تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - فرمانده حبیب

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

فرمانده حبیب

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 13 خرداد 1393-09:58 ق.ظ

فرمانده حبیب

 

سمت چپش بسته بود. سمت راستش هم زیر آتش شدیدِ دشمن بود. می ماند مسیرِ روبرو با مین های بی نظم و نظامی که همه جایش را پر کرده بودند. فرصت برای تصمیم گیری کم بود. دسته ای که پشت سرش بودند، دسته ای که فرماندهیِ آن ها بر عهده اش بود، باید پیش می رفتند و اوّلین خاکریزی را که جلوی جادّه قد علم کرده بود، می گرفتند. خاکریزی که گرفتنش چندان آسان نبود. محافظی داشت برای خودش. کار را خیلی سفت و سخت گرفته بودند. سنگری و اقداماتی برای دور ماندن خاکریز از هر حمله ای. دو سرباز عراقی توی سنگر دوشکا نشسته بودند تا هیچ آدمیزادی اجازه ی نزدیک شدن به خاکریز را نداشته باشد.

آرپی جی زن بلند شد و نشانه گرفت. تعادل خوبی داشت. جای خوبی را برای شلّیک در نظر گرفته بود. همزمان دو انگشت روی ماشه رفت. دوشکاچی سُر و مُر و گنده سرِ جایش نشسته بود. بی هیچ ترسی از موشکی که سمتش نشانه رفته بود. موشک چند متر بالاتر را زد. علّت داشت. تیر قنّاسه ی تک تیرانداز عراقی کاسه ی سر آرپی جی زن را پرانده بود. تک تیراندازی که هیچ کس از وجودش خبری نداشت. فرمانده حبیب غرق حسرت شد. آرپی جی زن به پشت افتاد و دریایی از خون زیر تن سنگینش جمع شد. رسول، گنده ترین رزمنده ی گروهان بود. شوخ ترینشان البتّه. نم اشکی گوشه ی چشم حبیب نشست. فرمانده حبیب. نفرِ باسابقه ی گروهان.

معلوم شد تک تیرانداز عراقی آن گوشه موشه ها برای خودش می چرخد و از سنگر دوشکا مراقبت می کند. دوشکاچی ها مراقب خاکریز بودند و تک تیرانداز مراقب دوشکاچی ها. خوب هوای هم را داشتند. قوز بالا قوز شد. فرمانده حبیب باید به جادّه می رسید. پنجاه متر بیشتر فاصله شان نبود. امّا اوّل باید تکلیف خاکریز را یکسره می کردند. خاکریزی که سخت ازش مراقبت می شد. آن دو سربازِ سنگرِ دوشکا و تک تیرانداز کاربلد، بد کنه ای بودند. رفع شر باید صورت می گرفت. آفتاب می رفت که تن سرخِ سنگینش را پشت کوه پنهان کند و این یعنی پایان تمام اتّفاقات آن روز. این یعنی حبیب به هدفش نرسیده بود. سه شهید با دو زخمی کلّ خرجِ آن روز حبیب بود. خرج سنگینی بود.

فرمانده حبیب امیر را صدا زد. ابهتی داشت امیر. ورزیدگی اش در کلّ گردان نمونه بود. روزی بیست کیلومتر توی دشت و دمنِ محلّ استقرار گردان می دوید. تن سنگینش از چالاکی اش نمی کاست. سرعتِ عملش فوق العاده بود. کارد دستش می رفت، خودِ خدا هم حریفش نمی شد. ده بار بیشتر گوش و دماغ عراقی آورده بود. گوش و دماغ هایی در ابعاد و سایزهای مختلف. در رنگ های مختلف!

فرمانده با امیر رو در رو شد و امیر آن چه را که بر زبان فرمانده اش جاری می شد، فهمید. این هم توی کلّه اش فرو رفت که حرکتش اختیاری است و کسی وادارش نمی کند. حالا همه چیز به امیر بسته بود. به چالاکی اش. به نترسی اش و به شانسش. عبور از بین آن ده بیست مین عمل نکرده، خواسته ی فرمانده حبیب بود. امیر چشم بسته قبول کرد و بی مهابا به آتش زد. نمی دوید. پرواز می کرد. بی اختیار می دوید. آماده ی تکّه تکّه شدن بود با این حال همچنان می دوید. می جهید. پرش و بعد فرود. دوباره پرش و باز هم فرود. در فرود آخر، خون توی رگ هایش منجمد شد. چند سانتی متر بیشتر با شاخک های هولناک چاشنی مین فاصله نداشت. حتّی تصوّرش دیوانه اش می کرد.

رفتن روی مین دو حالت دارد. یا ضدّ نفر است که در عادّی ترین حالت پای نازنینت را می پراند و بعضی وقت ها به پایان پرونده ی زندگی ات می رسی و شهادت را نوش جان می کنی یا این که ضدّ تانک است که با هیچ کس شوخی ندارد و بی بُر و برگرد ریز ریزت می کند. عین این که گوشتِ تنت را رنده کرده باشند. سر یک طرف، هر کدام از اعضاء بدن یک طرف. مشمّا می خواهد یا از این گونی های بزرگ که تکّه های بدنت را جایی برسانند.

خوش حالی فرمانده حبیب تمامی نداشت. با اشاره هایی، ادامه ی کار را از امیر خواست. و ادامه ی کار به تک تیرانداز عراقی ارتباط پیدا می کرد. به فوت کردنِ چراغ زندگی اش. جنگ است و ناچاری.

" نزنی می زننت. نکشی می کشنت. بدجور می کشنت! "

امیر با چند حرکت دیگر کنار خاکریز بود و با یک حرکت دیگر در نزدیکی تک تیرانداز. کارد خوبی داشت. در کلّ گروهان تک بود. کارد که نبود. چیزی در مایه های یک شمشیر. وقت های بیکاری به شمشیرش می رسید. تیزش می کرد. آماده اش می کرد. یک امیر بود و یک کاردش. چیزی حول و حوش چهل سانت. مختصّ سر بریدن. گوش و دماغ بریدن.

در مایه های هم بودند. هم قواره. امّا تک تیرانداز سنگین تر می نمود. قطره های عرق پیشانی اش را پر کرده بود. کلاه آهنی نداشت. موهای فرِ ریزی داشت با صورتی سوخته. تیره و تار. سبیل های عینِ شبق تیره رنگش می درخشید. و دندان هایی که با خنده ی بی موقعی همه بیرون ریختند. و خنده اش بخصوص برای امیر عجیب بود.

حالا رو در روی هم بودند. صدای شلّیک دوشکا شنیده می شد. این یعنی سرگرم کردن آن ها از سوی بچّه های فرمانده حبیب که احیانا" یکی از آن دو به سرش نزند پشت خاکریز سری بزند و تک تیراندازشان را غرق خاک و خون ببیند.

تک تیرانداز فرصت استفاده از قنّاسه اش را پیدا نکرد امّا با سرعت فوق العاده ای سرنیزه اش را رو کرد و حالا این دو رو در روی هم بودند. خنده های تک تیرانداز همچنان ادامه داشت. تنها احتمالی که امیر می داد به سنّ و سالشان ارتباط پیدا می کرد. چیزی حدود بیست سال اختلاف سنّشان بود. و تقابل بچّه و بزرگسال! احتمالا" خنده های تک تیرانداز را باعث شده بود. امیر باید از تک تیرانداز عبور می کرد. می کشتش. جنگ بود و ناگزیر از کشتن دشمن. امّا چیزی درون چشم های تک تیرانداز مانع کار امیر می شد. چیزی در مایه های مهربانی بود. رحم و مروّت امیر به جنبش درآمده بود.

رسول به یادش آمد. رسول گنده با آن همه شوخ طبعی. با آن همه مهربانی. طفلی قبلِ همه بیدار می شد و پوتین های همه را واکس می زد. ظرف ها را می شست. غذا می کشید. برای هر کاری اوّلین نفر بود. می مُرد برای دوستانش. عاشقشان بود.

تک تیرانداز دستش را بالا آورد و با فریاد سمت امیر هجوم آورد. کاردش را نه عمودی که به موازات گردن امیر وارد کرد که با یک حرکت تکلیف امیر و گردن امیر را یکسره کرده باشد. امّا امیر جاخالی داد و با لگد زیر دست مسلّح حریف زد. سرنیزه روی خاک داغ منطقه آرام گرفت. حالا اثری از خنده های تک تیرانداز نبود. چیزی مثل ترس توی صورتش دیده می شد. امیر با متانت شمشیرش را توی غلاف جای داد. حریفِ بی سلاح توی برنامه ی کاری اش نبود. صورت تک تیرانداز باز هم پر از خنده شد. یک چنین رفتاری آن هم از سوی دشمن درست وسط معرکه توی مغزش فرو نمی رفت. حسّ احترام همه ی وجودش را پر کرد در حالی که همچنان به فکر دراندن گلوی جوان خوش قد و بالای پیش رویش بود. حمله ی  مجدّد باز هم از سوی او بود. مشت و لگدش را امیر دفع کرد امّا ضربه بی موقع آرنجش نفس را توی سینه ی امیر حبس کرد. جای وقت تلف کردن نبود. با لبه ی دست راست درست زیر گلوی تک تیرانداز زد. و همین ضربه بی حالش کرد. توانش را برید. باعث شد دو زانو بنشیند و ناباورانه گلویش را بگیرد. گیجی تک تیرانداز به امیر فرصت داد گردن حجیمش را بگیرد و با آخرین حرکت، استخوان های گردنش را در هم بشکند. امیر صدای شکستن استخوان های تک تیرانداز را شنید. ردّ درد را توی صورتش دید و چشم هایی که کم کم روی هم آمدند. رفع شر شد به حول و قوّه الهی.

امّا این همه اش نبود. او حالا باید سراغ آن دو می رفت. سنگر دوشکا انتظار امیر را می کشید. می دانست تنهاست و کسی به کمکش نخواهد آمد. کسی را هم مقصّر نمی دانست. هیچ کس الّا خودش فرصت عبور از میدان مین را نداشت. شانس عبورِ بی خطر هم با خدا بود که بشود یا نشود. امیر بلاگردان دسته حساب شده بود.

ده بیست متری را باید می رفت تا به سنگر دوشکا برسد. به آرامی روی شکم دراز کشید و سینه خیز رفت. باید غافلگیرشان می کرد. سنگر دوشکا موقعیت جالبی داشت. سنگر محکمی بود درست جلوی خاکریز. عجیب مستحکمش کرده بودند. امیر باید از پشت سرشان در می آمد. یعنی خاکریز را سینه خیز دور می زد و از چپِ آن وارد معرکه می شد. هر دو را هم زمان باید راهی آخرت می کرد.

چیزهایی توی مغزش می چرخید. الهام یکسره جلوی چشمش بود. نامزدش. انگشتری ای را که الهام هدیه داده بود نگاه کرد. با نوک انگشتانش لمسش کرد. نقره بود با نگین فیروزه. خوش ساخت. در آخرین گشت و گذارشان، به شاه عبدالعظیم رسیده بودند. نمازی و دعایی و زیارتی و بعد این انگشتر را دیده بودند. کوچک بود برای انگشتش امّا تا دوری بزنند، انگشتر بزرگ شده بود. صاحب مغازه بزرگش کرده بود. همان جا وقتی الهام توی گوش امیر گفت مبارکت باشد، چیزهای عجیب و غریبی شنید. گفتنش سخت بود برای امیر امّا ناچار بود به روکردنشان. خالی کردنِ دل مهربانش:

«الهام جون، قربونت برم. فدات شم الهی. هنوز فرصت داری برای برگشتن. من یکی چیزی توی دلم نمی ره. چیزی ناراحتم نمی کنه. این که تو پسم بزنی، اذیتم نمی کنه. تو یکی فرصت زندگی داری. فرصت کار و تلاش داری. امّا من راهم فرق می کنه با همه. وضعم فرق می کنه. رفتنمون با خودمونه برگشتنمون نه! زخمی شدن داره. قطع دست و پا داره. بهشت زهرا داره. افقی رفتن و عمودی برگشتن داره. کسی وادارت نمی کنه با من باشی. کسی مجبورت نمی کنه پاسوز من بشی. صاحب اختیاری که پسم بزنی. راهی که دوس داری بری. بی من. بی امیری که عاشقانه دوست داره. »

اخم های الهام توی هم رفت و هیس بلند بالایی را از بین دندان های بالا و پایینش درآورد. خیلی قبل از این خیلی با خودش کلنجار رفته بود. کلّی حرف زده بود با خودش. تکلیفش معلوم بود. امیر را با جبهه اش خواسته بود. می دانست جانش به جبهه بسته ست. این را خوب می دانست. پس و پیش قضیه را خوب می فهمید. شهادت شریک زندگی اش را محتمل می دانست. جانباز شدنش را. زخم و جراحت های ناجورش را. امّا هیچ وقت کاری نکرده بود امیر تحت فشار قرار بگیرد. نیامده بود او را توی دوراهی جبر و اختیار گیر بیندازد. که یا الهام یا جبهه. که زندگی ای بی صدای کرکننده ی توپ و تانک و بی ترکش و بی رگبار گلوله. زندگی ای عاری از برف و یخ و سرمای کردستان و گرمای بالای پنجاه درجه ی خوزستان. زندگی ای بی درد و رنج پایان نیافتنی اثرات شیمیایی.

ژ3 تاشو دستش بود. خوش دستِ باوفایی که گیرمیر توی کارش نبود. هیچ وقت گیر  توی کار امیر نیانداخته بود. وسط معرکه نیامده بود فیلم بازی کند و حال گیری اساسی برای صاحبش بوجود بیاورد. خوشگل و میزون می زد. رگبارش دنیایی را به هم می ریخت. آوای سنگین و کوبنده ی تک تیرهایش بین تق و توق مختصر گلوله های کلاش، خودی نشان می داد. یار غار امیر حساب می شد لاکردار. رفیق بی کلکش.

اوّلی را زد. گذاشته بود روی رگبار و همه ی بیست تا را توی تن عراقی خالی کرد. امّا دوّمی فرصت فرار پیدا کرد. چند جعبه ی بزرگ مهمّات، پناهگاه خوبی برای عراقی درشت هیکل بود. همه ی مهمّات را استفاده کرده بودند. نامردها. جعبه ها خالیِ خالی بود. سنگر دوشکا خالی شده بود امّا امیر فرصتی برای اعلام این مطلب پیدا نکرده بود. فرمانده حبیب از این قسمت ماجرا چیزی نمی دانست.امیر هنوز سرِ جایش مستقر نشده بود که صدایی شنید. چیزی در مایه های افتادن چیزی. چیز بیضی شکلی که توی چند ثانیه به چهل تکّه تبدیل می شد. انفجاری و تکّه هایی از نارنجک که هر کدام قصّه ای را روایت می کنند. می درند. گوشت و پوست را از هم جدا می کنند. نفرِ پیش رو را به چند تکّه ی نامساوی تقسیم می کنند. کم تر از همه ی این ها، نفرِ بخت برگشته را موجی می کنند و دنیایی از سرسام و ترس و ناراحتی اعصاب را برایش به یادگار می گذارند.

همان چند ثانیه فرصتی بود برای امیر تا خودش را برهاند. خیزی زد و جست. همزمان صدای ترکیدن نارنجک را شنید و چند ضرب نامشخّص که بر بدنش وارد شد. اوّلی پوتینش را جر و واجر کرده بود. پوتین پرِ خون شد. دوّمی پهلویش را دریده بود. خون بی وقفه بیرون می زد. سوّمی امّا نه با لبه و نه با تیزی اش که از پهلو به کاسه ی سر امیر خورده بود. دردی که توی سرش پیچیده بود طاقت فرسا بود. توی چند ثانیه، بر آمدگی مسخره ای روی سرش درست شد. قیافه اش خنده دار شده بود. با نگاهش آسمان آبی را کاوید. خدا را جُست. خدایی که باز هم نجاتش داده بود. حساب خوش شانسی اش از دستش در رفته بود.

گرد و غبار که خوابید، عراقی گنده را روبرویش دید. همزمان شلّیک کردند. افتادن عراقی رادید. و خونی که زیر تن درشت عراقی به دریاچه ای تبدیل شد. خودش کم خون آلود نبود. گلوله ی عراقی سمت چپ سینه اش را شکافته بود. هیچ مانعی برای آن همه خون نبود. چند سرفه ی خون آلود همه ی توانش را به باد داد.

توان حرکت نداشت. احساس کرد زمین و زمان دور سرش می چرخد. حال استفراغ داشت. و قدر همه ی دنیا تشنه اش بود. باید از خاکریز بالا می رفت. شروع کرد. سانت به سانت خودش را بالا می کشید. با هر تکان تمام زخم هایش انگار داد می زدند. خون بی وقفه بیرون می زد. فاصله اش با نوک خاکریز دو قدم بیشتر نبود. هنوز حواسش کار می کرد. بیکباره انبوهی از شکل های واضح و نامشخّص توی مغزش پدیدار شدند. الهام واضح تر از همه بود. فرمانده حبیب خنده ای بر لبانش بود.

امیر بالای خاکریز رسید و بلافاصله آیینه اش را از جیب درآورد. آخرین پرتو خورشید رامی جست. پیدا کرد آن ها را و سریع حواله داد به سمتی که فرمانده حبیب و دوستانش بودند. نور ممتد امّا کم جان خورشید، بازتاب خوش رنگش، همه ی وجود فرمانده حبیب را به آرامش رساند. دستور حرکت داد.

و خورشید پشت کوه پنهان شد. اوّلین کسی که بالای امیر رسید فرمانده حبیب بود. چشمان رزمنده ی دلاورش بسته شده بود. لبخندی روی لب های خشک و تفتیده اش بود. طفلی تشنه رفته بود.

فرمانده حبیب پیکر امیر را در آغوش گرفت و گریه ی پرصدایی را رها کرد.

 




 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
امین
یکشنبه 16 فروردین 1394 11:59 ب.ظ
پسر خاله جان متن بسیار زیبایی بود.موفق باشی
ارسال ایمیل تبلیغاتی
جمعه 30 خرداد 1393 02:18 ب.ظ
سلام مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود . خوشحال میشم منو با نام ""ارسال ایمیل تبلیغاتی"" و آدرس http://email3.ir لینک کنی . بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
ثبت وبلاگ
پنجشنبه 15 خرداد 1393 01:59 ب.ظ
دارم آرشیو وبلاگ های خوب و جذاب رو جمع می کنم یه سر بهم بزن وبلاگت رو ثبت کن صفحه ای که ساختم بازدید بالایی داره
بازی
سه شنبه 13 خرداد 1393 10:12 ق.ظ
سلام. وبلاگت خوبه ولی سعی کن یک قالب اختصاصی واسش طراحی کنی.اگه کارت شارژ مجانی هم خواستی یه سر به سایت من بزن. اگه تمایل داشتی منو با عنوان بازی لینک کن. ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo