تبلیغات
دلزخم - داستان های کوتاه و ... - آتش

کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...کتاب بخوانید...تا رستگارشوید

آتش

نویسنده :امیر تقی نژاد
تاریخ:سه شنبه 15 مهر 1393-11:20 ق.ظ

یک بار دیگر به پهنه ی یکدست سفید رنگ پیش رویش نگاه کرد و با آخرین رمقی که در تن سرمازده اش مانده بود شروع به حرکت کرد. مجبور بود به رفتن. از وقتی درد نرگس شروع شد و جیغ های رنگی همسر یکی یکدانه اش هر دو گوشش را پر کرد، عزم کرد بیست سی کیلومتری را توی دشت پوشیده از برف راه برود و تنها مامای آن اطراف را بالای سر زن پا به ماهش ببرد. ولو به زور یا خواهش یا حتّی دو زانو کف زمین شدن و زار زدن درست از ته دل.

و حالا بیشتر از دو ساعت بود راه می رفت و به هیچ جایی نرسیده بود. هیچ روستایی را ندیده بود. هاشم چندان لباسی نپوشیده بود. به این امید که تیز برود و تیز برگردد و نیم ساعت بیشتر توی راه نباشد، لباس تنش کرده بود. و حالا پاهایش به گزگز افتاده بود. سوزش پوست چاک چاک دستانش را احساس می کرد به اضافه ی سرمایی که همه ی وجودش را به لرز انداخته بود.

هاشم یک ساعت بعد از این که راه افتاد فهمید مسیر را اشتباه رفته است. یک عقبگرد و حرکت از مسیر دیگری باعث شد کلّهم گم شود و یکّه و تنهای دشتی شود که پوشیده از برف بود.

نگاه کرد به خورشید و گرمای بی رمق آن را چشید. خورشید به چه بزرگی قصد پنهان شدن داشت. کوه کم کمک هیکل تمام قدّ خورشید را می پوشاند. و آن گاه شب بود و هراسی که از همین الان توی دل هاشم رفته بود. شب سرما را داشت و تاریکی را. این دو با هم جورند. با هم می تازند. با هم یکی می شوند و آن گاه یکی مثل هاشم را در هم می پیچند و روزگارش را سیاه می کنند.

زیر کاج بزرگی برف کم تر از هر جای دیگری بود. هاشم با دست و پای سیاه شده از زور سرما پیش رفت. احساس کرد یخ می زند. روی موهای تُنُک ریش و سبیلش یخ نشسته بود. دور و بر درخت را با چشم های نگرانش کاوید. باید آتش روشن می کرد. اگر دنیا را می خواست و عاشق نرگس بود باید زنده می ماند. زنده بودنش هم به یک آتش جمع و جور نیاز داشت. گرمای جانبخشش. روشنی امیدبخشش.

شاخ و برگی پیدا کرد. نمدار بودند و این هاشم را نگران می کرد. سنگ بزرگی پیدا کرد و خیلی به دقّت شاخ و برگ را روی سنگ گذاشت و به هوای کبریت لباس هایش را گشت.

اوّلین تا سوّمین چوبِ کبریت را به خاطر عجله اش برای روشن کردن از دست داد. با دستکش غیرممکن می نمود. دستکش ها را درآورد. چند چوبِ کبریت بعدی روشن شد امّا برای روشن کردن شاخ و برگ نمدار کافی نمی نمودند. هاشم نگران شده بود. دست به دعا برداشت. آسمان پیش رویش بود. ستاره ها به چه خوشگلی چشمک می زدند امّا سرما همچنان حاکمِ مطلق آن جا بود. سرمایی که آخرین رمق های هاشم را بلعیده بود.

هاشم آخرین چوبِ کبریت روشن را با شاخ و برگ آشنا کرد. عجیب بود که روشن شدند. شعله ی کوچک بی رمقی جان گرفت و خیلی به سرعت چند شاخ و برگ دیگر را درگیر کرد. خنده روی لب های هاشم نشست. خوشحال شد. زل زد به شعله ی کم جان پیش رویش و دوباره امیدوار شد. حالا می توانست زنده بماند و پیش نرگس برگردد.

تازه با رویاهایش گرم گرفته بود که سقوط چیزی را حس کرد. توده برفی از شاخه های درهم پیچیده ی کاج بالای سرش سنگینی کرده از بختِ برگشته ی هاشم، روی شاخ و برگ آتش گرفته سرنگون شد و جلوی چشم های از حدقه درآمده ی هاشم، آتش خاموش شد.

واکنش هاشم جالب بود. ابتدا چند دقیقه ای به منظره ی غمناک پیش رویش خیره شد. بعد هر چی فحش و بد و بیراه بود نثار خودش و جدّ و آباد زیر خاک رفته اش کرد و آخر سر گریه ی پر سر و صدایی را آغاز کرد.

...

...

...

قالبِ یخ هاشم را فردای آن روز پیدا کردند. جایی که هاشم مرده بود با روستایشان چندان فاصله ای نداشت.

نرگس هاج و واج مانده بود. گرمای خونی را که از تنش می رفت فهمید و بچّه ای که دیگر مرده حساب می شد. نشست. به دیوار گلی خانه شان تکیه داد. تنِ بی جان هاشم پیش رویش بود. جیغش همه ی روستا را پر کرد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo