تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - اشکم درآمد

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

اشکم درآمد

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:پنجشنبه 13 شهریور 1393-09:02 ق.ظ

 

 

بدشانسم؟ معلوم نیست.آشنا، پارتی ندارم؟ لابد. توی هفت آسمان ادبیات و فرهنگ ایران زمین یک ستاره هم ندارم؟ صد در صد.

وقتی شخصیتی مثل " حسن تنها " را توی دوّمین رمانم آفریدم، وقتی او یک تنه به جنگ دیو اعتیاد رفت، وقتی جایی مثل انتشاراتی سبزان را توی پایتخت درندشت برای چاپ شاهکارهای حسن پیدا کردم، خوشحالی ام تمامی نداشت. روی پاهایم بند نبودم. داستانم چاپ می شد و این برای تازه کاری مثل من عالی بود ولو به بهای خرج کردن آن چه پس اندازم بود. دو سه میلیون پول ناقابل، چیزی نبود که مانع کارم شود.

امّا بدجایی دست و پایم را بستند. بدجور زیر پایم خالی شد. حسن تنها رنگ هیچ کتابی را ندید. خورد به انگ سیاه نمایی. توی ارشاد گفتند یکی برای مبارزه با اعتیاد، دور بیفتد بین معتاد و قاچاقچی و بساط قتل های زنجیره ای درست کند و چپ و راست جنایت کند، توی کار ما نیست. تلخی اش زیاد است. کلّهم غیر قابل چاپ اعلام شد.

من هم احساساتی. خورد به اعصاب و روانم. پاک قاطی کردم. افسردگی آویزان سر و کولم شد. فکر کردم به آن همه زحمتی که برای حسن تنها کشیده بودم. قهرمان دوست داشتنی ام. قهرمان غیرتمندم.

امّا ورق برگشت. امیدهایم زنده شدند. بازگشتی عالی داشتم. نشستم برای نوشتن. با یکی دیگر دوباره همه چیز را از نو شروع کردم. یک رئالیسم واقعی. آن چه از دل بر می آید و خوب بر دل می نشیند. مردم عاشق واقعیتند. واقعیت قاطی با تخیّل، نشخوار خیلی از نو نویسندگان مدّعی، انگار که مد شده باشد، اسباب روشنفکری شده است و نشان دهنده ی تریپ های عجیب و غریب فرهنگی. چیزی که کیلومترها دور است از مردم اهل واقعیت. آن هایی که اگر عاشق واقعیتند برای این است که رگه هایی از زندگی خودشان را توی همین کتاب ها می بینند. حسّش می کنند.

رفتم سراغ یکی دیگر. این بار رمان " چاه " را نوشتم. با قهرمانی به اسم " طوفان ". سه زورگیر خشن، طوفان را می دزدند و بعد از این که حسابی لختش کردند، می اندازند ته چاهی که هیچ کس خبری از آن ندارد. طوفان زنده می ماند. امّا زنده ماندنش به این راحتی ها نیست. او چند روزی را ته چاه برای زنده ماندن تلاش می کند.

حالم خوب شده بود. امید با سر و صدا سراغم آمده بود. خنده هایم تمامی نداشت. داستان به پایان رسید تلاش هایم را برای چاپش شروع کردم. امّا باز هم به در بسته خوردم. کسی وقتی برای من نداشت. هیچ کس تحویلم نگرفت. اسم ها گنده بودند.انتشاراتی ها عین ستاره می درخشیدند امّا مدیرانشان همه بلا استثنا ردّم کردند. اذن ورود ندادند. درهای انتشاراتی ها ده قفله بود. هیچ کس پاسخی به درخواستم نداشت. خلاصه در حدّ یک جمله. جمله ای مثل " برای شما نویسنده ی گمنام وقتی نداریم. "نشر ثالث، آموت، سوره ی مهر و خیلی های دیگر.

سرخورده شدم. می دانم تازه کارم می دانند. کسی برای تازه کارها وقتی کنار نمی گذارد. نمی دانم می توانم برگردم یا نه؟ شاید با نوشتن داستانی سفارشی برگردم. چیزی که متنفرّم از آن. اشکم درآمد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo