تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - زن ... دفاع

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

زن ... دفاع

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:شنبه 4 مرداد 1393-09:06 ق.ظ


 

آن روز برای اوّلین بار اضافه کار مانده بود. به اصرار مدیرش بود و حجم کارهایی که بدجور سنگینی می کردند. نرگس کار حسابداری آن شرکت نچندان بزرگ را بر عهده داشت. وادار شده بود به این کار. زندگی مشترکش با احمد خوب نمی چرخید. لنگی زیاد داشتند. کم و کسری فراوان. خرج و مخارج نسترن هم قوز بالا قوز شده بود. دخترشان که هر دو پایش را کرده بود توی یک کفش که یا غیر انتفاعی یا هیچ مدرسه ی راهنمایی دیگر.

خسته بود. یک پژوی نقره ای را رد کرد. به بوق های متعدّد پراید یشمی بی اعتنایی کرد و همچنان منتظر تاکسی ماند. احمد همیشه سفارش کرده بود اوّل اتوبوس، اگر نبود، اگر گیرت نیامد تاکسی آن هم با راننده ای سن بالا. امّا حالا حول و حوش هشت شب با آن همه مسافر که به هر ماشین عبوری حمله کرده از در و پنجره اش آویزان می شدند، نه از تاکسی خبری بود و نه از راننده ی سن بالا. بالاخره تصمیم خودش را گرفت و چند آیه و دعا را که بلد بود خواند و به اطرافش فوت کرد و به یک پراید با دو سرنشین دست تکان داد. هر دو میانه سال بودند. آنی که عقب نشسته بود حالت مسافرها را داشت. ساکی هم جلوی پایش بود. و راننده که ته ریشی هم داشت مقبول نشان می داد و همین قضیه دل پریشان نرگس را قرص کرد. جلوی افکار مزاحم را گرفت.

نرگس تو دل برو بود. موجّه. چال قشنگ دو طرف صورتش دل همه را می ربود. به اضافه ی لب های قلوه ای که دهان کوچکش را در بر گرفته بود. با ابروهایی که پیوندی قشنگی درست وسطشان داشت. خطّ اتّصالی که با یک دست کاری موجّه، یک جور نجابت همراه با اصالتی دیرین برای صاحب زیبایش به ارمغان می آورد. ابروهایی که بر چشمانی درشت مشرف بودند. چشمانی با نگین های خوش رنگ درونشان. دریایی زیبا با مرواریدی زیباتر. رنگ مردمک چشم نرگس را کم تر کسی تشخیص می داد. مابین عسلی و میشی بود و مختصری قهوه ای. قهوه ای بسیار روشن. سایبان چشمانش، مژه هایی به چه بلندی زودتر از سایرین خودشان را نشان می دادند. برگشته و رو به بالا. همه ی این ها منتهی به دماغی کوچک، نمکین که ترکیب معقول صورت نرگس را به اسباب تحسین و تشویق مردم تبدیل می کرد. باعث می شد دم به دم نامش را ببرند و تعریفش را بگویند.

در را باز کرد و مسیرش را گفت و راننده بی معطّلی قبول کرد و راه افتاد. نرگس گرم افکاری بود که توی سرش بدو بدو می کردند. به قاعده ی همیشه به دور و برش توجّهی نداشت امّا از نگاه تیز راننده نتوانست عبور کند. هر بار چشمش به آیینه ی بالای سر راننده می خورد، نگاه عجیبش را می دید. چیزی که به قیافه ی مقبولش نمی خورد. دوباره قاطی افکارش شد. شرکت پیمانکاری که شوهرش در آن کار می کرد طرح تعدیل گذاشته بود. رد کردن کارگرهایی که مفید نشان نمی دادند. جایگزین می خواستند. افرادی با تخصّص بالا و کارایی خوب. و همین قضیه اعصاب هر دو را به هم ریخته بود. احمد دوست نداشت زنش کار کند از آن طرف خودش در مرز کلّه پا شدن بود. به سختی خودش را نگه داشته بود. آویزان بود به شاخ و برگ مختصری که عنوان پارتی اش را داشتند. کم جان بودند پارتی هایش. بُرِش مُرِش تعطیل.

چشمانش را که باز کرد غرق حیرت شد. از چراغ های نئون مغازه ها خبری نبود. فهمید راننده مسیر دیگری را رفته است. یک خیابان کم عرض بود و بعد جادّه ای که یکسر به بیابان می رسید. نیم خیز شد و به راننده توپید:

« می شه بگین کجا دارین می رین؟!»

 جوابش را نفر بغل دستی داد. آن هم نه با زبان و دهان که با نیش چاقویش. نرگس نیش تیز چاقوی طرف را روی پوست حسّاس پهلویش احساس کرد امّا این باعث نشد دسته ی کیف دستی اش را نگیرد و کیف پر از وسایلش را با شدّت به صورت نفر بغل دستی نکوبد. این باعث شد تا راننده برگردد و بی معطّلی با پشت دست بکوبد به صورت نرگس. هم زمان بغل دستی هم دست به کار شد و عصبی از درد صورت، به جان نرگس افتاد. چند مشت و سیلی سنگین را نثار نرگس کرد و بلافاصله فحش بارانش کرد. مرده و زنده اش را بی نصیب نگذاشت.

چند لحظه ای به سکوت گذاشت. نرگس حیثیت و آبروی چندین و چندین ساله اش را در حال از دست دادن می دید. پاکدامنی اش در حال جر و واجر شدن بود. می دانست برای گوشی و طلاهایش اسیر آن دو تبهکار نشده است امّا از در التماس درآمد و اندک موجودی ته کیف و النگوها و گوشی اش را که یادگاری قشنگ شوهرش بود، پیشنهاد داد. خواهش و تمنّایش دل سنگ را هم آب می کرد امّا روی آن دو تاثیری نداشت. عین سنگ بودند لامصّب ها. حتّی حرف هم نمی زدند. حالا راننده پایش را روی گاز گذاشته بود و می رفت. چشم های نرگس رقم کیلومتر شمار را دید. صد و سی تا بیشتر بود.

باز هم التماس کرد. این بار به جان زن و بچّه هایشان قسم خورد. سیل اشک هایش سرازیر بود. زیر چشم چپش کبود بود و گوشه ی لبش خون آلود. روسری اش مختصری کنار رفته و موهای پریشانش بیرون زده بود. مستاصل نشان می داد. یاد نداشت در زندگی اش این قدر خوار و خفیف شده باشد. وقتی آن دو را قسم می داد، هر دو می خندیدند. صدای کریه خنده هایشان حالش را بد کرد. کوبش شدیدی را روی جفت شقیقه هایش حس می کرد. دهانش خشک شده بود. صدایش خش دار شده بود. کاری که بر آن تصمیم گرفته بود، روانش را به هم می ریخت امّا در کلّ عمر، خودش را این همه مصمّم ندیده بود.

نرسیده به پیچی راننده سرعتش را کم کرد و در همین لحظه نرگس در را باز کرد و قبل از آن که نفر بغل دستی کاری بتواند بکند، خودش را بیرون انداخت. سرعت پرتاب بالا بود و ماشین همچنان حرکت داشت. همین باعث شد تن مجروح نرگس چند بار روی جادّه علت بزند و آخر سر روی شانه ی خاکی جادّه آرام بگیرد. راننده پایش را روی ترمز گذاشت و چند متر جلوتر توقّف کرد امّا نور چراغ های یک ماشین عبوری متقاعدش کرد فرار کند.

سرنشین های ماشین عبوری سریع پیاده شدند و بالای سر زن مجروح رفتند. حال و وضع خوبی نداشت. بازویش از چند جا شکسته بود. همه ی بدنش خون آلود بود. بخصوص کاسه ی سرش که خون عین آفتابه بیرون می زد. دهانش می جنبید. حرف های نامربوطی را یکسره تکرار می کرد. یکی از آن ها نزدیک تر رفت و گوشش را تا دهان زن برد. زن اعداد و ارقامی را تکرار می کرد. در خواست کردند دوباره بگوید. توانی نداشت طفلی. آخرین نیرویش را جمع کرد و بالاخره نمره ی پلاک ماشین را گفت. بعد از آن را خاموشی بود و جادّه ی خلوت و سکوت هولناکی که روی تن بی جان زن نگون بخت سنگینی می کرد.

نرگس قبل از سوار شدن شماره ی پلاک پراید را به ذهنش سپرده بود. طبق قولی که به احمد داده بود:

" وقتی سوار سواری غریبه می شوی، برا احتیاط شماره شو به ذهنت بسپار. خالی از عیبه. برا روز مبادا بد نیس. یه وخت دیدی ماشین مال خودشونه و اون وخت زودتر گیر می افتن. "

با پتویی روی نرگس را پوشاندند. یکی از حاضرین شماره ی پلیس را گرفت. سکوت آزار دهنده ای درجریان بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
std testing centers
یکشنبه 4 تیر 1396 09:17 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در آغاز آیا
نه کار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما قادر به
من مؤمن متاسفانه تنها برای بسیار
در حالی که کوتاه. من این کردم مشکل خود را
با جهش در منطق و یک ممکن است را
خوب به پر همه کسانی معافیت.
اگر شما که می توانید انجام من می قطعا بود مجذوب.
محمد
چهارشنبه 17 دی 1393 08:13 ق.ظ
سلام
خیلی باحال بود مطالبت :)
با تبادل لینک موافقی؟
موافق بودی لینک کن بعد خبر بده لینکت کنم
شبکه اجتماعی فیس پلاک
پنجشنبه 20 آذر 1393 09:00 ق.ظ
سلام از وبلاگتون دیدن کردیم
از شما رسما دعوت میکنیم تا در شبکه ما عضو شوید و مطالبتان را به اشتراک گذارید تا بقیه هم استفاده کنند
منتظر حضور شما دوست عزیز هستیم!

با تشکر
مدیریت شبکه اجتماعی فیس پلاک
گلنار سافت
شنبه 10 آبان 1393 06:39 ب.ظ
سلام وبلاگت عالیه!
حتما براش خیلی زحمت میکشی!
میخوام بهت یه برنامه معرفی کنم که کار تو رو راحت تر کنه.
این برنامه به طور اتوماتیک که اجرا میشه به وبلاگت وارد میشه و برات پست ارسال میکنه.
این پست ها از وبلاگ های بروز شده و سایت های بزرگ انتخاب میشه
یعنی هرروز وبلاگت آپدیت میشه بدون اینکه کاری انجام بدی.
در هر روز میتونه تا 100 تا پست ارسال کنه که هیچکدام تکراری نیست.
در ضمن میتونی موضوع پست ها رو هم خودت انتخاب کنی. تنوع موضوعاتش خیلی زیاده مثل علمی، سیاسی، اقتصادی، ورزشی، سرگرمی، موزیک و صد ها موضوع متنوع دیگه .
با بروز شده اتوماتیک وبلاگت آمار بازدیدت هم خیلی میره بالا.
همچنین میتونی پست های مورد علاقه ات رو توش ذخیره کنی و بهش زمانبندی ارسال بدی تا بفرسته.
قیمتش ماهانه فقط 5000 تومانه.اگه دو ماه بخری میتونی همیشه رایگان استفاده کنی.
تو میتونی اول با نسخه آزمایشی تست کنی که کار میکنه و وقتی مطمئن شدی ، بخری.
لینک دانلود نسخه آزمایشی :
http://s5.picofile.com/file/8148879142/Mihan_Auto_Post.zip.html
اگه سوالی یا مشکلی داشتی بهم ایمیل بزن.
فعلا خدانگهدار!
سارا شکیبا
جمعه 11 مهر 1393 10:09 ب.ظ
سلام وبلاگت قشنگه!

من بازی های آندروید زیادی توی وبلاگم گذاشتم

حتما بیا دانلود کن و نظر برام بذار!

ممنون
زیمابی
پنجشنبه 30 مرداد 1393 09:41 ب.ظ
جذاب ترین فروشگاه اینترنتی

زیمابی - سایت انتخاب و خرید جدیدترین کالاهای دیجیتالی به همراه ارائه محتوای تخصصی بصورت ویدئویی و مرجع نقد و بررسی کامل کالا جهت خدمت رسانی به مشتریان اینترنتی

صفحه نخست : www.ZIMABI.com
شبکه ویدئوها : www.zimabi.com/videos
تبادل نظر کاربران : www.zimabi.com/blog
دانلود های رایگان : www.zimabi.com/download
خبرگزاری برندها و تکنولوژی : www.zimabi.com/news
طب بوک
شنبه 25 مرداد 1393 10:04 ق.ظ
سلام!

وبلاگ شما خیلی زیباست!

می خواستم سایت طب بوک را معرفی کنم

طب بوک شبکه احتماعی پزشکی هست که هم پزشکان و هم بیماران و سایر ارایه دهندگان خدمات پزشکی در آن عضو می شوند.

ارایه دهندگان خدمات پزشکی ( پزشکان- کلینیکها - داروخانه ها و ... ) علاوه بر معرفی خود و تبلیغ خدمات خود می توانند با ارسال مطلب و عکس به تبادل نظر در مورد داروها - بیماریها و مسایل پزشکی بپردازند.

و بیماران می توانند نظر خود را راجع به خدمات ارایه شده اعلام کنند.

لطفا از سایت ما بازدید کنید

منتظرت هستم!
سید لطف الله پاشازاده
شنبه 18 مرداد 1393 02:59 ب.ظ
صد سلام بر شما
من از گرمای ذوق شما آگاهم و درک و فهم اجتماعی شما را نیز تحسین میکنم.
امیر جان در جهان ارتباطات کنونی فاصله ها را خط زده اند و من اینک چون خویش خواستم شما را یافتم و باز حاطرات چندین ساله خودمان را مرور کردم اگر چه بیش از یکسال از دورری شما می گذرد اما خاطر عزیزت همواره در دسک تاپ ذهنم منقش است.
شاید از دوران خاطرات گذشته بنویسم و نکاتی را یادآور شوم و اگر شما نیز میتوانید چنین مطالبی را بنگارید البته با ذوق هنری و قلم شیرین خودتان.
دوست قدیمی شما پاشا
پاسخ امیر تقی نژاد : سلام آقا سید. چقدر خوشحال شدم پیام زیبایتان را دیدم. و خوشحالم از این که همچنان طبع زیبایی داری. امیدوارم همیشه ماندگار باشی.
نمایندگی خردکن نایسردایسر پلاس
جمعه 17 مرداد 1393 03:24 ب.ظ
سلام مطالب وبلاگتو دیدم بسیار زیبا بود . خوشحال میشم منو با نام ""نمایندگی خردکن نایسردایسر پلاس اصل"" و آدرس http://buynicerdicer.ninipage.com/ لینک کنی . بعد از اینکه لینک کردی خبرم کن تا با افتخار لینکت کنم
افرا
یکشنبه 12 مرداد 1393 06:36 ب.ظ
سلام!
--------------
چندتا از اعترافات جالب و خنده دار بگم
---------------------------------------
اعتراف میکنم یه روز دختر همسایه مونو توخیابون داشت میرفت بامامانش دیدم
نیشمو با ذوق زدگی تا بناگوشم بازکردم و گفتم
سلام مونا………. چطوری؟………
دیدم تحویلم نگرفت و مامانشم میخندید
اومدم خونه به مامانم گفتم این دختر همسایه چه زود بزرگ شد تا دیروز اینقد بود
گفت :کی
من:همین مونا دیگه دختر آقای …
گفت :اون مبیناست مونا مامانشه!!
------------------------------------------------------------------------
بازم از این اعترافات هست اگه خواستی بیا بخون
سایت سرگرمی تفریح24
موفق و موید باشین
سارا
جمعه 10 مرداد 1393 11:27 ق.ظ
سلام روز بخیر!

نوشته هات عالییییییه! حرف نداره!

منم یه وبلاگ ساختم سریال کره ای دوبله فارسی برای دانلود گذاشتم!

اگه خواستی بیا و ببین!

فعلا سریال های زیر آماده دانلود است :

1- افسانه جومونگ 2- سرزمین باد ها
3- افسانه دونگی 4- جواهری در قصر
5- سرزمین آهن 6- امپراطور دریا
7- تاجر پوسان

تمام سریال ها دوبله فارسی و کامل هستند!

اگر پیشنهاد و یا درخواست سریال داری توی نظرات برام بنویس

برای بهتر شدن وبلاگم به نظرت نیاز دارم!

حتما بیا!
الناز شکوهی
سه شنبه 7 مرداد 1393 10:39 ب.ظ
سلام دوست عزیز!

وبلاگ خیلی زیبایی داری!

لطفا هر چه زودتر به منم سر بزن!

و برام نظر بذار که بدونم اومدی!

منتظرما!


بازی آنلاین
شنبه 4 مرداد 1393 11:30 ق.ظ
سلام. وبلاگت خوبه ولی بهتر هم میشه اونم با طراحی یک قالب اختصاصی .اگه کارت شارژ مجانی هم خواستی یه سر به سایت من بزن. لطفا منو با عنوان بازی آنلاین لینک کن. ممنونم
بازی آنلاین
شنبه 4 مرداد 1393 09:26 ق.ظ
سلام. وبلاگت خوبه ولی بهتر هم میشه اونم با طراحی یک قالب اختصاصی .اگه کارت شارژ مجانی هم خواستی یه سر به سایت من بزن. لطفا منو با عنوان بازی آنلاین لینک کن. ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo