داد. امّا در باز نشد. نگاه محتاط طلافروش را دید و مکثش را و بعد حرکت دست راستش را روی شاسی کوچولویی که در را باز می کرد. حبیب با لبخند وارد شد و خیلی مودّبانه گردنبندی را سفارش داد. گفت تولّد زنش است و قصد سورپرایز دارد و هر دو خندیدند. خیابان خلوت تر از همیشه بود. حبیب گردن بند اوّل را نپسندید. یکی سنگین تر خواست. گران تر. تا طلافروش خم شود و آن را از گاوصندوق بردارد حبیب کلتش را درآورد و عین برق و باد خودش را پیش طلافروش رساند. طلافروش کپ کرد. خودش را باخت. بی اختیار رعشه گرفت. حرکتش برای به صدا درآوردنِ آلارم خطر ناکام ماند. حبیب با ته کلتش به گیجگاه طلافروش کوبید. طلا فروش سست شد و به آرامی در آغوش حبیب قرار گرفت. حبیب تنِ نیمه بیهوش مغازه داررا به گوشه ی مغازه کشاند و بلافاصله کیسه ی پارچه ای را از جیب کتش درآورد و ابتدا طلاهای گاوصندوق را توی کیسه خالی کرد سپس سروقتِ ویترین رفت. صدای ناله ی طلافروش را می شنید. نیم نگاهی انداخت و خونی را که از بالای گوش چپش می جوشید دید. بی خیال ادامه داد. ختم ماجرا احساس خوبی داشت. کار با موفّقیت پیش رفته بود. هیچ سرخری وارد مغازه نشده بود. از این هم مطمئن بود که ضربه اش کشنده نیست و عمر طلافروش به دنیا خواهد بود. کیسه ی پر از طلا، حالش را خوب می کرد. قهقهه ی بی موردی را رها کرد.

وقتی از مغازه بیرون زد، حسن اشاره ای آمد امّا صدای زمخت و نخراشیده ی دزدگیر طلافروشی، هر دو را غافلگیر کرد. سرعتِ سوپریِ بغل طلافروشی خارق العاده بود. و هجومش سمت مرد غریبه ای که هیجان و رنگ سفید صورتش بدجور لوش می داد. حالا حسن داد می زد. حبیب نزدیک موتور روشن رفت و کیسه ی حاوی طلاها را به حسن داد. کلت هنوز دستش بود. تا بخواهد ترک موتور بنشیند، ضربه ی وحشتناکی را روی گردنش حس کرد. و افتادنش را. دراز به دراز شدنش روی آسفالت داغ خیابان را هم فهمید. خیلی به سختی چشمانش را باز کرد و دور شدن حسن را دید. حسن طلاها را برد. درد گردن حبیب طاقت فرسا بود. چشمانش بسته شد. دیگر چیزی نفهمید.

دادگاه چندان مفصّلی نداشت. با ظاهر ساده ای آمده بود. آورده بودند. دست به موهای پرپشتش نزده بودند. حتّی لباس زندان هم نداشت. توی بازجویی ها فقط از حسن پوری نام برده بود. جا و مکان جدیدش را لو نداده بود. نگفته بود جدّ پدری حسن باغچه ی کوچولویی اطراف شهریار دارد. این جا توی دادگاه هم صمّ بکم بود. بی هیچ صحبتی فقط گوش می داد. رفاقت را در حقّ حسن تمام کرد. آخرِ جوانمردی بود طفلی. آخر سر دفاعی نکرد. حتّی تجدید هم نخواست. پانزده سال تمام برایش بریدند. بی هیچ امکان عفوی. سوابق متعدّدش راه را بر هر عفو و بخششی می بست.

رفت برای حبس. سنگین بود برایش. سنگین تر از آن بی خبری اش از حسن بود. و جمله ای که یکی از دوستان نزدیکش در ملاقات عنوان کرد. جمله ای کوتاه امّا پرمعنی. جمله ای که همه ی وجود حبیب را به آتش کشید. گوشی تلفن از دستش افتاد. سرخ شد. بعد رنگ باخت. یکدست سفید شد. احساس بدی داشت. انگار یکی روی قفسه ی سینه اش نشسته بود. نفسش در نمی آمد:

" طلا بی طلا. طلایی در کار نبود. اصلن ما دو تا با هم نبودیم که طلایی بدزدیم. یارو افتاده تو هلفدونی. یکی رو می خواد که جرمشو سبک تر کنه."

انکار از بیخ و بن. آخرِ ناجوانمردی. ختمِ نامردی. و حبیب دندان روی دندان فشرد. اخم هایش توی هم رفت. وقتی انگشتان دست راستش را جمع کرد و با مشت به شیشه ی حایل کوبید، همه غرق حیرت شدند. چهار انگشت حبیب شکست امّا این مقابل دل شکسته اش، عددی نبود. رقمی حساب نمی شد.

زندان این واژه ی آشنا. این حصار بدشکل، تقدیر حبیب حساب می شد. این که صبح تا شب توی یک چهار دیواری تکراری بسر ببری و با چند تایی شکل خودت باشی و آن چه را روز قبل و روزهای قبل گفته ای تکرار کنی و افاضات معمولا" پیش پا افتاده ی هم سلّولی های نازنین را بشنوی و دوباره روز از نو روزی از نو به گذرِ یواش و حلزون وارِ وقت فکر کنی، روح و روان حبیب را به هم می ریخت. خارج از حدّ و توانش بود. کتاب خوان که نبود. اهل به قول خودش یک چنین بچّه بازی هایی نبود. کلاسش را بالاتر می دانست. امّا از وسایل بدن سازی زندان غافل نمی شد. ساعات طولانی حبسش را فقط و فقط با ورزش پر می کرد.

وقتی پرس سینه می زد، وفتی دمبل های سنگین را بالا پایین می کرد، وقتی هالتر روی شانه هایش اسکات می زد، فقط و فقط به انتقام فکر می کرد. در عواطف و احساساتش را تخته کرده بود. ورودی های گَل و گشاد مهر و محبّتش را مهر و موم سنگینی زده بود. واژه ی ترحّم را توی صندوقچه ی کوچولویی گذاشته، قفل بزرگی به آن زده بود. کلیدش را هم توی پیچیدگی های مغزِ حالا به شدّت فعّالش گم کرده بود. عمدی بود. با اختیار خودش. این که حسن طلاها را برای خود بردارد موردی بود که احتمالش را می داد امّا این که از ریشه بزند و کلّهم انکار بکند توی کَتِش نمی رفت.

و حالا فکر کشتن حسن را می کرد. چگونه کشتنش، سوالی این قدر مهم، حالش را خوب می کرد. توانش را برای گذراندن باقی ایّام حبس زیاد می کرد. کاری می کرد همچنان طاقت بیاورد و زنده بماند. زنده بماند که انتقام بگیرد. جواب بی وفایی رفیق ناجوانمردش را بدهد. توی خیالاتش روزی صد بار حسن را می کشت. سنگسارش می کرد. خفه اش می کرد. آویزانِ دارش می کرد. با چاقو می افتاد به جانش و هر قطعه ای از وجود نامردش را در گوشه ای از شهر به یادگار می گذاشت. حسّ انتقام برای حتّی یک لحظه از حبیب دور نمی شد.

سرِ ده سال فیکس به حبیب عفو خورد. آن هم سرِ تقاضایی که رییس زندان کرده بود. به علّت رفتار خوب و تغییر عمده در روحیّات نفر زندانی، آشنایی اش با دین و نماز، برخوردش با سایر زندانی ها و مسئولین و علاقه اش به ورزش درخواست می گردد مورد عفو قرار گیرد و بخشش شامل حالش بشود.

بیرون که آمد عمری گذشته بود. گرد پیری روی سر و صورتش نشسته بود. به اضافه ی چین و چروک هایی که سال های عمرش را خیلی بیشتر نشان می داد. خارج از دیوارهای زندان کسی انتظارش را نمی کشید. هوای سرد و نمناکی که با ابرهای سیاهِ پیچیده درهم، موجی از ناامیدی و غربت را در حبیب بوجود می آورد، باعث شد بی هیچ دلیل خاصّی ساعت ها پرسه بزند و ختمِ ماجرا به یک گرمخانه پناه ببرد. آن شب شامش دادند و با پتویی و بالشی و گرمایی که همه ی وجودش را به آرامش می رساند، اوّلین شب آزادی اش را بگذراند. امّا کابوس هایش تمامی نداشت. همه متّصل به به فرار حسن. حسن را عین غباری می دید. می دوید. یا سوار بر موتور ازش دور می شد. رفیق فابریکش را جا می گذاشت. حسن توی خواب هم ول کن حبیب نبود.

 و از همان فردای آزادی افتاد به جستجو. به گز کردن خیابان ها. سر زدن به همه ی جاهایی که احتمال حضور حسن را می داد. دیدن هم پیاله هایش. هم منقلی های پیر و جوانش. و تحقیقاتی که انجام می داد. عین یک بازجوی حرفه ای زیر زبان طرف هایش را می کشید. سرِ نخ هایی پیدا کرد همه گنگ و مبهم. بی رنگ و حس. امّا نفسِ وجود همین سرنخ های ابتدایی، حالش را خوب می کرد. عطشش را برای پیدا کردن حسن و جویدن گلوی باریکش، صدچندان می کرد. و یک چیزی نهایت آرزویش بود که حسن در فاصله ی گرفتاری ده ساله ی رفیقش، ازدواج نکرده باشد. بچّه ای، دختر یا پسر فرق نمی کرد، نیاورده باشد. وجود زنی و بچّه ای کنار حسن، آرامش حبیب را به هم می زد. تمرکزش را به باد فنا می داد. می افتاد به ترحّم و این که زنی را بی شوهر و دختر و پسری را بی پدر کند، آزارش می داد. هدف، حسن بود و پاشاندن کلّه ی ریزش. به سایرین هیچ ربطی نداشت. به زن و بچّه ی احتمالی اش.

به گوش حسن رسانده بودند که حبیب بیرون آمده و دربدر دنبالش می گردد. حالا قضیه دوسویه شده بود. پیش آمدن حبیب، پس رفتن حسن را سبب می شد. هجوم و فرار. آفتابی شدن از سوی حبیب. پنهان شدن از سمت حسن. قشنگ نقطه ی مقابل هم بودند. همان قدر که حبیب حسّ دراندن حسن را داشت بیشتر از آن را حسن برای فرار، برای گیر نکردن توی تله ی رفیقش خرج می کرد.

و حالا ترس مزه ی آن همه طلای مفت را از بین می برد. پول بادآورده، عین یک مائده ی آسمانی قشنگ و میزان توی بغلش فرود آمده بود. بی هیچ تلاشی، بی آن چه حبیب را ده سال غربت نشین زندان کرد. حسن نامزد کرده بود. در حدّ خواندن صیغه ی عقد و یک انگشتری مختصر. و این قضیه کمال آرزوی حبیب بود. دیگر دست و پایش نمی لرزید. چیزی مردّدش نمی کرد. وادارش نمی کرد پا پس بکشد و آرزوی ده ساله اش را برای زیرِ خاک کردنِ یک ناجوانمرد تمام عیار به باد فراموشی بسپارد.

بالاخره خانه ی حسن را شناسایی کرد. غرق حیرت شد. یک دو طبقه ی خوشگل بود. توی یکی از کوچه پس کوچه های مرکز شهر. لمِ حسن را می دانست. فهمید توی دوره ی ارزانی و با یک اسم مستعار با پشتوانه ی یک شناسنامه ی جعلی این خانه را خریده و کنار آن دم و دستگاهی ترتیب داده است. وارد بازار آهن شده نه تاجری گنده که به یک جوجه بازاری رو به رشد تبدیل شده است.

حبیب افتاد به مقایسه. ترازویی، میزانی ردیف کرد. خودش و حسن را کنار هم قرار داد. کنار هم که نه. هر کدام روی یک کفه ی ترازو. طرفِ حسن بدجور سنگینی می کرد. خانه، شغل آبرومند، موقعیت تجاری عالی، فرصت ازدواج و ختم همه ی آن ها امید. امید به آینده امّا از همه ی این ها سمت خودش خبری نبود. خالیِ خالی بود. پاک و صاف. و این قضیه دل حبیب را می سوزاند. گُر می گرفت طفلی. فشار خونش می رفت بالا. ضربان قلبش را به بیشتر از صد تا می رساند.

چند شب متوالی اطراف خانه ی حسن پرسه زد. امّا خانه خالی بود. کسی به آن جا رفت و آمد نمی کرد. فهمید حسن بو برده و مخفی گاه برای خودش پیدا کرده است. امّا این را هم می دانست که این جا خانه ی اصلی حسن است و همیشه ی خدا خالی نمی ماند. پس نشست به انتظار. انتظاری گزنده. خسته کننده و زجرآور. این که پشت درختی، کنار مغازه ای کشیک بایستد و رفت و آمد احتمالی به خانه را رصد کند، ریسک زیادی داشت. کافی بود یکی از همسایه ها شک کند و انگشتش برود برای فشار دادن یک و یک و صفر. آن وقت خر بیار و باقالی بار کن. ریده می شود توی همه ی نقشه مقشه های حبیب.

و قشنگ یک ماه از کنترل های حبیب می گذشت که حسن را دید. پنجاه سال هم می گذشت، نمی توانست نوع راه رفتنِ شتروارِ حسن را فراموش کند. از سر شب حبیب پنجاه بار بیشتر فاصله ی خانه ی حسن تا سر کوچه را رفته بود. تا این که ورود یک سیاهی را به کوچه دید. پشت درختی پنهان شد و با دقّت نزدیک شدن حسن را نگاه کرد. می نمود نئشه باشد. زده بود زیر آواز و گرم و خش دار می خواند. یک کوچه بازاری قدیمی بود. جلوی خانه رسید. چپ و راستش را کاوید و آن گاه به سرعت وارد خانه شد.

حبیب گرمش شده بود. زانوهایش می لرزیدند. رسیده بود به موقعیتی که سال ها انتظارش را می کشید. به گم شده اش رسیده بود. می دانست باید سریع عمل کند و حتّی فرصت نفس کشیدن را هم به حسن ندهد. هیچ چراغی داخل خانه روشن نشد. و این دقّت و هوش سارقِ سابق را نشان می داد. حبیب یک ساعت دیگر به انتظار نشست. حسن را به خوبی می شناخت. با خواب سنگینش آشنا بود. می دانست ده شماره خوابش می برد. حال نی نی جغله هایی را داشت که سر سه سوت توی بغل مامانی هایشان، لالاش می کنند.

لوله ی گاز را گرفت و عین گربه روی دیوار جست و به نرمیِ یک پروانه خودش را به حیاط رساند. هاج و واج مانده بود. سایبانِ پارکینگ، آن طرف باغچه ای و چند درخت میوه و کنار آن ها یک تاب با زنجیرهای کلفت و ختم همه ی آن ها یک ماشین مدل بالا، آه سنگینی را درست از وسط سینه ی حبیب درآورد.

به خودش آمد. از جای کلت کوچولویش روی نرمی ساق پای نیرومندش مطمئن شد و از ضامن دار تر و تمیزی که هدیه ی یکی از زندانیان آزاد شده بود. تیغه ی هولناک چاقو را آزاد کرد و سمت ساختمان راه افتاد. با ساختمان و اتاق هایش، فضای داخلی اش آشنا نبود و این نگرانش می کرد. آشفته اش می کرد. دستگیره ی در راهرو را گرفت و فهمید قفل نیست. چراییِ قفل نبودن در، دودلش کرد. امّا انگیزه همچنان برقرار بود. میلش به تکّه پاره کردن حسن تمامی نداشت. پا روی فرش دست باف راهرو گذاشت. کتانی مجهّزی پوشیده بود. به خاطر تماس مداوم دسته ی چاقو، کف دستش عرق کرده بود. حالتی ناخوشایند بود. با این که چشمانش به تاریکی عادت کرده بود امّا کم مانده بود تابلوی عکسی را سرنگون کند. هر چی دعا بلد بود خواند تا تابلو همچنان آویزان ِ دیوار باشد.

و زمانی که به پذیرایی رسید مورد حمله قرار گرفت. شوکه شد. دو نفر بودند. از وجود یکی مطمئن بود. حسن بود و آن دیگری غولی را می نمود. ورزیده بود. با قدّی بلند. چوبی که توی دست راست غوله بود خون را توی رگ های حبیب منجمد کرد. می دانست به هر کجای بدنش بخورد سر سه سوت حضرت عزرائیل را جلوی چشمانش خواهد آورد. بی اختیار جمله ای را بر زبان آورد:

« خائن بی چشم و رو نفر آورده ای برا خودت؟!»

تا غوله چوبش را بلند کند و حسن با زنجیر هولناکش نزدیک تر بیاید، حبیب جای گیری کرد. خیلی به سرعت ضربه ی چوب را رد کرد و محض دفاع، تیغه ی چاقویش را با نرمی ماهیچه ی دست غوله آشنا کرد و بلافاصله غوله را شناخت. کاظم گنده بود. از رفقای قدیمی آن دو و لابد حالا بادیگارد حسن حساب می شد. محافظش. صدای حبیب از ته حنجره اش بود. لرز داشت امّا محکم و قاطع بود:

« کاظم تو یکی پاتو از معرکه بکش بیرون. تو نه سرِ پیازی نه ته پیاز. به خاطر هیچ و پوچ خودتو تو دردسر ننداز. »

و این بار حسن بود که جلو آمد. و بلافاصله نکته ای برای حبیب فاش شد. فهمید حسن پشت کاظم پناه می گیرد تا فرصت ضربه زدن پیدا کند. یک نامردی دیگر. یعنی کاظم می شود فدایی حسن.

تا کاظم از درد دست به خود بپیچد و صدای آخش تا حتّی حیاط خانه برسد، حسن هجوم آورد و زنجیر سنگینش را حواله ی سر حبیب کرد. به سرش نخورد امّا تا قسمتی از گردن و پشتش را گرفت. و درد هولناکی توی گردن و پشتش پیچید. و این بار پیشانی بلند حبیب بود که دماغ کوچک و قلمی حسن را خرد می کرد. خون از جفت سوراخ های دماغش بیرون زد و بلافاصله فحش داد:

« خواهرتو ... مادرتو ... م. !! »

حبیب نیازی به احساساتی شدن نداشت. حواسش را به هم می زد. پس بی خیال فحش حسن شد و به کاظم که در حال جمع و جور کردن خودش بود نگاه کرد. این بار با لگد شکمِ گنده ی کاظم را نشانه گرفت. و بلافاصله با مشت زیر چشمش کوبید امّا ضرب چوب دشمن را چشید. روی زانوی راستش فرود آمد و صدای خرد شدن زانو را هم شنید. و این نهایت بد شانسی بود. درست توی دل ماجرا، موردی کارش را نیمه کاره می کرد. به زانو شد امّا به کاظم فرصت دیگری نداد. تا به خودش بجنبد، ضربه ی کاری را وارد کرد. با لبه ی دست راست درست روی خرخره ی کاظم ضربه ای را وارد کرد که در جا بیهوشش کرد. یک ضربه ی تکنیکی بی نگرانی از عواقبش. از مردن طرف دعوا.

هیکل سنگین کاظم قبل از افتادن، یکی دو بلور خوش تراش را به صد تکّه تبدیل کرد. صدای خرد شدنشان قاطی سایر صداها شد. حالا یک حبیب بود و یک حسن. یک چاقو و یک چوب در اختیار حبیب و برای آن یکی فقط زنجیر. البتّه کلت حبیب سرجایش بود و فعلا" وقت رونمایی اش نشده بود.

خونی که از دماغ خرد شده ی حسن سرازیر بود عین دو خطّ پررنگ تا گودی گلویش پایین آمده از همان جا مشترکا" وارد گودی وسط سینه اش شده بود. ضرب مهلک پیشانی حبیب، زیر جفت چشمان حسن را کبود کرده بود. قیافه ای پیدا کرده بود ناکس. به سختی روی پاهایش ایستاده بود. نگاهش پر از کینه بود. پر از درد. دردی نه به خاطر شکستن دماغش که به خاطر شکست سختی که خورده بود. دو نفر مقابل یک نفر کاری از پیش نبرده بودند. نفر حامی اش، آن گنده ی به قول خودش بی مصرف حالا دراز به دراز جلویش افتاده بود. حسن هنوز ته مانده ی نئشگیِ سرِ شبش را داشت. صدای خش دارش بلند شد:

« می دونم این همه راهو گز کرده ای که گیرم بندازی و دخلمو بیاری. بفرما. این شما و این جونِ حقیر. معطّلش نکن. برو تو کارش. من مدّت هاس منتظر یه چنین لحظه ای بودم.»

داشت با احساسات طرفش بازی می کرد. ملتهبش می کرد. بازار تحریکاتش پر و پیمون بود. نقشه اش حرف نداشت. مو لای درزش نمی رفت. می خواست تمرکز حبیب را به هم بزند تا فرصت غافلگیری به دست بیاورد. یک جور غافلگیری برای حریف، محض بدست آوردن یکی از دو فرصت فرار یا کشتنش. حسن حالا به اندازه ی حبیب میل داشت سر بر بدن حریفش نباشد.

درد زانوی خرد شده ی حبیب وحشتناک بود. روی پای چپش ایستاده بود. تصمیم به یورش نهایی داشت. می دانست فرصت فرار را به گرگ پیش رویش بدهد، برای همیشه بازنده خواهد بود. پس تا حسن فرصت چرخاندن زنجیرش را پیدا کند، حبیب خودش را پرت کرد.

میزی چپه شد و قندان سنگینی لامپ تصویر تلویزیون را ترکاند. صدای وحشتناکی داشت. جفتشان در هم پیچیدند. و بلافاصله مشت هایشان را حواله ی همدیگر کردند. مشت سنگینی پوست ظریف و حسّاس ابروی حبیب را شکافت. خون همه ی صورتش را رنگی کرد امّا این باعث نشد فرصت حمله ی مجدّد را به حریف بدهد. در عوض پیش دستی کرد و آرنج عضلانی اش را دور گردن حسن پیچ داد. گیر ناجوری در راه نفس حسن ایجاد شد. افتاد به سرفه و خیلی سریع کبود شد. حبیب خودش را کنترل کرد. نگاهی به هیکل افتاده ی حسن کرد. احساس ترحّم سراغش آمد. حال افرادی را داشت که آب یخ روی سرشان ریخته باشند. از هرچی حسّ انتقام خالی بود. بی تلف کردن وقت، طناب باریکی از جیبش درآورد و دست و پای حسن را بست. به سختی بلند شد و سمت تلفن رفت.

« الو پلیس 110 ؟! »

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
std testing cost
پنجشنبه 18 آبان 1396 10:45 ب.ظ
متشکرم برای ارسال های شگفت انگیز! من کاملا لذت بردم
خواندن آن، شما یک نویسنده عالی خواهید بود. من خواهم
به یاد داشته باشید وبلاگ خود را نشانه و قطعا خواهد شد
در بعضی موارد به عقب برگرد من می خواهم شما را تشویق کنم که ادامه یابد
کار بزرگ شما، روز خوبی داشته باشید!
مسابقه چراغ خواب شلمن
پنجشنبه 8 خرداد 1393 10:41 ب.ظ
وبلاگ خوب و پر محتوایی داری، معلومه واسش وقت گذاشتی خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم . با تبادل لینک با ما هم تو مسابقه شرکت داده میشید و هم میتونید برنده چراغ خواب لاک پشتی شلمن بشید - .در ضمن برنده قرعه کشی خردکن نایسردایسر پلاس هم مشخص شد.بشتابید تا برنده این مسابقه شما باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo