تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - مهاجر

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

مهاجر

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 31 خرداد 1393-08:45 ق.ظ

                           

                                                          

 

تهران آن چیزی نبود که انتظارش را داشت. آن همه کوه و کمر و بیابان داغ و بی آب و علف را به چه امیدهایی در نوردیده بود، کسی نمی دانست. که چی؟ که شهر و دیار همیشه جنگ زده اش، آن محیط سراپا خون و درد و بدبختی را هر چند با وجود آن دو طفل معصوم، دو فرشته ی زیبایی که بعد از رفتن جانگداز پدر و مادرشان، چشم امیدشان را به برادر بزرگترشان دوخته بودند، رها کند و راه بیفتد. برود. برود به جایی که دوستش نداشت. به جایی که هیچ کجای دلش را در اختیار نداشت.

می دانست اسمش را مهاجر می گویند. غربتی. قبول داشت مهاجر افغانی مالی نیست. باور داشت کسی تحویلش نمی گیرد و پایش بیفتد به سیخش می کشند و توی گوشش می زنند و اگر پولی داشت به زور ازش می گیرند. بند بند بدنش داد می زدند که او حسن نسیمی، جوانی که در آستانه ی بیست و چند سالگی، توی جرگه ی میان سالان همیشه مضطرب از گذرِ عمر قرار می گیرد و پیش قاچاقچیان انسان، این گرگ صفتان بی رحم، قدر پشه ی ناچیزی نمی ارزد، در بین این همه آدم که توی هم وول می خورند و صبح تا شب سگ دو می زنند، جایی ندارد.

اگرچه با هزاران تدبیر، با فن و لم هایی که دوستان رفته و نرفته در اختیارش قرار داده بودند، راهی مرز شده سپس با ده هزار بدبختی خودش را به تهران رسانیده بود، با این حال راضی نبود و آن چه را از عملگیِ صبح تا غروبش در می آورد و صد البته نصف بیشترِ آن را برای خرج و مخارج آن دو بچّه یتیم بینوا می فرستاد، به کامش نمی نشست و خنده ای بر لبان همیشه افسرده اش نمی آورد.

حسن خسته بود. روزگار کاری کرده بود زودتر از معمول بزرگ شود. بزرگ شود و بزرگی کند. بالای سرآن دو طفل معصوم بایستد. پدری کند برایشان. جای مادرشان را بگیرد.

نگاهی به دو هیکل خفته در طرفینش انداخت. از لحاظ سنّ و سال به یک اندازه بودند امّا با سایز های مختلف. محمود جنینی خوابیده بود. عادتش بود. جفت پاهای ریزه میزه اش را جمع می کرد توی شکمش و حالا بخواب کی نخواب. صدای توپ هم بیدارش نمی کرد. شستشوی ظرف و ظروف کارگرهای درب و داغون با محمود بود به اضافه ی جارو پاروی دخمه ای که جای زندگی شان حساب می شد. سیگار برایشان می خرید. آب میوه ای نوشابه ای بخصوص وقتی هوا گرم بود و کارگر مهاجر بینوا تشنه اش می شد. حسن برای محمود هم بزرگ تری می کرد. همه رقم هوایش را داشت. مخ محمود مختصری تاب داشت. بیشتر اوقات گیج می زد. بیراهه زیاد می رفت.

امّا نفر این وری احمد بود. ورزیده. بزرگ و یغور. به تنهایی چند نفر را حریف بود. چشم هایی داشت که خیلی ریز بودند به اضافه ی ابروهای پری که خیلی مرتّب روی دماغی بی قاعده و بزرگ قرار داشتند کنار آن ها مجموعه ی لب و دهانی که معمولا" با سبیلی عین شبق، قیر خالی پوشانده می شدند. تافته ی جدا بافته نشان می داد. کسی پر به پرش نمی داد. کسی حتّی نزدیکش نمی آمد. الّا حسن که برای اوّلین و آخرین با هم درگیر شده و البتّه آن که مجروح شده و دماغ و دهانی ازش خون آلود شده بود، حسن بود و چقدر زیبا میانه ی این دو بعد از قضیه ی دعوا خوب شده و جمعی سه نفره، این قدر با صفا و با مرام تشکیل داده بودند.

بار دیگر چشمانش را مالید. صدای زنگ ساعت توی گوشش بود و توی مخش. صد بار تا حالا خواسته بود ساعت را با دیوار یکی کند. یادگار با ارزش پدر مرحومش را به صد تکّه تبدیل کند امّا هر بار منصرف شده بود. چیزی جلویش را گرفته بود. از این قدیمی ها بود. با دو فقره کاسه ی کوچولو که زبانک ریز جغله ای، تند و تند به آن کوبیده می شد و در هر بار برخورد چنان صدای گوشخراشی بوجود می آورد که باعث می شد باقیِ کارگرهای خسته و مانده، پتو را روی سرشان بکشند و هرچی فحش خواهر مادر دار است نثار صاحب ساعت بکنند. بعضی ها از سر شب پنبه توی گوش هایشان فرو می کردند تا از این بیداری اجباری، چیزی که تنها و تنها به وسواس عجیب و غریب حسن در حمّام رفتن های زود به زودش آن هم در ساعات اوّلیه ی روز، ارتباط پیدا می کرد، خلاصی پیدا کنند. کاری کنند برای یک روزِ کاری دیگر، برای یک روزِ دیگر از آوارگی و غربت و دربدری، جان داشته باشند. رمقی داشته باشند برای کار صبح تا شبشان. آن بیگاری مسلّم.

حسن بعد از یک غلت و واغلت دیگر، یاعلی کم جانی را بر زبان جاری کرد و سرجایش نشست. الّا نفیر نامنظّم کارگرهای غرقِ خواب، چیزی شنیده نمی شد. خُرخُر ناموزون احمد عین نوای بی وقت قورباغه ی غریبه ای، بدجور خودش را نشان می داد.

حسن عادتش بود. همه ی لباس هایش را می پوشید و سپس سری به دستشویی می زد و صورتش را توی روشویی می شست و بی معطّلی راه می افتاد. تا به اوّلین نوبت تنها حمّام نمره ی آن اطراف برسد. بعد از دو سال که از شروع پروژه گذشته بود حالا حمّامی، این پیرمرد عمر گذشته، فسیل زنده، تک تک کارگرها بخصوص حسن را می شناخت و روی آن ها حساب باز می کرد. مشتری دست به نقدش بودند طفلی ها.

بچّه هایش اصرار داشتند به خراب کردن حمّام و دم به دم توی گوش های بزرگ پیرمرد می خواندند که دوره ی حمّام و حمّام بازی گذشته و این که اگر ما این جا را بکوبیم و جایش آپارتمان بالا ببریم، چی گیرمان خواهد آمد و چه خواهد شد و صد البتّه آن چه توی مخ کارکرده و قدیمی پیرمرد فرو نمی رفت، این بود که یادگار پدر خدا بیامرزش را خراب بکند و به قول خودش از این چند طبقه های بدشکل جایش بکارد. جانش به حمّام بسته بود. عاشقش بود. توی پوست و گوشتش فرو رفته بود که حمّام را به هر بهایی نگه دارد و از دستش ندهد. با کارگر پیری که عمری در خدمتش بود، به حمّام می رسیدند و ترو خشکش می کردند. نازش را می کشیدند.

حسن سروقت رسیده بود. برنامه ی پیرمرد را می دانست. زمان باز شدن درِ دولنگه ی آهنی حمّام را. در کوچک آهنی با آن همه یادگاریِ ریز و درشت. پیرمرد هیچ گاه نخواسته بود در را رنگ بزند. در را با همان ترکیب قدیمی دوست داشت. با آن همه خاطره ای که از ورود و خروج افراد مختلف داشت.

حسن به عادت معمول با پیرمرد خوش و بش کرد. سلام و علیکی و درخواست های همیشگی. یک صابون و یک شامپو در ابعاد کوچک. یک بار مصرف. راه افتاد سمت راهرویی که نمره ها در طرفینش قرار داشتند. مثل همیشه سوّمی از راست. بنا بر عادت بود. بی هیچ دلیل خاصّی. چفت در بیرونی نمره را انداخت و بلافاصله لخت شد. سرمای داخل حمّام پوست تن ورزیده اش را مور مور کرد. وقتی داخل نمره شد تشت پلاستیکی را پر از آب کرد و به همه جا آب پاشید. عادتش بود که روی چرک و کثافت نفر قبلی حمّام نکند. یک وسواسی تمام عیار. فابریک. هرچند با همه ی وجود باور داشت، حمّامی قبل از ورود نفر بعدی نمره را عین دسته گل می کند.

خیلی به دقّت لیف و کیسه اش را به میخ زنگ زده ای ثابت روی دیوار خیس خورده ی دیوار نمره آویزان کرد و بلافاصله زیر دوش رفت. برنامه ی مرتّبی داشت. مو لای درزش نمی رفت. ابتدا دو بار شامپو کاری موهای انبوه سرش که معمولا" پر از گچ و خاک بودند بعد صابون کاری بدن جمع و جورش و پشت بندش یک کیسه کشی حسابی. تا پوست بدن چغرش سرخ نمی شد و عین لبو پخته رو نمی آمد سراغ مرحله ی بعدی که سنگ کاری پینه ی پاشنه ی پاهایش بود، نمی رفت. ختم ماجرا هم با دو سه بار زیر دوش رفتن و آب کشیِ بدنی که حالا عین هلو پاک و تمیز شده بود، انجام می شد.

وقتی توی چشم هایش شامپو رفت بی اختیار آن ها را بست امّا موقع باز کردنشان مورد عجیبی اتّفاق افتاد. لیف و کیسه اش به جای دیگری روی دیوار نقل مکان کرده بودند. احساس کرد موهای تنش سیخ شد و بلافاصله سرمای وحشتناکی همه ی وجودش را در بر گرفت. این که موجودی غیر خودش داخل یک حمّام قدیمی، قصد شوخی داشته باشد، توی مغز حالا تکان خورده اش از این موقعیت غیر مترقّبه، جای نمی گرفت. هر وقتِ خدا پیش حسن از جنّ و دیو حرف زده بودند، با صدای نکره اش زده بود زیر خنده و حالا نخند کی بخند.

دوش همچنان سرازیر بود و نگاه خیره ی حسن به دیوار روبرو تمامی نداشت. می خواست از محلّ قبلی و فعلی لیف و کیسه مطمئن شود. آخر سر با یک بی اطمینانی عجیب گذاشت به حساب خودش و به خود این گونه قبولاند که لیف و کیسه از همان اوّل سرجای فعلی شان بودند. هرچند هیچ اطمینانی نداشت و همچنان می لرزید. دوباره رفت زیر دوش و برای دورِ دوّم شامپوکاری آماده شد. مردّد بود برای بستن چشم ها. باز می ماندند سوزش و قرمزی چشم ها بود. می بست از چیزی مطمئن نبود. قطعا" اتّفاق دیگری می افتاد.

از ناچاری چشم هایش را بست و در همین لحظه بود که ضربه ی مختصری را روی شانه ی چپش احساس کرد. دقیقا" مثل این که یکی سنگی را بردارد و نه با ضرب که خیلی به ملایمت سمت حسن خان پرت کرده باشد، آن هم وسط نمره ی یک حمّام قدیمی در یک محلّه ی قدیمی. امّا نکند این محلّه ی قدیمی و بخصوص این حمّام قدیمی جنّ داشت و ما خبر دار نبودیم. عین این بود که حسن را برق فشار قوی گرفته باشد. همه ی جای بدنش شروع کرد به لرزیدن. لَخت و سنگین شد. میان موج ترسی که بیکباره وارد بدنش شده و او را زمینگیر کرده بود، قدرت تفکّرش را هم از دست داده بود.

چشمانش را خیلی به سختی باز کرد و شوک دوّم با دیدن کلوخ گچی که جلوی پایش افتاده بود، وارد شد. مثل این بود که با چوب سنگینی پسِ گردنش گذاشته اند. قطعی بود که یکی غیر آدمیزاد وارد حمّام شده و قصدی دارد. و این برای حسن سنگین بود. موردی که هیچ گاه توی باورهایش قرار نداشت و همیشه از آن ها گریزان بوده است. دهانش نیم باز مانده بود. چشمانش هر کدام قدر یک نعلبکی شده بودند. با آن همه بخار و آب، دهانش خشکِ خشک شده بود. خیلی به سختی به دیوار خنک نمره تکیه داد و به آرامی فرو نشست. ضربان قلبش را احساس می کرد. طوری بود که می خواهد سینه اش را بدرد و بیرون بزند. با این که قبلا" مرگ را تجربه نکرده و از نزدیکی اش هم عبور نکرده بود، با این حال آن را خوب احساس می کرد. نزدیک می دید آن را. در چند قدمی اش. فکر کرد رفتنی ست و این بر فشاری که دم به دم چپِ سینه اش را در هم می کوبید، اضافه کرد.

دستش را بالا آورد تا در منتهی به رختکن را باز کند امّا نتوانست. چشمانش توانی نداشتند. به آرامی بسته شدند. حسن راه آخرت را در پیش گرفته بود.

وقتی حمّامی بعد یک ساعت در نمره را باز کرد، چشمش به تن و بدن افتاده ی حسن افتاد و به تکّه گچی که روی کاشی خیس کف نمره افتاده بود. مسیر نگاهش عوض شد. رو به بالا رفت. به سقف نمره رسید. به قسمتی که گچ به خاطر بخار حمّام از آن جدا شده و افتاده بود. امّا حمّامی هیچ ارتباطی بین قامت افتاده ی حسن و گچ پیدا نکرد. بدو رفت تا به پلیس زنگ بزند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پاپ من
جمعه 3 مرداد 1393 06:12 ق.ظ
سلام دوست عزیز!

یک پیشنهاد عالی برای کسب در آمد از وبلاگتون

سیستم کسب درآمد پاپ من

ثبت شده در ستاد ساماندهی

نرخ هر آی پی = از 70 تا 150 ریال

پاپ آپ اول = 50 ریال و دومی 25 ریال

تسویه حساب منظم و روزانه

اول از طریق لینک زیر ثبت نام کنید

بعد از ثبت نام وبسایت خودتون رو ثبت کنید

بعد یک کد در قالب وبلاگتون قرار میدید

بعد به ازای هر بازدید کننده 70 تا 150 ریال دریافت میکنید

از طریق لینک زیر ثبت نام کرده و شروع به کسب درآمد کنید!

پرداخت منظم و شمارش بالا از مزیت های سایت ماست

کافی است امتحان کنید!

مطمئنم خوشتون میاد و راضی خواهید بود!


لینک ثبت نام :
http://popman.ir/user/signup/ref:437

منتظرما!


.
نایسر دایسر
جمعه 27 تیر 1393 08:41 ق.ظ
سلام وبلاگ خیلی خوبی داری من همیشه بهت سر میزنم دوست داشتی بیا با هم تبادل لینک کنیم . با حضورت خوشحالمون کن| http://nicerdicer-plus.blogsky.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo